tgindex
سفرنامه

سفرنامه

Статистика

روایتی که نام از سفر دارد ................................................................... کانال ِ دوستان ِ همسفرم👇 https://t.me/ma_baa_ham

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Путешествия
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
96
+3 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
116
20 постов
Вовлечённость
120,8%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
65
1/48двое суток
74
1/72трое суток
80

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 📝 کسی ندید چه‌ها در میان راه کشیدم جنازه‌ی دل خود را به خانقاه کشیدم مسیح من برسان دست [می‌روم از دست] که تا رسم به تو یک عمر ِ رفته، آه کشیدم به ماه خیره شدم تا که مهر در دلم افتد دوا به زخم خودم با خیالِ ماه کشیدم گناه کردم گفتم گناه می‌نتوانم عذاب هر چه کشیدم از این گناه کشیدم تو خواستی که نیارزم به جز تو، فهم نکردم که عشق را به چه دادم [به اشتباه کشیدم] داوود جمالی  ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ @safarnamey

  • 📝 دیروز با چند نفری از بچه‌های محفل مهمان جماعتی بودیم . تا رسیدیم ساز زدند و شعر خواندند. بعد پذیرایی و باز ساز زدند و شعر خواندند. و بعد همینطور ساز زدند و شعر خواندند و در حالی که ساز زدند و شعر خواندند ما برگشتیم.  تا نشسته بودم غزلی شروع شده بود و نوشته بودمش . بعد همینطور با غزل تووی سرم درگیر بودم. بعد یک جاهایی آخر‌ آخر‌ها کنار سعید از شدت خنده، لابد خنده‌ی هیستریک، اشک از چشمم جاری شد که خداوندا این چه بساطی‌ست.  ولی بعد تووی راه که با خان‌زاده حرف می‌زدیم فهمیدم یادم رفته آدمم. یادم رفته آدمیم. و آدم گاهی اینطور است، بی‌توجه به بقیه و در حال دست‌وپا زدن در محیط ذهنی خودش، محیطی که اسمش را گذاشته واقعیت ولی فقط مساحت ذهن خودش است و بس.  بعد فکر کردم خودم چی؟ آیا همین موضوع دلیل انفعال من نبود؟ چرا نخواستم این ساز و بازِ بی‌وقفه را دمی هم به مکالمه بگذرانم. شاید چون فکر کردم مسئول کس دیگری‌ست.  آدم همیشه پیش خودش از این فکرها می‌کند نه؟ فکر می‌کند بزرگتر دیگری‌ست، فکر می‌کند پیش‌دستی بایست از دیگری باشد. فکر می‌کند تو اگر خوب بودی من موافقت بودم و اگر بدی چطور از من می‌خواهی خوب باشم. و همین گزاره الگوی ذهنی چندین و چندساله‌ایست که ...  بگذریم. ۱۹مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۵۰ تهران @safarnamey

  • 📝 بچه‌ها از چله‌‌ی ویشان برگشته‌اند. دارم به آن چند نفری که چهل روز کامل آنجا مانده‌اند فکر می‌کنم. ۴۰ این عدد عجیبِ اسطوره‌ای را در خلوت ِ سبز و مه ویشان مانده‌اند به تماشای خودشان.  به انگور ِ چهل‌روزه در مسیر شراب فکر می‌کنم. به ادامه‌ی سفر انگور فکر می‌کنم که حالا خاصیتی پیدا کرده. می‌تواند خون را حرارت بدهد و مست کند دیگری را. بعد چی؟ دفع می‌شود و برمی‌گردد به خاک و به تاک شاید. تن برمی‌گردد اما خاصیت چی؟ آیا خاصیت پا در مسیر بی‌نهایت نگذاشته؟ چطور می‌شود از بی‌نهایت برگشت؟ کی‌ می‌تواند از بی‌نهایت برگردد و کِی؟ نزدیک دارم می‌شوم به چهل‌سالگی. آمده‌ام تا اینجا من که خیال می‌کردم آدمِ ِرفتنم. بعد نگاه می‌کنم که چقدر برگشته‌ام همیشه. از راجعون بوده‌ام. دائم در مراجعه. انگور وقتی به جام شراب می‌رسد اگر خاصیتش را نداشته باشد چه به سرش خواهد آمد؟ چطور برگردد و خاصیتش را بردارد. راه طولانی‌تر نمی‌شود آیا؟ وقتی از مسیر کوتاه ِ چله می‌افتی راه دور نمی‌شود؟ به همه چیزهایی که آدم خاصیتش را به آنها می‌‌فروشد ، به آنها می‌بازد و با آنها تاختش می‌زند فکر می‌کنم. نمی‌ارزد. وسط همین چله بود که این شعرم را دادم هوش مصنوعی خواند: یه عمر، توو خمره پلاسیدن واسه یه شب لب تورو بوسیدن [این قصه‌ی شراب شدن بود] حالا بی‌خاصیتم. یعنی آن خاصیت بایسته را در خودم رصد نمی‌توانم بکنم و چیزی به چهل نمانده است. چهل می‌تواند لحظه‌ی پایان چله‌ی آدم باشد یا عمر آدم . چهل می‌تواند بعد از یک روز بعد از یک ساعت برسد. صفر تا چهل مگر یک لحظه نیست که کش آمده است!؟ اگر چهل‌ام رسید و بی‌خاصیت کج شده بودم به مسیری که آیا برگردم یا برنگردم چی.  همین حالا اما خاصیت را هم پیش چشمهام می‌بینم اگر چه هر چه چنگ می‌زنم دستم کوتاه است. آهسته زیر لبم می‌نالم: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز برون شو ولوله در جان شیخ و شاب انداز ناراحت هم نیستم، دروغ چرا، هنوز چله به پایان نرسیده و دارم در خیال شراب شنا می‌کنم.  ساعت ۱۰:۲۱ ۹مرداد ۱۴۰۵ تهران @safarnamey

  • این بار وقت برگشت از ویشان بی‌خداحافظی نرفتم. ایستادم و با همه خداحافظی کردم حتی دنبال بنیادیِ آزاده گشتم  اما گفتند رفته بخوابد.  متن خوبی نوشته بودم برای توجیه گریزم از خداحافظی. چی قشنگ‌تر از این که بگویم من اهل سلامم و خداحافظی نمی‌دانم. اما حالا می‌فهمم هدف مسیر «قشنگی» نیست، «حرکت» است. و اگر دستگاه زیبایی‌شناسی آدم حرکت را هم‌ارز قشنگی نداند قطعا یک جاهایی از مسیر به هوای ناقشنگی از حرکت می‌ایستد و در سودای قشنگی مردابی نصیبش می‌شود. بحث وسواس نیست که بگویی خب لازم نیست همه چی را هم آدم یاد بگیرد. بحث ساختار است. امکان ندارد بدون یادگرفتن خداحافظی، سلام را یاد گرفت. و گرنه سلام می‌شود صرفا یک نقطه‌ی ورود. و اگر قرار بر نقطه‌گذاری ِ بی‌محتواست که چرا عناد با خداحافظی؟ خداحافظ. نقطه می‌گذاری و می‌روی سرخط.  کلمه‌ی سلام از تسلیم می‌آید. بدون شناخت مگر می‌شود تسلیم هر کسی شد؟ شاید در استعاره‌ی نماز برای همین است که سلام را آخر ماجرا می‌دهند. سپردن به خدا مگر جز برای این است که او خیر حافظین است که اگر قرار باشد دوباره برگردی به اهل سلام او بهترین نگه‌دارنده است احتمالا.  از ویشان برمی‌گردم و درسم را با خودم می‌آورم که بخوانم:  سلام چیست؟  خداحافظی چیست؟ چرا آدم کسی یا چیزی را به خدا می‌سپارد اصلا؟ می‌سپارد که نگهش دارد یا می‌سپارد که برایش تصمیم بگیرد. ما با خداحافظی تصمیم را به خدا وا می‌گذاریم یا نگه‌داری را؟ چه قدر کار دارد این درس. دلم باران می‌خواهد، باران تند و طولانی! این سفر خیلی آتش داشت...  ۳مرداد۱۴۰۵ ساعت ۰۹:۱۵ تهران @safarnamey

  • 📝 زیر درخت گردو ، با تاری از چوب گردو دختری موافشان می‌نوازد، دختری مو افشان در مقابلش می‌رقصد، در مرتعی دور.  عده‌ای دارند برای عده‌ای دیگر غذا فراهم می‌کنند. عده‌ای دارند از دست عده‌ای دیگر در آغوش عده‌ای خود را سبک می‌کنند. عده‌ای در گوشه کنار، خلوتی با کاغذ و قلم دارند. عده‌ای استراحت می‌کنند برای کار در جنگل برای همین عده که آنجا جمع می‌شوند گرد آتشی که سرشار برپا کرده با دستهای بچه‌ها.  کجا می‌روم از وسط این لحظه‌ها؟ کجای گذشته زلال‌تر از حالاست؟ کجای آینده چیزی قابل اتکاتر از اکنون دارد؟ عینک آفتابی می‌زنم اما میگرنم دارد بیدار می‌شود. با خودم می‌گویم این همه نور برای من عادی نیست. بعد به همین جمله که میگرنم تووی گوشم می‌گوید فکر می‌کنم. «این همه نور برای من عادی نیست». شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۳:۲۸ ویشان @safarnamey

  • 📝 یکشنبه می‌نشینم تووی اتوبوس دارم از سرکار برمی‌گردم. گروه سفر را نگاه می‌کنم و عکس بچه‌ها را می‌بینم. به دلم می‌افتد بروم. آیا دلتنگ کسی هستم آنجا؟ نه. دلتنگ هیچکس؟ هیچکس.  پس چی مرا به خودش می‌خواند حالا که کی‌اش را نمی‌یابم. یک پتو و یک مسواک می‌گذارم تووی کیفم و یک دست لباس معیوب می‌پوشم و راه می‌افتم‌.  می‌رسم رستم آباد ماشین نمی‌افتد برای ویشان کسی هم جواب نمی‌دهد که بیاید دنبالم. لابد وقتی دلتنگ کسی نباشی تلفن‌ها هم جوابت را نمی‌دهند. باران زد. منم و میدان رستم آباد. سعید زنگ می‌زند می‌تونی اومدنی دارو بگیری، می‌گویم رستم آبادم و درنگ نمی‌کند برای آمدن دنبالم. با نرگس آمده که از زور کار و خستگی سُرُم لازم شده است. شب است رسیده‌ام اقامتگاه. اقامتگاهی که آرام است. شب با گفتگوی شبانه روشن می‌شود. چند نفری مانده‌ایم. آتش سیب‌زمینی می‌خواهد و سیب زمینی دست بچه‌ها را. وسط سیب‌زمینی خوردن برای اولین بار با فاطمه همکلام می‌شوم از رنجی که دارد می‌پوشاندش می‌پرسم. همین قدر پُر رو. صبح می‌شود آذین و فاطمه سبک‌تر و با لبخند می‌روند و من میمانم و فاطیمای ۱۴ ساله. روشنای صبح و مه و سبزای ِ آرام. زیرانداز و مت‌های یوگا را دراز کردیم و دراز شدیم وسط آرامستان اما نمردیم.  ۴۰ دقیقه خوابیده‌ام که بچه را صدا می‌زنم و هرکدام به اتاقی می‌رویم.  درب اتاقی که رفته‌ام با چشمان علی شمس با هم باز می‌شوند. ۱۵ دقیقه بعد پتو پیچ داریم از مسیر علی حرف می‌زنیم تا ساعت ۹. همکارانم موافقت نکرده‌اند برای مرخصی و تا شب باید برگردم. ساعت عصر است. دستم دور گردن پژمان است و به همین بهانه باید راوی رنجی از زندگی باشم‌. خدای ِگریختنم اما مث یک ناخدا می‌زنم به آب و دوباره برمی‌گردم به ساحل. از جنگل می‌رسیم به اقامتگاه. از اقامتگاه در ماشین با دیگری در راه تهرانم و در تمام طول مسیر از عرضِ مسیر حرف زده‌ایم. از کیفیت‌ها. از خستگی‌های پر از امید.  حالا نشسته‌ام پشت میز سرکار. فکر می‌کردم در این سفرنامه مطلبی راجع به «بی‌بند و باری یا آزادی از آزادی» خواهم نوشت. تا اینجای مطلب که جز از اسمش چیزی ننوشته‌ام.  آن دو روزِ بی‌خواب چطور توانسته آرامترم کند؟ لابلای آن جمله‌ها و پاراگراف‌ها را چطور می‌شود نوشت‌. آیا نوشتن دیالوگم با بنیادی آزاده می‌تواند راز خاصیت آن مکالمه را هم افشا کند؟  آیا اگر راهکار فاطیمای ۱۴ ساله را وسط نشست سیب‌زمینی‌خوران به بزرگسالان جمع را بنویسم می‌تواند گویای جریان ِ یادگیری‌ این مسیر باشد؟ چگونه بنویسم که تا سفر نکنی، تا بدنت را مجاب ِ آماج ِ احوالات متغیر و ناشناخته نکنی، تا خطر نکنی گیر می‌کنی تووی دنیای ذهنی خودت که اسمش را گذاشته‌ای واقعیت. واقعیتی که واقعیت ندارد و نمی‌شود گفت بالای چشمش ابروست.  بوس به چشمت که به راه‌است و مضطرب و معطل پایت مانده. راه چشم به راه است. بیا قبل از اینکه برای همیشه نتوانی بیای.  با همین سطر سفرنامه، نامه شد. لابد لازم بوده.  لابد.  سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۴۴ @safarnamey

  • 📝 آن قدر ننوشتم، آن قدر اعراض کردم از رفتن، آن قدر منصرف شدم از خواستن، آن قدر نبایدی شدم که باید امروز آمده بالای سرم.  هنوز هم دلم می‌خواهد طفره بروم. نباید کم میاوردم که آبروی خدا و خلقت وسط بود. نباید کم بیاوری که نکند چشم‌های دوخته حق داشته باشند که مایوس باشند. نباید بد باشی ، نباید رو کنی، نباید اینطور باشی نباید اینطور نباشی، نباید اینکار را کنی نباید آن کار را نکنی، نباید آی نباید. نباید مرا کجا آورده‌ای، ها راست می‌گویی آورده‌ای جایی که نباید.  پشت نباید راه افتادن همین می‌شود. آدم ابوالبشر مگر آنچه را که نباید نخورد. و ما مگر ناخلف بودیم که به جویی نفروشیم آن را که به گندم فروخته بودند.  حالا هی به بغضم می‌گویم نباید اینجور خفتم کنی. به کلمات می‌گویم نباید تنهایم بگذارید. به آینده می‌گویم نباید اینقدر فشار بیاوری، نباید نباید نباید. اما تازگی‌ها همه دنبال بایدند. بچه‌ها‌ی محفل چله‌ی «باید» گرفته‌اند رفته‌اند ویشان.  من اما ته ِ دره‌ی نبایدم. نباید تا اینجا می‌آمدم. نباید پایینتر بروم. پایینتر از ته کجاست که هنوز دارم می‌روم. به آدم ِ نباید‌ها گفتن اینکه دنبال بایدت بیافت حکایت یخ تووی آب جوش انداختن نیست؟ نباید گریه کنم اینطور بدون اشک. نباید اینطور با خنده و قوی فروبپاشد آدم. نباید آدم با این حرفها بقیه را نگران کند‌. حالا بقیه می‌پرسند چته از کسی که یاد گرفته نباید بگوید چش است. حتی نباید بداند چش است که مبادا نیاز به کمک داشته باشد. چون یاد گرفته نباید به کمک نیاز داشته باشد و اگر نیاز داشت هم نباید بگوید‌. نباید به ضعفش اقرار کند، نباید نشانش بدهد.  زنجیرهای نباید، طناب‌های نباید ، زخم‌های نباید را نگاه می‌کنم که آویزان اند از در و پیکرم. نباید بخندم اما میخندم عجب وضعیت کسشریست جک این فیلم چرا از این قهقرا سو عوض نمی‌کند.  نباید بروم سفر. نباید بنشینم پای کارم. نباید نظم زنجیرها را به هم بزنم. نباید تابلوبازی دربیاورم.  باید بچسبم به نباید‌ها ، گیرم آن راه زیبایی که تا ابد منتظرم است ، منتظرم است. نباید اما بگذار دوباره از دست بروم و تو همان کاری را که باید کن ای حال ای اکنون. نباید اینها را می‌نوشتم. تهران ۳ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۸:۲۸ @safarnamey

  • 5 июн.95из davood_jamali

    . که این دفعه کارم تموم میشه با شب نشد، به غصه‌ی باغ منم اضافه میشم... @davood_jamali Instagram ID: davoodjamalii

  • 📝 اینجای سفر می‌خواهم از غربتِ عقل حرف بزنم. از غربت ِ عقلِ دل. عقلی که اگر نبود نمی‌شد نور را از نانور تشخیص داد و راه را از ناراه.  عقلِ عرق‌کرده‌ای که پابه‌پای رفتن‌ها می‌آید و هی دنبال ابزارجمع‌کردن است برای اینکه در لوپ تکرار نیافتی، برای اینکه درجا زدنت را راه‌رفتن فرض نکنی.  عقلی که زبان آفرید، کلام آفرید، نظم آفرید، نظام آفرید و بعد حرف ِدل که شد، دل که حاضر شد، ساکت از ادب کنار ایستاد و هرجا که تقلایی کرد از هراس لطمه‌ی دل بود و این صوبتا.  عقلِ عرق‌کرده‌ی غریب که عاشق‌تر از همه به دل بود اما هرچه طعن و توهین و کنایه بود دید و شنید چون عقل بود و تووی اسمش دل نداشت. حال اینکه همه وجودش دل بود و تپنده. اصلا اگر عقل، دل نداشت چطور می‌توانست این همه کار کند با چه انگیزه‌ای؟ نه مگر که همه انگیزه‌ها همه حرکت‌ها دل می‌خواهد و دلدادگی. معشوقِ دل اگر عشق باشد معشوق عقل خودِ دل است به گمانم. عقل این عقل ِ بی‌پروا، عقل ِ صادق.  عقل اصرار داشت که چیزی نگویم ازش. می‌گفت تو دلبازی از دل بنویس. و حتی چند تا نکته‌ی طلایی برای نوشتن هم گفت. همیشه می‌گفته و می‌گوید‌. گفتم تو چرا انقدر خودت را کنار می‌کشی تو که همیشه وسط قائله‌هایی. گفت چطور کسی که خودش را کنار می‌کشد پس وسط قائله‌هاست ؟ خندید و فهمید که جوابی ندارم. گفت وقتی دل وسط قائله‌است کجا باشم؟ وقتی دل کنار است کجا باشم؟ خندیدم گفتم تو دلبازتر از منی که. خندید گفت نه من فقط عقلم و عقل همیشه سراغ بهترین است و چی بهتر از دل. با خنده گفتم ای تخم‌سگ! و فهمید دارم سر شوخی را باز می‌کنم دوید و رفت جایی سراغ کاری برای دل لابد.  من هم بی‌عقل نشستم به نوشتن از عقل. این عقل عرق‌کرده‌ی مودب که در مسیر دل هر کس و ناکسی هر جا و بی‌جایی هر سستی و کاهلی خودش را به حیله‌ای به گردن عقل می‌انداخت بی‌که کمی فکر کند این عقل، این عقلِ دائما در تقلا چه گناهی دارد که عشقش به دل باعث شده نتواند از خودش دفاع کند‌.  ۱۲خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۴۱ @safarnamey

  • 📝 امروز همین امروز که همین که اتوبوس رفت یادم افتاد گوشی مانده روی صندلیش و پشتش دویدم. امروز همین امروز که با کت شلوار اداره نشسته‌ام وسط بلوار جلوی آفتاب که عرق کنم برای رفع چاییدگی با آهنگی خز در گوشم. امروز همین امروز میخواهم پرده‌ای از سر مگو بردارم.  و آدم این آدم ساده فکر می‌کند اسرار در نه‌تووهای وهم‌اندود پنهان است. نه همیشه‌ی خدا اسرار جلوی چشم‌اند. مثلا کی باور می‌کند یک جُک سرِّ خلقت را تووی خودش داشته باشد.  جک: یه روز به یه ترکه میگن اگر وسط اقیانوس کوسه دنبالت کنه چیکار می‌کنی؟ یه کم میره توو فکر میگه میرم بالای درخت. میگن بابا وسط اقیانوس میگه خب چیکار کنم مجبورم مجبور! [با تاکید بر روی ج در لهجه‌ی ترکی] خب سر خلقت کجاش بود؟ همینطور که لبهای قشنگتان روی صورت کش آمده بهش فکر کنید.  یک چیزهایی شنیده‌ایم که خواستن توانستن است و شنیده‌ایم که خدا کن فیکن می‌کند یعنی می‌گوید باش و نباشنده هست می‌شود.  اینها را شنیده‌ایم ولی ما هیچوقت شنوندگان و بینندگان خوبی نیستیم. یعنی تاریخ اینطور می‌گوید.  جبر!  جمله‌ی اول کتاب مقدس در عهد عتیق این است : در آغاز هیچ بود و کلمه بود. و آن کلمه خدا بود‌. عدم یعنی نیستِ مطلق. حرف از خلا و غیاب و نبودن نیست، حرف از جایی ست که هنوز جا خلق نشده، هنوز خلق، خلق نشده. چطور چیزی می‌تواند آنجا باشد؟ جواب می‌دانید چیست ؟! آفرین! مجبور است مجبور!  گناه چطور شکل می‌گیرد؟! گذشت چطور؟ مهر چطور؟ تولید مثل چطور ادامه پیدا می‌کند؟ حیات چطور شکل می‌گیرد. باقی پروسه پردازش جبر است.  حالا هنوز وسط بلوارم و صفحه گوشی دارد گاییده می‌شود از گرما و درست کار نمی‌کند. آهنگ خز همینطور می‌کوبد تووی گوشم و عرق خوبی کرده‌ام. که بگویم من اخلاق مخلاق نگاییده‌ام ، که بگویم ای عزیز ِ دورم که بغلمی من اگر دوستت دارم عاشق نیستم، من اگر می‌گایمت بد نیستم، من اگر فحش می‌دهم بی‌ادب نیستم ، من اگر کلماتم جنون دارند شاعر نیستم، من اگر عقل ندارم کسخل نیستم ، من اگر حرف از سر می‌زنم عارف نیستم، من اگر مهربانم عموی خوبی نیستم. همه‌ی زندگی من را همان جک توضیح می‌دهد. همه‌ی جهانم را توضیح می‌دهد. همه ساختارهای اجتماعی و معنایی و فلسفی‌ام را.  من فقط مجبورم مجبور! می‌فهمی؟! [با تاکید بر ج و لهجه ترکی‌ام] این از آن متن‌هاست که بعدن که سر عقل بیایم پاکش خواهم کرد. فعلا مجبورم بگذارمش اینجا. به عشق تو که مثل من کسخلی.  ۸خرداد ۱۴۰۵ بلوار بریانک شرقی ۱۰:۱۰ساعت @safarnamey

  • 📝 می‌تواند چیز خوبی در کار نباشد. هیچ چیز خوبی در کار نباشد. می‌تواند این هم یک تکرار ابلهانه دیگر باشد. می‌تواند از سر ضعف باشد. می‌تواند خطای شناختی باشد. می‌تواند کمپلکسی از عقده‌های کودکی باشد. می‌تواند ناچاری انسان از بودن باشد. می‌تواند یک تکرار هوشمندانه باشد. می‌تواند هر چیزی باشد. همینکه چیزی هست. چیزی هنوز هست که بتوانم جوری بغلش کنم که انگار اسپرم برنده به تخمک میزبان رسیده.  می‌تواند هر چیزی باشد که با دو دوتای مغزم جور در نیاید. حتی با سه سه‌تا و لگاریتم و انتگرال و معادلات چند مجهولی و هندسه غیرخطی و اینها هم. می‌تواند چیزی باشد بی‌اندازه کلافه کننده، طوری که لثه‌هایت حوصله‌ی دندانهایت را نداشته باشند.  «عدم» جای امنی‌ست. آن قدر امن است که خدا آنجاست. اما برای کسی که «وجود» را تجربه کرده باشد می‌تواند کشنده باشد، یعنی دیگر نمی‌شود برگشت آنجا مگر با مرگ یکی از طرفین. مثل اینکه یکبار دیگر بخواهی به جایی که در شکم مادرت بودی برگردی.  شاید همین است که من انقدر از برگشتن بیزارم. و شاید همین باعث آزارش است که همه‌ی لحظات درگیر این است که امنیت جایی در آن پشت مشت‌ها تجربه شده، در کدام پشت نمی‌دانم کودکی؟ جنینی؟ ازل؟ عدم؟ نمی‌دانم ولی من در حافظه‌‌ی وجودم خاطره‌ی آغوشی‌ هست که همه سکون‌ها را می‌آشوبد. باران است روی برکه، موج است تووی دریا، خروش رود است، هفه‌ی آتش است وقت پا گرفتن. بندی از کتاب دومم یادم می‌آید، پشت جلدش هم هست.  بی‌آرمانم بی‌آرزو و اگر تورا می‌خواهم نمی‌توانم نخواهم تو را که از وقتی کلمه بودی دوستت دارم و هربار که در آغوشت می‌گیرم رفته‌ای.  خب اینجای سفرنامه تووی اتوبوسم و دارم از سرکار به خانه می‌روم. همچنان با همه این حرفها هنوز چیزی تووی خونم نفس می‌کشد که نتوانسته‌ام کمکش کنم شکل بگیرد و بیاید بیرون. لازم نیست از محفل کاری بر بیاید، لازم نیست در خانه آرام بگیرم، لازم نیست تکان اتوبوس کمتر باشد. همین تقلای ِ اکنون به سمت هست مستم می‌کند مثل مبارزی تووی رینگ که مست از بوی خون ِ زخم‌هاش که روی صورتش ریخته از کف رینگ بلند می‌شود و به جای بستن دوباره گاردش نفَس آرام و لبخندش نوید یک دیوانگی تازه را می‌دهد. کامان ، کامان بی بی آی ام هی یر فور یو! منی خیمه‌یه آپارما بو مکاندا راحتم زارت! [ تا ابد در هاله‌ای از ابهام است که این زارت صدای مشت کی به کی بود و نتیجه چه شد صرفا می‌دانیم همه هنوز زنده‌ایم] ۵خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۰۹:۱۱ صبح @safarnamey

  • 📝 مرددم در نوشتن که نمی‌دانم این نوشتن از کجا آب می‌خورد. محفل بود و بچه‌ها داشتند از تجربه‌هایشان از الگوهای ذهنی می‌گفتند. اینکه چطور الگوی ذهنی با اتومات کردن انتخاب‌ها وضعیتی را تحمیل می‌کند. اینکه بعضی الگوها در ذهن بقیه چطور می‌توانند عمر‌ کسی را ببلعند. اینکه الگویی در ذهن خود ما چطور می‌تواند بین ما و احساس زندگی کردن دیوار بکشد.  یعنی همه از زخم و زخم‌هایی حرف می‌زدند که وصل می‌شد به الگو یا الگوهای ذهنی.  دارم فکر می‌کنم آیا واقعا قرار است دل همیشه از بن‌بست ذهن شروع بشود؟! آیا بن‌بست‌ها قابل تخیل نبودند؟ آیا بن‌بست‌ها قابل تخیل نیستند؟ آیا این همه زخم باید تجربه می‌شد؟ آیا تجربه‌های امروزم زخم‌های فردا نیستند؟ این ضرب‌المثل مسخره را هیچوقت نتوانستم بپذیرم شکست پل پیروزی است.  بعد به مدارهایی که جریان زندگی‌ام دارد بر آنها می‌چرخد فکر می‌کنم. شغلم بر چه مبنایی شغل من است؟ روابطم بر چه مبنایی روابط من‌اند؟ مبنایی این همه فعالیت روزانه چیست؟ تکانهایی که میخورم را می‌بینم، آدم چرا تکان می‌خورد از جایش؟ تکانهایی که تا وقتی به بن‌بست نخورده‌اند معلوم نمی‌شود از کجا داشتند آب می‌خوردند. به نام دل و به کام ذهن! نگاه می‌کنم؛ چه دستهای کوچکی دارم برای بغل کردن دلی که از فعالیت روزانه‌ام بیرون افتاده است. دل ِ همیشه پیش چشم اما نادیده گرفته شده.  ۳۰اردیبهشت مترو تهران ساعت ۱۷:۰۰ @safarnamey

  • 📝 زن‌ها همیشه نفسم را بند می‌آورند.  بیدار شده‌ام و با لغاتی از این دست، دست به گریبانم. پریروز شادی گفته‌است دوست دارم ببینمت. سرِکار بودم. دیروز رفته‌ایم خانه بنیادی آزاده. بچه‌ها دارند آماده سفر می‌شوند و تازه فهمیده‌ام سفر رفتن‌ها چه قدر کار ِ قبل و بعد دارد. کاری نمی‌کنم. کارها دارند می‌شوند و محبت هم در فضا استشمام می‌شود. قبلتر‌ها کار که داشتیم تووی خانه همه فقط کار می‌کردند. همه‌ی تمرکز روی کار بود، ظرفها رو بشوریم بعد بخندیم. کارها را بکنیم بعد... حالا هنگام شستن ظرف‌ها هم می‌شود خندید. وسط برنامه‌ریزی و خرید و پخت و پز هم می‌شود یکهو قربان کسی رفت. می‌شود کار را ول کرد کسی را در آغوش گرفت، بغض کرد گریه کرد و بلافاصله ادامه کار.  با بچه‌‌ها حرف می‌زنیم. برای چندمین بار این جمله را می‌شنوم که چرا زن‌ها تووی محفل بیشترند. من در خانه‌ای بزرگ شده‌ام که در آن زن‌ها بیشتر بوده‌اند. یک طرفِ بند آوردن نفس را همینطوری تجربه کرده‌ام. زن و مسئولیت. من که فرزند کوچک خانواده‌ام بود مسئولیت داشتم در قبال آدم‌های بزرگتر و حتی باهوشتر از خودم چون زن بودند، چون برادر بود‌م. این #الگوی_ذهنی احمقانه نفسم را بند آورده بود و آورده است و خواهد آورد. چه چیز می‌تواند بار اضافی زن، زنی که زیباست و دوستت دارد و می‌توانی دوستش بداری را از شانه‌ات بردارد. حالا در فضای لطیف بویی از پاسخ پیچیده‌است. همینجا که زنان بار روی دوشت نمی‌شوند و دنبال سهم خودشان‌اند از [بار]. نمی گذارند اضافه بار برداری. اینجا که زن‌ها مردها را سفر می‌برند و مردها از سفر خسته برنمی‌گردند. گفته بودم که بنیادی حتی نگذاشته بود یک بار فقط یکبار الکی بغلش کنم؛ گفته بود یا راستکی یا گاش گد.  زن‌های محفل نفسم را برمی‌گردانند. بله من از بغل کردن زن‌های محفل جان بیشتری می‌گیرم. چون باری روی دوشم نمی‌گذارند. زنی را اول بار است تووی محفل دیده‌‌ام. می‌روم می‌گویم شما خیلی زیبا هستید و من شما را بغل نکرده‌ام. بغلش می‌کنم. نفسم برمی‌گردد. می‌روم پی کار خودم. همان شب بود که بنیادی یادم داد که بغل‌های محفل، موقعیت فکرند. شاید یکی از این موقعیت‌ها همان است که گفته بودند مرد از دامن زن به معراج می‌رود.  زن‌ها هنوز هم نفسم را بند می‌آورند . دلایلش را می‌دانم و هنوز سفر، کلمات آن دلایل را سفرنامه نکرده. تا همینجاش امروز را نفس بکشم به مهر زنانی که آغوش ِ بی‌دریغ به رویم گشودند تا ببینیم فردا چه خواهد شد.  سفرنامه  ساعت ۸:۱۸ ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ @safarnamey

  • 📝 هو که می‌کِشی، «او» شنیده می‌شود با حالتی که متوجه گلویی می‌شوی گلویی که این روزها ذکر «هوالنفس» برداشته است.  هو چه بوده جز جاری شدن نفس. نفس که جاری می‌شود کافیست صدا دارش کنی می‌شود هو.  این صدا را چه چیز بند می‌آورد؟! ما در روزمره چه چیز و چیزهایی را جایگزین این توجه می‌کنیم یا چه چیز و چیزهایی این توجه را در ما بند می‌آورد؟! دارم به این چیزها فکر می‌کنم در اتوبوس.  سفرنامه ۱۴اردیبهشت ساعت ۷:۴۵ صبح @safarnamey

  • 📝 دلم کمک می‌خواست.  یعنی گره‌ام از آن کله‌شقی‌ام در کمک نگرفتن می‌آمد. کله‌شقی را گذاشتم کنار. گفته‌ام من همه‌ام را می‌گذارم لابد یک چیز پیدا می‌شود این همه را تکمیل کند.  فکر کردم این سفر کمک دارد، کمک می‌کند. با جماعتی که در جستجوی چیزی در عرفان بودند همراه شدم.  تا رسیدم دویدم به آشپزخانه، به جمع کردن‌ها و تهیه‌کردن‌ها، کارم کار کردن بود. روزها کار می‌کردم و شب‌ها از خستگی خوابم نمی‌برد. کم می‌خوابیدم زیاد می‌دویدم. که وقتی ناظر نظاره می‌کند نگوید کم گذاشتی که نکردم.  دلم کمک می‌خواست. آدم چطور می‌تواند کمک نخواهد؟ چه تووی خودش دیده و می‌بیند که کمک نمی‌خواهد. آدم این تکه گوشت ِ روان‌رنجور این متاثر ِ بی‌پناه این لجوج ِ جاهل چی تووی خودش می‌بیند که تحکم می‌کند و دست‌ها را پس می‌زند. غرقِ کار بودم غرق ِ راه، غرقِ کو ، غرقِ کجاست، غرق‌ها بودم. آن جماعت عزم برگشتن کرده بودند. مادرم به خواهرم گفته بود لابد اتفاقی برای داوود افتاده و نمی‌گویید کجاست این پسر این همه بی‌خبر. گلایه‌ها رسمیت پیدا کردند. معتبر شدند. و من در جستجوی دریافت کمک داشتم از آنچه باید می‌بودم عدول می‌کردم. سفری بعد از آن سفر آغاز شد. آمده بودم سر بزنم به شیخ خرقان و بروم. ماندگار شدم. کنار بارگاه شیخ وسط مراقبه رعشه‌ام گرفت و رفتم به رفتن و برگشتم از برگشتن. با سر پرتم کرده بودند تووی استخر عمیقی که همیشه از پریدن تووش طفره می‌رفتم. مغروق همیشه زیر آب نیست. گاهی به سطح می‌آید دست و پایی می‌زند و کنار آبی که توو حلقش است هوایی هم پر می‌شود. مغروق هی هوا را می‌بیند هی آب را، هی نجات را می‌بیند و هی مرگ را‌. حالا رفقای من! خاموشان همیشه! منتظران! دست‌های دریغ شده! روایت‌های بی‌صدا و زبان! دعوت‌تان می‌کنم به ساحل بیایید . چیزی روی آب به ساحل نزدیک می‌شود. بیایید بگویید چیست! جنازه‌ایست از دیوانه‌ای یا کِلْکی‌ست که می‌شود با او عازم سفر شد. ۲۰فروردین ۱۴۰۵ خرقانِ بعد از رامیان ساعت۲۰:۲۰ @safarnamey

  • 📝 نکند بمیرم درخت‌ها نگویند که من چطور نگاهشان می‌کردم. من این من ِ تنها که حتی روی زبان بسته‌ی اشیا هم حساب باز کرده‌ام.  کاش ریشه‌‌ی لغت انسان از نسیان یعنی فراموشی نبود‌. می‌دانم پویایی انسان ملزمش می‌کند به فراموشی. دختری که دوستش دارم اگر نتواند فراموشم کند چطور با معشوق تازه‌اش عشق را دوباره کند. مادرم اگر فراموشم نکند خواهرم اگر فراموشم نکند...  چه قدر باید در چشم تو پررنگ باشم که جای خالی این پیکسل وقتی که خاموش می‌شود روی نمایشگر ِ وسیع جهان به چشم بیاید.  خیلی درگیر این فکر بودنم مقبوضم کرد. هرچه پر رنگتر شدم کبودتر شدم و هر چه کبودتر خفه‌تر و هر چه خفه‌تر آزارنده‌تر ، آبی اگر رنگ آسمان نبود رنگ دریا نبود باز هم همینقدر آبی بود آیا؟ امشب دست همدیگر را رها کنید ای سلول‌های رنگی من. امشب فقط همین امشب از هم باز شوید. بروید هر کجا که دلتان خواست. بروید روی تصویر کودکی از دست رفته‌ی الهه، بروید روی تصویر خانوادگی النا، بروید روی الگوریتم رشد اسی ، بروید تووی خاطره‌های حسین ِ نگهبان، بروید تووی تنهایی‌های حسین ِ جدید، بروید تووی برق چشم‌های یاسمن، بروید روی نجابت امیر ، بروید روی قلب هامون، مهربانی معصومه، غرور سعید، مرام علی، زلالی هانیه، خستگی ملیحه، غم ِ شادی، بروید روی دستهای نرگس وقتی دستش را قلب می‌کند برای آنها که دوستش دارند، ای سلول‌ها که یک عمر ترسیدید از ازدست‌دادن همدیگر دست ِ هم را رها کنید و از مرگ نترسید سرشار گفته‌است بسپرید به ما، نگفته من گفته ما، ای سلول‌های ترسیده بروید قاطی مای سرشار بشوید می‌خواهم گریه کنم. دلم برای تووی جمع گریه کردن تنگ شده. دو ماه است تووی تنهایی گریه کردن را بلد شده‌ام. چون وقتی باران می‌آید به خون جوانهایی فکر می‌کنم که عکس جنازه‌هاشان را همه دنیا دیده و من می‌توانستم یکی از آنها باشم. این خون را همان‌هایی راه انداخته‌اند که شاید بیشتر از بیست سال پیش من جایی کنارشان داشتم برای خون کسی که می‌گفتند مصباح هدی‌ست و عشق است گریه می‌کردم. حالا من نمرده‌ام و هستم. هم‌گریه‌هایم نتوانسته‌اند بکشندم و زنده‌ام. هستم و میخواهم تغییر کنم. می‌خواهم تووی عشق شنا کنم. من این من که با این همه استخر رفتن هنوز بلد نیستم صاف روی آب بمانم و وقت دست و پا زدن نفس بگیرم. همین من که هنوز بلد نیستم چطور باید این وزنه‌ها این گرانش‌های درونی را که تووی میدانشان اسیرم را متوازن و متعادل کنم‌. میدان مغناطیسی‌ام عشق کم دارد. حالا که با مای سرشار نشسته‌ام ای سلول‌های رنگی که ترس را در هنوز ِ این متن حس می‌کنید عشقی اگر بهتان می‌تابد دستِ هم را رها کنید و دست اینها که اینجا نشسته‌اند را بگیرید. پیش از آنکه بمیریم و زودتر از آنچه می‌شود فراموش بشویم.  ۷ فروردین ۱۴۰۵ خرقان ساعت ۲۲:۲۰ @safarnamey

  • без подписи

  • [ادامه از پیام قبلی] 📝 ... برگشتیم از بایزید با ۹ نفر در یک ماشین. رسیدیم و جمع نشسته بودیم که یکهو جمع سمت و سوی شعرخواندن گرفت. و چی از این دلخوشکنک‌تر برای من.  بعد قرار شد بداهه نویسی کنیم. بعد که بداهه نویسی تمام شد رفتم تا دراز بکشم. پس امتحان نازل شد!  هادی می‌گفت برای بدست آوردن یک عدسی خاص بارها عدسی‌اش شکسته تا راهش را بفهمد. شیشه‌ای که تا دمای ۱۲۰۰ دوام آورده بود و تا لحظه‌ی سرد شدن سالم بود. به محض ورود به دمای اتاق می‌شکست. یعنی همه زحمت به باد می‌رفت. کی می‌داند هر کدام از آدمهای اینجا چقدر ذوب شده‌اند؟ کی می‌داند آنکه به همه می‌پرد بیخودی چه قدر دنیا تووی پرش زده. کی می‌داند آنکه ساکت است چه چیزها زبانش را زخم نکرده؟ کی‌می‌داند آنکه قلمبه و ثلمبه حرف می‌زند چه عذابی می‌کشد از اینکه حرف می‌زند اما مخاطبی پیدا نمی‌کند. کی از دیگری چی می‌داند.  رفته بودم به اتاق امتحان و من که چه حرارت‌ها را تحمل کرده‌ام. در دمای همان اتاق شکستم.  حالای آن وقت یک عدسی ترک‌خورده بودم که قرار شده بود نمایشنامه بسازیم. نیاز داشتم بروم. بروم به خانه‌ی کوچک خودم در تهران. بروم ساکت بنشینم به سقف نگاه کنم و همه نورهای اینجا را بگذارم برای خودشان‌. بروم در تاریکی خانه‌ام با نور ماه بنشینم ببینم دنیا چرا با ما اینطور تا می‌کند و ما چرا با هم اینطور تا می‌کنیم. اما جهان اینطور کار نمی‌کند. نمی‌شد در لحظه جا عوض کرد. ماندم. ماندم در همان حرارت که آزارنده شده بود ماندم. خندیدم اما آزرده بودم. کارم را به انجام رساندم اما آزرده بودم. مراقبه کردم اما آزرده بودم. نورها را نخواسته بودم از دست بدهم. شب بود دیر بود .به اتاقمان برگشتم‌. زیر باران تند. بغل شده بودم. بعضی‌ها داشتند بو می‌بردند از احوالم، معصومه ، شادی ، بنیادی ِ آزاده. اما من خوب بلدم بستن گاردم را به وقتش.  شب نبود صبح بود. اذان شده بود. خوابم نمی‌برد. باران تند می‌آمد. دوباره از رختخواب بلند شدم و نشستم به تماشای باران. عدسی ترک خورده بودم. به کار نمی‌آمدم . جز اینکه به بقیه نشانم بدهند و بگویند: ببینید آدم اینطور ضایع می‌شود. برای همین از چشم‌ها گریزانم اینجور وقتها. تا با شعر با لغات از خودم پرستاری کنم. نه شب نه بغل‌ها نه باران گره‌ای از کارم باز نکرده بود‌.  برگشتم به رختخواب. کوره را روشن کردم. دما را بالا بردم تا ۱۲۰۰ درجه در سرم بعد دما را در ۵۵۰ درجه نگه داشتم. در همان دما فهمیدم که از خودم آزرده شده بودم. از تصویرهای بیهوده‌ای که ساخته بودم و حالا از تخریبشان ناراحت بودم. فهمیدم این منم که خواسته‌ام عدسی ویژه‌ای باشم و کسی زورم نکرده. فهمیدم و نقشه‌های بچگانه‌ام برای فردا را پاره کردم ریختم دور. حالا دما را از ۵۵۰ درجه آوردم پایینتر. تووی تاریکی اتاقی که ساعتش ۵ونیم بود سخنران اتاق بغلیش داشت بلند صحبت می‌کرد. هم‌اتاقی‌هایی که آنقدر با این وجود راحت خوابیده بودند. دما را آوردم پایین و تَرَکِ عدسی برطرف شد. هادی می‌گفت این روش آبدیده کردن عدسی‌س. برای ناب شدن باید آبدیده شد. خوشحال بودم که مثل فیلم‌ها در رختخوابم گریه نکردم. خوشحال بودم برای تحملم. برای انتخاب کوره‌هام. کوره‌ی جمع. کوره‌ی کلمات و متن‌. خوشحال بودم اما به خودم افتخار نکردم. می‌دانستم این لحظه‌هم یک لحظه مثل تمام لحظه‌های زندگی‌ست گاهی مسخره و گاهی سرشار. یک لحظه که می‌توانست هر جور دیگری باشد اگر ما اینجوری‌اش نمی‌کردیم. دیده‌ام پر از آب نشد در همه‌ی دیروز . شاید وقتی این متن را بخوانم بشود. شاید هم نشود‌.  ۶ فروردین ۱۴۰۵ خرقان ساعت ۷:۴۰ صبح @safarnamey

  • 📝 صبح است . می‌دوم که نور را از دست ندهم. روز قبل تووی مسیر برگشت از جنگل هادی از فرآیند ساخت شیشه‌های عدسی و آینه‌ها می‌گفت از لحظه‌هایی که جز عوامل ساخت همه از آن بی‌خبرند. مثلا این که نوعی عدسی هست که در دل شبِ تاریک می‌تواند دیدی شبیه روز بدهد‌. این عدسی‌ها همه نور‌های ریز محیط را می‌گیرند و منبسط می‌کنند در تصویری که ناظر می‌بیند. اینها را گفتم که بگویم چرا می‌دوم دنبال نور. نور‌های کم. مثل نور ِ کمک در آوردن صبحانه. نور ِ رساندن چیزی به دست کسی که آن چیز را می‌خواهد، نور ِ کمک در جمع کردن بساط صبحانه‌.  ساکن در سرایی هستیم که این موهبت را دارد که بتوانی فرار کنی به ساکت اتاقی ، جایی برای خودت. و من هم‌اتاقی‌های خوبی دارم. اهل مدارا هستند‌.با من. با هم. مثل حالا که نشسته‌ام‌ در گوشه‌ای و می‌نویسم با بغضی در شقیقه و کدورتی در سینوس‌هام. صبحانه را که خوردیم. قرار بود عازم مقبره‌ی شیخ خرقان شویم. باران می‌بارید. باران تند. به بنیادیِ آزاده گفتم ۱۱ و بیست دقیقه باران قطع می‌شود و می‌رویم. ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود و باران بی‌اعتنا به من می‌بارید تا من پوزخندی به ادای پیش‌بینی‌کردنِ خودم بزنم. اما شوق ِ یاران قوی‌تر از باران بود و کشش شیخ بیش از این دو. رفتیم. پیشتر‌ها در عالم مذهبی خودم هوای زیارت را لطیف می‌کردم برای خودم. مثلا فکر می‌کردم صندلیِ ماشین فرشته‌ایست. هر لغتی از دهان هر کسی سخنی از سمت اوست که به زیارتش می‌روم. فکر می‌کردم حتی این سنگ ها که به زیرپای آدمهای اینجا رسیده‌اند برای خودشان سالکی بوده‌اند که شاید حالا کمی اینجا آرام گرفته‌اند. اما حالا خبری از آن چیزهای گوگولی نیست‌. واقعیت را تخت کرده‌ام تووی چشمم. تمام فراز و فرود را از آن گرفته‌ام تا به متنی زمخت تبدیل شود پیش چشمم. چیزی که هرکسی جز خودم را می‌آزارد. آه. آزردن. در هوای مقبره شیخ خرقان چرخیدیم. به فراخور محیط حرفها و چیزهایی هم شنیدیم. حرفهایی که می‌توانست پیامی داشته باشد. آدمهایی که هر کدام حامل تجربه‌‌ای بودند و می‌شد اگر گوش داشتی، بشنوی‌شان و اگر چشم داشتی، ببینیشان. کی داشت؟ من داشتم آیا؟ وقت رفتن از آخرین افراد باقی‌مانده بودم برگشتم [شاید به رسم زیارت مذهبی] به احترام برای خداحافظی که ناگهان بوی مادرانه‌ای آمد، بوی پدرانه. بوی روز اولی که بچه‌ات از مدرسه برمی‌گردد با دلتنگی و خوشحالی. بوی همه چیزهای قشنگی که شاید من هنوز ندیده‌ام. بوی همه دیدارهایی که بی‌اختیار اشک از چشم آدم می‌آورد اما در آن لحظه من گریه نکردم. نه که نخواهم. بو که حالا می‌توانم عطر صداش بزنم هنوز بود که دیدم هادی آمد. قبل برگشتن از مقبره امیر که گفته بود با او سیگار بکشم هادی هم آمد و پیوست. بعد کسی امیر را صدا زد امیر گفت بریم من با عجله پشت امیر راه افتاده بودم و در میانه عطر آن عطر اشک‌آور را شنفته بودم. می‌توانستم بمانم و غرق دیدار باشم. شنا کنم در هوا‌ در هوای شوق و زیارت. اما هادی سیگار به دست با آن نگاه ِ آزرده‌اش از آدمها داشت می‌آمد تنهاش گذاشته بودم. در هول و بلای نور جمع کردنها یادم رفته بود این نور را که استدعا داشت حذف نشود‌ اما بلد نبود استدعایش را نشان بدهد‌. این نور ِ اخم‌کرده‌ی سیگار به دست. رفتم سراغ هادی گفتم تنها نباشی داداش. و دست در گردنش برگشتم اما چشم اشکی شیخ در پشت سرم رگهای پشت کمرم را متلاطم می‌کرد. بلد نبودم هادی را هم قاطیِ شنایم کنم. دو تایی برگشتیم به حاشیه. حاشیه‌ای که در آن ماشین پارک بود و حاشیه‌ای که اغلب زندگی‌مان را فراگرفته‌. در راه برگشت از مقبره شیخ خرقان باران روی شیشه می‌لغزید و از پیش چشمهام کنار می‌رفت بارانی که همان وقت داشت روی قلبم می‌لغزید اما... بلد نبودم خیلی لطیف باشم. هنوز سخت بودم. هنوز حرارت آن قدر بالا نرفته‌ بود که آن آبهای آتشناک راحت و بی‌ملاحظه از چشمم بیایند. هادی می‌گفت شیشه‌های ویژه در حرارت ۱۲۰۰ درجه باید قرار بگیرند و ... بله حرارت هنوز بالا نرفته‌ بود. مقصد بعدی بایزید بود.  رسیدیم. هامون گفت: بیا بریم یه قهوه بخوریم. نمیخواستم قهوه بخورم ولی هامون نباید تنها باشد. رفتم. برگشتیم از قهوه. همه داشتند می‌رفتند و من چه لحظه‌ها که با بایزید و قصه‌هاش نداشته‌ام این سالها‌. یعنی سلامی از دم و در و خداحافظ!؟ و این شد که گفتم می‌مانم و ماندم و گمانم همان ماندن کار دستم داد. چه کاری؟ تعریف می‌کنم... [ادامه در پیام بعدی] @safarnamey

  • Channel created