سمر مُدُنپور | مدرس تحول سازمانی و فردی
Статистикаسمر مدنپور مشاور کسبوکار من یک مهاجر معکوس از آمریکا، کمک میکنم آدمها رویاهای بیزینسی خود را واقعی کنند. Business Advisor & Consultant BFA New Media🇨🇦🇺🇲/EMBA🇫🇮 جهت ثبتنام در کارگاهها و رزرو وقت مشاوره @samarcoach https://wa.me/989121326666
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امروز میخوام درباره چیزی صحبت کنم که به نظرم هنوز خیلی از مدیرها جدی نگرفتن: تأثیر یک گفتوگوی درست در کوچینگ، با تمام شدن جلسه تمام نمیشه. وقتی این گفتوگو با رویکرد روانشناسی صنعتی و سازمانی انجام بشه، قرار نیست فقط یک مشکل همون روز رو حل کنیم. گاهی یک سؤال درست باعث میشه مدیر جور دیگری به یک مسئله نگاه کنه؛ نگاهش که تغییر کنه، تصمیمش تغییر میکنه. تصمیمش که تغییر کنه، رفتارش تغییر میکنه. و رفتار یک مدیر، روی تیم و در نهایت روی کسبوکار اثر میذاره. برای همین من اعتقاد دارم کوچینگ و مشاوره برای مدیرها نباید فقط زمانی اتفاق بیفته که یک مشکل جدی پیش اومده. مدیریت، یک مهارته و مثل هر مهارت دیگهای نیاز به تمرین، بازخورد و بازبینی مداوم داره. یک مدیر ممکنه امروز یک تصمیم خیلی خوب بگیره، اما چند ماه بعد با یک تیم جدید، یک بحران جدید یا شرایط اقتصادی متفاوت، دوباره با مسئلهای روبهرو بشه که نیاز به نگاه تازه داره. کوچینگ مداوم قرار نیست وابستگی ایجاد کنه؛ اتفاقاً هدفش اینه که مدیر آگاهتر، مستقلتر و دقیقتر تصمیم بگیره. به نظرم مدیرهای حرفهای فقط وقتی دنبال مشاور یا کوچ نمیرن که مشکلی پیش اومده. قبل از اینکه مشکل بزرگ بشه، یک نفر رو کنار خودشون دارن که کمکشون کنه بهتر ببینن، بهتر فکر کنن و تصمیمهای بهتری بگیرن. چون گاهی یک گفتوگوی درست، فقط یک جلسه نیست؛ شروع یک تغییر زنجیرهایه. @samarbcoach
اگر خواب دیدی همکارت یا رئیست رو کشتی، نترس! باورتون نمیشه یکی از رایجترین سوالهایی که توی مشاورههای خصوصی از من میپرستن، چه از طرف مدیرها و چه از طرف پرسنل، با کلی ترس و عذاب وجدان اینه: "من خواب دیدم همکارم رو کشتم..." "خواب دیدم مدیرم رو کتک زدم..." "خواب دیدم دارم خفهش میکنم..." و بعد با ترس میپرسن: "یعنی من آدم خطرناکی هستم؟" امروز میخوام درباره این حس حرف بزنم. حسی که خیلی رایجه، ولی تقریباً هیچکس دربارهش حرف نمیزنه. ◀️ اول از همه یک چیز مهم فکر، خواب و خیال با قصد و رفتار یکی نیست. ذهن ما همیشه چیزهای منطقی و دوستداشتنی تولید نمیکنه. مخصوصاً وقتی مدت زیادی تحت فشار، عصبانیت، بیعدالتی یا تعارض هستیم. ممکنه یک تصویر خیلی خشن وارد ذهنت بشه. ممکنه خواب ببینی به کسی آسیب زدی. ممکنه حتی در لحظه عصبانیت با خودت بگی: "کاش اصلاً نبود." این بهتنهایی به این معنی نیست که واقعاً میخوای به اون آدم آسیب بزنی. ◀️ پس چرا این اتفاق میافته؟ خیلی وقتها مسئله خود آدم نیست. مسئله احساسی است که در رابطه با اون آدم تجربه میکنی. مثلاً: رئیست مدام تحقیرت میکنه. همکارت دائماً کار خودش رو روی دوش تو میذاره. کارمندت بارها یک اشتباه رو تکرار میکنه و تو باید جمعش کنی. یا احساس میکنی اصلاً اختیار نداری. اما نمیتونی همین الان از اون محیط خارج بشی. نمیتونی هر چیزی که میخوای بگی. نمیتونی هر واکنشی که داری نشون بدی. پس خشم جمع میشه. و گاهی ذهن، در خواب یا خیال، شدیدترین سناریو ممکن رو میسازه. ◀️ من یک سوال مهمتر از "چرا این خواب رو دیدم؟" دارم. دقیقاً چه چیزی در این آدم من رو اینقدر عصبانی کرده؟ چون خیلی وقتها چیزی که ما رو منفجر میکنه، خود آدم نیست. تحقیر شدنه... نادیده گرفته شدنه... بیعدالتیه... نداشتن اختیاره... احساس گیر افتادنه... یا اینکه حس میکنی هیچ راهی برای تغییر شرایط نداری. وقتی علت واقعی خشم رو پیدا کنی، تازه میتونی باهاش کاری کنی. 🔵 یک تمرین ساده دفعه بعد که چنین خوابی دیدی یا یک فکر خیلی شدید از ذهنت رد شد، سریع خودت رو قضاوت نکن. ◀️ سه سوال از خودت بپرس: ۱. دقیقاً از چی عصبانیام؟ ۲. این آدم چه رفتاری داره که اینقدر من رو تحریک میکنه؟ ۳. اگر قرار بود فقط یک چیز در این رابطه تغییر کنه، چی باید تغییر میکرد؟ هدف این تمرین این نیست که خشم رو سرکوب کنی. میخوام بفهمی خشم داره چه اطلاعاتی بهت میده. چون خیلی وقتها پشت خشم، یک نیاز برآورده نشده یا یک مرز شکسته شده وجود داره. 🔴 اما یک مرز خیلی مهم رو هم باید بدونیم اگر فقط یک خواب یا فکر ناخواسته داشتی، به خاطرش خودت رو آدم بدی ندون. اما اگر این فکر تبدیل شد به اینکه واقعاً قصد آسیب زدن داری، برایش برنامه میریزی، وسیله آماده میکنی یا احساس میکنی ممکنه کنترل خودت رو از دست بدی، اون دیگه یک موضوع کاملاً جدیه و باید از متخصص کمک بگیری و از فرد موردنظر فاصله بگیری. فکر، رفتار نیست. اما مسئولیت ما اینه که نذاریم یک فکر تبدیل به رفتار آسیبزننده بشه. 🔵 و شاید چیزی که بیشتر از همه دوست دارم از این مطلب با خودت ببری اینه: لازم نیست از هر فکری که وارد ذهنت میشه بترسی. گاهی ذهن فقط داره فشار، خشم و تعارضی رو که مدتها جمع شده، به شکل عجیبی نشونت میده. پس به جای اینکه فقط بگی: "من چرا همچین فکری کردم؟" یک بار از خودت بپرس: "چه چیزی در زندگی یا محیط کارم داره اینقدر من رو تحت فشار میذاره؟" شاید جواب واقعی، خیلی مهمتر از خود اون خواب باشه. برای مطالعه بیشتر American Psychological Association – Understanding Anger https://www.apa.org/topics/anger American Psychological Association – Intrusive Thoughts https://www.apa.org/monitor/2013/04/thoughts Cleveland Clinic – Intrusive Thoughts https://my.clevelandclinic.org/health/diseases/9494-obsessive-compulsive-disorder-ocd سمر مدنپور @samarbcoach
🔵 چرا بعضی رستورانها شلوغاند، اما بعضی فروشگاهها خالی؟ این روزها یکی از سوالهایی که خیلی از من میپرسند این است: "اگر اوضاع اقتصادی اینقدر بد است، پس چرا بعضی رستورانها همیشه شلوغاند؟" "چرا بعضی سالنهای زیبایی تا چند هفته وقت ندارند، ولی بعضیها مشتری ندارند؟" "چرا مردم برای یک شام چند میلیون تومان هزینه میکنند، اما برای خرید لباس، کیف یا حتی وسایل خانه، هفتهها تصمیم نمیگیرند؟" به نظرم اگر بخواهیم با عینک روانشناسی صنعتی و رفتار مصرفکننده به این موضوع نگاه کنیم، جواب فقط "پول" نیست. من فکر میکنم این روزها آدمها بیشتر از اینکه کالا بخرند، دنبال حال خوب میگردند. ◀️ چیزی که رفتار خرید مردم را عوض کرده... وقتی آدمها مدت طولانی با استرس، تورم، خبرهای ضدونقیض و ابهام زندگی میکنند، مغز بیشتر از گذشته دنبال تجربههایی میرود که حتی برای چند ساعت حالش را بهتر کند. یک شام خوب... یک قهوه با دوست... یک ماساژ... یک تجربه خوب در یک کافه... اینها فقط خرید نیستند. برای خیلیها، چند ساعت فاصله گرفتن از فشارهای زندگیاند. 🔵 اما یک نکته مهم... این به این معنی نیست که مردم دیگر به قیمت اهمیت نمیدهند. اتفاقاً برعکس. بیشتر از همیشه حساس شدهاند. اگر قرار باشد برای یک تجربه پول بدهند، انتظار دارند همان تجربه واقعاً ارزشش را داشته باشد. دیگر کمتر کسی حاضر است ریسک کند. برای همین است که میبینید مردم ترجیح میدهند دوباره به همان رستورانی بروند که کیفیتش ثابت است، تا اینکه جای جدیدی را امتحان کنند. ◀️ من به این میگم "اقتصاد اعتماد." در شرایط امروز ایران، خیلی از خریدها قبل از اینکه بر اساس قیمت انجام شوند، بر اساس اعتماد انجام میشوند. اعتماد به اینکه کیفیت مثل دفعه قبل باشد. اعتماد به اینکه رفتار پرسنل محترمانه باشد. اعتماد به اینکه وقتی پول میدهم، پشیمان نشوم. این روزها خودِ اعتماد، تبدیل به یک مزیت رقابتی شده است. 🔵 اگر مدیر یا صاحب کسبوکار هستی... این سه سؤال را از خودت بپرس. ۱. مشتری بعد از خرید از من، فقط محصول میبرد یا یک حس خوب هم با خودش میبرد؟ ۲. کیفیت خدمات من، هر بار تقریباً یکسان است یا مشتری باید امیدوار باشد که امروز روز خوب مجموعه باشد؟ ۳. اگر مشتری مجبور شود بین من و رقیبم یکی را انتخاب کند، دلیل برگشتنش فقط قیمت است یا تجربهای که کنار من داشته؟ ↙️ یک اشتباه که این روزها زیاد میبینم... بعضی کسبوکارها برای کم کردن هزینهها، اولین چیزی که حذف میکنند کیفیت خدمات است. آموزش کمتر... نیروی کمتر... رسیدگی کمتر... در حالی که دقیقاً در همین روزها، تجربه مشتری ارزشمندتر از قبل شده است. چون مردم برای هر تومان پولی که خرج میکنند، بیشتر فکر میکنند. اگر تجربه خوبی نداشته باشند، شاید نه فقط خودشان برنگردند، بلکه چند نفر دیگر را هم از آمدن منصرف کنند. 🔵 تمرین این هفته این هفته خودت نقش مشتری را بازی کن. به آخرین جایی که از خریدت واقعاً راضی بودی فکر کن. بعد این سه سؤال را جواب بده: - چه چیزی باعث شد احساس کنم پولم هدر نرفته؟ - چه حسی باعث شد بخواهم دوباره برگردم؟ - اگر من مدیر آن کسبوکار بودم، چطور همان حس را برای مشتریهای خودم ایجاد میکردم؟ گاهی بزرگترین ایدههای کسبوکار، از تجربههای خوب خودمان به دست میآیند. ◀️ یک چیزی که این روزها زیاد بهش فکر میکنم... شاید مردم کمتر از قبل خرید کنند... اما وقتی تصمیم به خرید میگیرند، فقط پول خرج نمیکنند. آنها دارند برای چند دقیقه آرامش، لذت، خاطره و حال بهتر هزینه میکنند. کسبوکارهایی که این را بفهمند، فقط محصول نمیفروشند... آنها تجربهای میسازند که آدمها دوست دارند دوباره به آن برگردند. --- برای مطالعه بیشتر Harvard Business Review The Elements of Value https://hbr.org/2016/09/the-elements-of-value این مقاله توضیح میدهد که چرا مشتریها فقط برای محصول پول نمیدهند؛ بلکه برای ارزشهای احساسی، تجربه و احساس بهتر هم هزینه میکنند. Pine & Gilmore – The Experience Economy https://www.hbs.edu/faculty/Pages/item.aspx?num=30309 یکی از مهمترین نظریهها درباره اینکه چرا در اقتصاد امروز، "تجربه" از خود محصول ارزشمندتر شده است. Journal of Consumer Research پژوهشهای این ژورنال نشان میدهند در شرایط عدم قطعیت، مصرفکنندگان بیشتر به سمت برندهایی میروند که تجربهای قابل پیشبینی، باکیفیت و قابل اعتماد ارائه میکنند. سمر مدنپور @samarbcoach
تجربه ناخوشایند آخر هفته من در پالادیوم، عذرخواهی... و یک اشتباه مرگبار که هر روز مشتریها را فراری میدهد آخر هفته برای بازی بولینگ به پالادیوم رفته بودم. از کیفیت خدمات واقعاً ناراضی شدم. اما چیزی که بیشتر از رفتار پرسنل ناراحتم کرد، برخورد مدیر مجموعه بود. ایشان خیلی محترمانه عذرخواهی کرد. پیشنهاد تخفیف هم داد. ولی هیچوقت از من نپرسید: "دقیقاً چه اتفاقی افتاد که ناراضی شدی؟" همانجا یاد یکی از بزرگترین اشتباههایی افتادم که این روزها در خیلی از کسبوکارها میبینم. مدیرها فکر میکنند وظیفهشان آرام کردن مشتری ناراضی است... در حالی که وظیفه اصلیشان، فهمیدن دلیل ناراحتی مشتری است. این دو، اصلاً یکی نیستند. --- من به این میگم "درمان علامت، نه درمان بیماری." تخفیف دادن... عذرخواهی کردن... یا حتی هدیه دادن... همه اینها ممکن است مشتری را برای همان لحظه آرام کند. اما اگر نفهمیدی چرا ناراضی شده، احتمال زیادی وجود دارد که فردا همان اتفاق برای مشتری بعدی هم تکرار شود. و این یعنی مشکل هنوز سر جایش است. --- تحقیقات چه میگویند؟ تحقیقات حوزه مدیریت خدمات نشان میدهد چیزی که بعد از یک تجربه بد، بیشترین تأثیر را روی اعتماد مشتری دارد، فقط جبران خسارت نیست. مشتری باید احساس کند: - حرفش شنیده شده. - علت مشکل فهمیده شده. - و مهمتر از همه، قرار است اتفاق مشابه دوباره تکرار نشود. وقتی این سه اتفاق بیفتد، حتی احتمال بازگشت مشتری هم بیشتر میشود. --- یک جمله که این روزها زیاد میشنوم... "ببخشید... امروز خیلی شلوغ بود." یا... "بچهها خسته هستند." یا... "شرایط کشور رو که خودتون میدونید..." اجازه بدهید یک سؤال بپرسم. مشتری دقیقاً برای شنیدن این توضیحها پول داده؟ مشتری برای دریافت یک تجربه خوب آمده است. شلوغ بودن، کمبود نیرو یا فشار کاری، مشکل داخلی کسبوکار است؛ نه مسئولیت مشتری. --- چیزی که این روزها بیشتر نگرانم میکند... در شرایط امروز ایران، نوسان تعداد مشتریها خیلی زیاد شده. یک روز فروشگاه شلوغ است. روز بعد ممکن است تقریباً خالی باشد. هزینهها هم هر روز بیشتر میشود. و متأسفانه اولین جایی که خیلی از کسبوکارها برای کاهش هزینه از آن میزنند، آموزش نیروها و کیفیت خدمات است. دقیقاً همان بخشی که باعث میشود مشتری دوباره برگردد. به نظرم این یکی از خطرناکترین تصمیمهایی است که یک مدیر میتواند بگیرد. چون جذب یک مشتری جدید، همیشه گرانتر از نگه داشتن مشتری فعلی است. --- اگر مدیر هستی، این سه سؤال را از خودت بپرس. ۱. آخرین باری که بدون دفاع کردن، فقط پای صحبت یک مشتری ناراضی نشستم، کی بود؟ ۲. آخرین شکایتی که دریافت کردیم، چه تغییری در سیستم ما ایجاد کرد؟ ۳. اگر همین اتفاق فردا دوباره برای یک مشتری دیگر بیفتد، یعنی واقعاً شکایت را مدیریت کردهایم؟ اگر جواب سؤال سوم "بله" باشد، احتمالاً فقط مشتری را آرام کردهای... نه اینکه مشکل را حل کرده باشی. --- تمرین این هفته از بین شکایتهای یک ماه گذشته، فقط یکی را انتخاب کن. بعد به جای اینکه از خودت بپرسی: "چطور این مشتری را راضی کنم؟" این سؤال را بپرس: "اگر این مشتری هیچوقت شکایت نمیکرد، ما از کجا میفهمیدیم این مشکل در سیستممان وجود دارد؟" همین سؤال، نگاهت را از "مدیریت شکایت" به "اصلاح سیستم" تغییر میدهد. --- یک حقیقت که هیچوقت فراموشش نمیکنم... مشتری ناراضی، دشمن کسبوکار نیست. اتفاقاً تا وقتی شکایت میکند، هنوز امیدوار است. باید از روزی بترسیم که مشتری ناراضی، دیگر چیزی نگوید... فقط برود. و مهمتر از آن، دیگر هیچوقت برنگردد. --- برای مطالعه بیشتر Harvard Business Review Stop Trying to Delight Your Customers https://hbr.org/2010/07/stop-trying-to-delight-your-customers این مقاله نشان میدهد مهمترین عامل وفاداری مشتری، شگفتزده کردن او نیست؛ بلکه کاهش دردسرها و حل مؤثر مشکلات اوست. Journal of Marketing Research The Service Recovery Paradox: A Meta-Analysis https://journals.sagepub.com/doi/10.1509/jmr.10.0417 این پژوهش بررسی میکند که چه زمانی رسیدگی درست به شکایت، حتی میتواند وفاداری مشتری را بیشتر از قبل کند. Journal of Service Research Customer Complaint Management and Customer Loyalty این مجموعه پژوهشها نشان میدهند کسبوکارهایی که شکایت مشتری را به فرصتی برای اصلاح فرآیندها تبدیل میکنند، در بلندمدت مشتریان وفادارتری دارند. @samarbcoach
آیا واقعاً برای بحران بعدی آمادهایم؟ این روزها خیلیها بهم میگن: "فقط امیدوارم دیگه اتفاقی نیفته." ولی من میخوام یه سوال دیگه بپرسم. اگر بحران بعدی از چیزی که تا امروز دیدیم سختتر بود، اون موقع چی؟ چه مدیر باشی، چه کارمند، امیدوار بودن کافی نیست. چیزی که این چند ماه به من یاد داد اینه که بحرانها معمولاً یکییکی نمیان. تورم هست... جنگ و آتشبس هست... قطعی اینترنت هست... ابهام درباره آینده هست... فشار مالی هست... و ممکنه همه اینها همزمان اتفاق بیفته. من به این میگم "توهم آمادگی". یعنی چون از یک بحران رد شدیم، فکر میکنیم برای بحران بعدی هم آمادهایم. در حالی که شاید فقط از اون بحران عبور کردیم، نه اینکه واقعاً برای بعدی آماده شده باشیم. --- از کجا بفهمم آمادهام؟ فقط به این سه سوال جواب بده. ۱. اگر از فردا شرایط سختتر شد، اولین چیزی که توی زندگی یا کارم از کنترل خارج میشه چیه؟ ۲. برای اون اتفاق، از قبل برنامه دارم یا فقط امیدوارم هیچوقت پیش نیاد؟ ۳. اگر فقط امروز ۲ ساعت وقت داشته باشم که خودم رو برای بحران بعدی آماده کنم، اون ۲ ساعت رو صرف چی میکنم؟ اگر جواب این سوالها رو نمیدونی، اشکالی نداره. ولی بهتره قبل از اینکه مجبور بشی، بهشون فکر کنی. --- یک تمرین که از همه مدیرها و حتی کارمندها میخوام انجام بدن یک کاغذ بردار. بالای صفحه بنویس: "اگر دوباره بحران شد، ای کاش از امروز..." حالا بدون اینکه زیاد فکر کنی، هر چیزی به ذهنت میاد بنویس. شاید بنویسی: ای کاش پول بیشتری کنار گذاشته بودم. ای کاش یک مهارت جدید یاد گرفته بودم. ای کاش اطلاعات مشتریهام فقط روی یک گوشی نبود. ای کاش با تیم درباره سناریوهای مختلف حرف زده بودیم. ای کاش بیشتر از سلامت روانم مراقبت کرده بودم. جالبه بدونی بیشتر آدمها، جواب سؤالهاشون رو خودشون میدونن... فقط تا وقتی بحران نیاد، جدیشون نمیگیرن. --- اگر مدیر هستی... یه سوال از خودت بپرس. اگر فردا صبح دوباره شرایط بحرانی شد... آیا تکتک اعضای تیمت دقیقاً میدونن اولین کاری که باید انجام بدن چیه؟ اگر جواب این سوال "نه" باشه، یعنی هنوز بیشتر از اینکه آماده باشی، امیدوار هستی. و امید، استراتژی نیست. --- یک چیزی که این روزها زیاد بهش فکر میکنم... بحران بعدی معمولاً ما رو غافلگیر نمیکنه... این تصور که "دیگه تموم شد"، غافلگیرمون میکنه. در روانشناسی صنعتی و سازمانی، سازمانهای تابآور یک ویژگی مشترک دارن. اونها وقتشون رو صرف پیشبینی آینده نمیکنن. صرف آماده شدن برای آینده میکنن. چون آینده دست ما نیست... ولی میزان آمادگیمون، کاملاً دست خودمونه. --- برای این هفته فقط یک کار انجام بده... از خودت نپرس: "اگر دوباره بحران شد، چی میشه؟" بپرس: "من امروز چه کاری میتونم انجام بدم که اگر دوباره بحران شد، کمتر غافلگیر بشم؟" شاید همون یک کار، روزی بزرگترین تفاوت رو برای تو، تیمت یا کسبوکارت بسازه. سمر مدنپور @samarbcoach
چرا احساس میکنم در شغلم گیر افتادهام؟ این روزها یکی از پرتکرارترین جملههایی که از مدیران، مدیران میانی و کارکنان میشنوم این است: "حس میکنم دیگر جلو نمیروم." "نه میتوانم استعفا بدهم، نه انگیزه دارم بمانم." "فقط دارم روزها را رد میکنم." اگر شما هم چنین احساسی دارید، قبل از اینکه خودتان را قضاوت کنید، بد نیست یک نکته مهم را بدانید. این احساس، همیشه نشانه اشتباه بودن شغل شما نیست. گاهی نتیجه شرایطی است که روانشناسان آن را "احساس گیر افتادن" یا Feeling Trapped مینامند. --- چرا این احساس این روزها بیشتر شده است؟ در شرایطی مثل امروز ایران، بسیاری از افراد با یک تناقض بزرگ روبهرو هستند. از یک طرف، شرایط اقتصادی، تورم، آینده نامشخص و بازار کار باعث میشود تغییر شغل یا شروع مسیر جدید پرریسک به نظر برسد. از طرف دیگر، ادامه دادن در وضعیت فعلی هم انرژی آنها را تحلیل میبرد. نتیجه چیست؟ ذهن وارد وضعیتی میشود که احساس میکند هیچ انتخاب خوبی وجود ندارد. در روانشناسی به این وضعیت "Entanglement" یا گرفتار شدن میان گزینههای نامطلوب گفته میشود. --- یک اشتباه رایج وقتی این احساس طولانی میشود، خیلیها نتیجه میگیرند: "من دیگر آدم باانگیزهای نیستم." "شغلم کاملاً اشتباه است." "همه جا همینطور است." اما تحقیقات نشان میدهد که در دورههای ابهام و بحران، مغز تمایل دارد گزینههای آینده را محدودتر از آنچه واقعاً هستند ببیند. این پدیده باعث میشود احساس کنیم هیچ راه خروجی وجود ندارد، حتی وقتی در واقع هنوز انتخابهایی داریم. --- از کجا بفهمم واقعاً گیر افتادهام یا فقط خستهام؟ سه سوال از خودتان بپرسید: ۱. اگر شرایط اقتصادی کشور باثباتتر بود، باز هم میخواستم از این شغل خارج شوم؟ اگر پاسخ "نه" است، شاید مشکل فقط شغل شما نباشد. --- ۲. آیا چیزی که مرا نگه داشته، علاقه است یا ترس؟ ترس از بیکار شدن... ترس از شروع دوباره... ترس از از دست دادن درآمد... پاسخ این سوال، بسیار مهمتر از چیزی است که فکر میکنید. --- ۳. آخرین باری که برای رشد خودم یک اقدام واقعی انجام دادم، چه زمانی بود؟ خیلی وقتها احساس گیر افتادن، نتیجه متوقف شدن رشد فردی است، نه فقط شرایط سازمان. --- تحقیقات چه میگویند؟ مطالعات نشان میدهند زمانی که افراد احساس میکنند هیچ کنترلی بر آینده شغلی خود ندارند، سطح استرس، فرسودگی شغلی و حتی علائم افسردگی افزایش پیدا میکند. اما نکته امیدوارکننده این است: حتی افزایشهای کوچک در احساس کنترل، میتواند این فشار روانی را کاهش دهد. به همین دلیل است که در روانشناسی، روی "بازگرداندن حس اختیار" تأکید زیادی میشود. --- تمرین این هفته یک برگه بردارید و سه ستون رسم کنید. ستون اول چیزهایی که واقعاً تحت کنترل من هستند. مثلاً: • یادگیری یک مهارت جدید • گسترش شبکه ارتباطی • بهبود رزومه یا لینکدین • مدیریت بهتر عملکردم --- ستون دوم چیزهایی که فعلاً تحت کنترل من نیستند. مثل: • تورم • مذاکرات سیاسی • نرخ ارز • تصمیمهای کلان اقتصادی --- ستون سوم فقط یک اقدام کوچک بنویسید که این هفته میتوانید انجام دهید. نه برای تغییر کل زندگی... فقط برای اینکه دوباره احساس کنید هنوز قدرت حرکت دارید. --- اگر مدیر هستید... به یک نکته مهم توجه کنید. شاید کارمند شما این روزها کمانگیزه به نظر برسد. اما لزوماً به این دلیل نیست که دیگر به کار اهمیت نمیدهد. ممکن است فقط احساس کند آینده قابل پیشبینی نیست. گاهی مهمترین کاری که یک مدیر میتواند انجام دهد، این نیست که انگیزه ایجاد کند. بلکه این است که دوباره احساس "پیشرفت" را به تیم برگرداند. حتی اگر آن پیشرفت، بسیار کوچک باشد. جمعبندی در شرایط امروز ایران، احساس گیر افتادن، تجربهای مشترک برای بسیاری از افراد است. اما بین "گیر افتادن" و "متوقف ماندن" یک تفاوت مهم وجود دارد. گیر افتادن، یک احساس است. متوقف ماندن، یک تصمیم. تا زمانی که هنوز میتوانید هر هفته حتی یک قدم کوچک بردارید، هنوز در حال ساختن آینده خود هستید؛ حتی اگر امروز نتیجه آن را نبینید. برای مطالعه بیشتر The Job Demands–Resources (JD-R) Model https://www.wilmarschaufeli.nl/publications/Schaufeli/259.pdf Self-Determination Theory (Autonomy and Motivation) https://selfdeterminationtheory.org/theory/ APA - Stress in Uncertain Times https://www.apa.org/topics/stress @samarbcoach
چرا احساس میکنم بیشتر از حقوقی که میگیرم کار میکنم؟ یکی از رایجترین جملاتی که در جلسات مشاوره از کارکنان و حتی مدیران میانی میشنوم این است: "احساس میکنم بیشتر از چیزی که دریافت میکنم کار میکنم." جالب است بدانید که این احساس فقط به میزان حقوق مربوط نیست. در روانشناسی صنعتی و سازمانی، یکی از شناختهشدهترین مدلها "عدم تعادل تلاش و پاداش" (Effort-Reward Imbalance) نام دارد. بر اساس این نظریه، وقتی فرد احساس کند میزان انرژی، زمان، مسئولیت و فشاری که تحمل میکند با پاداشی که دریافت میکند متناسب نیست، به تدریج دچار فرسودگی، کاهش انگیزه، خشم پنهان و حتی افت عملکرد میشود. اما نکته جالب اینجاست: پاداش فقط حقوق نیست. تحقیقات نشان دادهاند افراد علاوه بر حقوق، به سه نوع پاداش دیگر نیز حساس هستند: • قدردانی و احترام • امنیت شغلی • فرصت رشد و پیشرفت به همین دلیل ممکن است دو نفر حقوق یکسانی داشته باشند اما یکی احساس رضایت کند و دیگری دائماً احساس کند مورد بیعدالتی قرار گرفته است. --- چرا این احساس در ایران امروز شدیدتر شده است؟ چون تورم باعث شده ارزش واقعی بسیاری از حقوقها کاهش پیدا کند. در نتیجه حتی افرادی که افزایش حقوق داشتهاند، ممکن است همچنان احساس کنند: "دارم بیشتر کار میکنم اما جلوتر نمیروم." از طرف دیگر، فشارهای اقتصادی، نگرانیهای آینده و افزایش هزینههای زندگی باعث میشود تحمل فشار کاری نیز سختتر از گذشته شود. --- اما یک سوال مهم: آیا واقعاً بیشتر از حقوقتان کار میکنید؟ یا ممکن است یکی از این اتفاقها افتاده باشد؟ • مرزهای شغلی شما مشخص نیست • بیش از حد مسئولیت قبول میکنید • نه گفتن برایتان سخت است • کارهای دیگران را هم انجام میدهید • عملکرد خودتان را با دیگران مقایسه میکنید • از شما قدردانی نمیشود و احساس نادیده گرفته شدن دارید گاهی مشکل فقط مقدار کار نیست. مشکل این است که تلاش شما "دیده نمیشود". --- یک تمرین علمی امشب ۱۵ دقیقه زمان بگذارید و جدولی با دو ستون تهیه کنید. ستون اول: من چه چیزهایی به سازمان میدهم؟ مثلاً: • زمان • تخصص • مسئولیت • حل بحران • آموزش دیگران • اضافهکاری ستون دوم: من چه چیزهایی دریافت میکنم؟ فقط حقوق را ننویسید. موارد زیر را هم بررسی کنید: • حقوق • یادگیری • امنیت شغلی • ارتباطات حرفهای • اعتبار شغلی • فرصت ارتقا • انعطافپذیری • احترام و قدردانی حالا به هر مورد از ۱ تا ۱۰ امتیاز بدهید. بسیاری از افراد در این مرحله متوجه میشوند که مشکل فقط پول نیست. و بسیاری دیگر متوجه میشوند که واقعاً یک عدم تعادل جدی وجود دارد. این دو نتیجه، دو راهکار کاملاً متفاوت دارند. --- اگر مدیر هستید یک هشدار مهم: کارکنان معمولاً زمانی سازمان را ترک نمیکنند که خسته میشوند. اغلب زمانی میروند که احساس میکنند تلاششان دیده نمیشود. مطالعات نشان دادهاند احساس بیعدالتی و عدم تناسب بین تلاش و پاداش، با فرسودگی شغلی، نارضایتی و افزایش تمایل به ترک سازمان ارتباط مستقیم دارد. --- جمعبندی گاهی واقعاً بیشتر از چیزی که دریافت میکنیم کار میکنیم. اما گاهی هم مسئله اصلی "حقوق" نیست؛ مسئله این است که بین تلاش و پاداش، تعادل روانی وجود ندارد. و تا زمانی که دقیق ندانیم کدام یک از این دو اتفاق افتاده است، نمیتوانیم تصمیم درستی برای آینده شغلی خود بگیریم. سمر مدنپور مشاور کسبوکار @samarbcoach
این روزها یک اتفاق رو زیاد میبینم. مدیر فکر میکنه فقط خودش تحت فشاره. کارمند هم همین حس رو داره. مشتری هم همینطور. جالب اینجاست که من به این میگم: توهمِ اینکه فقط من تحت فشارم. یعنی وقتی مدت زیادی زیر فشار زندگی میکنیم، کمکم باور میکنیم فقط ما اینقدر خستهایم، فقط ما اینقدر نگرانیم و بقیه بهتر از ما با شرایط کنار اومدن. جالب اینجاست که تحقیقات هم نشون میده، در بحرانهای اقتصادی، این احساس شدیدتر میشه و باعث میشه بهجای اینکه همدیگه رو بهتر درک کنیم، بیشتر از هم فاصله بگیریم. برای همین... مشتریای که این هفته خرید نمیکنه، لزوماً بیوفا نشده؛ شاید واقعاً پولش نمیرسه. کارمندی که این روزها بیانگیزه به نظر میرسه، لزوماً بیتعهد نشده؛ شاید ذهنش درگیر آخر ماهه. مدیری که این روزها کمتر حرف میزنه، لزوماً بیتفاوت نشده؛ شاید تمام فکرش اینه که چطور حقوق این ماه رو پرداخت کنه. به نظرم این روزها، قبل از اینکه همدیگه رو قضاوت کنیم، باید بیشتر سعی کنیم همدیگه رو بفهمیم. شاید بیشتر از اونکه روبهروی هم باشیم، کنار هم، زیر فشار یک واقعیت مشترک ایستادیم. @samarbcoach
پس چه کار کنیم؟ یک تحقیق در مجله Science نشان داده فقط ۱۰ دقیقه نوشتن نگرانیها روی کاغذ، قبل از یک تصمیم مهم، عملکرد را بهطور معناداری بهبود میدهد، چون مغز وقتی نگرانی را ثبتشده ببیند، دیگر مجبور نیست آن را مدام تکرار کند. پیشنهاد من به شما اگرهایتان را از مغزتان خارج کنید. نه برای اینکه فراموش کنید، بلکه برای اینکه مغزتان بتواند نفس بکشد. برای هر اگر یک پاسخ بنویسید: اگر دلار بالا رفت، من این کار را میکنم. اگر قرارداد نشد، این مسیر را میروم. اگر دوباره تعطیل شد، این تصمیم را دارم. تحقیقات روانشناسی نشان میدهد تبدیل اگر به اگر... آنگاه نهتنها اضطراب پیشرو را کاهش میدهد ، بلکه احتمال اجرای تصمیم را هم بالا میبرد. شما نمیتوانید اقتصاد را کنترل کنید. اما میتوانید پاسخهایتان را از پیش تصمیم بگیرید و همین، تنها چیزی است که به مغز اجازه میدهد از حالت آمادهباش خارج شود. @samarbcoach
این روزها توی مشاورههام، یک چیز رو مدام میبینم... رزومهها شبیه هم شده. تبلیغات شبیه هم شده. کپشنها شبیه هم شده. حتی بعضی از مدیرها و کارمندها هم دارن شبیه هم فکر میکنن. نه چون آدمها کمخلاقتر شدن... چون جواب آماده، کمکم جای فکر کردن رو گرفته. جالب اینجاست که تحقیقات هم دقیقاً همین رو میگن. مطالعات سال ۲۰۲۴ نشون دادن که استفاده زیاد و بدون فکر از هوش مصنوعی، کمکم زبان، تحلیل و حتی شیوه فکر کردن ما رو به هم شبیه میکنه. هرچقدر بیشتر به جوابهای آماده تکیه کنیم، کمتر سؤال میپرسیم، کمتر تحلیل میکنیم و کمتر از تجربه خودمون استفاده میکنیم. از اون طرف، تحقیقات نشون میده محتوایی که فقط با هوش مصنوعی تولید میشه، هرچند حرفهای به نظر میرسه، اما معمولاً قابل پیشبینیتر و شبیهتره. من مخالف هوش مصنوعی نیستم. اتفاقاً خودم هر روز ازش استفاده میکنم. ولی به نظرم یک مرز باریک وجود داره... هوش مصنوعی باید کمکمون کنه بهتر فکر کنیم؛ نه اینکه جای فکر کردنمون رو بگیره. همونطور که افراط در زیبایی، چهرهها رو شبیه هم کرد... اگر حواسمون نباشه، افراط در استفاده از هوش مصنوعی هم، برندها، مدیرها و حتی کارمندها رو شبیه هم میکنه. به نظرم توی چند سال آینده، مزیت رقابتی این نیست که چه کسی بیشتر از هوش مصنوعی استفاده میکنه. مزیت رقابتی اینه که چه کسی، با وجود هوش مصنوعی، هنوز متفاوت فکر میکنه. تکنولوژی یک ابزاره؛ ولی هویت حرفهای، هنوز از ذهن انسان میاد. @samarbcoach
این روزها در ایران، ایجاد درک متقابل بین مدیر و کارمند از همیشه سختتر شده است. کارمند با نگرانیِ هزینههای زندگی، اجاره، آینده و امنیت شغلی سر کار میآید. مدیر با نگرانیِ نقدینگی، حقوق، بیمه، مالیات، چکها و ترس از تعدیل نیرو روزش را شروع میکند. هر دو تحت فشارند، اما چون فشارهای همدیگر را نمیبینند، گاهی همدیگر را مقصر میدانند. در روانشناسی سازمانی، تحقیقات نشان میدهد زمانی که افراد تحت فشار و نااطمینانی قرار میگیرند، توانایی آنها برای همدلی کاهش پیدا میکند. مغز در شرایط استرس، بیشتر روی بقا تمرکز میکند تا درک دیدگاه دیگران. به همین دلیل، سوءتفاهمها، تعارضها و قضاوتهای نادرست در دوران بحران افزایش پیدا میکند. از طرف دیگر، پژوهشهای مربوط به «ایمنی روانشناختی» نشان دادهاند تیمهایی که حتی در شرایط سخت، فضایی برای گفتوگوی صادقانه، شفاف و محترمانه ایجاد میکنند، اعتماد بیشتری حفظ میکنند، همکاری مؤثرتری دارند و در عبور از بحران موفقتر عمل میکنند. شاید این روزها مهمترین وظیفه ما، فقط حفظ کسبوکار نباشد؛ حفظ رابطه بین مدیر و کارمند هم هست. اگر قرار است ایرانِ بهتری بسازیم، این مسیر از روبهروی هم ایستادن نمیگذرد؛ از تلاش روزانه برای فهمیدن دغدغههای همدیگر میگذرد. امیدوارم قبل از قضاوت کردن، یکبار از خودمان بپرسیم: اگر من جای او بودم، با همین شرایط، واقعاً چه تصمیمی میگرفتم؟ @samarbcoach
تعطیلیهای پیدرپی، یک بحران اعتماد پنهان است؛ نه فقط یک تغییر در تقویم. هر بار که یک تعطیلی ناگهانی اعلام میشود، معمولاً دو روایت شکل میگیرد. از یک سو، کارکنانی که از فشارهای کاری و اقتصادی خستهاند و این وقفه را فرصتی برای استراحت میبینند. از سوی دیگر، صاحبان کسبوکار که نگران پرداخت حقوق، هزینههای ثابت، تعهدات مالی و کاهش درآمد هستند. هر دو گروه تحت فشارند، اما اغلب یکدیگر را درک نمیکنند. در روانشناسی صنعتی و سازمانی، این وضعیت تنها یک اختلاف نظر نیست؛ بلکه میتواند به نقض قرارداد روانی (Psychological Contract Breach) و کاهش عدالت رویهای (Procedural Justice) منجر شود. تحقیقات سالهای اخیر نیز همین موضوع را تأیید میکنند. مطالعات نشان دادهاند کارکنان معمولاً از «اصل تعطیلی» ناراضی نیستند؛ آنچه اعتماد را از بین میبرد، ابهام، نبود شفافیت و احساس بیاهمیت بودن در فرآیند تصمیمگیری است. از سوی دیگر، کارفرما نیز اغلب احساس میکند بار تمام هزینهها را به تنهایی بر دوش میکشد. در چنین شرایطی، مسئله اصلی تعطیلی نیست؛ مسئله، اعتماد است. وقتی کارکنان دلیل تصمیمها را نمیدانند، آینده را مبهم میبینند و احساس میکنند کسی شرایط آنها را درک نمیکند، انگیزه و تعلق سازمانی کاهش پیدا میکند. و وقتی مدیران نیز احساس میکنند کسی فشارهای اقتصادی و مسئولیتهای آنها را نمیبیند، فاصله میان مدیریت و کارکنان بیشتر میشود. به همین دلیل، سازمانهای موفق فقط تصمیم نمیگیرند؛ درباره تصمیمهایشان شفاف، صادقانه و بهموقع صحبت میکنند. گاهی مهمترین سرمایه یک سازمان، بودجه یا تجهیزات نیست. اعتمادی است که در سختترین روزها، میان مدیر و کارکنان حفظ میشود. @samarbcoach
⚽ چرا بعضی تیمها با وجود داشتن بهترین بازیکنان، هرگز قهرمان نمیشوند؟ همین سؤال سالها ذهن پژوهشگران رفتار سازمانی را هم مشغول کرده بود. در پروژه Aristotle، گوگل بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۴ بیش از ۱۸۰ تیم کاری را بررسی کرد تا بفهمد چه چیزی تیمهای موفق را از سایر تیمها متمایز میکند. نتیجه برخلاف تصور بسیاری از مدیران بود. موفقیت تیمها بیش از آنکه به هوش افراد، سابقه کاری یا حضور ستارهها وابسته باشد، به کیفیت تعاملات میان اعضای تیم بستگی داشت. مهمترین ویژگی مشترک تیمهای موفق، «امنیت روانی» (Psychological Safety) بود؛ مفهومی که توسط پژوهشهای پروفسور Amy Edmondson توسعه یافت. امنیت روانی یعنی افراد احساس کنند میتوانند بدون ترس از تحقیر یا تنبیه: • سؤال بپرسند. • اشتباه خود را بپذیرند. • ایدههای جدید مطرح کنند. • با احترام نظر مخالف خود را بیان کنند. نکته مهم اینجاست که امنیت روانی به معنای پایین آوردن استانداردها یا نادیده گرفتن اشتباهات نیست؛ بلکه به معنای ایجاد فضایی است که در آن، افراد بتوانند مشکلات را زودتر مطرح کنند، از اشتباهات یاد بگیرند و تصمیمهای بهتری بگیرند. اما این یافتهها را باید با توجه به بافت فرهنگی هر کشور تفسیر کرد. در بسیاری از سازمانهای ایرانی، ساختارهای سلسلهمراتبی، فاصله قدرت، فشارهای اقتصادی و نگرانی از پیامدهای اشتباه باعث میشود برخی کارکنان ترجیح دهند سکوت کنند، حتی زمانی که متوجه یک خطا یا فرصت مهم شدهاند. این به معنای آن نیست که همه سازمانهای ایران چنین وضعیتی دارند، بلکه نشان میدهد ایجاد امنیت روانی در این فضا میتواند چالشبرانگیزتر و در عین حال ارزشمندتر باشد. به همین دلیل، نقش مدیر فقط تقسیم وظایف یا نظارت بر عملکرد نیست؛ بلکه ساختن محیطی است که افراد در آن بتوانند بهترین عملکرد خود را نشان دهند. وقتی جام جهانی را تماشا میکنید، فقط گلها را نبینید. به ارتباط بازیکنان، اعتماد میان آنها و نقش مربی در ساختن یک تیم منسجم دقت کنید. همان اصولی که یک تیم فوتبال را به موفقیت میرساند، میتواند یک تیم کاری را نیز متحول کند. @samarbcoach
این روزها فشار اقتصادی فقط روی کسبوکارها نیست؛ روی مشتریها هم هست. خیلیها قبل از هر خرید، چند بار قیمتها را مقایسه میکنند، مردد میشوند و با اضطراب تصمیم میگیرند. در چنین شرایطی، تجربهای که از برخورد با یک کسبوکار دارند، گاهی مهمتر از خود محصول میشود. تحقیقات هم همین را تأیید میکنند. Harvard Business Review نشان داده مشتریانی که با یک برند ارتباط احساسی برقرار میکنند، چند برابر بیشتر از دیگران دوباره خرید میکنند و آن را به دیگران توصیه میکنند. از طرف دیگر، تحقیقات نشان میدهد جذب یک مشتری جدید میتواند ۵ تا ۲۵ برابر پرهزینهتر از حفظ مشتری فعلی باشد و تنها با افزایش ۵ درصدی نرخ حفظ مشتری، سودآوری کسبوکار میتواند بین ۲۵ تا ۹۵ درصد رشد کند. همزمان، گزارشهای جهانی سال ۲۰۲۴ نشان میدهد حدود ۷۰ درصد مردم به دلیل فشارهای اقتصادی، رفتار خریدشان را تغییر دادهاند. یعنی امروز، وفاداری مشتری از همیشه شکنندهتر است. ◀️ پس مدیرها باید به چه چیزی بیشتر توجه کنند؟ رفتار تیم شما، تصویر واقعی برند شماست. مشتری ممکن است جزئیات محصول را فراموش کند، اما احساسی را که از برخورد با تیم شما گرفته، فراموش نمیکند. سرعت پاسخگویی فقط یک شاخص خدماتی نیست؛ یک پیام است. در ذهن مشتری، پاسخ دیرهنگام میتواند این معنا را داشته باشد که اهمیتی برای من قائل نیستند، حتی اگر واقعیت چیز دیگری باشد. فقط روی تخفیف رقابت نکنید. کسبوکاری برنده است که بتواند حس اعتماد، احترام و امنیت ایجاد کند. مشتریها همیشه به خاطر قیمت نمیروند؛ خیلی وقتها به خاطر احساسی میروند که هنگام تعامل با یک کسبوکار تجربه کردهاند. امروز وفاداری مشتری، بیشتر از آنکه با تبلیغات ساخته شود، با رفتار روزانه مدیر و تیمش ساخته میشود. @samarbcoach
پس چه چیزی واقعاً کیفیت تصمیمگیری را بالا میبرد؟ تحقیقات جواب روشنی دارند: 📌 Harvard Business Review، ۲۰۲۴: بررسی دادهها قبل از هر تصمیم مهم، ضروری است. اما اغلب باورهای از پیش تعیینشده، مقایسههای نادرست و تفکر گروهی بر تصمیمها غلبه میکنند. مدیرانی که داده را با دیدی انتقادی ارزیابی میکنند، نه فقط برای تأیید باورهای موجود، تصمیمهای متفاوتتری میگیرند. 📌 تحقیقات ۲۰۲۴ درباره فرسودگی مدیران: ۷۰٪ از مدیران گزارش میدهند که فرسودگی توانایی تصمیمگیری آنها را بهطور جدی مختل کرده است. مشکل اصلی تصمیمهای بزرگ نیست ، میکروتصمیمهای مداوم است که ذهن را خسته میکند. پس دو چیز بیشتر از هر چیز دیگری کمک میکند: ۱. داده شفاف نه دادهای که باورهای قبلی شما را تأیید کند — دادهای که سؤال درست بپرسد. ۲. ذهن آزاد از تصمیمهای کوچک مدیرانی که انرژی ذهنیشان را برای تصمیمهای اصلی نگه میدارند، بهتر تصمیم میگیرند. @samarbcoach
اگر این حس را میشناسید، بدانید تنها نیستید. یکی از واقعیتهای کمتر گفتهشده مدیریت این است که هرچه مسئولیت بیشتری میگیرید، تعداد آدمهایی که واقعاً بتوانید با آنها بیپرده فکر کنید و مشورت بگیرید کمتر میشود. تحقیقات این را تأیید میکنند: 📌 دانشگاه Stanford گزارش کرد که حدود دو سوم مدیران ارشد هیچ منبع مستقل و قابل اعتمادی برای مشاوره و گفتگو درباره چالشهای رهبری خود ندارند؛ در حالی که تقریباً همه آنها احساس نیاز به چنین فضایی را دارند. 📌 مجله Harvard Business Review نشان داده که تنهایی مدیران معمولاً از کمبود ارتباطات اجتماعی نمیآید؛ از سنگینی تصمیمهایی میآید که در نهایت باید خودشان مسئولیتش را بپذیرند، بهویژه در دوران بحران. 📌 گزارشهای جهانی ۲۰۲۴ نشان میدهد بیش از نیمی از مدیران ارشد با اضطراب، فرسودگی یا احساس انزوا دستوپنجه نرم میکنند. ◀️ اگر فعلاً به کوچ یا مشاور کسبوکار دسترسی ندارید، این چند کار میتواند کمککننده باشد: ۱. برای تصمیمهای مهم تنها فکر نکنید. یک یا دو مدیر باتجربه پیدا کنید که بتوانید بهصورت منظم با آنها گفتگو کنید. نه برای گرفتن تأیید، بلکه برای شنیدن زاویه دید متفاوت. ۲. برای خودتان اتاق فکر شخصی بسازید. بسیاری از مدیران تمام وقتشان را صرف حل مشکلات دیگران میکنند، اما زمانی برای فکر کردن به تصمیمهای خودشان ندارند. هر هفته حداقل یک ساعت فقط برای فکر کردن و نوشتن کنار بگذارید. ۳. تصمیمها را از ذهنتان خارج کنید. تحقیقات نشان میدهد نوشتن، کیفیت تصمیمگیری را بهبود میدهد. هر تصمیم مهم را روی کاغذ بیاورید: گزینهها، ریسکها، فرضیات و بدترین سناریو. ۴. همه چیز را به تنهایی حمل نکنید. مدیر بودن به معنی تنها ماندن نیست. بسیاری از فرسودگیهای مدیریتی از حجم مسئولیت نمیآید؛ از این باور میآید که «باید همه چیز را خودم حل کنم». گاهی بزرگترین نیاز یک مدیر، راهحل جدید نیست فضایی امن برای فکر کردن است.
🔵 چیزی که درباره همکارانتان نمیبینید... به عنوان کسی که سالها در حوزه روانشناسی صنعتی و سازمانی با مدیران، کارکنان و تیمهای مختلف کار کردهام، یکی از مهمترین چیزهایی که بارها دیدهام این است: ◀️ بیشتر ما تصور میکنیم آدمها را میشناسیم. فکر میکنیم چون هر روز آنها را در جلسات میبینیم، کنارشان کار میکنیم یا رفتارشان را مشاهده میکنیم، از شرایط واقعی آنها هم باخبریم. ◀️ اما واقعیت این است که در محیط کار، ما فقط بخش بسیار کوچکی از زندگی دیگران را میبینیم. آن هم بخشی که خودشان تصمیم گرفتهاند نشان دهند. در روانشناسی صنعتی و سازمانی مفهومی وجود دارد به نام Impression Management یا "مدیریت برداشت دیگران". تقریباً همه ما در محیط کار آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش میکنیم تصویری مشخص از خودمان ارائه دهیم. ممکن است همکار شما آرام به نظر برسد، اما شبها از نگرانی آینده خواب نداشته باشد. ممکن است مدیری که همیشه قاطع صحبت میکند، درگیر فشارهای مالی شدیدی باشد که هیچکس از آن خبر ندارد. ممکن است کارمندی که این روزها کمحوصله شده، در حال مراقبت از یکی از اعضای خانوادهاش باشد یا با نگرانیهای شخصی سنگینی دستوپنجه نرم کند. اما چون این واقعیتها را نمیبینیم، ذهن ما معمولاً مسیر سادهتری را انتخاب میکند. در علم روانشناسی به این پدیده "خطای اسنادی بنیادی" گفته میشود. یعنی تمایل داریم رفتار دیگران را به شخصیت آنها نسبت دهیم، نه به شرایطی که ممکن است در آن قرار داشته باشند. به همین دلیل است که گاهی درباره همکارانمان قضاوت میکنیم: "بیمسئولیت شده" "انگیزه ندارد" "همکاری نمیکند" "رفتارش عوض شده" در حالی که شاید واقعیت چیز دیگری باشد. شاید ما فقط بخشی از داستان را میبینیم. بهخصوص در شرایط فعلی ایران که بسیاری از افراد با فشارهای اقتصادی، نگرانیهای خانوادگی، ابهام نسبت به آینده و فرسودگی ذهنی روبهرو هستند، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا میکند. ◀️ این به معنای نادیده گرفتن عملکرد ضعیف یا کاهش استانداردهای حرفهای نیست. بلکه به این معناست که قبل از قضاوت، کمی بیشتر کنجکاو باشیم. ◀️ کمی بیشتر سؤال بپرسیم. ◀️ کمی کمتر فرض کنیم که همه واقعیت را میدانیم. تحقیقات نشان میدهد سازمانهایی که در آنها "همدلی شناختی" وجود دارد، محیطهای سالمتر و عملکرد پایدارتری دارند. همدلی شناختی یعنی تلاش کنیم دنیا را برای لحظهای از زاویه نگاه فرد مقابل ببینیم. - نه اینکه با او موافق باشیم. - نه اینکه همه رفتارهایش را تأیید کنیم. ◀️ فقط تلاش کنیم شرایطش را بهتر بفهمیم. در کنار آن، مفهوم دیگری به نام Psychological Safety یا "ایمنی روانشناختی" وجود دارد. یعنی فضایی که افراد بتوانند بدون ترس از قضاوت یا سرزنش، درباره نگرانیها، مشکلات و چالشهایشان صحبت کنند. چنین محیطی نه تنها روابط انسانی بهتری ایجاد میکند، بلکه به شکل مستقیم بر عملکرد، نوآوری، همکاری و رضایت شغلی نیز تأثیر میگذارد. شاید یکی از مهمترین مهارتهای مدیریتی در سالهای پیش رو این باشد: ◀️ اینکه یاد بگیریم پشت رفتارها را هم ببینیم، نه فقط خود رفتار را. چون در بسیاری از مواقع، چیزی که از همکارمان میبینیم، تمام حقیقت نیست. و گاهی یک گفتوگوی ساده، میتواند سوءبرداشتی را برطرف کند که ماهها در ذهن ما شکل گرفته است. سمر مدنپور مشاور کسبوکار @samarbcoach
🔵 آیا واقعاً در شرایط فعلی ایران میشود یک کسبوکار جدید شروع کرد؟ این یکی از پرتکرارترین سوالهایی است که این روزها از من پرسیده میشود. ◀️ الان وقت شروع کسبوکار هست؟ پاسخ کوتاه من این است: بله، اما نه هر کسبوکاری و نه با هر روشی. بزرگترین اشتباهی که میبینم این است که افراد تصور میکنند برای شروع کسبوکار باید اول شرایط کشور کاملاً پایدار شود، اقتصاد قابل پیشبینی شود، بازار آرام شود و بعد اقدام کنند. واقعیت این است که در طول تاریخ، بسیاری از کسبوکارهای موفق دقیقاً در دورههای بحران، رکود، جنگ یا بیثباتی متولد شدهاند. اما یک تفاوت مهم وجود دارد: آنها با مدل ذهنی دوران رونق شروع نکردند. اولین سوال اشتباه: چه کسبوکاری الان پول میسازد؟ سوال درست این است: کدام نیاز مردم هنوز وجود دارد و حتی در بحران از بین نمیرود؟ در شرایط فعلی ایران، بسیاری از نیازها ممکن است تغییر شکل دهند، اما حذف نمیشوند. مردم همچنان نیاز دارند: - خرید کنند - آموزش ببینند - سلامت خود را حفظ کنند - مشکلاتشان را حل کنند - در زمان صرفهجویی کنند - آرامش و امنیت بیشتری احساس کنند کسبوکارهایی که به نیازهای پایدار پاسخ میدهند، معمولاً شانس بیشتری برای بقا دارند. از کجا بفهمم چه کاری برای من مناسب است؟ بیشتر افراد از بازار شروع میکنند. اما من پیشنهاد میکنم از تقاطع سه موضوع شروع کنید: ۱. چه چیزی بلدم؟ مهارتهای واقعی شما چیست؟ نه آنچه دوست دارید بلد باشید. نه آنچه در اینستاگرام جذاب به نظر میرسد. واقعاً چه ارزشی میتوانید خلق کنید؟ ۲. مردم حاضرند برای چه چیزی پول پرداخت کنند؟ خیلی از ایدههای خوب شکست میخورند چون تقاضای واقعی ندارند. قبل از شروع، به جای عاشق شدن با ایده، عاشق حل کردن یک مشکل شوید. ۳. آیا این کسبوکار در برابر بحران تا حدی مقاوم است؟ امروز این سوال از هر زمان دیگری مهمتر است. اگر اینترنت برای مدتی دچار اختلال شود چه میشود؟ اگر هزینهها ناگهان افزایش پیدا کند چه میشود؟ اگر تقاضا کاهش پیدا کند چه میشود؟ هرچه پاسخ شما به این سوالها بهتر باشد، ریسک کسبوکارتان کمتر خواهد بود. ◀️ یک اشتباه خطرناک: بعضی افراد به خاطر ترس، هیچ کاری را شروع نمیکنند. بعضی افراد هم به خاطر هیجان، بدون بررسی وارد هر کاری میشوند. هیچکدام حرفهای نیست. شروع کسبوکار در شرایط فعلی بیشتر از آنکه به شجاعت نیاز داشته باشد، به واقعبینی نیاز دارد. پیشنهاد من به جای اینکه از خودتان بپرسید: آیا الان زمان مناسبی برای شروع هست؟ از خودتان بپرسید: ◀️ چطور میتوانم کوچک، کمهزینه و قابل آزمایش شروع کنم؟ امروز مهمترین مزیت این نیست که از روز اول بزرگ شروع کنید. مهمترین مزیت این است که بتوانید سریع یاد بگیرید، سریع اصلاح کنید و در صورت نیاز سریع تغییر مسیر بدهید. و شاید مهمترین نکته این باشد: در شرایط فعلی ایران، موفقترین افراد الزاماً کسانی نیستند که بهترین ایده را دارند. بلکه کسانی هستند که بهتر از دیگران خودشان را با واقعیتهای متغیر تطبیق میدهند. @samarbcoach
🔵 چرا در شرایط امروز ایران، کارفرما و کارمند بیشتر از همیشه روبهروی هم قرار گرفتهاند… در حالی که هر دو، قربانی یک بحران مشترک هستند؟ تورم، گرانی و فشار اقتصادی، فقط روی یک طرف اثر نگذاشته است. کارمند نگران هزینههای زندگی، اجاره، آینده و امنیت مالی است. کارفرما هم درگیر کاهش فروش، افزایش هزینهها، نقدینگی و حفظ بقاست. اما مشکل از جایی شروع میشود که هر طرف، فقط فشار خودش را میبیند. و در این حالت، محیط کار آرامآرام از "همکاری" به "تقابل" تبدیل میشود. ◀️ در روانشناسی سازمانی، یک نکته مهم وجود دارد: در بحرانهای اقتصادی، بزرگترین تهدید فقط کمبود پول نیست… از بین رفتن درک متقابل است. چون وقتی آدمها احساس کنند "کسی شرایط من را نمیفهمد"، سطح خشم، فرسودگی و بیاعتمادی بهشدت بالا میرود. ◀️ این وضعیت معمولاً به این شکل دیده میشود: کارمند فکر میکند: • "مدیرها فقط به سود خودشان فکر میکنند" • "هیچکس فشار زندگی ما را درک نمیکند" و کارفرما فکر میکند: • "کارکنان شرایط واقعی کسبوکار را نمیبینند" • "همه فقط مطالبه دارند" اما واقعیت این است: در بسیاری از موارد، هر دو طرف خسته، نگران و تحت فشارند. ◀️ و اینجا یک نکته علمی مهم وجود دارد: تحقیقات روانشناسی تعارض نشان میدهد در شرایط فشار شدید اقتصادی، همدلی و درک متقابل، مهمتر از بسیاری از ابزارهای مدیریتی میشود. چون وقتی افراد واقعاً احساس کنند شرایطشان دیده و درک میشود: • سطح خصومت کاهش پیدا میکند • اعتماد بیشتر میشود • احتمال فرسودگی کمتر میشود • همکاری و تحمل متقابل بالا میرود اما یک نکته مهم: درک متقابل، به معنی نادیده گرفتن مشکل نیست. نه کارمند با "درک شدن" قبضهایش پرداخت میشود، نه کارفرما با "همدلی" بحران مالیاش حل میشود. اما همین درک، میتواند جلوی تبدیل شدن بحران اقتصادی به بحران انسانی را بگیرد. ◀️ چطور فرهنگ درک متقابل را در محیط کار تقویت کنیم؟ • درباره فشارهای واقعی شفافتر صحبت کنید نه با ترساندن، بلکه با واقعیت • فقط از "وظایف" حرف نزنید درباره شرایط انسانی آدمها هم گفتگو کنید • مدیران یاد بگیرند فقط شنونده مطالبه نباشند بلکه شنونده نگرانی هم باشند • کارکنان هم فقط از زاویه خود نگاه نکنند بقای کسبوکار، امنیت شغلی آنها هم هست • در بحران، لحن گفتگو از خودِ تصمیم مهمتر میشود • "شفافیت بدون وحشت" ابهام، اضطراب را بیشتر از واقعیت افزایش میدهد • "جدا کردن دشمن واقعی" مشکل اصلی، همکار یا مدیر نیست. فشار اقتصادی بیرونی است • "ساختن حس تیم بودن" وقتی آدمها حس کنند در یک جبههاند، تحمل بحران بیشتر میشود • "کاهش قضاوتهای ذهنی" همه رفتارها از بیمسئولیتی یا بیرحمی نیست، بعضی فقط از فشار زیاد میآید ◀️ مرز خطر دقیقاً کجاست؟ • وقتی کارفرما و کارمند، همدیگر را مقصر اصلی میدانند • وقتی گفتگوها فقط پر از خشم و مطالبه میشود • وقتی هیچکس حاضر نیست شرایط طرف مقابل را ببیند • وقتی محیط کار، به فضای دائمی تنش تبدیل میشود و اینجا یک حقیقت مهم وجود دارد: در شرایط امروز ایران، نه کارفرما بهتنهایی برنده میشود، نه کارمند. یا هر دو با هم دوام میآورند… یا هر دو فرسوده میشوند. 🔵 مدیریت حرفهای در بحران، فقط مدیریت هزینه و عملکرد نیست… مدیریت رابطه انسانهایی است که هر کدام، زیر فشار یک واقعیت مشترک زندگی میکنند. و در نهایت، سازمانهایی دوام میآورند که در آنها، آدمها فقط کنار هم کار نمیکنند… بلکه شرایط همدیگر را هم میبینند. @samarbcoach امیدوارم این نگاه، کمک کند در این روزهای سخت اقتصادی، بهجای جنگیدن با هم، کمی بیشتر کنار هم بایستیم.
در ایران امروز تورم و گرانی یک عامل خارجی مشترک است که هر دو طرف (کارفرما و کارمند) قربانی آن هستند. علم به ما میگوید تقابل و سرزنش یکدیگر فقط فرسودگی را تسریع میکند؛ اما درک متقابل، پلی است که میتواند این وضعیت باخت–باخت را به یک همافزایی برای بقا و مقاومت جمعی تبدیل کند. تحقیقات روانشناسی سازمانی و علم تعارض نشان میدهد که در شرایط اقتصادی پرتنش (مانند تورم شدید و فشارهای مالی)، همدلی و درک متقابل قویترین ابزارها برای کاهش تعارض، جلوگیری از فرسودگی و حفظ روابط کاری هستند. طبق مطالعات متعدد در حوزه هوش هیجانی و مدیریت تعارض: - همدلی باعث کاهش خصومت، افزایش اعتماد و همکاری میشود و تعارضها را از حالت باخت–باخت به سمت راهحلهای مشترک میبرد. - وقتی افراد موقعیت طرف مقابل را واقعاً درک کنند (کارفرما فشار تورم و هزینهها را ببیند، کارمند هم چالشهای بقای کسبوکار را)، سطح استرس و تمایل به ترک کار بهطور معناداری کاهش مییابد. - در بحرانهای اقتصادی، سازمانهایی که فرهنگ درک متقابل را تقویت میکنند، عملکرد بهتری دارند و کارکنانشان مقاومتر در برابر فشارهای خارجی میمانند. @samarbcoach