tgindex
شریکِ همکف

شریکِ همکف

Статистика
@sharike_hamkafперсидский

جستارهایی درباره‌ی زندگی، حقیقت و چیزهایی که ارزش فکر کردن دارند. •مطالب را بدون ذکر منبع و نام منتشر نکنید #زهرا_نوروزی

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
918
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
927
27 постов
Вовлечённость
101,0%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 29
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
80
1/48двое суток
91
1/72трое суток
98

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بالا بردن آمار کشته‌شدگان به دست جمهوری اسلامی، فارغ از نیت گوینده یا رسانه، تنها یک پیامد داخلی ندارد؛ بلکه در سطح روابط بین‌الملل، اثری ساختاری و بلندمدت بر جای می‌گذارد. این اثر در علوم سیاسی «جابجایی آستانه‌ی خشونت قابل‌قبول» تعریف می‌شود. وقتی در روایت‌های…

  • متنی که در ادامه می‌گذارم را لطفاً با نگاه منطقی و پرسش‌گرایانه بخوانید و قبل از قضاوت، تا انتها همراهی کنید. لینک بات را عمداً بسته‌ام، چون می‌دانم آمار مطرح‌شده از سوی رسانه‌‌ها برای بعضی‌ به مسئله‌ی حیثیتی تبدیل شده؛ اما اگر قرار است رسانه بر گرده‌ی ما…

  • کشته شدگان دی ماه چه عنوانی مهمتر ازین؟ ازین بنویس اگر خیلی جرات داری!!!

  • 14 авг.91из Harfmanrobot

    کشته شدگان دی ماه چه عنوانی مهمتر ازین؟ ازین بنویس اگر خیلی جرات داری!!!

  • بعضی از مخاطب‌ها به بلند بودن برخی متن‌ها اعتراض می‌کنند. باید بگویم که من اینجا نمی‌نویسم که ممبر جمع کنم؛ می‌نویسم تا آن کسی بماند که می‌خواند، مکث می‌کند و فکر می‌کند. بعضی چیزها را نمی‌شود سر پا و عجله‌ای خواند؛ باید مثل یک غذای خاص، مزه‌مزه‌شان کرد. درک بعضی طعم‌ها زمان می‌برد. وگرنه تلگرام فارسی پر است از کانال‌های روزمره‌نویس و مینیمال‌نویس؛ اگر حوصله‌ی متن بلند ندارید، انتخاب کم نیست :)

  • Channel photo updated

  • Channel photo removed

  • این روایت را دوباره و دوباره خواندم؛ ولی دلم نیامد بدون اینکه چیزی فراتر از “روایت” از آن برداریم، رهایش کنم. از یادداشتی که پای کتاب نوشتم، شروع میکنم: شجاعت، شمشیر کشیدن در برابر امّ‌المؤمنین است؛ نه بازی با الفاظ و معانی و ذوق کردن برای تشویق دیگران. برمی‌گردد به جمل. آنجا که امام حسن علیه‌السلام شتر عایشه را زمین زد، اما محمد بن حنفیه نتوانست. محمد برگشت. و امام علی علیه‌السلام برای دلداری‌اش گفت: لا تَأنَفْ، فَإِنَّهُ ابْنُ النَّبِيِّ وَأَنْتَ ابْنُ عَلِيٍّ دلگیر و شرمنده نباش؛ او پسر پیامبر است و تو پسر علی [روایات متاخر] اما من هر بار به این “برگشتن” فکر می‌کنم، یادِ کربلا هم می‌افتم؛ آنجا که اباعبدالله به سمت کوفه راه افتاد و محمد همراه کاروانش نشد [دربرخی‌منابع نقل شده]. انگار که میان “آن برگشت” و “این نرفتن” ارتباطی بوده و هست. مسئله فقط محمد بن حنفیه نیست. مسئله ما هستیم؛ ما که خیلی وقت‌ها تا پای انتخاب نرسیده، شجاعیم. تا وقتی شمشیر روی زمین است و میدان در قصه‌هاست، از شجاعت حرف می‌زنیم؛ اما وقتی باید قدمی برداشت، مکث می‌کنیم. چرا برمی‌گردیم؟ چرا از امّ‌المؤمنین‌ها می‌ترسیم؟ از عنوان‌ها؟ از اسم‌ها؟ از نان؟ از معیشت؟ از اینکه یک طرفِ ماجرا “حق” باشد و طرف دیگر، همه‌ی چیزهایی که سال‌ها برای حفظشان زحمت کشیده‌ایم؟ البته ما همیشه هم از باطل نمی‌ترسیم؛ شاید از هزینه‌ی ایستادن در برابر باطل می‌ترسیم. و اینجاست که دین هم برایمان دو جور می‌شود. اگر رحمانیتش به من برسد، مسلمانی یعنی پادشاهی؛ یعنی خدا همان‌قدر خوب است که من در رفاه و آرامشم. اما اگر نوبت انذار و تکلیف و خشمش برسد، ناگهان مسلمانی می‌شود دین امضاییِ آباء و اجدادی؛ چیزی که از پدرانمان به ارث برده‌ایم، امضایش کرده‌ایم و دیگر قرار نیست از ما چیزی بخواهد. دینِ بی‌هزینه. دینِ بی‌میدان. دینی که قرار نیست نانمان را به خطر بیندازد، جایمان را عوض کند، آبرویمان را کم کند یا مجبورمان کند میان آسودگی و حقیقت یکی را انتخاب کنیم. اما علی علیه‌السلام را اگر دوست داریم، باید از او همین را یاد بگیریم؛ اینکه حقیقت همیشه با چهره‌ی دشمنِ بی‌نام‌ونشان روبه‌رویت نمی‌ایستد. گاهی امّ‌المؤمنین پشت سرش ایستاده است. گاهی عنوان دارد. گاهی عصمت دامنش از خطا به دور است. گاهی مردم پشت سرش نماز می‌خوانند. و درست همین‌جاها شجاعت آغاز می‌شود؛ نه آنجا که همه با تو موافق‌اند. شجاعت، شمشیر کشیدن در میدانِ بی‌خطر نیست. شجاعت یعنی ایستادن، آن هم وقتی که می‌دانی اگر بایستی، چیزی را از دست می‌دهی. نانت را. آرامشت را. نامت را. و شاید حتی بعضی آدم‌هایی را که دوستشان داری. برای همین است که آن “برگشتن” برای من این‌قدر مهم شده. آدمیزاد یک بار در جمل برمی‌گردد، یک بار در کربلا نمی‌رود و هزار بار دیگر در زندگی خودش همان تصمیم را تکرار می‌کند. فقط میدان عوض شده است؛ یک روز شتر است، یک روز کوفه. یک روز نان. یک روز آبرو. و یک روز، ترس تنهایی آن هم در دنیایی که اعتبارت، جمعیت طرفداران است. به اینجا که می‌رسم، می‌گویم شاید اصلا سوال این نیست که من چقدر محب مولای خود هستم؟ شاید باید بپرسم: وقتی نوبت ایستادن برسد، ما کجای این میدانِ ابتلاء می‌ایستیم؟

  • ما آدم‌ها عجیب به قضاوت خودمان مطمئنیم. خیلی وقتها فقط کافی است روایت یک نفر را بشنویم تا برایمان معلوم شود چه کسی مقصر است، چه کسی بی‌گناه است و چه اتفاقی “واقعاً” رخ داده. بعد اگر روایت دیگری را بشنویم، ناگهان همان ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند. مشکل از اینجا شروع می‌شود که ما معمولاً حقیقت را چیزی مستقل از روایت آدم‌ها تصور می‌کنیم؛ غافل از اینکه بخش زیادی از چیزی که اسمش را حقیقت می‌گذاریم، همان چیزی‌ست که توانسته‌ایم از میان روایت‌ها بفهمیم. چند وقت پیش دوستم از تئاتری برایم گفت که تماماً در فضای یک دادگاه می‌گذرد و اتفاقا روی صحنه است. فکر کردم ایده‌ی جالبی است؛ اینکه چند نفر، یک ماجرا را پیش رویت بگذارند و آخرش از خودت بپرسند: “حالا تو چه فکر می‌کنی؟” شاید برای همین دلم خواست درباره‌اش بنویسم، نه اینکه فقط معرفی‌اش کنم. نمایش پرومته

  • 9 авг.5802612

    یکی از چیزهایی که از کودکی آزارم می‌داد، این بود که می‌دیدم آدم‌ها به دروغگوها و حیله‌گرها می‌گویند: “زرنگ”. نه اینکه از آدم‌های زرنگ بدم بیاید؛ مسئله این بود که تعریف “زرنگی” را درست نمی‌فهمیدم. مثلاً اگر کسی حرفش را دوپهلو می‌زد تا مسئولیتش را گردن دیگری بیندازد، می‌گفتند: “عجب آدم زرنگیه” اگر کسی حقیقت را پنهان می‌کرد تا کار خودش را پیش ببرد، می‌گفتند: “بلده چطور رفتار کنه” اگر کسی سر دیگری کلاه می‌گذاشت و مچش هم گرفته نمی‌شد، می‌گفتند: “باید ازش یاد بگیری” و من، که خیال می‌کردم راست گفتن یک فضیلت است، گاهی می‌شنیدم: “بابا، یک کم زرنگ باش!” هنوز هم وقتی به‌ش فکر می‌کنم، می‌بینم یکی از غم‌انگیزترین جمله‌هایی که می‌شود به یک بچه گفت همین است؛ “زرنگ باش”. یعنی راست نگو، همه‌چیز را نگو، راه دررو پیدا کن، یک چیزی برای خودت نگه دار. مشکل فقط این نیست که بعضی آدم‌ها دروغگو بار می‌آیند یا کودکان یاد می‌گیرند زرنگی را اینطوری معنا کنند. مسئله از جایی جدی‌تر می‌شود که در بزرگسالی هم می‌بینند جامعه، دروغگو را تحسین می‌کند، حیله‌گر را باهوش می‌نامد و آدم صریح را ساده‌لوح. از جایی که “سرِ کسی کلاه گذاشتن” می‌شود هنرِ معامله، “زیر حرف زدن” می‌شود سیاست، “خودت را به آن راه زدن” می‌شود تدبیر، و “وفادار ماندن” می‌شود حماقت. آن‌وقت دیگر فقط اخلاق آدم‌ها عوض نشده؛ معنای کلمات هم عوض شده است. و بدترین قسمت ماجرا همین است که آدم کم‌کم به جای اینکه از بد بودن بترسد، از ساده به نظر رسیدن می‌ترسد. من اما هنوز ترجیح می‌دهم اگر قرار است جایی بازنده باشم، به خاطر این باشد که دروغ نگفتم؛ نه اینکه برنده شده باشم چون بلد بودم چطور دروغ بگویم. شاید این، در روزگار ما، چندان “زرنگی” به حساب نیاید. اما دست‌کم می‌دانم کدام طرف ایستاده‌ام. سال‌ها بعد، وقتی به این سخن امیرالمؤمنین رسیدم، انگار کسی یک خاطره‌ی قدیمی را برایم توضیح داده بود: وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ “ما در زمانى زندگى مى‌كنيم كه بيشتر مردمش بی‌وفایی و غدر را گونه‌اى كياست مى‌شمرند و نادانان نيز، چنين مردمى را زیرک و كارگشا مى‌خوانند” عجیب است.. که انگار آدم برای فهمیدن یک مفهوم، باید چند دهه زندگی کند.

  • 8 авг.5613817

    چند روز پیش، با همسرم نشسته بودیم و فیلم محمد رسول‌الله مجید مجیدی را برای بار صدم می‌دیدیم. از آن شب‌هایی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد؛ دو نفر، یک فیلم، چیزی برای خوردن و گاهی مکث کردن روی یک صحنه. من، مثل همیشه، میان آن همه شخصیت و حادثه، شیفته‌ی آمنه…

  • 8 авг.2 3523735

    چند روز پیش، با همسرم نشسته بودیم و فیلم محمد رسول‌الله مجید مجیدی را برای بار صدم می‌دیدیم. از آن شب‌هایی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد؛ دو نفر، یک فیلم، چیزی برای خوردن و گاهی مکث کردن روی یک صحنه. من، مثل همیشه، میان آن همه شخصیت و حادثه، شیفته‌ی آمنه شدم. نه به این دلیل که مادر پیامبر بود؛ به خاطر آرامشی که در زن بودنش بود. آمنه را که می‌دیدم، احساس می‌کردم با زنی روبه‌رو نیستم که قرار است چیزی را ثابت کند. نه آمده بود ثابت کند زن قوی است، نه مظلوم، نه مستقل، نه فداکار، نه سنتی و نه مدرن. فقط زن بود. و شاید همین، یکی از دشوارترین شکل‌های زن بودن باشد. با خودم فکر کردم خدیجه هم لابد همین‌طور بوده است؛ نه زنی که تمام هویتش را باید در نسبتش با یک مرد تعریف کنیم، نه زنی که برای اثبات ارزشش مجبور باشیم از او یک قهرمان امروزی بسازیم. او زن بود؛ و همین، به اندازه‌ی کافی بزرگ بود. ما اما سال‌هاست درباره‌ی زن حرف می‌زنیم؛ آن‌قدر که گاهی خود زن را زیر این همه حرف گم کرده‌ایم. زن را مسئله کرده‌ایم. برای او تعریف نوشته‌ایم، نقش تعیین کرده‌ایم، الگو ساخته‌ایم و بعد با اطمینان گفته‌ایم: “زن باید این باشد” یکی گفته زن باید در خانه باشد، یکی گفته اگر خانه‌دار باشد عقب مانده است. یکی گفته باید مادر باشد، یکی گفته مادری هویت او را محدود می‌کند. یکی از زن، مؤمن و محجبه ساخته، دیگری زن مستقل و موفق، دیگری زن روشنفکر و دیگری زنِ همیشه قوی و شکست‌ناپذیر. و زن مانده است وسط این همه “باید”. گاهی اوقات صبح جلوی آینه می‌ایستد و نمی‌داند چیزی که می‌خواهد، واقعاً خواسته‌ی خودش است یا صدای یکی از همین آدم‌هایی که سال‌ها درباره‌ی زن حرف زده‌اند.

  • 7 авг.1 8993031

    اینکه فکر کنم “تو چون مذهبی هستی، مدیر بدی هستی” خیلی راحت‌تر از این است که بپذیرم “تو انسانی هستی که مذهبی است ولی مدیر ضعیفی است” اولی یک قضاوت آماده است. یک میان‌بُر ذهنی که ما را از زحمت شناختن یک انسان نجات می‌دهد. ذهن ما عاشق این میان‌بُرهاست. چون شناختن آدم‌ها کار سختی است. باید وقت بگذاریم، رفتارهایش را ببینیم، اشتباه‌هایش را بشناسیم، توانایی‌هایش را بررسی کنیم و بپذیریم که ممکن است یک نفر هم‌زمان ویژگی‌های متفاوتی داشته باشد. ممکن است کسی مذهبی باشد و مدیر بسیار خوبی باشد. ممکن هم است کسی مذهبی باشد و مدیر ضعیفی باشد. همان‌طور که ممکن است کسی بی‌دین باشد و انسانی فوق‌العاده مهربان باشد و یا مدیری ناکارآمد. اما ما معمولاً با این پیچیدگی راحت نیستیم. ما دوست داریم یک کلمه پیدا کنیم و بقیه‌ی داستان را با همان کلمه توضیح بدهیم. چون برچسب‌ها آرامش‌بخش‌اند. به ما این احساس را می‌دهند که جهان را فهمیده‌ایم، حتی وقتی در واقع فقط آن را ساده کرده‌ایم. یکی از سخت‌ترین تمرینات ذهنی هم این است که آدم‌ها را از برچسب‌هایشان جدا کنیم. اینکه یک انسان را فقط با یک ویژگی‌اش توضیح ندهیم؛ نه با مذهبش، نه با شغلش، نه با گرایش فکری‌اش، نه با گذشته‌اش. اما این کار سخت است. برای همین است که دامن زدن به شایعات و فوروارد کردن پست‌های خاله‌زنکی، گاهی راحت‌تر از شناختن آدم‌هاست. چون شایعه، آدم‌ها را ساده می‌کند؛ یک انسان پیچیده را تبدیل می‌کند به یک جمله، یک برچسب و یک روایت آماده. و قضاوت کردن با یک کلمه هم، همیشه آسان‌تر از شناختن یک انسان است.

  • 6 авг.5 21738119

    دیدِ گلخانه‌ای اولین‌بار اصطلاح “گلخانه” را در گزارشی درباره‌ی یک جشنواره‌ی سینمایی به کار بردم. منظورم از گلخانه، جایی است که همه‌چیز در آن خوب رشد می‌کند؛ اما فقط تا وقتی که شرایط همان‌طور که هست باقی بماند. گلخانه، جای امنی است. هوا اندازه است، دما کنترل شده، آفتی وارد نمی‌شود. اما مشکلش این است که گیاهِگلخانه، کمتر با جهان بیرون مواجه می‌شود. کمتر باد دیده، کمتر طوفان دیده، کمتر مجبور شده ریشه‌هایش را محکم‌تر کند. بعضی فضاهای فکری هم به مرور و با فاصله از جامعه شبیه گلخانه می‌شوند. در این فضا، همه شبیه هم حرف می‌زنند، شبیه هم فکر می‌کنند، از یک چیزها خوششان می‌آید و از یک چیزها بدشان می‌آید. نه فقط سازندگان، بلکه مخاطبان هم در همان فضای آشنا حرکت می‌کنند. البته مسئله این نیست که آدم‌ها باور مشترک داشته یا نداشته باشند؛ مسئله از جایی شروع می‌شود که دیگری را نبینند. وقتی فقط خودت را در میان کسانی قرار می‌دهی که همان چیزهایی را قبول دارند که تو قبول داری، آرام‌آرام خیال می‌کنی باورهایت محکم شده‌اند؛ در حالی که شاید فقط هیچ‌وقت در معرض آزمون قرار نگرفته‌اند. آدمی که هیچ‌وقت با پرسش جدی روبه‌رو نشده، لزوماً صاحب یقین نیست؛ فقط صاحب عادت است. برای همین است که فکر می‌کنم باید گاهی خودمان را عمداً در معرض چیزی قرار بدهیم که دوستش نداریم؛ کتابی که با آن مخالفیم، سخنی که ناراحتمان می‌کند، آدمی که جهان را طور دیگری می‌بیند. نه برای اینکه حتماً تغییر کنیم. برای اینکه بدانیم چرا همان چیزی را که باور داریم، باور داریم. باور، زمانی ارزش پیدا می‌کند که از میان شک، پرسش و انتخاب دوباره عبور کرده باشد. دینی که فقط به ارث رسیده، اندیشه‌ای که فقط تکرار شده، و بی‌دینی‌ای که فقط ژست روشنفکری است؛ هیچ‌کدام انتخاب واقعی نیستند. آدم باید آن‌قدر با خودش و جهان بیرون گفت‌وگو کند تا اگر روزی از او پرسیدند “چرا این را باور داری؟”، جوابی بیشتر از “چون همیشه همین بوده” داشته باشد.

  • 5 авг.удалён 14 авг.

    Channel photo updated

  • 5 авг.556232

    کودکیِ من، بوی اسپند می‌داد. چند شبِ مشخص از سال، خیابان‌ها رنگ دیگری می‌گرفتند. پارچه‌های سیاه از سر کوچه آویزان می‌شدند. مادرم لباس مشکی‌اش را از کمد بیرون می‌آورد. صدای نوحه از مسجد محله تا نیمه‌های شب می‌آمد. استکان‌های چای میان دست‌ها می‌چرخیدند. مردها آرام‌تر حرف می‌زدند. زن‌ها بیشتر گریه می‌کردند. آن روزها، نام حسین را پیش از آنکه بفهمم، دوست داشتم. سال‌ها بعد، یک سؤال آرام‌آرام از میان همان خاطره‌ها سر بلند کرد. اگر در خانه‌ای دیگر به دنیا آمده بودم چه؟ اگر کودکی‌ام بوی اسپند نمی‌داد، اگر صدای طبل و سنج برایم خاطره نبود، اگر اشک مادرم را هر محرم ندیده بودم، باز هم وقتی نام حسین را می‌شنیدم، چیزی در دلم تکان می‌خورد؟ جوابی برای این سؤال ندارم. فقط می‌دانم بعضی دوست داشتن‌ها، آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر معلوم نیست از کجا شروع شده‌اند؛ از حقیقت، یا از خاطره. و این دو، گاهی آن‌قدر در هم تنیده‌اند که جدا کردنشان، شبیه جدا کردن بوی باران از خاک است.

  • 4 авг.2 312613

    مَن نَصَبَ نفسهُ لِلنَّاسِ إماما، فلیَبدأُ بتعلیم نفسهِ قبلَ تعلیم غیره. هر کس خود را پیشوای مردم قرار می‌دهد، باید پیش از آموزش دیگران، از آموزش خود آغاز کند.

  • 4 авг.1 521813

    مَن نَصَبَ نفسهُ لِلنَّاسِ إماما، فلیَبدأُ بتعلیم نفسهِ قبلَ تعلیم غیره. هر کس خود را پیشوای مردم قرار می‌دهد، باید پیش از آموزش دیگران، از آموزش خود آغاز کند. این جمله را که می‌خوانم، احساس می‌کنم مسیر را برعکسِ آن چیزی ترسیم می‌کند که معمولاً به آن عادت کرده‌ایم. ما اغلب از بیرون شروع می‌کنیم؛ از نقد کردن، اصلاح کردن، تذکر دادن و قانع کردن دیگران. انگار همیشه کسی آن‌طرف ایستاده که باید تغییر کند. اما امیرالمؤمنین، نقطه‌ی آغاز را جای دیگری می‌گذارد. پیش از آنکه از حقِ سخن گفتن حرف بزند، از مسئولیت سخن گفتن می‌گوید و پیش از آنکه معلم بودن اهمیت پیدا کند، شاگرد بودن را یادآوری می‌کند. چون میان دانستن و زیستن به مثابه‌ی رفتار و برون‌ریزی اندیشه، فاصله‌ی کمی نیست. بارها پیش آمده که درباره‌ی فضیلتی حرف زده‌ایم، بی‌آنکه فرصت کرده باشیم همان فضیلت را در خودمان جست‌وجو کنیم. از عدالت گفته‌ایم، از صداقت نوشته‌ایم، از احترام دفاع کرده‌ایم؛ اما زندگی، معیارهای خودش را دارد و کمتر از واژه‌ها قانع می‌شود. این جمله، درباره‌ی نسبت انسان با خودش است؛ درباره‌ی اینکه گاهی دشوارترین شاگردی، شاگردِ خود بودن است!

  • 4 авг.462103

    در کانال “فیل و سوفی” همین حرف را به زبان دیگری نوشتم؛ کوتاه‌تر و شخصی‌تر. اما دلم می‌خواهد اینجا همان تجربه را از زاویه‌ای دیگر و با توضیح بیشتری روایت کنم. امروز از جلسه‌ی تراپی‌ام یک چیز مهم یاد گرفتم. اینکه مهرورزی من نباید قربانی بی‌رحمی یا بی‌حیایی دیگران شود. شاید در نگاه اول جمله‌ی خیلی ساده‌ای به نظر برسد؛ از همان چیزهایی که همه می‌گویند “خب معلوم است”. اما تجربه‌ی من می‌گوید دانستن یک اصل، با زندگی کردنش دو چیز کاملاً متفاوت است. من سال‌ها درباره‌ی مرزهای فردی، عزت‌نفس، شفقت و روابط سالم کتاب خوانده‌ام. کارگاه رفته‌ام، پادکست گوش داده‌ام و هزار بار این جمله‌ها را شنیده‌ام. اما وقتی همان الگوهای قدیمی در زندگی واقعی تکرار می‌شوند، مغز ما معمولاً به سمت ساده‌ترین راه‌حل می‌رود: “کمتر محبت کن تا کمتر آسیب ببینی”. از نظر روان‌شناسی هم این واکنش عجیب نیست. مغز ما طوری طراحی شده که از تکرار درد جلوگیری کند. اگر چند بار مهربانی‌ات با سوءاستفاده، بی‌احترامی یا بی‌تفاوتی پاسخ داده شود، مغز کم‌کم یاد می‌گیرد خودِ مهربانی را خطرناک تصور کند. اما نقش تراپی دقیقا در همین مواقع روشن و واضح می‌شود؛ جایی که فقط قرار نیست به تو اطلاعات بدهد، بلکه کمک می‌کند تجربه‌هایت را دوباره معنا کنی. تراپی به تو نشان می‌دهد اتفاقی که افتاده این نیست که “مهربانی اشتباه است” اتفاقی که افتاده این است که بعضی آدم‌ها ظرفیت دریافتش را نداشته‌اند. این دو جمله از زمین تا آسمان با هم فرق دارند. اگر قرار باشد هر بار که کسی با بی‌رحمی رفتار کرد، ما هم یک تکه از مهرورزی‌مان را کنار بگذاریم، کم‌کم شخصیت خودمان را به رفتار دیگران گره زده‌ایم. انگار دیگر آنها تصمیم می‌گیرند ما چه جور انسانی باشیم. شاید مهم‌ترین چیزی که امروز از جلسه یاد گرفتم همین بود: مهربانی قرار نیست بی‌مرزی باشد، اما نباید هم به خاطر آدم‌های نادرست از بین برود. خیلی وقتها لازم است آدم‌های اطرافمان را عوض کنیم، نه قلبمان را.

  • مرگ کفاف این زندگی را نمی‌دهد!