tgindex
شعر زنانه

شعر زنانه

Статистика
@sherezananehМузыкаперсидский
Последний пост
7 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 161
+4 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
4 331
20 постов
Вовлечённость
200,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2 135
1/48двое суток
2 446
1/72трое суток
2 638

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 7 авг.3 95850

    جگر گوشه کجا جز بند بند استخوانهایم وطن داری؟ کجای سینه ات نزدیکتر  از دکمه های  پیرِهن داری ؟ پُرم از دل تپیدنهای بی آزار  ،  گاهی خالی از خویشم کجا از جانِ  من  لبریزتر ، در بی قراری های  تن داری به نامِ ماه درچشمانِ شب آتش زدی خواب و خیالم را کمی شرجی تر از مرداد شد حالم ، هوای آمدن داری؟ در آشوبم  فقط طوفانی از هُرمِ  نفسهای تو جا مانده پناهی دِنج  تر  از محضر آسوده ی  آغوش من داری؟ به این آیینه های خسته ی مبهوت در ابری ترین فصلش کجای قصه ی شیرین مان یک روز قصد سر زدن داری؟ چنان محصور کن در بازوانت انتظارم را جگر گوشه ببینی تا  کجا  در  بند بندِ  استخوانهایم  وطن  داری. مطهره احمدی https://t.me/sherezananeh

  • 6 авг.4 44958

    زنی هر شب  به جای  بوسه قدری  آه می نوشد شرابی  مختصر  با  میل و   بی اِکراه  می نوشد پیا  پِی   جرعه های   تلخِ   را   با   اشتیاقی تند به  وقتِ  زُل  زدن  در  چشم های  ماه می نوشد به هم می ریزد و می بافد آن موهای صافش را کمی  در خواب  هم   با  دامن  کوتاه  می نوشد هوایِ  بسترش  گاهی کمی ابری و  بارانی  ست لبی  از گونه اش در لحظه ای جانکاه  می نوشد پناهش  می شود  آغوش،  اما   سرد  و تو خالی تنَش هرشب ازین جان کندنِ دل خواه می نوشد ملالی نیست جامِ حوصله  لبریز  تر خوب است زنی در خواب هایش جرعه ای هم  آه می نوشد مطهره احمدی https://t.me/sherezananeh

  • بود عمری به دلم با تو که تنها بنشینم کامم اکنون که برامد بنشین تا بنشینم بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم سیمین بهبهانی https://t.me/sherezananeh

  • 25 июл.85715из AZADANDISHI93

    چیزهایی در سرزمین من همیشه بسیارند همیشه هستند احزاب فقر و لحظه‌های جدایی احمد مطر https://t.me/AZADANDISHI93

  • 11 июл.1 37311

    https://t.me/sherezananeh

  • 4 июл.1 30228из namehayeasheqaneh

    از تو، چنان رنجی به من رسیده که هرگز انتظارش را از هیچ جنبنده‌ای نداشتم. حتی امروز، فکرت در ذهنم با رنج آمیخته است. اما با تمام این مرارت‌ها، صورتت برای من هنوز خوشبختی‌ست، خود زندگی‌ست. از: آلبر کامو به:ماریا کاسارس https://t.me/namehayeasheqaneh

  • 17 июн.1 93915

    بوسه ده بر دو دست خود که خودت یاور بردبار خود بودی یاری از کس نجسته‌ای همه عمر یک‌تنه زیر بار خود بودی بوسه ده بر لبان خود که خودت در جهان رازدار خود بودی بی‌قرار ار شدی و لغزیدی تکیه‌گاه و قرارِ خود بودی مست و گریان به شب فرو رفتی صبح‌دم در کنار خود بودی خود در آغوش خود شدی آرام یار امّیدوار خود بودی عاطفه طیه https://t.me/sherezananeh

  • 17 июн.11,9 тыс215

    گفت: “تو عاشقی؛ بهم بگو چطوری است؟” گفتم: “انگار تمام چیزهایی که یک روز از دست داده بودی، برگشتند نيره وحيد https://t.me/sherezananeh

  • 10 июн.12,5 тыс209

    گفتی كه می‌بوسم تو را، گفتم تمنا می‌كنم گفتی كه گر بیند كسی؟ گفتم كه حاشا می‌كنم گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟ گفتم كه با افسونگری او را ز سر وا می‌كنم گفتی كه تلخی‌های مِی، گر ناگوار اُفتد مرا؟ گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا می‌كنم سیمین بهبهانی https://t.me/sherezananeh

  • 4 июн.1 5574из AZADANDISHI93

    بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گِل به فصل خزان در، نبینی درخت که بی برگ مانَد ز سرمای سخت برآرد تَهی دست‌های نیاز ز رحمت نگردد تهی‌دست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد بر آورده‌دست قضا خلعتی نامدارش دهد قَدَر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز چو شاخ برهنه برآریم دست که بی‌برگ از این بیش، نتوان نشست خداوندگارا نظر کن به جود که جُرم آمد از بندگان در وجود گناه آید از بنده‌ی خاکسار به امّیدِ عفو خداوندگار کریما به رزق تو پرورده‌ایم به اِنعام و لطف تو، خو کرده‌ایم گدا چون کَرَم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز چو ما را به دنیا تو کردی عزیز به عقبی همین‌چشم داریم نیز عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس خدایا به عزّت که خوارم مکن به ذُلّ گُنَه شرمسارم مکن مسلّط مکن چون منی بر سرم ز دست تو بهْ گر عقوبت برم به گیتی بَتَر زین، نباشد بدی جفا بردن از دستِ همچون خودی مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمسارم مکن پیش کس گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای سپهرم بود کِهترین پایه‌ای اگر تاج بخشی، سر افرازَدَم تو بردار تا کس نیندازدم تنم می‌بلرزد چو یاد آورم مناجات شوریده‌ای در حرم که می‌گفت شوریدهٔ دل‌فَگار الها ببخش و به ذُلّم مدار همی‌گفت با حق به‌زاری بسی میفکن که دستم نگیرد کسی به لطفم بخوان و مران از درم ندارد به جز آستانت سرم تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم فرومانده‌ی نفس امّاره‌ایم نمی‌تازد این نفْس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان که با نفس و شیطان برآید به‌زور؟ مصاف پلنگان نیاید ز مور به مردان راهت که راهی بده وز این‌دشمنانم پناهی بده خدایا به ذات خداوندیَت به اوصاف بی‌مثل و مانندیت به لبیک حجّاج بیت‌الحرام به مدفون یثرب علیه‌السلام به تکبیر مردان شمشیر زن که مرد وغا را شمارند زن به طاعات پیران آراسته به صدق جوانان نوخاسته که ما را در آن‌ورطهٔ یک‌نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس امید است از آنان که طاعت‌کنند که بی‌طاعتان را شفاعت‌کنند به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زَلّتی رفت، معذور دار به پیرانِ پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا که چشمم ز روی سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند چراغ یقینم فرا راه دار ز بد کردنم دست کوتاه دار بگردان ز نادیدنی دیده‌ام مده دست بر ناپسندیده‌ام من آن ذره‌ام در هوای تو نیست وجود و عدم ز احتقارم یکی است ز خورشید لطفت شعاعی بسم که جز در شعاعت نبیند کسم بدی را نگه کن که بهتر کس است گدا را ز شاه التفاتی بس است مرا گر بگیری به انصاف و داد بنالم که عفوم نه این وعده داد خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری دیگرم ور از جهل غایب شدم روز چند کنون کآمدم در به رویم مبند چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ مگر عجز پیش آورم کای غنی فقیرم به جرم و گناهم مگیر غنی را ترحم بود بر فقیر چرا باید از ضعف حالم گریست؟ اگر من ضعیفم پناهم قَویست خدایا به غفلت شکستیم عهد چه زور آورد با قضا دست جهد؟ چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ همین نکته بس عذر تقصیر ما همه هر چه کردم تو بر هم زدی چه قوت کند با خدایی خودی؟ نه من سر ز حکمت به در می‌برم که حکمت چنین می‌رود بر سرم سعدی https://t.me/AZADANDISHI93

  • 22 февр.2 27133

    اگر فردا برگشتیم و سرنوشت خواست دوباره ما را همانگونه که بودیم با هم ببیند و یکدیگر را دیدیم آیا این قلب های مُرده از پشت قفسه سینه‌هامان خواهد تپید؟! نازک الملائکه https://t.me/sherezananeh

  • 20 февр.9 481178

    . چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی ، جانِ شیرینِ دلم مثل نفس می‌مانی ... من کویری پر اندوه و تو لبریزِ بهار ، بر دلِ تب زده‌ام برف‌تر از بارانی ... چه بگویم چه نه انگار خبر داری از آن ، از نگاهم همه‌ی حس مرا می‌خوانی ... چشمِ بد دور که دیوانه‌‌ی لبخند توام ، تو مرا در دلِ صد حادثه می‌خندانی نرگس صرافیان طوفان https://t.me/sherezananeh

  • 20 февр.2 02911

    نامت راکه می شنوم آرامشم بهم میریزد طپش قلبم تندمیشود گونه های خیسِ منِ عاشق عطر گلهای شقایق را به قاصدک می سپارند تا دراولین طلوع خورشید بابازشدن پنجره ی دلت دروجودت رخنه کنند شاید توهم مرابه یادآوری،،!! بانو رحمانی https://t.me/sherezananeh

  • 7 янв.2 64046

    غافلگیرم کن به بوسه هایی که جنسشان از عشق باشد و طعمشان از هوس نادیا مهری https://t.me/sherezananeh

  • 7 янв.16 тыс344

    دوستم باش ! من از تو عشقی بزرگ نمی خواهم.. حتی نمی خواهم برایم یک «قایق» بخری.. و به من «قصر» هدیه کنی.. نمی خواهم برایم عطر فرانسوی بخری و «ماه» را به من هدیه دهی... اینها مرا خوشبخت نمی کنند...! رویای من ساعت ها قدم زدن باتو ؛ زیر موسیقی باران است... رویای من شنیدن صدای توست..؛ هنگامی که غم زده ام...! سعاد الصباح https://t.me/sherezananeh

  • 2 янв.3 04473

    او می توانست ناگهان زنی جا افتاده و مجرب باشد و باز دختری بشود چهارده ساله. و به این ترتیب او می توانست به طور مداوم، زمان را در شخصیت درونی خودش به عقب و جلو بکشد. هاروکی موراکامی https://t.me/sherezananeh

  • 1 янв.2 72245

    دستانت را اندکی به من امانت بده میخواهم با آن‌ها گره از بافته‌های اندوهم بگشایم. غاده السمان https://t.me/sherezananeh

  • 1 янв.2 61620

    زمانه برای هیچ کس صَبر نمی‌کند، رَد پای چین وچروک‌هایَش را بر جانِ همه می‌گذارد. احلام مستغانمی https://t.me/sherezananeh

  • 30 дек.2 66243

    دلم می‌خواهد چشم‌هایم را روی هم بگذارم و وقتی بازشان می‌کنم پهلوی تو باشم. دلم می‌خواهد ببوسمت. آن‌قدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود. ۸دیماه زادروز فروغ فرخزاد https://t.me/sherezananeh

  • 28 дек.2 54828

    من اقرار می‌کنم در زمانی که اندوهِ ما را انکار می‌کنند و مجبورمان می‌کنند بیلبوردهایی باشیم برای لذت و قدرت اعتراف می‌کنم غمگینم و هیچ چیز نمی‌خواهم جز توقفِ رودخانه‌ی خون. مرام المصری https://t.me/sherezananeh