- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
موهامو که دو گوش میکنم، یه خاطره رو همراه موهام دور انگشتم میپیچم و به عقب میفرستم. راست میگن که موها خاطرات رو داخل خودشون نگه میدارن. باید دختر باشی تا بفهمی چرا تا اوضاع سخت میشه اولین اقدام، کوتاه کردن موهاته. ادمینتون.
پاهام روی هم انداختم کنار پنجره؛ سرشارم. قوری هم سرشاره و انگشتهام بوی میخک گرفته. هزار تا چیز دیگر هم هست ولی فعلا همین، به موسیقی گوش میدم، خمیازه میکشم و منتظر میشم دمنوش و هرچیز دیگری که باید، دم بکشه.
زندگی کردن رو بیشتر از هرکسی از مامان یاد گرفتم؛ این تن توئه، هر زمان خواستی برقص. مهربون باش. محاله زنده باشی و دلت نشکنه. تقریبا از همهچیز میشه مربا درست کرد، و همهچیز، خوب و بد، مثل مربای توی شیشه تموم میشه.
خیلی آدم صبوریم و عاشق صبر کردنم، عاشق وقتیم که با صبر به چیزی که درسته میرسم، ولی از انتظار نه، از انتظار کشیدن بیزارم، برای اتفاق درست صبرمیکنم، ولی برای درستشدن چیزی، کسی، یا شرایطی منتظر نمیمونم. دیگه نه. رها میکنم و گذر میکنم و میرم.
باید دوباره خلوت میکردم باید از همه دور میشدم خشم تمام وجودمو گرفته باید تا حد توان غصه میخوردم برای رنجی که روی شونم نشسته بود حوالی دلم؛
یه چمدون پر از نگفتههام.
سهممون از دنیا فقط صبر شد و صبر.
به پدرایی فکر میکنم که وقتی در اتاقو باز میکنن با یک اتاق بی روح مواجه میشن اتاقی با گردی از مرگ.
به مادرایی فکر میکنم که هیچکس نفهمید جوونشون چطور کشته شد به دخترانی که نتونستن ابراز کنن این آدمی که کشتی عشقم بود پارتنرم بود.
به اینکه امروز صبح این خبر انقدر رسانه ای شد.
میدونی به چی فکر میکنم؟
از من میشنوی خیلیم پروانههای دلت رو جدی نگیر، اونا زودباور و سادهن. زندگی ولی رسمش تلخه، سخته، سنگینه، دردناکه، یه کاری میکنه مجبور شی یا با دستای خودت بالشونو بکنی و پرتشون کنی تو قفس، یا شاهد مرگشون باشی.
زبونم بند اومده، حتی نمیدونم چی بگم. این خشم و غم زبونم رو بند آورده.
برای امشب که خیلی بدحال و بی رمقم
خستهم کردی هدف، ولی خستهی راه تو شدن صد هیچ بهتر از خستهی یه عمر بلاتکلیف این آدما بودن. خستهی به دوشکشیدن غم تکراری، و خستهی حسرت خوردن.
دلتنگی ازم یه دختر بچهی غمگین میسازه که تمام سلاحای زندگی بزرگسالیشو انداخته زمین و خودشو بغل گرفته و گریه میکنه. میجنگم تا این ورژنمو نشون ندم، میجنگم تا این ورژنمو نبینی، ولی اگه دیدیش بغلش کن، بیشتر از حد تصورت، بیپناهه.
زندهام و غمگین؛ کاش هیچکدوم نبودم.
برای شب بریم اتوبان گوشش بدیم؟🚬
#زن ادمین طوری...
عزیز دورم از قطار زندگی جا نمونی.