′𝒔𝒐𝒎𝒆𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒎𝒆′∞
СтатистикаIt's mę... A strange person ¡!☁️ 𝒎𝒚 𝒖𝒏𝒌𝒏𝒐𝒘𝒏 : @Selme_something_bot Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 44
- Всего постов
- 45
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Для взрослых
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 22
- 1/48двое суток
- 25
- 1/72трое суток
- 27
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
پـاکـسـازی ❗
بلعکس. روز معمولی ای بود ... کار خاصی نکردم . خوب بمونی . تو چطور؟
https://t.me/selme5/26611 بد نیستم به معنای خوب یا بلعکسه؟ بنده هم خوب به سر میبرم مچکر، روزتون چطور گذشت؟
سلام ، بد نیستم شما چطوری ؟
سلام عرض شد، حال شما؟
نمیاید؟
دلم براتون تنگ شده
بیاید حرف بزنیم
بیدارید؟
без подписи
فور
без подписи
فور کنید. یک تیکه از نامههای احمد شاملو برای آیدا رو تقدیمتون کنم.
🚷 این پیام رو همراه یکی از پست های پین شده فور کنید پست پین چنلتون رو فور کنم +70 ویو بگیرید . اگر دوتا پک پین رو کامل فور کنید دوتا پست ازتون فور میشه . لیمیت : نداره .
без подписи
خیلی خیلی احساسی و زیبا بود لذت بردم عالی نوشتی
без подписи
همهٔانسـانهـادرنهـایـتتنـهاهستنـد؛ جـز مـن و او .. میگویند همهی انسانها در نهایت تنها هستند و همه یکدیگر را تنها میگذارند . هیچکس برای هیچ بنیبشری ابدی نیست و همگی در صحنهی آخر زندگی بی هیچ پناهی از آغوش زمین جدا میشویم . قبلاً , در گذشتهای نهچندان دور .. بسیار به این موضوع باور داشتم و ایمانی در من ایجاد کرده بود که وهم و خیالِ کوچک و نادانم تصور میکرد که تغییر ناپذیر است و این موضوع تنها حقیقت ِ زندگیام است . چندانی به این ترتیب باور داشتم که تنهایی بهانهای به دست آورده بود و گریبان زندگیام را گرفته بود و من , در چنان سایهی تاریکی از تنهایی فرو رفته بودم که گویا جزؤی از آن هستم . بله , جزؤی از آن بودم تا قبل اینکه درخشندگیِ خورشید در پس پردهٔ تاریکیِ شب طلوع کند و آن را کنار بزند . جزؤی از آن بودم و دیدم دستی کودکانه و کوچک آنچنان لطیف مرا در آغوش خود میکشد که تمام تنم در داغی لمسش میسوخت . جزؤی از آن بودم تا قبل از اینکه جزؤی از تو شوم . تو , تو .. جسم یخ زدهی من را در آغوش کشیدی و زمزمههایت آنقدر اطمینان بخش بود که لحظهای خیال کردم آن حقیقتی که تمام ایمانم بود , مانند برفی بر زمین ذهنم بارید و محو شد . انگار که پیش از آن هیچوقت وجود نداشته است . لحظهای خیال کردم و همین کافی بود که بوسهای از تو در میان شلوغی بر گونهی تب کردهام بنشیند تا خیال را زندگی و حقیقت را پوچ بیابم . حالا .. زمان زیادی گذشتهاست و من دیگر ایمان و باوری در زندگی ندارم . چرا که تمامی آنها با آمدن تو نابود شد . تو حقیقتی هستی که انکار ناپذیر است و نمیتوان با پارچهٔ نازکی مانع تابیدن نور عشقت شد . حال تو حقیقت و ایمان هستی و من میتوانم به راحتی قلم دست گرفته و صفحهای را این چنین آغاز کنم : همهٔ انسان ها در نهایت تنها هستند جز؛ من و او ..
без подписи