- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 67
- 1/48двое суток
- 76
- 1/72трое суток
- 82
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سالها پیش مقالهای نوشته بودم با عنوان "نیاز به بیمعنایی" که تاکنون برای انتشار به جایی نفرستادهام. بعید نیست که این مقاله را هم در پوشه "بعد از مرگ چاپ شود" بگذارم! "نیاز به بی معنایی" یک تئوری عجیب است که میگوید برخلاف تصور همیشگی، آدمها گاهی نیاز دارند برای مدتی، ولو اندک (حتی چند ثانیه) تمام معناهای ذهنی و زیستی خود را کنار بگذارند و در حجمی از بی معنایی شنا کنند!! همین نیاز باعث شده است که "هیچانهها" در ادبیات و فرهنگ پدید بیایند. نیاز به بی معنایی "اتل متل توتوله" را پدید آورده است، همان طور که "اجی مجی لاترجی" را و "تاق و طرنبین و ترنبین و تاق" را. هیچانهها در ادبیات کودک نمود بیشتری دارند، اما در متون ادبی بزرگسال هم گاه و بیگاه پیدا میشوند. بسیاری از عبارات و جملات بی معنایی که دهها شرح و تفسیر برایشان آمده، در واقع نوعی "هیچانه"اند و بس. حتی گاهی فکر میکنم، زیر لب چیزی را خواندن یا به قول قدما "ونگ ونگهای" بی معنی هم نوعی هیچانه است. در آن مقاله، نمونههایی ازین هیچانهها را گردآوردهام. البته برخی از آنها قابل پخش نیست!! غرض اینکه، آدمیزاد گاهی نیاز دارد بزند به صحرای "بیمعنایی" و خودش را از کلیشههای خودساخته بشری رها کند. کلیشههایی که ما را احاطه کرده و میخواهد تمام سهم ما از زندگی باشد. العاقل یکفیه الاشارة!
پایش را بسته بودند، اما در سرش دویدن ادامه داشت. هنر یعنی ثبت همین لحظه شگفت!👆
видео или голосовое, без подписи
گاهی برای نوشتن همه چیز هست، جز ... بله، منظورم همین سه نقطههای ناتمام است. چیزی که نیست، اما هست!! در بیان نمیآید، اما در میان جان است. مولانا جایی در مثنوی میگوید: غیر نُطق و غیر ایما و سِجِل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل! در دل آدمی چیزهایی است که گاه با گفتن و اشارت کردن و نوشتن هم ترجمه نمیشود. عجب تعبیر بکر و شگفتی آورده این جلال الدین بلخی! ما در بخش عاطفی و احساسی زندگی، که بخش عمده حیات ماست، تابع ترجمههای دلیم!! یعنی تمام حرکات و سکنات و نگاهها و آهها و سکوتها و صموتها و گفتنها و شنفتنها و ... نوعی ترجمه زنده و پویا از درون دل ماست! خلاصه اینکه همه ما در زندگی "مترجم"ایم. اما چه چیزی را ترجمه میکنیم؟ دلمان را!! چطور؟ با گفتارها و رفتارها و پندارها و تکرارها و ... چقدر این بار سه نقطههای ناتمام زیاد شد. این هم البته یک نوع ترجمه دل است!! خلاصه اینکه گاهی دل، حالی دارد که با ابزارهای معمولِ انتقال پیامِ بین آدمها، نمیشود حالش را ترجمه کرد! اینجا همان جایی است که باید گفت: آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم ادراک سوختن به تماشا نمیشود.
فهرستی از کانالهای سودمند در زمینهٔ فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران: ابن سینا؛ حکیم هزارهها @avicenna370_428 ادب و فرهنگ @aaadab1397farhang از گذشته و اکنون @azgozashtevaaknoon از ویرایش @azvirayesh استاد دکتر محمّدعلی موحّد @movahed1302 امید طبیبزاده @OmidTabibzadeh انجامه @Anjaame ایرانشناسی @Iranistics_UT بزمآورد @bazmavard بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار @AfsharFoundation بیاض @atefeh_tayyeh بیهقی (درسگفتارها و مقالات) @SeyediBeyhaghi پارسیجوی @ParsiJoy پریشانخوانی @post_book تاریخ بیهقی @thehistoryofbeyhaqi تاریخ فرهنگ هنر و ادبیات ایرانزمین @tarikhfarhanghonariranzamin تالار آینه @talar_ayne ترجمان علوم انسانی @tarjomaanweb تنیده ز دل بافته ز جان @Tanideh_az_del جامعه و فرهنگ @peymaneshaghi110 جستارهای ابوالفضل خطیبی @dr_khatibi_abolfazl چراغ ناافروخته @hamidrezatavakoli_literature چشموچراغ @cheshmocheragh چهارخطّی @Xatt4 حافظخوانی @hafezxany حاصل اوقات @HaseleOwqat حدیثِ آرزومندی @mr_moshtaqian خانهٔ اندیشمندان علوم انسانی @iranianhht خردسرای فردوسی @kheradsarayeferdowsi خشت و خیال @kheshtbekhesht خوانش متون استاد مهدی سیدی @seyedimotun خوانشها @Khanishha خوشنویسی قدما @khoshnevisi_Qodama دستنویسها و متون کهن فارسی @PersianManuscripts دکتر بهرام پروین گنابادی @dr_bahram_parvin دکتر رحیمی واریانی @r_varyani دکتر محمّد دهقانی @dmdehghani دکتر محمّد مرادی @drmomoradi دکتر مهدی محبتی @doctormohabati دکتر مهدی نوریان @dr_mehdi_nourian دورنما @doornamaa دیوار مهربانی نسخ خطّی @nosakhekhati راحُ الأرواح @rahearwah رجبعلی لباف خانیکی @Labbafkhaniki رسول جعفریان @jafarian1964 رضا موسوی طبری @rezamousavitabari زین قند پارسی @qande_parsi سایهسار @Sayehsaar سخنرانیها @sokhanranihaa سرو سایهفکن @sarve_saye_fekan سیرجاننامه @sirjanname شاهنامه کودک هما @shahnameh_kodakan شفیعی کدکنی @shafiei_kadkani شکفتن در آفتاب @shekoftandaraftab شهرام یاری @Shsyari فرهنگ مکتوب و شفاهی گلپایگان @farhangegolpayegan فنّ ادبیات @fanneadab قدحهای نهانی @qadahha قطب علمی فردوسی و شاهنامه @ghotbeelmiferdowsi قلمانداز @QalamAndaz کاروند پارسی @karvandparsi کانون پژوهشهای شاهنامه @shahnameh_ferdowsi کانون خوانش آثار ادبی @kanonekhanesheasareadabi کتاب ابروباد @Abrobad_Books کتابخانهٔ ادب و فرهنگ @divaanha کتابخانهٔ ایرانشناسی @ketabxaneiranshenasi کتابخانهٔ تخصّصی ادبیات @eliteraturebook کتابخانهٔ تخصّصی تاریخ اسلام و ایران @Historylibrary کتابخانهٔ سپهسالار @sepahsalaar کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران @UT_Central_Library گاهنامهٔ ادبی @gahnameyeadabi ماهروز @mah_rooz87 مباحث ایرانشناسی @IranologyTopics مجلّهٔ سفینهٔ تبریز @Safinehyetabriz مجمع پریشانی @majmaeparishani مرتضی کریمینیا @kariminiaa مردمنامه (تاریخ مردم) @mardomnameh مشهدشناخت @mashhadshenahkt مطالعات اسلامی @islamicstudies مقالات دکتر علیاشرف صادقی @aliashrafsadeqi مقطّعه @moqattae مؤسّسهٔ پژوهشی میراث مکتوب @mirasmaktoob ناف تهرون @nafetehroon نسخ خطّی فارسی در کتابخانههای جهان @n_kh_f_j نسخهٔ خطّی @manuscript_ir نقش بر آب @naghshbarab نور سیاه @n00re30yah والایش @bahmanbanihaashemi هزار بادهٔ ناخورده @Hezar_bade یادداشتهای سید احمدرضا قائممقامی @YaddashtQaemmaqami یادداشتهای شاهنامه استاد خالقی مطلق @shahnameh1000 Al Ne @Ancientirannews
سالی تابستان به غایت گرم بود، گویی آتش از آسمان فرومیریخت. یکی در مجلس گفت: یا شیخ این چه عذاب است؟ شیخ تبسمی بکرد و فرمود: عذاب عاشقان است! درون داغ و برون داغ؛ خوشا عذابی که داغ عاشقان دارد!! حالات و مقامات شیخنا
شاید باور نکنید اما تاکنون هیچ گاه نشده است که در حالی از حالات، یا ملالی از ملالات! دو کتاب را بگشایم و دست خالی بازگردم: یکی قرآن و دیگری دیوان حافظ. برایش نه استدلالی دارم و نه قرار است کسی را اقناع کنم. یک باور است که بر اثر تکرار فراوان و مطابقت همیشگی با احوالاتم، تبدیل به ایمان قلبی شده است. نمونهاش چند دقیقه قبل بود. ملالی از یک پرسش و مساله در جانم رخنه کرده بود. گوشه دنج حیاط روستا نشسته بودم و به آسمان پر ستاره نگاه میکردم. خلاصه در دلم گذشت که: چقدر بد است که آدمی فراموش شود!! بعد کمی با خدا کُشتی گرفتم و آخر سر هم گفتم: نکن خدا! ما که با تو دشمنی نداریم، نکن!! در این سوداهای غریب و افکار عجیب بودم که وزش باد شبانه و آواز برگهای درختان حیاط، مرا آورد به "اکنون". برخاستم و رفتم داخل خانهای که ماهها خالی مانده بود. این طرف و آن طرف را نگاه کردم، بلکه چیزی بیابم و رها شوم ازین افکار ستیزهناک خیامی! گوشه پنجره، قرآن قدیمی را دیدم. گفتم: در خیالاتمان که با الله مباحثه و مشاجره میکنیم، الان هم که... ناگهان یادم آمد که مباحثه صیغه مفاعله است! من دادوبیدادم را کردهام، اما سخنان طرف مقابل را که نشنیدهام!! قرآن را برداشتم و با تمرکز بر تمام آنچه چند دقیقه پیشتر در ذهنم گذشته بود، باز کردم. طرف دوم مباحثه شروع کرد به سخن گفتن: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَالضُّحَی ﴿١﴾ وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی ﴿٢﴾مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَی ﴿٣﴾ وَلَلآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الأولَی ﴿٤﴾وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی باور کنید، خودم باور نمیکردم! ترجمه را میآورم تا ببینید مباحثات ما را: به نام خداوند رحمتگر مهربان سوگند به روشنایی روز سوگند به شب چون آرام گیرد!! پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نگرفته است! و قطعا آخرت برای تو از دنیا نکوتر خواهد بود و به زودی پروردگارت به تو عطایی میدهد تا خوشنود شوی ۱۵ مرداد ۱۴۰۵.
دخترک جوان آمده بود اتاقم. خودکشی کرده بود، اما ناموفق!! سلام کرد و نشست. گفت: شما آقای... گفتم: "بودن، هزاران انتخاب است و نبودن، یک اجبار ابدی" گفت: جمله کیه؟ گفتم: تجربه کوتاه یک انسانه. گفت: ببخشید یادم رفت خودم را معرفی کنم. گفتم: انسان، که معرف حضور همه هست! گفت: دوست داشتم قبل از مرگ بیام سر کلاس شما گفتم: کلاس، یعنی زندگی! گفت: چرا معمولی حرف نمیزنید و سرزنشم نمیکنید؟ گفتم: تو حق انتخاب داشتی. گفت: یعنی کار منو تایید میکنید؟ گفتم: مگه تو همه انتخابهای بقیه رو تایید میکنی؟ گفت: چرا گفتگوی ما عادی نیست؟ گفتم: گفتگو عادی نیست، به قول شمس: جانکندن و جانپروردنه. گفت: میتونم آب رو از کیفم دربیارم و بخورم؟ گفتم: چای نمیخوری؟ گفت: نه، بیشتر آب و گاهی قهوه. گفتم: سه انتخاب: آب خوردن، چای نخوردن، گاهی قهوه خوردن! خندید. باورش نمیشد اینطور گفتگو کردن را. آب نوشید. ادامه داد: برای موندن انگیزهای ندارم گفتم: برای نموندن چی؟ گفت: نمیدونم. حداقل راحت میشم گفتم: اگه راحت نشدی چی؟ بعدش انتخاب دیگهای نداری! گفت: شما چی؟ برای چی ادامه میدید؟ گفتم: برای خیلی چیزها، مثلا دانشجوها! گفت: دانشجوها؟ مگه اذیتتون نمیکنند؟ گفتم: عاشقم بر لطف و بر قهرش به جّد! گفت: به نظرم اغراق میکنید؟ گفتم: باده از ما مست شد نی ما ازو! گفت: خوش به حالتون که یه عالمه شعر بلدین گفتم: شعرها زندگیاند! ریتم گفتگو تندتر شده بود، اما جملات کوتاهتر. کسی در اتاقم را زد. مراجعهکننده دارید. گفتم: یک دقیقه دیگر. وسایلش را جمع کرد: ممنونم. میرم و به حرفهایی که زدیم فکر میکنم. گفتم: تو سهم زندگی هستی، وقتی که قرار باشه، به اجبارِ نزیستن بری، حتما خواهی رفت. سهمت رو با تمام وجود استیفا کن. گفت: استیفا؟ گفتم: یعنی به طور کامل بگیر. گفت: هیچ وقت اینقدر مزه گفتگو رو نچشیده بودم گفتم: این هم یکی از خوشمزههای زندگیست! برخاست، خداحافظی کرد و رفت. من چند ثانیه فرصت داشتم که دوباره نفس بکشم و به یاد سعدی بیفتم "پس در هر نفسی دو نعمت است و بر هر نعمت، شکری واجب"
من اهل نشابور و هرات و بُستم با گندمِ نوبهارِ غزنین رُستم ای دشت پر آهوی خراسانیِ مست در پای تو من دست ز عالم شُستم لمولفه فی حالة الشوق الی خراسان!
در حافظهام حال و هوایت ماندهست دردِ و غمِ پُر شورِ بلایت ماندهست زنجیر به پای تو نمیماند عشق در گوش رباعیام صدایت ماندهست لمولفه جَرّدَه الله فی طریقه!!
"کی بد بود من یا تو...؟؟" آهنگ زیباییست از خوانندهای که نمیشناسم. راستش خیلی از آهنگهای جدید را شنیدهام بی آنکه خوانندهاش را بشناسم. البته همان بهتر که خیلیها را نشناسی... به قول خراسانیهای رند: "قدرت خدا نعمه زوالیه" یعنی نعمتی است که بهتر است زایل شود!! البته از حق نگذریم، بعضی خوانندههای جدید، امیدهای فردایند، جوانههای داودیای که میتوانند فرهنگ تحسینبرانگیزمان را در گوش دنیای تشنه امروز ترنم کنند. دوباره از غرضم پرت شدم و افتادم در مرض "شعربارگی" و "فرهنگزدگی". به قول سعدی شیرینسخن خودمان: اَخلّایی و اَحبابی ذَروا مِن حُبّه مابی مریضُ العشق لایَبری ولا یَشکو الی الرّاقی سخن در باب "خوب" و "بد" بود. یاد پسرکم افتادم که هر وقت میخواهیم با هم فیلم ببینیم، اولش میپرسد: این آدمه خوبه؟ اون یکی بده؟ این یکی چی؟ و خلاصه باید ابتدای کار بداند سپاه شر کدام است و لشکر خیر کدام!! و من بیچاره که هاج و واج در پاسخ گفتن مانند آن موجودِ بیزبانِ در گِلمانده، میگویم: نمیدانم! و بعد پسرکِ رند برای اینکه دلش خنک شود میگوید: "واقعا که! مثلا استاد دانشگاهه! اصلا شما چی میدونی!!؟" خلاصه که باز هم پرت شدم به "جریان سیال ذهن". میدانید! یکی از سختترین آموزههای بشری، آموزش دادن بد و خوب است! چون بد و خوب برخلاف تصور ما در بسیاری از جاها سیالاند! یعنی چیزی/کسی که امروز خوب است فردا بد میشود؛ کاری که امروز بد بوده، فردا خوب میشود! حتی ممکن است یک امر واحد در یک زمان واحد، برای برخی خوب و برای بعضی بد باشد! سیال بودن امر "خوب و بد" (البته نه همیشه و همهجا) کار آموزش آن را دشوار میسازد، زیرا فرد باید به تدریج به این درجه از تفکر نقادانه برسد که بتواند تشخیص دهد در یک بافت خاص، چه امری خوب و چه امری بد است. اینها را گفتم که به این خواننده عزیز یادآوری کنم احتمالا نه من بد بودم و نه تو!!! ما محصول تصمیمهایی بودیم و هستیم که در بافتهای گوناگون تاریخی و اجتماعی و فرهنگی میگیریم. خلاصه این هم از موسیقی گوش کردن ما!!
видео или голосовое, без подписи
نوشتن از معدود تناقضهای بزرگ و فلسفی جهان است: دردِ درمان! کلمات را که روی کاغذ یا صفحه گوشی کنار هم میچینی، فرایند درمان، آغاز میشود. درمان کدام درد؟ دردِ نوشتن!! از لحظهای که انسان میتواند بنویسد، درد نوشتن در رگهای روحش خلجان میکند. اندک اندک، خسته از جهانِ گفتنها و شنیدنها و راهرفتنها و پشت ترافیکماندنها و دلهرهها و ... راهی مییابد به سوی درمان. قلم را برمیدارد و در خلوتِ خویش مینویسد. نوشتن بارِ اسارت در "یک جهان" را از روی دوشش برمیدارد و "جهان دوم" ی برایش میآفریند. جهانی از واژگان که تمام قوانینش را کلمات تصویب میکنند؛ نظمش با کلمههاست؛ تاریخش را کلمات مینویسند و اعجاز تمام پیامبرانش کلمه است. جهانِ دوم، درمان جهان نخست است. اما کلمهها نیز خودشان "درد" میشوند. میدانید چطور؟ وقتی عادت کنی به نوشتن و ناگهان کلمات بی تفاوت از کنارت بگذرند!! وقتی کلمات با تو قهر کنند و بعد "جهانهای دیگر" تو راچشم بکشند... سرم را از روی کاغذ برمیدارم. ماه در کاملترین شکلش دارد لبخند میزند. آن قدر غرق شده بودم که یادم رفته بود چای بنوشم. قتیلالعَبَرات شنیده بودم، اکنون خویش را قتیلالکلمات میبینم.
یادم میرود تاریخ بزنم چیزهایی را که مینویسم، انگار در خلا نوشتهام در جایی از بیزمانی، و بعد میبینم کلماتم در خودشان گم شدهاند مثل موجی که در دریا گم میشود بیآنکه کسی دنبالش را بگیرد، یادم برود تاریخ بزنم! نوشتن یک لحظه زمانی نیست منطق سیالی است که از قرنها پیش تا ابدیتی دور جریان دارد. خوب است که تاریخ نمیزنم!!!
نزار قبانی، عاشقانهسرای معاصر عرب، یکی از پدیدههای ادبیات جهان است. در روزگار جوانی، چنان که افتد و دانی، شیفتهوار اشعارش را میخواندم، به عربی مبین! و سرمست میشدم. یک بار هم یکی از مجموعههای شعریاش را ترجمه کردم که ناباورانه پیش از چاپ گم شد!! این جناب نزار خان، که با اشعارش بلقیس، همسر و معشوقهاش، را هم جهانی کرد، در همه چیز عشق را میدید. اصلا عاشق به دنیا امده بود و عاشق زیست و عاشق مرد. القصه جایی گفته بود: لَن اَقولَ لَکِ اُحِبکِ الا مَرَّة واحِدة لِانَّ البرقَ لایَتَکَرر نفسَه. من اسم این شعر را گذاشته بودم "عشق رعدوبرقی". تا به حال ندیده بودم که کسی اینسان عاشقانه به رعد و برق(آذرخش) بنگرد: یک لحظه عاشقانه ناب! ترجمه شعر: هرگز به تو نمیگویم دوستت دارم جز یک بار آذرخش، خودش را تکرار نمیکند!
تا به حال به تفاوت "دلگیر" و "دلتنگ" فکر کردهاید؟ در برخی مناطق خراسان مرسوم است که هنگام تعزیت دادن، به کسی که عزیزی را از دست داده میگویند: "دلگیر نباشی". حتی یک بار هم ندیدهام کسی به جای دلگیر بگوید دلتنگ!! در بافت کلاسیک زبان فارسی خراسانی، دلگیری یک امر دایمی و دلتنگی امری موقتی بوده است. کسی که دلگیر میشود، چیزی/کسی را برای همیشه از دست میدهد و امیدی به بازگشت آن چیز/کس ندارد. اینجاست که "دل" "گیر" میکند! یعنی تکهای از دل ما برای همیشه آنجا میماند، همان جایی که فقدان آن چیز/کس برای همیشه اتفاق میافتد. "دلتنگی" اما حدیث امروز و فردای آدمهاست. لحظاتی را روایت میکند که انسان از چیزی/کسی دور افتاده و همین دورماندن، دلش را میفشرد! چنان که در لحظات اضطراب، "توپ استرس" را فشار و فشور میدهید! با این همه، در دلتنگی همیشه امید هست، امید به "گشادگی دل"، امید به رفع آن فشارِ بیقرار. اما میدانید بدترین حالت ممکن چیست؟ اینکه از آدمهای زنده "دلگیر" شوید! آنجاست که امیدی به بازگشت نخواهد بود، گاهی آدمهای زنده، مردهاند: "دلِ گیر کجا و دلِ تنگ کجا" و من الله توفیق!!
هنوز نمیدانیم وقتی کسی عاشق میشود، چه فرایندهای ذهنیای در مغزش اتفاق میافتد؛ حتی برجستهترین دانشمندان علوم مغز و اعصاب نیز نتوانستهاند برای پدیده عشق، یک فرایند مشخص یا حتی نظریههایی اثباتشده بیاورند. در فرهنگ ما از روزگاران کهن عشق همواره با "گمگشتگی" تفسیر شده است. مهمترین مولفه عاشق "گم کردن" خویشتن یا بخشی از خویشتن است! شاید برای همین بوده که واژگانی مثل "دلداده"، "دلشده" و... وارد ساختار ذهنی و زبانی فارسیزبانان شده است. در پس تمام این واژگان، چیزی از وجود آدمی خارج و در نهایت گم میشود. به زبان سادهتر، در فهم فارسی از عشق، من بخشی از وجودم را در فردی دیگر به ودیعه میگذارم. یعنی عاشق "دهنده" است نه "گیرنده". و این نکته شگرفی است که نشان میدهد پارسیان همواره جایگاه والایی برای عشاق در نظر داشتهاند. معشوق در این نگرش، چیزی میستاند، و عاشق چیزی میبازد، باختنی دلخواه: خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر این "عطا" و "رایگانبخشیِ" عاشق، در ساختارهای فرهنگی ما، نوعی از "جوانمردی" بوده است، زیرا بخشش کار کریمان و جوانمردان است و نه فرومایگان. عاشقان، جوانمردانی شمرده شدهاند که "خویشبخشی" میکنند تا از "خودخواهی" برهند. به قول بیدل دهلوی: مایهدار هستی را لاف ما و من ننگ است بیبضاعتان دارند، عرض خودفروشیها! همین نگرش باعث شده است که کسانی مثل مولانا نظریه نجاتبخشی عشق را مطرح کنند. نطریهای که معتقد است، عشق ادمی را به "یکسان نگریستن" و "یکسو زیستن" سوق میدهد و خودخواهی او را، که بزرگترین حجاب زیست بشری است، از میان برمیدارد. قصهها مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید سربشکست
تا به حال نامه عاشقانه نوشتهاید؟ نامه! نه پیامک، نه صوت و نه... فقط و فقط نامه، آن هم در شکل کاملا سنتیاش! من زیاد نامه عاشقانه نوشتهام! هنوز تعدادی از آنها به عنوان اسناد جرم، موجود است! یک بارش را یادم هست. لبریز از شوق بودم: شوق تماشا. هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. راستش اصلا حوصله فکر کردن نداشتم. خودکار را گذاشتم روی کاغذ و یک واژه نوشتم. یادم نیست(شاید هم بهتر است یادم نباشد) اما بلافاصله خطخطیاش کردم! چند ثانیه بعد واژه دیگری نوشته شد و باز به سرنوشت شوم پیشین دچار گشت! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که به خودم آمدم و دیدم تمام صفحه، خطخطی است! خطخطیها را تا زدم و خیلی شیک فرستادم برای آنکه باید میفرستادم! چند روز بعد مکتوبی آمد که ای دیوانه! این خطخطیها چه بود؟ نوشتم: واژههایی عاشقانه بودم پشت دیوار خطخطیها!! این عاشقانهترین نامهام بود. باورتان نمیشود که خودم هم باورم نمیشد!
رفته بودم بالای کوهسنگی. به شهر نگاه میکردم و درباره "فضیلت"ها میاندیشیدم. فضیلتهایی مثل قدرت، ثروت، حکمت و... با سقراط و افلاطون و ارسطو دست به گریبان شده بودم و از بوعلی و سهروردی و ملاصدرا یارکِشی میکردم! جدال ما به شوپنهاور و نیچه و برتراند راسل هم رسید و سرانجام با میانجیگری ویل دورانت ختم به خیر شد! فضیلت ماجرای مفصلی دارد. قصهای به درازای تاریخ انسان. انگار آدمی تمام خواستههای خود را به واژهای داده که بتواند بار هستی او را بر دوش بکشد! انسان تنبل!! فعلا کاری به کار فضیلت ندارم و نمیخواهم سرریزهای نیمه شب را فدای فلسفه و منطق کنم. برای من همیشه بزرگترین فضیلت هستی "دانایی" و "دانایاندن"!! بوده است. در پله نخست، باید دانشآموزی کرد و در پله دوم دانشبخشی. برای همین هیچگاه، حتی به اندازه چشمبرهمزدنی، در تقدس و والایی "دانشآموزی" و "دانشبخشی" تردید نکردهام. مقدسترین انسانهای تاریخ برای من "دانشجویان" و "دانشآموزان" بودهاند و البته "دانشبخشان". ما هر روز از بامداد تا شام با دهها آشنا و غریبه سروکله میزنیم. حرفها میشنویم و سخنها میگوییم. بیشتر از گرانی و بیچارگی و افسردگی و نومیدی و اندوه و جنگ و... اما انگار کسی دوست ندارد از بزرگترین فضیلت عالم، یعنی دانش سخن بگوید. میدانید چرا؟ زیرا از دانش و با دانش سخن گفتن، کار دشواری است! به قول استاد سخن: اگر ژاله هر قطرهای دُر شدی چو خرمهره بازار ازو پُر شدی شگفتتر آنکه همگان متفقاند بر اینکه دانش گرانبهاترین کالای زندگی است، لیکن بسیار اندکاند کسانی که برای به کف آوردنش بکوشند! - ولش کن عموجان! حوصله داری؟ هر طور بقیه مردند ما هم همان طور میمیریم! حالا قرار نیست که همه فیلسوف و حکیم بشوند که!! تلاش برای پنهان کردن دانش، به تدیج نوعی "کُفر اجتماعی و فرهنگی" پدید آورده است. هرکه بیشتر و بهتر بتواند لاپوشانی کند، مدال افتخار بزرگتری نصیبش میشود! خلاصه کار به آنجا میرسد که: یک دست جام باده و یک دست زلف یار.... یاد ناصرخسرو میافتم که در حوالی چهل سالگی متنبه شده بود، آن هم به خاطر جملهای که در خواب به او گفته بودند: "حکیم نتوان گفتن کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد". کم کم از کوه پایین میآیم! دوباره باید بروم وسط شهر شلوغ...
گفتم فراموشت کنم اما....