tgindex
* بزم سرخوشان*

* بزم سرخوشان*

Статистика

آمدم باز تا چنان گردم**که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم**سرده بزم سرخوشان گردم @Aztohastimmaagarhastim (ارتباط با ادمین)

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
60
Всего постов
276
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
410
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
33
40 постов
Вовлечённость
8,0%
к подписчикам
Постов в день
8,6
всего 276
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
38
1/48двое суток
43
1/72трое суток
46

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پیمانهٔ مِیْ جویان رفتم سوی میخانه بیرون نروم زانجا پر ناشده پیمانه شیخان مناجاتی رندان خراباتی جویند ترا جانا در کعبه و بتخانه «علیشیر نوایی» در اسپاتیفای بشنوید 🔥 اجرای کامل در برنامه دیوان خیال 🔥

  • 🩵✨🪽 صدایت بوی تازهُ آب بود وقتی به گلدان عطش‌زده می‌رسید دستت سایه‌سار کلید بر قفل فراموش شده بود پاهایت به فرش نَفَس می‌بخشید نامت عطر خوشِ پیش از طلوع در ساحل بود و مگر قلب، چقدر گنجایش داشت... از پوست و پیرهنم بیرون ریختی و سراسر راه      فقط با تو سخن می‌گفتم 📝 #شمس_لنگرودی

  • گر بیان معنوی کافی شدی         خلقِ عالم عاطل و باطل بُدی گر محبت فکرت و معنیستی      صورت روزه و نمازت نیستی هدیه های دوستان با همدگر       نیست اندر دوستی الا صور تا گواهی داده باشد هدیه ها        بر محبتهای مضمر در خفا ... حاصل افعال برونی دیگرست     تا نشان باشد بر آنچه مضمر است مولانا، مثنوی 🍃🕊 می فرماید، محبت یک معناست، که در دل است، تا وقتی صورتی نیابد مانند این است که اصلا نبوده است. محبت مخفی است، برای نمایان شدن باید صورت بپذیرد. پس صورت هم به اندازه معنا مهم است: "هی هی نظرم در همه کون متصرف است، گویی همه کون خود اوست، چگونه گویی که اصل معنی است؟ اصل صورت است، به عکس می رود، چندین گاه معنی بود مقصود." شمس تبریز 🍃🕊 اگر تنها معنا مهم بود، که خدا بود، نیازی به خلق نبود. خلق شده ایم تا جلوه گاه معنا باشیم. بی صورتِ خلق، معنا وجود ندارد! صورت است که به معنا، معنا می بخشد.  چون چشمی هست که می بیند، عمل دیدن و موضوع دیدن پدید می آید. اگر چشمی نباشد که ببیند، "دیدنی ای" نیست. به همین شکل، اگر گوشی نباشد که بشنود، "شنیدنی ای" نخواهد بود، و اگر دلی نباشد که فهم کند، معنی مفقود است. تنها بر حسب ظاهر است که صورت و معنی، و فرع و اصل مخالف یکدیگرند. در حقیقت معنی از آن جهت معنی شده که چیزی به نام صورت بوده؛  همان طور که اصل به جهت فرع است که اصل می شود. اگر فرع نباشد، اصل هم معنا نمی یابد: غلامم خواجه را آزاد کردم              منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم به عالم        جهان کهنه را بنیاد کردم منم مومی که دعوی من این ست       که من پولاد را پولاد کردم  مولانا، غزلیات 🍃🕊 خواجه بودن با وجود غلام معنا می یابد و استاد بودن با وجود شاگرد. موم است که پولاد بودن را نشان می دهد و خلق است که خالق بودن را پدیدار می سازد. هر یک از این دوگانه ها حذف شود، سوی دیگر هم حذف می شود. ✍سودابه کریمی 🍃🕊

  • 🌹♥️💫 جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کرده‌ست آن باده خوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه‌شوی ما را نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان مخمور چون نیاید؟ چون یافت بوی ما را ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را #حضرت_عشق_مولانا

  • با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يك‌ديگر را بفشاريم به مهر جام دل‌هامان را مالامال از ياری، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند: - شادی روی تو! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه، عطر افشان گلباران باد! ‌ #فریدون_مشیری

  • راز پیدایش عشق در کلام شمس میفرماید: «اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر که بی‌نیاز، نیاز دوست دارد. به واسطه آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی؛ از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است.» در این جمله شمس دریایی از معانی را درهم پیچیده است و یکی از مصادیق ایجاز در مقالات شمس همین عبارت مختصر است. برای درک بهتر این معنی خوب است نگاهی به سوانح احمد غزالی بیندازیم. وقتی ناز و نیاز مطرح می‌شود به یک مفهوم کلیدی در تصوف عاشقانه دست می‌یابیم که اولین بار به شکل مدون از سوی احمد غزالی در سوانح العشاق مطرح شد تحت عنوان کرشمه حُسْن و کرشمه معشوقی. مراد از کرشمه حسن آن است که زیبای مطلق در ساحت کرشمه حسن نیاز به خریدار ندارد. آنجا مست زیبایی خویش است. در ساحت کرشمه معشوقی خریدار می‌شود و حسن او خریدار می‌جوید. احمد غزالی چنین می‌گوید: «کرشمه‌ی حسن دیگر است و کرشمه‌ی معشوقی دیگر. کرشمه‌ی حسن را روی در غیری نیست و از بیرون پیوندی نیست. اما کرشمه‌ی معشوقی و غنج و دلال و ناز آن معنی از عاشق مددی دارد، بی او راست نیاید. لاجرم اینجا بود که معشوق را عاشق دریابد. نیکویی دیگر است و معشوقی دیگر.» راه به عشق نخواهید برد تا راز نیاز را درک نکردید احمد غزالی بین این دو معنا تفاوت قایل است یکجا سخن از حسن است یا نیکویی به معنی زیبایی و جمال و جای دیگر سخن از معشوقی است در ساحت معشوقی است که معشوق خریدار نیاز است. اگر چه اطلاق نیاز به خداوند بی‌نیاز منافی ادب توحید است اما به ناچار می‌توان گفت که مولانا می‌فرماید: «جمله شاهان بنده بنده خودند و اگر بنده نباشد شاهی شاه به چه کار آید» مفهوم و مقام معشوقی لازمه‌اش وجود عاشق است که شمس از آن بهره گرفته و به همراهی روح و عشق اشاره کرده است. شمس می‌گوید: از قدیم چیزی به تو پیوندند و آن عشق است. احمد غزالی نیز می‌گوید: ارواح آدمیان در عالم ازل عاشق جمال الهی شدن است اما در عالم حوادث یعنی در این جهان و عالم ما وقتی انسان ظاهر شد خاطره این عشق ازلی را از یاد برد. عاشقی از راه چشم اتفاق می‌افتد آدمی تا جمال معشوق را نبیند که به آن دل نمی‌بازد. عشق با دیدار معشوق آغاز می‌شود و روح که در ازل جمال الهی را دیده و عاشق شده پس از هبوط به این جهان و تحت تاثیر حوادث این عاشقی را از یاد برده است. نیاز اما راه عاشق را به حضرت عشق قدیم می‌گشاید. حافظ نیز می‌گوید: «ثبت است بر جریده عالم دوام ما» این عشق دوام دارد و آدمی را جاودانه می‌کند. سخن شمس این است که راه به عشق نخواهید برد تا راز نیاز را درک نکردید. شمس به یک رابطه دیالکتیک قایل است بین ناز و نیاز. معشوق ناز می‌کند و عاشق نیاز می‌کند. این همراهی کشش و کوشش است و در حقیقت این کوشش هم از کشش است. «تا که از جانب معشوق نباشد کششی / کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.» بریده‌ای از درس‌گفتارهایی در باره شمس تبریزی دکتر سپیده موسوی

  • صورت و سیرت مولانا (بخش نخست) مولانا مردی بوده است زرد چهره[۱] و باریک اندام و لاغر چنان که «روزی به حمام درآمده بود و به چشم ترحّم به جسم خود نظر میکرد که قوی ضعیف گشته است. فرمود که جميع عمر از کسی شرمسار نگشته ام اما امروز از جسم لاغر خود به غایت خجل شدم.» و با زردی روی و لاغری «به غایت فرّی و نوری و مهابتی» داشت و چشم های او سخت تند و جذاب و پر شور بود و «هیچ آفریده به چشم مبارک او نیارستی نظر کردن از غایت حدّت لمعان نور و قوّت شور بایستی که همگان از آن لمعان نور، چشم دزدیدندی و به زمین نگاه کردندی». لباس او در ابتدا دستار دانشمندانه و ردای فراخ آستین[۲] بود و پس از تبدیل طریقت و اتّصال به شمس فرجی کبود میپوشید و دستار دخانی بر سر می نهاد و تا آخر عمر این کسوت را مبدل نساخت. از نظر سیرت و اخلاق مولانا ستودۀ اهل حقیقت و سرآمد ابنای روزگار بود. تربیت اصلی او که در محیط پاک مذهبی و عرفان با مراقبت پدری دانا و بزرگ منش چون سلطان العلماء بهاءولد دست داد، شالوده و بنیاد محکمی بود که مولانا پایۀ اخلاق خود را بر روی آن استوار گردانید و بعد از آن که قدم در جادۀ سلوک نهاد و دست در دامن مردان خدا زد چراغ دل را از آن زيت معرفت که ذخیره و میراث پدر بود روشن ساخت. کمال مولانا در جنبۀ علمی و احاطه او بر اقول ارباب حکمت و شرایع و تتبّع و استقصای كلمات و احوال اولیاء و ارباب مراقبت بدان هوش فطری و تربیت اصلی منضم گردیده او را به اقصى درجات اخلاق و مدارج انسانیّت رسانید و در آخرکار عشق بنیادسوز شمس الدّين آتش در کارگاه هستی وی زد و او را از آن چه سرمایه کینه توزی و بدنیّتی و اصل هر گونه شرّ است یعنی حس شخصیت و انفراد و ریاست مادی فارغ دل کرد و گوش کشان به جانب جهان عشق و یکرنگی و صلح طلبی و کمال و خیر مطلق کشانید و پرده غیریت و رنگ[۳] را که مایۀ جنگ است از پیش چشم او برداشت تا خلق عالم را از نیک و بد جزو خود دید و دانست که: جزو درویشند جمله نیک و بد هرکه او بود چنین درویش نیست[۴] و بدین جهت در زندگانی او اصل صلح و سازش با تمام ملل و مذاهب برقرار شد و با همه یکی گشت و مشیم و یهود و ترسا را به یک نظر میدید و مریدان را نیز بدین میخواند چنان که «روزی در سماع گرم شده بود و مستغرق دیدار یار گشته حالتها میکرد، ناگاه مستی به سماع در آمده شورها می کرد و خود را بی خودوار به حضرت مولانا می زد یاران و عزیزان او را رنجانیدند، فرمود که شراب او خورده است شما بدمستی می کنید، گفتند او ترساست گفتا او ترساست چرا شما ترسا نیستید، سرنهاده مستغفر شدند» و این مطلب یعنی صلح و یگانگی با ملل یکی از اصول مولاناست که خود بدان عمل کرده و در آثار خود به خصوص در مثنوی[۵] خلق عالم را بدان خوانده است. همین حالت صلح و یگانگی که در نتیجه عشق و تحقیق حاصل شده بود مولانا را بردباری و حلم و تحمّل عظیم بخشید به طوری که در ایّام زندگانی با آن همه طعن و تعریض و ناسزا که خصمان کوردل می گفتند هرگز جواب تلخ نمی داد و به نرمی و حسن خلق آنان را به راه راست می آورد. وقتی نزد سراج‌الدّین قونوی تقریر کردند[۶] «که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام، چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی‌حرمت کند یکی را از نزدیکان خود که دانشمند بزرگی بود بفرستاد که بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته ای، اگر اقرار کند او را دشنام بسیار بده و برنجان. آن‌کس بیامد و بر ملا سؤال کرد که شما چنین گفته‌اید که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام،گفت: گفته‌ام، آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخندید و گفت: با این نیز که تو میگویی یکی‌ام». علم و دانش و مقامات معنوی را مولانا به صفت تواضع که ز گردن فرازان نکوست[۷] آراسته بود و با مردم از وضیع و شریف به تواضع رفتار می فرمود و ابداً ذرهّ‌ای کبر و خویشتن‌پرستی در اعمال او ظاهر نمی شد و در این کار میانۀ پیر و برنا و مؤمن و کافر فرق نمی‌نهاد «مگر راهبی دانا در بلاد قسطنطنیه آوازۀ حلم و علم مولانا شنیده بود و به طلب مولانا به قونیه آمده راهبان شهر او را استقبال کرده معزّز داشتند، راهب التماس زیارت آن حضرت کرد اتّفاقاً در راه مقابل رسیده سی کرّت به خداوندگار سجده کرد، چون سر بر می داشت مولانا را در سجده می دید، گویند مولانا سی و سه بار سر بدو نهاد. راهب فریادکنان جامه ها را چاک زده گفت ای سلطان دین تا این غایت چه تواضع و چه تذلّل که با همچون من بیچاره مینمایی، فرمود که چون حدیث «طوبى لمن رزقة الله مالا و جمالا و شرفا و سلطانا فجاد بماله و عف في جماله و تواضع في شرفه و عدل في سلطانه» 📖 رساله در احوال و آثار مولانا بدیع‌الزمان فروزانفر 🌿☘📖

  • без подписи

  • ❄️💦❄️💦❄️💦❄️ 💦❄️💦❄️💦 ❄️💦❄️ 💦❄️ 💦 *گر شاخه ها دارد تری* *ور سرو دارد سروری* *ور گل کند صد دلبری* *ای جان !* *تو چیزی دیگری ...* *✍🏻#حضرت _عشق_مولانا* 💦 💦💜 💜💦💜 💦💜💦💜 💜💦💜💦💜💦

  • 14 авг.34из kanoon_neshan

    تأملی کوتاه درباره موقعیت‌های گوناگونی که معرف انسان‌های اصیل است #دکتر_ناصر_مهدوی #نشان‌را‌دنبال‌کنید @kanoon_neshan

  • ♥️🕊️ خدا را شرابی است      که شب، آن را به دلهای دوستان خود می‌آشاماند.   چون آن را بیاشامند،   دلهای آنها در ملکوت اعلی     از محبت الله و شوق او                         به پرواز در می‌آیند...   سلطان العارفین بایزید بسطامی🌱

  • او خورَد خون کسان و ما کشیم آب رزان زهد شیخ شهر را با فسق ما توفیر چیست ؟ #صفایی_جندقی

  • «طریق شما را آموختم. به خدا بنالید: ای خدا این دولت را به ما تو نمودی، ما را به این هیچ راهی نبود. کرم تو نمود، باز کرم کن، و از ما این دولت را باز مستان.» (مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، ص۷۵۶)

  • без подписи

  • در ستایشِ روزِ زهره! در باورهای کهن، هر روز را به ایزدی و یا ستاره‌ای نسبت می‌دادند و از این نسبت، خوی و آیینی برای آن می‌ساختند. آدینه در این میان، روز زهره بود؛ ستاره‌ای که از دیرباز با عشق، زیبایی، موسیقی و طرب پیوند داشت. به قول شاعرِ بداقبالِ در بند، مسعود سعد سلمان: آدینه مَزاج زهره دارد چون آمد لهو و شادی آرد ای زُهره جمالْ، باده در دْه کامروزم باده بِهْ گُوارد بر یاد خدایگان عالَم کو مُلْکِ جهان به عدل دارد سلطانْ مَلِکْ اَرسلان که جُودش چون چرخ همی زمین نگارد مِهر اَر نَبُوَد چو مِهر تابد اَبر ار نَبُوَد چو اَبر بارد!   زهره یا ناهید، خنیاگر آسمان بود، از همین رو، خاموشی و سوختن و سوزاندن عودش به چشم حافظ، این گونه دردناک و حسرت‌بار جلوه می‌کند: زُهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟! آدینه، روز دیدار و طرب و بزم و نغمه، روزی برای آسودن و سبکبالی، روزی برای رهایی از گرانباری، روزی برای گشودن گره‌هایی بود که سختی روزهای هفته بر دل بسته!  گویی تقویم کهن یادآور می‌شد که زندگی تنها کار و رنج نیست؛ گاه باید ایستاد، نفس کشید، شنید، دید، دوست داشت و شاد بود. دریغا امروز، آدینه‌روز ما بین که چه بی‌فروغ و بی سرور سپری می‌شود: به قول م. امید: «پُر تفاوت نکند شنبه و آدینه‌ٔ من!» مسئله تنها مویه بر فراموشی یک سنت کهن نیست؛ مسئله این است که شادی و شور زندگی در غوغا و غبار ابتذال سیاست گم شده و به حاشیه رفته! آدینه باید روزی باشد برای آهسته‌تر زیستن، بیشتر دیدن، کمتر شتاب کردن و دویدن. روزی برای اندکی رهایی، اندکی دیدار، اندکی موسیقی و شعر و شراب و شادی، روزی برای گلگشت و تفرج و تماشا. روزی برای به یاد آوردن این حقیقت ساده که زندگی فقط گذر روزها نیست، بلکه زیستنِ آن‌هاست. بادا که زهره، عودش را تازه کند و ساز خوشش را از سر گیرد. ایرج رضایی بیست و سوم‌ مردادماه ۱۴۰۵ @irajrezaie

  • . یار را چندین بِجویَم جِدّ و چُست    که بِدانَم که نمی‌بایَسْت جُست آن مَعیَّت کِی رَوَد در گوشِ من   تا نگردم گِرْدِ دَورانِ زَمَن؟ کِی کُنم من از مَعیَّت فَهْمِ راز    جُز که از بَعدِ سَفَرهایِ دراز؟ مولانا، مثنوی 🍃🕊 می فرماید ، یار با ماست؛ اما معنی این معیّت و "با ما بودن" را زمانی می فهمیم که او را با تمام توان جُسته باشیم. جُسته باشیم و نیافته باشیم. آنگاه است که می فهمیم  با جُستن نمی توانیم او را بیابیم.  خواهی که تا بیابی؟ یک لحظه‌ای مَجویَش    خواهی که تا بدانی؟ یک لحظه‌ای مَدانَش مولانا، غزلیات 🍃🕊 او را با جستن نمی یابی. کِی گم شده است که بخواهی پیدایش کنی؟ کجاست که او نیست؟ او عین "بودن" است. او خود "هستی" است. مگر می شود او را ندید و ندانست؟ اگر "دیدنی ای" هست، اوست؛ و اگر دانستنی ای هم باشد، اوست. اما باید عاشق باشی، تا بتوانی او را در این صورت ها ببینی؛ باید به غایت تشنه باشی، تا بتوانی در هر نوشیدنی ای بچشی اش؛ باید سینه ای شرحه شرحه از فراق داشته باشی تا قادر باشی در هر نوایی بشنوی اش. بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد تا به هر حیوان و نامی که نگرند از ریاض حسن ربانی چرند از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید آنک عاشق نیست، او در آب در صورت خود بیند ای صاحب بصر صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند؟ بگو مولانا، مثنوی ✍سودابه کریمی 🍃🕊

  • 🌺💫🕊      ربیع آمد ربیع آمد ربیعِ بس بدیع آمد   شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش‌عذار آمد   کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد     مَهی آمد مَهی آمد که دفعِ هر غبار آمد     دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند   مِیی آمد مِیی آمد که دفعِ هر خمار آمد...                #حضرت_مولانا 📻

  • без подписи

  • + دیس وحشتناک «علامه امینی» به مثنوی مولوی و حافظ در این فایل صوتی علامه امینی ، صاحب کتاب « الغدیر» به شدت به مولوی و حافظ حمله می کند. شنیدن و قضاوتش با شما....اما خود مولوی و حافظ، جواب این قشر و تفکر ٍ پشت آن را اینگونه داده اند: مولوی : ماهی از سر گَنده گردد نی ز دُم فتنه از عمامه خیزد نی ز خُم( جام شراب) حافظ : حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن ، معذور دار (ببخش) ما را @ArtWithoutCensorship

  • без подписи