Saidai
Статистикаسلام و خوش آمدید 🌹 اینجا دنیایی از خلاقیت و خیال است؛ جایی که عکسها جان میگیرند، تاریخ زنده میشود، و داستانها با کمک هوش مصنوعی به تصویر کشیده میشوند. در این کانل میتوانید: ✨ کلیپهای خلاقانه هوش مصنوعی ✨ بازآفرینی عکسهای قدیمی و خاطرات ✨ داستا
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 19
- 1/48двое суток
- 21
- 1/72трое суток
- 23
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امروز ایرج رفت… و فردین، بیستوشش سال پیش. دو پهلوان؛ یکی صدا، یکی نگاه. ردّشان هنوز روی پوستِ دل وجان ما مانده یادشان تا ابد جاودان صبحتان به نکویی
حکایت موشمردگی پدر و احیای او به شیوهٔ قابوسنامه بدان ای فرزند، که امروز قریب ساعت نُه و نیم، مادر مرا آواز داد و گفت: ـ ای سعید! پدرت گفته است که من بر لبِ مرگم؛ بیا تا پیش از رفتنم حلالیت بطلبم و اگر حقی بر گردن تو دارم، بر من ببخشایی! من چون این سخن بشنیدم، ماشین اصلاح برگرفتم و روانه خانه شدم؛ که گفتم شاید پدر در حال رفتن باشد و پیش از رفتن، دستی به سر و روی او کشیده باشم. چون به خانه رسیدم، دیدم پدر بر تخت افتاده و موشمردگی پیشه کرده است؛ چنان خویشتن را بیرمق نشان میداد که گویی عزرائیل بر بالین او نشسته و منتظر است تا آخرین نفس را بشنود. مادر گفت: ـ حالش بسیار بد است! گفتم: ـ مادر، من اندکی از علم غیب بهره دارم؛ بگذار تا در وجناتش نظر کنم و ببینم این مرد واقعاً قصد رفتن دارد یا ما را به بازی گرفته است. نگاهی بدو کردم و گفتم: ـ ای پدر! نشانههای مرگ در چهره تو هست، اما به گمان من هنوز اجل با تو کاری ندارد! پدر گفت: ـ فرزندم، دیگر کار من تمام است... گفتم: ـ ای پدر! برخیز که حال ما، فرزندان تو، از حال تو بدتر است! پس او را برنشاندیم و آبی به او دادیم. آب که فرو برد، به مادر گفتم: ـ چند انجیر بیاور که شاید این مرده، به یاری انجیر، دوباره زنده شود! انجیرها هنوز از گلوی مبارکش پایین نرفته بود که ناگاه روی به من کرد و گفت: ـ سعید جان، حال که زحمت کشیدهای، این ریش ما را نیز کوتاه کن! من در شگفت شدم و گفتم: ـ عجب! کسی که یک دم پیش، با مرگ دستوپنجه نرم میکرد، اکنون به فکر اصلاح ریش افتاده است! پس ماشین موزر برگرفتم و ریش حضرت والا نخست کوتاه کردم و سپس به تیغ سهتیغ سپردم. چون آخرین تار ریش از صورتش جدا شد، مجاز دستگاه گوارش به جنبش درآمد و در اندک زمانی، احوال حضرت والا از مردن به زندگی و از ناله به جنبوجوش بدل گشت. پس چون دیدم حالش نیکو شد، امر به بیتالخلاء کرد و از تخت برخاست و روانه آن مقام شریف گردید؛ و من دانستم که این مرد نه محتضر، بلکه گرفتار گرفتاریای دیگر بوده است! چون کار به پایان رسید، آن موضع شریف را با آب و گلاب شستوشو دادیم و حضرت والا را پاکیزه و آسوده بر تخت بازگرداندیم. و من از آن روز دانستم که بعضی مردمان را نه طبیب بهبود دهد و نه دارو؛ بلکه یک لیوان آب، چند دانه انجیر، یک نوبت موزر و سهتیغ، و اندکی گشایش در دستگاه گوارش، ایشان را از دروازه مرگ بازگرداند! و این بود حکایت پدری که ما را تا آستانه سوگواری برد، اما سرانجام معلوم شد که نه مرگ، بلکه ریش و شکم، هر دو، دست به دست هم داده بودند!
без подписи
عاقبت پند حکیمانه😂😂😜😜
«خیام» افسوس که نامه جوانی طی شد. وآن تازه بهار زندگانی دی شد وآن مرغ طرب که نام او بود شباب. فریاد ندانم که کی آمد و کی شد
یکی منو گردن بگیر
قبض برق صدا استاد سیدی فر گرافیک مونتاژ سعید مردانی
چوسی چوسی..
چوسی چوسی https://t.me/saidfoladia
آقا مجیدمون
آقا محسن مون
گاهی یک بوسه، تمام دلتنگی دنیا را فریاد میزند... سامیار کوچولو قاب عکس پدر جاویدنامش، حمید را میبوسد؛ به امید آغوشی که دیگر نیست، اما عشقش تا همیشه در قلب او زنده خواهد ماند. بعضی پدرها از کنار فرزندانشان میروند، اما هرگز از قلبشان نمیروند. #جاویدنام #حمیدسلیمیان
🗓 چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ سلام صبح بخیر من عجله ای ندارم هر چی مال من باشه راهشو پیدا میکنه میذارم خود خدا برام بچینه خدا خیر مطلقه 🌤 🖐🖐
شعر «فاضل نظری» از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“ تنها به اين بهانه که باراني ات کنند يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند که زنداني ات کنند اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند آب طلب نکرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند https://t.me/saidfoladia
https://t.me/saidfoladia
امروز، روز تولد مردی است که حضورش مایه دلگرمی خانواده است. پژمان عزیز، داماد دوستداشتنی و رفیق باوفا، آرزو میکنم سال جدید زندگیات سرشار از عشق، سلامتی، آرامش و موفقیت باشد. 🎉 تولدت مبارک 🌺🎂🎁
مَن مِی خورَم، و هَر کِه چو مَن اَهل بود. مِی خوردَنِ مَن، بِه نَزدِ او سَهل بود. مِی خوردَنِ مَن، حَق زِ اَزَل میدانِست. گَر مِی نَخورَم، عِلمِ خُدا جَهل بود. شعر خیام «لینک کلیپهای. هوش مصنوعی من»👇 https://t.me/saidfoladia
قهرمان کوچولو و پرنسس قصه، در مسیر ماجراجویی... با بدرقهی گرم پدربزرگها.
حالا هر کسی بگوید: «بیا بریم یزد...» میگویم: «اول شماره مکانیک، یدککش، تعمیرکار کولر، اقامتگاه و رستوران را بده، بعد درباره سفر صحبت میکنیم!» نتیجه اخلاقی سفر: ما به خیال خودمان رفته بودیم دختر برادر، نوهها و جاهای دیدنی یزد را ببینیم؛ اما بیشترین آشنایی را با یدککش، مکانیک، تعمیرکار کولر، اقامتگاه، رستوران و دستگاه کارتخوان پیدا کردیم! خدا را شکر مشکل ما جانی نبود، فقط پول بود؛ پول هم که میگویند چرک کف دست است... اما این سفر آنقدر از این چرک را شست که تا مدتها جای کف دستش روی دل و حساب بانکیمان ماند!
سفر به یزد هشت سال بود یزد نرفته بودیم. گفتیم برویم هم دیداری با دختر برادرم که پرستار است تازه کنیم، هم نوه کوچولوی او با نوه کوچولوی ما حسابی بازی کنند. با دو تا داماد، دو تا ماشین و کلی ذوق و شوق راه افتادیم. هنوز بوی قطاب یزد به دماغمان نرسیده بود که یکدفعه... بــــــــوم! ماشین داماد دوم یک صدایی داد که انگار گفت: «بنده تا همینجا در خدمت شما بودم، ادامه مسیر با خودتان!» ما که جلوتر بودیم، برگشتیم. دیدیم ای دل غافل... ماشین دیگر روشن نمیشود. گفتم: «هنوز نرسیدیم، سفر خانوادگیمون داره تبدیل میشه به فیلم ترسناک!» بچهها را با یک ماشین فرستادیم یزد و خودمان کنار جاده منتظر یدککش شدیم. یدککش هم انگار از قطب جنوب حرکت کرده بود؛ بعد از یک ساعت با آرامش کامل رسید و ماشین را برد اردکان. استاد مکانیک یک نگاه به ماشین کرد، بعد یک نگاه به ما و گفت: «چیزی نیست... فقط تسمه تایم.» ما هم خوشحال شدیم. پنج دقیقه بعد گفت: «البته... باید موتور باز بشه!» از همان لحظه، ماشین دیگر ماشین نبود؛ پروژه ملی کالبدشکافی شد! هر دو ساعت یک تماس... ـ داداش، سرسیلندر... دو ساعت بعد... ـ واشر سرسیلندر... بعد... ـ سوپاپ... بعد... ـ شمع... بعد... ـ رادیاتور... بعد... ـ تنظیم موتور... بعد... ـ یه مورد دیگه هم پیدا کردیم! هر بار هم آخرش میگفت: «یه مبلغی کارت به کارت کنید.» شماره کارت استاد مکانیک را از شماره موبایل زن و بچه بیشتر حفظ شده بودیم! فکر میکردیم آمدهایم یزد گردش، اما ظاهراً آمده بودیم سرمایهگذار تعمیرگاه اردکان بشویم! --- حالا فکر کردیم حداقل توی خانه دختر برادرم چند روزی استراحت میکنیم. اما نه... این سفر با ما دشمنی شخصی داشت! روز دوم، ساعت پنج صبح... یهو یک صدای انفجار مهیب آمد. همه از خواب پریدیم. یکی گفت: «زلزله شده؟» یکی گفت: «ماشین دوباره منفجر شد؟» دویدیم بیرون... دیدیم نه خیر! کولر آبی خانه دختر برادرم با صدای مهیب بازنشستگی خودش را اعلام کرده! همه فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. گفتم: «ای دل غافل... این یکی رو کجای دلمون بذاریم؟!» ساعت ۹ صبح تعمیرکار کولر آمد. یه نگاه به کولر انداخت، یه نگاه هم به قیافههای مات ما کرد و گفت: «چیزی نیست...» ما دوباره خوشحال شدیم. بعد ادامه داد: «سه میلیون ناقابل هزینه داره!» همانجا فهمیدیم تعمیرکار کولر و مکانیک ماشین با هم رفیق گرمابه و گلستاناند؛ یکی موتور ماشین را میزد، آن یکی موتور کولر را! --- قرار بود ماشین پنجشنبه تحویل تعمیرگاه بشود و شنبه عصر آماده باشد. شنبه شد... گفت: «یکشنبه عصر ساعت هفت.» ما هم بار و بندیل را جمع کردیم، با دختر برادر و نوهها خداحافظی کردیم و راهی اردکان شدیم. رسیدیم تعمیرگاه. ماشین روشن بود. استاد گفت: «یه لطفی بکنین خاموشش کنین، ببینیم دوباره روشن میشه یا نه!» خاموش کردیم... دیگه روشن نشد! استاد هم خیلی خونسرد گفت: «خب... ساعت کاری تموم شده... فردا صبح تشریف بیارین!» گفتم: «استاد! این ماشینه یا سریال پایتخت؟ هر روز قسمت جدید داره!» چون دیگر رومان نمیشد دوباره برگردیم یزد، همان اردکان ماندیم. خود استاد هم لطف کرد و یک اقامتگاه برایمان پیدا کرد. گفتیم: «هر جا سقف داشته باشد قبول است.» رفتیم آنجا... صبح که خواستیم حساب کنیم، فهمیدیم هزینه اسکان شبانه هم به فهرست مخارج سفر اضافه شده! به دامادم گفتم: «فقط مونده شهرداری اردکان هم ازمون عوارض اقامت و مالیات گردشگری بگیره!» --- صبح استاد دوباره زنگ زد. گفت: «یه خبر تازه...» گفتم: «استاد! دیگه خبر تازه نده، ما خبرهای کهنه رو هم هضم نکردیم!» گفت: «سیستم سوخترسانی هم مشکل داره... سوزن انژکتور، تنظیم موتور، باتری...» دیگه رسماً خندهمون گرفته بود. گفتم: «استاد! فقط باد لاستیکها مونده، خواهشاً اونا رو دست نزن که دلمون خوشه یه چیزی هنوز سالمه!» بالاخره حوالی ساعت یک ظهر ماشین را تحویل گرفتیم. گفتیم حالا که اینهمه پول خرج کردیم، لااقل یک ناهار درست و حسابی بخوریم. از یک رهگذر آدرس یک رستوران شیک را پرسیدیم. رفتیم... غذا خوردیم... وقتی فاکتور را آوردند فهمیدیم رستوران هم عضو هیئتمدیره همان تعمیرگاه بوده! کارت بانکی را که کشیدیم، احساس کردم دستگاه پوز زیر لب گفت: «خوش اومدی!» --- راه افتادیم سمت اصفهان. هنوز چند کیلومتر نرفته بودیم که چراغ روغن ماشین شروع کرد به چشمک زدن. به ماشین گفتم: «داداش... هنوز دلت پیش اردکانه؟ نکنه میخوای برگردی پیش استادت؟» چند دقیقه ایستادیم. چراغ خاموش شد. دوباره راه افتادیم. چند کیلومتر جلوتر باز یک صدای مشکوک... دیگر هیچکس حرف نمیزد. همه فقط به هم نگاه میکردیم. من هم دقیقاً مثل نقی معمولی گفتم: «بَدم باختم... فقط بذارید برسم خونه!» به هر زحمتی بود خودمان را به خانه رساندیم.