- Последний пост
- 13 мар.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گر من از پای اندرآیم گو درآی بهتر از من صد هزار از دست رفت #سعدی
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی به خاک ما گذری کن که خون مات حلال
فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیم که حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم؟ روح را صحبتِ ناجنس عذابیست الیم تا مگر جرعه فشانَد لبِ جانان بر من سالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم مگرش خدمتِ دیرین من از یاد برفت ای نسیم سحری یاد دَهَش عهدِ قدیم بعد صد سال اگر بر سرِ خاکم گذری سر برآرد ز گِلم رقص کنان عَظمِ رَمیم دلبر از ما به صد امّید سِتد اول دل ظاهرا عهد فرامُش نَکُنَد خلقِ کریم غنچه گو تنگدل از کارِ فروبسته مَباش کز دم صبح مدد یابی و انفاسِ نسیم فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به، به مداوایِ حکیم گوهرِ معرفت آموز که با خود بِبَری که نصیبِ دگران است نِصابِ زر و سیم دام سخت است مگر یار شود لطفِ خدا ور نه آدم نَبَرد صرفه ز شیطانِ رجیم حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش چه به از دولتِ لطفِ سخن و طَبع سلیم #حافظ
без подписи
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟ دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟ آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟ خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟ کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی» حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟ لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟ شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟ گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟ صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟ کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟ حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟ #حافظ
ای صبا نَکهَتی از کویِ فُلانی به من آر زار و بیمارِ غَمَم راحتِ جانی به من آر قلب بیحاصلِ ما را بزن اکسیرِ مراد یعنی از خاکِ درِ دوست نشانی به من آر در کمینگاه نظر با دلِ خویشم جنگ است ز ابرو و غمزهٔ او تیر و کمانی به من آر در غریبی و فِراق و غمِ دل پیر شدم ساغرِ مِی ز کفِ تازه جوانی به من آر منکران را هم از این مِی دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نَستانند روانی به من آر ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکَن یا ز دیوانِ قضا خطِّ امانی به من آر دلم از دست بِشُد دوش چو حافظ میگفت کای صَبا نَکهَتی از کویِ فلانی به من آر #حافظ
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی دائم، گُلِ این بُسْتان، شاداب نمیمانَد دَریاب ضَعیفان را در وَقْتِ تَوانایی! دیشَب، گِلِهٔ زُلْفَش با باد، هَمی کَرْدَم گفتا: «غلطی! بُگْذَر زین فِکْرَتِ سودایی!» صَد بادِ صَبا، اینجا با سِلْسِلِه میرَقْصَنْد این است حَریف ای دِل تا باد نَپِیمایی مُشْتاقی و مَهْجوری، دور از تو چُنانم کَرْد کَز دَسْت بِخواهَد شُد پایابِ شَکیبایی یا رب به که شایَد گُفْت این نُکْتِه که در عالَم رُخْساره به کَس نَنْمود آن شاهِدِ هَرجایی؟ ساقی! چَمَنِ گُل را بیرویِ تو، رَنْگی نیست شِمْشاد، خُرامان کُن تا باغ بیارایی اِی دَرْدِ تواَم دَرْمان در بَسْتَرِ ناکامی وِی یادِ تواَم مونِس در گوشِهٔ تَنهایی دَر دایِرِهٔ قِسْمَت، ما، نُقْطِهٔ تَسْلیمیم لُطْف، آنچه تو اَنْدیشی؛ حُکْم، آنچه تو فَرمایی فِکْرِ خود و رایِ خود در عالَم رِنْدی نیست کُفْر است در این مَذْهَب، خودبینی و خودرایی زین دایِرِهٔ مینا، خونینجِگَرَم، مِی دِه! تا حَل کنم این مُشْکِل دَر ساغَرِ مینایی حافِظ! شَبِ هِجْران شُد، بویِ خوشِ وَصْل آمَد شادیت، مُبارَک باد ای عاشِقِ شِیدایی! #حافظ
همه بام و در مردم شهر بود کسی کش ز جنگاوری بهر بود همه در هوای فریدون بدند که از درد ضحاک پرخون بدند ز دیوارها خشت وز بام سنگ به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ ببارید چون ژاله ز ابر سیاه پئی را نبد بر زمین جایگاه به شهر اندرون هر که برنا بدند چه پیران که در جنگ دانا بدند سوی لشکر آفریدون شدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند #فردوسی
پیاده ندیدی که جنگ آورد؟ سر سرکشان زیر گرد آورد؟ #فردوسی
چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غمّاز نبود چون بود آینهت دانی چرا غمّاز نیست زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست #مولانا
در سایه سار شعر pinned «مردمِ خوشباورِ پنجاه و هفت غرقۀ اميّد و گيجِ سهمِ نفت، حقِّ نسلِ بعد رفت از يادشان بشنويد اين روزها فريادشان: باطل است آن رأى بر نشناخته كز خدا و دين چه دكّان ساخته! رأى بر نيّاتِ پنهان داشته بيرق خُودمحورى افراشته! آنچه از فرداى آن دانسته شد خودپرستى…»
مردمِ خوشباورِ پنجاه و هفت غرقۀ اميّد و گيجِ سهمِ نفت، حقِّ نسلِ بعد رفت از يادشان بشنويد اين روزها فريادشان: باطل است آن رأى بر نشناخته كز خدا و دين چه دكّان ساخته! رأى بر نيّاتِ پنهان داشته بيرق خُودمحورى افراشته! آنچه از فرداى آن دانسته شد خودپرستى تا برون از سايه شد! تلخ آمد آهِ نادانستگان پا به زنجيرى گرانتر بستگان! خُدعه و تبعيض و غارت گشت دين لال شد يكباره اَرحَمْ راحمين! وين عبادت تا عبوديّت كشيد بَرده جز زنجير خود چيزى نديد! سهم ما شد داعش و القاعده مُفتيان بردند صدها فايده! بشنويد اكنون در اين آتشفشان اى نمانَد از ستمكاران نشان! باطل است آن رأىِ ناميمونِ زشت نسل ما رأى دگر خواهد نوشت! هَموطن برخيز و فريادى برآر خون به خون جوشيده در اين كارزار! مادرِ ايران زِ جا برخاسته كشورش را از دَدان پس خواسته! كشورِ اشغالىِ ايرانزمين كِى شود آزاد از اين آياتِ كين! خُدعه بس، غارت بس و سيلِ دروغ بس حراجِ كشورت با بانگ و بوق! بشكند دستى كه دستى را شكست بُگسلد بندى كه خواهد دست بست! هان پدر جنگ تو با فرزند توست يادگير از وى دُرُست از نادُرُست! بَركن از گردن نشان بندگى درشكن تاریک با تابندگى! پيشْبندِ كاوه روشن كرد راه روسرىْسوزانِ مَه، شد اين پگاه! وين درختِ گيسوى جاندادگان بيرق پيروزى آزادگان! بردۀ اين بىوطنها نيستيم روز فردا گفت خواهد كيستيم! مُهر باطل بر نظام الظالمين كَنده باد اين ريشه از روى زمين! #بهرام_بیضایی
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را مِی با جوانان خوردنم باری تمنا میکند تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را از مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم میشود ماخولیای مهتری، سگ میکند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیماندام را دلبندم آن پیمانگُسل، منظورِ چشم آرامِ دل نِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را باران اَشکم میرود، وز اَبرم آتش میجهد با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود صوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را #سعدی
یاران به موافقت چو دیدار کنید باید که زِ دوست یاد بسیار کنید چون بادهٔ خوشگوار نوشید به هم نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید #خیام
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جا سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد، خونریز را حمایت در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟ کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت #حافظ
هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاک گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امیدِ وصالِ تو زنده میدارد و گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک نفَسنفَس اگر از باد نَشنوم بویش زمانزمان چو گل از غم کُنم گریبان چاک رَوَد به خواب، دو چشم از خیالِ تو؟ هیهات بُوَد صبور، دل اندر فراقِ تو؟ حاشاک اگر تو زخم زَنی، بِهْ که دیگری مَرهم و گر تو زهر دهی، بِهْ که دیگری تریاک بِضَربِ سَیْفِکَ قَتْلی حَیاتُنا اَبدا لِأنَّ روحیَ قَدْ طابَ اَن یَکونَ فِداک عنان مَپیچ که گر میزنی به شمشیرم سپر کُنم سر و دستت ندارم از فِتراک تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند؟ به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک به چشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود حافظ که بر درِ تو نَهد رویِ مَسکَنَت بر خاک #حافظ
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسّر نمیشود ما را تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویش بیان کند که چه بودهست ناشکیبا را بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟ شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبش مجالِ نطق نمانَد زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟ خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را کسی ملامتِ وامق کند به نادانی حبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری نگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟ نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟ هنوز با همه دردم امیدِ درمان است که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را #سعدی
صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست عرضه کردم دو جهان بر دلِ کاراُفتاده به جز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست آن شد اکنون که ز اَبنایِ عَوام اندیشم مُحتَسِب نیز در این عیشِ نهانی دانست دلبر، آسایش ما مَصلحتِ وقت ندید ور نه از جانبِ ما دلنگرانی دانست سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق هر که قَدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست ای که از دفترِ عقل، آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تَحقیق ندانی دانست مِی بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست حافظ این گوهرِ مَنظوم که از طَبع اَنگیخت زَ اثرِ تربیتِ آصِفِ ثانی دانست #حافظ
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دان مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر مولانا💕
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم #حافظ