tgindex
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Статистика

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
41
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 905
+5 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
597
40 постов
Вовлечённость
31,3%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 41
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
304
1/48двое суток
348
1/72трое суток
375

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قرآن به زبان مادری باید خواند هر آیه به اندیشه در آن باید ماند اندیشه درآن کتاب بسیارت باد گر نیست خدا درآن ز خود باید راند #صادق_مبارکی

  • روزها چون سایه ای در انجمن میخزد این خستگی در جان من صبح می آید ولیکن سرد و تار زل زدم بر چهره ی این روزگار خسته ام از بار این پیراهنم شعله افتاده به جان خرمنم سینه ام از جنس سنگ و کوه نیست این فروپاشی ز یک اندوه نیست من تظاهر کردم و خندان شدم لیک در خود رفتم و ویران شدم هیچ کس فریاد لالم را ندید این فروپاشی حالم را ندید خسته ام از ساختن های محال خسته از این تاختن ها در خیال خسته ام از واژه فردای خوب از غروبی که ندارد جز غروب من از این تکرار فردا خسته ام از تمام این تماشا خسته ام خسته از این کوچه های بی عبور خسته از این چهره های مات و کور سرد و سنگین بی تفاوت مانده ام من خودم را از دو عالم رانده ام گشتن عقربه های این زمان میشود پتکی به روی استخوان مهر بخشیدم ولی سنگم زدند تیر تهمت بر دل تنگم زدند یک تن فرسوده و یک روح پیر مانده در زندان تکراری اسیر نامه های نانوشته در دلم قصه این غربت بی حاصلم من نه در شوق بهارم نی خزان خسته ام از زیستن در این جهان من فقط میخواهم از دنیا گذر خسته ام از این تلاش بی ثمر میزنم لبخند و میپوشم نقاب تا نپرسد کس ز این حال خراب هیچ چشمی در نگاهم شب ندید در سکوتم ناله ای بر لب ندید زیر این لبخند دردی خفته است رازها در جان من ناگفته است آینه با چهره ام بیگانه است عقل هم در سوگ این دیوانه است یاد روزی که دلم پرواز داشت با نسیم صبحدم آواز داشت حال اما بال و پرها سوخته لب به روی هر گلایه دوخته درد وقتی از حدش افزون شود چشم روح خسته غرق خون شود حرف ها در سینه ام پوسیده اند رنج ها کام مرا بوسیده اند کاش میشد چشم ها را بست و خفت با جهان دیگر کلامی هم نگفت آسمان سینه ام خاکستری است گریه هم دیگر علاج درد نیست من در این بن بست نافرجام خویش زخمی ام از خنجر ایام خویش حسرت یک لحظه آرامش به دل مانده تنها زورق جانم به گل رد پایم گم شد اندر راه شهر تشنه ماندم در کنار حوض زهر من نه از یک ضربه از تکرار درد خرد گشتم در میان این نبرد رنج یعنی قطره قطره سوختن چشم بر درهای بسته دوختن خنده میکارم به لب از عادتم غافلند این عابران از حالتم هیچ کس حرف مرا هرگز نخواند پای این ویرانه ام یک تن نماند یاد آن روزی که دنیا تازه بود خنده ام بی مرز و بی اندازه بود حال اما رنگ دنیا تیره است چشم من بر جای خالی خیره است خط کشیدم روی این دنیای زشت من نمی جنگم دگر با سرنوشت هیچ سویی روشنی در کار نیست پشت این دیوار جز دیوار نیست نیست راهی پیش رو نه راه پس در قفس مانی اگر مانی و بس بی صدا افتاده در چاهی تباه مانده در خود سال ها بی تکیه گاه این منم این سایه ی افسرده ام سال ها پیش از اجل من مرده ام #Atin #نیما_آتین

  • ‍‍  ابله  ازخواب بهشتی که امان  میدهدش مادر خویش  به تیغ دشمنان  میدهدش چون خدارا  به یقین  برهمه  نادیده فروخت خود چو بیند  به خدا  دل به گمان  میدهدش کار علم و  سخن از دانش و بینش همه هیچ گوش دارد به دهانی  که اذان میدهدش دل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمر نپذیرد ز خِرَد آنچه نشان  میدهدش هرگز ازخواب  نخیزد جسدی زنده به گور با نسیمی که چو  گهواره  تکان میدهدش زان دُمِ دین که چوبدکاره  بِخود بست و نشست دست و پایی نکند گرچه زیان میدهدش مفتیِ شهر که نان از کفِ  بیچاره گرفت هم  به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدش عقلِ ملّت  چو جنون  یافت حکومت  او را همچو تکه استخوانی  به سگان  میدهدش 👤 مسعود آذر

  • سخن تا به کِی پروَرَم اندرآرم به نظم چه حاصل گَرَم درسخن فایق آیم نه عزم دوصد دفترم گر شود پر ز ابیات نغز در آن گر عمل ناید از من شود شعر هرز ز پر گفتن حاصل چه باشد به پیکار خیز ‌ سخن را گزیده بگوی و پی کار خیز چو دشمن رجز بشنود بهر جنگ آیدت به دندان تیز و به تیغ و به سنگ آیدت زبان را نباشد چو گاوآهن از بهر شخم که ورزیده مردی ز خاک آوَرَد بارِ تخم توان را ز بازو مگیر از سخنهای سخت که چامه به وقت نیاز آید ای نیک بخت که اهل سخن داند این نکته گر بی نیاز سخن را به نظم آوری دارد آن بوی آز ز دهقان فرزانه باید که آموختن ز کم گفتنِ نیک و بس گوهر اندوختن چو یزدان پاک این چنین ارمغانم بداد سزامندم ار نیک گویم به لطف و به داد سخن باشد آئینه ی آنکه در من نهان مرا آنچه گویم چنان بیند اهل جهان که بر من مباد آنچه گویم که از غیر بود که باشد دروغ آن کلام ار بد و خیر بود من آنم که جانم به کشور کنم ارمغان ز خونم بشویم ز ایران سرشت بدان #صادق_مبارکی

  • https://youtu.be/zQb6sUSdHPY?is=DEWWJFZDBI4HfXur

  • به نام یزدان پاک برازنده نامی ز بهرت نباشد خزر که دانا ازین نام بیگانه دارد حذر ز مردانِ گیل و تپور نامش بجوی که بیگانه باشد عدوی زین جستجوی چو نامت به ناحق ربودند بیگانگان زخاطر نرفتی که نامت بُوَد کاسپیان کنون داغ مرزت به دل های این ملت است ز قومی بتر از خزر کِآن بما دولت است نه قومی بر او دارد ارزش نه کشور نه خاک جفا کرده برما که نقلش بُوَد دردناک ز بهر بقا داده دریای مازندران که مهین به دشمن فروشند ضحاکیان ندانم به تا کی چنین صبر بر ما رواست که شرمنده ی آرشیم ایزد این را گواست ولی دل گواهی دهد هردم از ناکجا که فرجام این قوم ظالم بُوَد پرجفا نباشد چنان دور و دیر و دراز و بعید که در هر نفس آن دمِ نیک خواهد رسید مهیا ز بهر نبردی برای وطن به هر شغل و منصب به تن جامه رزم کن که دشمن وطن را چو کالا حراجش کند روا هرکه از این اجانب هلاکش کند ز قانون بیگانگان هرکه فرمان بَرَد نباشد از این خاک کِآن ناروا نان بَرَد به فرمانِ فرمانده باری دگر گوش ده که چشم و زبان و دل و پنجه بر هوش ده نمانده دمی تا که غافل ازان دم شویم بیا تا چنان ماه دی حامیِ هم شویم که دشمن ندارد توان شکستن زما بزن تکیه بر پشت من تاکه فرمانروا دهد نیک فرمان آزادگی در نبرد به دشمن بتازیم اینبار با قلب سرد که فرصت بسی اندک و دشمنان بیشمار دل ما برای رهایی ز غم بیقرار یقین دان که پیروز میدان تویی هم وطن که جانت چو جانم، مرا پیکرت همچو تن #صادق_مبارکی

  • ای سکوت تلخ و سرد این شب تاریک من ای رفیق بی نظیر و محرم نزدیک من حرف هایی در دلم پوسیده از دوران دور رنج هایی میکشم در انزوای سوت و کور من دلم خون بود اما لب فرو بستم ز درد پشت لبخندی نهان کردم غم دنیای سرد زخم ها خوردم ز دست روزگار کج مدار مانده ام در انزوای تلخ خود چشم انتظار اشک خود را در گلویم ریختم با درد و آه تا که با اندوه مردم سر کنم شام سیاه درد خود را بردم از خاطر برای این دیار تا بگریم بر خزان این گلستان و بهار می‌ توانستم بگویم از شب و از بخت خود از رفیق نارفیق و روزگار سخت خود می‌توانستم بگریم در غم شب‌ های خویش از جفای دوستان و سینه ی پر زخم و نیش قصه رنج خودم در غرش طوفان گم است دغدغه در سینه ام ای وای درد مردم است اشک من مال خودم دیگر نبود اندر عذار جز برای خاک میهن کی چکید این جویبار شعر من شد خنجر فریاد خاموشان شهر در گلوگاه شب بیداد و این دوران قهر خاک من ای وسعت اندوه های بیکران ای نشسته در غمت آوار کوه و آسمان خاک من ای سرزمین زخم های بی شمار مانده در چنگال شوم کرکسان روزگار من شگفتم زان همه سنگین‌ دلان بی‌ خبر آن ریاکاران و این غافل دلان کور و کر درد های جامعه جان مرا از هم درید رنگ آرامش از این سیمای بارانی پرید من نوشتم تا بماند یادگار از این دیار درد این مردم در این لیل و نهار بی بهار پشت من از بار این غم ها اگرچه درد کرد سوز پاییزان گلستان وجودم زرد کرد زر نگیرم از بهای این قلم در این جهان کی فروشم جان خود را با دِرَم ای مردمان قلب من گر خرد شد سر در برابر خم نشد ذره ای از غیرتم در پیش ظالم کم نشد من خروشم خشم یک تاریخ در عمق وجود آتشی در خرمن تاریک و این چرخ کبود بند ظلم و کینه آخر از میان پاره شود درد این خلق ستم دیده یقین چاره شود هر تپش از قلب زارم نام میهن را سرود جز به خاک پاک این درگه مرا عشقی نبود ای وطن ای کیمیای عشق و ای اعجاز من ای تمام شوق ماندن محرم هر راز من دور مانی از گزند کینه ی نامحرمان سبز مانی تا ابد در گوشه این آسمان ای سپهر تیره گون بس کن جفا بر این دیار تا به کی آتش بباری بر گلستان و بهار عاقبت این شب به پایان میرسد با آفتاب میشکافد سینه ظلمت برافتد این نقاب فاش گردد حیله و مکر ریاکاران به نور بشنود عالم صدای سرفرازی و غرور هر کجا سروی برآمد در مسیر این دیار از غبار خون ما دارد نشان و یادگار ای وطن آخر رهایی میرسد از راه دور پر شود آغوش تو از نغمه و شعر و سرور میدرخشد نام میهن بر بلندی های دهر میرود تاریکی از کوچه به کوچه های شهر باکی از طوفان ندارم در مسیر باورم می خروشم در دل شب همچنان نام آورم یاد آن سرو سهی کز تیشه دونان شکست یاد آن شاعر که با خون جگر در غم نشست من همان مرغ شباهنگم که در خونش تپید از برای صبح میهن پرده ی شب را درید تا نفس در سینه دارم با تو میگویم ز درد از خزان کوچه و از چهره های زار و زرد هر کجا رفتم نشان از ناله و اندوه بود بار غم بر شانه این سرزمین چون کوه بود طعنه ها خوردم ز بی عقلان و کوران زمان زخم ها دیدم ز دست دوستان و دشمنان گرچه من تلخی چشیدم از رفیق و از غریب گرچه از باغ جوانی برده ام اندک نصیب لیک هرگز برنگشتم از طریق راستی دور ماندم از دروغ و از کژی و کاستی میروم روزی از این دنیای فانی بی گمان میشوم یک خاطره در ذهن پیر این جهان لیک نامم در مدار عاشقان پاینده باد تا ابد در سینه ی این روزگاران زنده باد ای زمین پاک میهن این تنم در بر بگیر سینه خود را برای خستگی هایم پذیر لاله ای میروید از خاک مزارم در بهار میدهد پیغام رویش بر دل این شوره زار می نهم اینک قلم را با دلی آرام و پاک میروم با یاد میهن در دل تاریک خاک #Atin #نیما_آتین

  • 6 авг.1 0051012

    در بـرگـه آچــار چـنیـن نـوشـتـه دیـدم : خـاکـی بـفــروش مـیـرسـد ؛ تضـمـیـنـی سـفّـاک بـه زنـدیـق بـفـروخـت مـِلکی را کـآن مـیهـن مـاسـت و عـِرق خـرّمـدینی ظلـم را مــتحـمـل بـشـویـم ، ایـن را نـه گــسـتــاخ شــدن وطــن‌فــروش دیــنـی ای بیـشـرفان چه کـس اجـازه بخشیـد : امــضاء بـکـنیـد ؛ مــعـاهــده ننـگـینـی؟ بـی‌مـصـرف و رجـّـالــه ز تــرس عــامـّـه شلـوار کـنی خـیـس و بـخـود مـی‌رینـی دیـگــر بـه وضــوح و آشـکـارا کـردیــد : بـر شـخصـیـّت و شـعـور عـام تـوهـینـی کـور هستـی و یا خویـش زدی بر کـوری ظلـم را تـو نمـی‌بـینـی ولـو مـی‌بـینـی ! بـر تاجـر خـود فـروش خـائـن ، تـا کـی : در ورطــهٔ فــرمــانـبــری و تــمکــینـی ؟ انـگار رقــم خــورده دوبــاره تـاریــخ ..! چـنگـیز و مـغـولــها و تـِـم خـونــینــی ؟ " هـوشـیار بـمان ؛ جـای مـده ایـرانـی ؛؛ یـا بـاج سبیـل بـر کمـونـیسـت چـینـی " #باج‌سبیل #یزدان_ماماهانی #سـرایـش۱۶_۱_۱۴۰۰ #قطعه _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

  • 4 авг.8671114

    به نام یزدان پاک نبردی سترگ و به رنگ غروب ز دریای مازندران و جنوب ز مغرب ز مشرق ز هر سوی و روی ز قومی دلیر و بسی جنگجوی به هر دم چو موجی خروشان رسد فروزنده خورشیدِ سوزان رسد که غرّان و درّان و پاینده عزم به کف بیرق است و به تن رختِ رزم نه دیگر امانی بُوَد در میان نه خصمی بماند ز چشمی نهان چو مشتی که جنسش ز پولاد سخت ببارد به دشمن ز مردانِ زَفت که تیغِ دلیران بُوَد پُر گزند به ضحاکیانِ پلشت و نژند هرآنکس که دارد چنین آرزو که بیند قیامت به چشم و به رو ضمانت ز جان ، میدهم مژده ای به اندک شکیبایی آن دیده ای نه افسانه گویم نه خوانم رجز که باطل نگویم روایت به هرز یکی شاهِ خوش قلب و خوش هیبت است که چون جانِ شیرین بر او بیعت است چو ققنوس ، ایران ز خاکسترش بپا خیزد از حکم شاهنشه اش مهیا شوَد دوزخی بهرشان که وصفش نگنجد به نطق زبان صبا این خبر را به ضحاکیان به شومی رسان همچو فرجامشان که هنگامه سخت جان کندن است فرشته رسد دیو را رفتن است ز آئین تازی نیابی فروغ بجز جنگ و تزویر و قهر و دروغ ز خاک گُهر بار ایران زمین رَوَد دین ِ آهرمنِ آز و کین که تابد دگر باره نورِ امید زحرمان تهی پُر ز عشق و نُوید پناه ایزد پاک باشد بما ز تازی نخواهیم دین و خدا خدایش یقین دان که اهریمن است که چون هُرم آتش به هر خرمن است چو زرتشت پاک است و یزدان بما نه احمد رسول و نه اَلَّه خدا #صادق_مبارکی

  • گرچه در آغاز بهار زندگی خم شده ایم تن گُم تُندر زمان دل گم از آدم شده ایم گرچه درین فصل ستیز پاره سنگ و آینه خون گل و ترانه را سرخی پرچم شده ایم گرچه به سود تازیان خانه ی ما سوخته اند کوه خرافات جهان بر سر ما کوفته اند گرچه به چنگ عدم افتاده گلوی عشق ما قاصدکان به گور و لبهای خدا دوخته اند ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزارو یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم گرچه حقیقت از گمان به ذهن ما روان کنند جهان نادیده به چشم ما همی عیان کنند گرچه به سود بیشمار این حقیقت از گمان به ظلمت خاک جگر گوشه بسی نهان کنند گرچه دوباره میکُشد خنجر کهنه کشته را قالب تازه میزند کهنگی نوشته را درین طلوعِ سرخ شعر تلخ مرگ و زندگی گرچه به دار میکشد فاحشه ای فرشته را ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزار و یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم مسعود آذر

  • 2 авг.785108

    آینه در قاب خود از فرط اندوه و ملال پیر شد از دیدن این چهره رو به زوال شمع نیمه سوخته در کنج این ویران سرا قطره قطره میچکد در سوگ عمر بی بها پنجره کور است و خاموش از هجوم تیرگی پرده ها پوسیده از این باد سرد و خیرگی هیچ در دستم نمانده جز غمی بی انتها رشته های آرزو در پنجه طوفان رها هیچ برگی بر تن این شاخه های پیر نیست در نگاهم جز تماشای شبی دلگیر نیست این جهان ویرانه ای از استخوان آدم است سفره این خاک رنگین از شراب ماتم است ما همه تبعیدیان دره رنج و غمیم در کویر بی کسی ها تشنه کام شبنمیم هیچ ابری بر فراز دشت ما باران نداشت زخم های روح ما در این جهان درمان نداشت مقصدی در پیش روی دسته مرغان نبود آسمان هم در عزای کوچشان نوحه سرود زندگی یک صحنه تاریک از بیگانگی است عاقبت سهم خرد در این جهان دیوانگی است هر که آمد قامتش زیر غم دوران شکست آخرش در خلوت کور فراموشی نشست ای زمان ای آسیاب خون فشان بی امان خرد کردی در میان سنگ هایت استخوان فصل ها تکرار یک سرمای وحشت زا شدند لحظه ها مرداب های راکد فردا شدند ما برای رنج بردن پا به دنیا می نهیم در ازای لقمه ای نان جان شیرین می دهیم هیچ کس در این زمستان مشعل راهم نشد مرهمی بر تاول این پای گمراهم نشد روزگار با کینه ای دیرینه خنجر میزند زخم بر بال و پر مرغان بی پر میزند امشب از فرط تباهی سایه ام از من گریخت آسمان هم زهر خود را در شب تاریک ریخت من نمیدانم چرا این گونه ویران میشوم لقمه چرب دهان گرگ دوران میشوم خسته ام از راه رفتن در مسیری بی طلوع از شکستن در پی هر سجده و در هر رکوع هر دعایی در گلویم یخ زد و خوناب شد آخرین امید هم در سایه شب خواب شد بازمیگردم به خود در کنج این زندان سرد خالی از جان در حصار مطلق طوفان درد مثل یک گنجشک یخ بسته میان برف ها مرده ام در لابه لای طعنه ها و حرف ها کس نمیداند چه دردی میکشد دیوار پیر زیر بار سقف سنگین در تب و تابی اسیر من همان دیوارم و آوار میریزد سرم ذره ذره در هجوم بی پناهی پرپرم پنجره با باد وحشی در هم آمیزد به قهر خون حسرت میچکد از طاق این متروکه شهر چشم هایم را به روی وهم فردا بسته ام از تمام وعده های پوچ دنیا خسته ام نقطه پایان من تاریکی بی انتهاست قایق سوراخ من در قعر گردابی رهاست سایه ها در برگرفتند این تن پوسیده را خاک در کامش کشید این جان آفت دیده را نور مرد و عشق مرد و آرزوها سوختند بر لب خاموش من مهر عدم را دوختند دیگر اینجا واژه ای جز واژه آوار نیست پای رفتن نای ماندن شوق یک دیدار نیست دفتر جان من اینجا بسته شد در دست باد هر چه از من مانده بود این دهر در آتش نهاد هیچ بودم هیچ رفتم هیچ از من مانده است مرگ در گوشم سرود آخرین را خوانده است #Atin #نیما_آتین

  • ‍ ‍‍  خواب یک محکوم به مرگ شبی قبل از اعدام ......................................................... یکشب از چشم تو پنهون چشمم از یاد  تو گریون رفته رفته  تن خسته بی تو  در خواب کشیدم خواب یک  کلبه ی چوبی  لب جوی  آب  دیدم .... همه اطراف من و کلبه  گل و چشمه فراوون مست آواز  پر شاپرکان سینه گلگون پیچکی سپیده دامن  سر سقف کلبه سایه بون کشیده روی ساقک رز آبی سرانگشتان بیدی آرمیده ...... پای کلبه  رد عطر تن خوش بوی تو لونه کرده بود و بهارون توی  این لونه  جوونه کرده بود ...... همه جا یاد تو بودم همه جا روی تن خیس اقاقی شکل ناز تو سرودم تو نبودی که نیاز  دست خورشید و تمنای گل سرخ و  ببینی تو نبودی که در آغوش من و کلبه بشینی تو ....نبودی  که  ببینی ... ...... چون سحرگاه شد از کلبه برون آمدم انگشت لب جوی گرفتم به چنین راه  چنین جوی و چنین آب چنان خوی گرفتم ... من و جوی آب رفتیم و درین راه بجز سوسن یاس و چمن و عطربنفشه و طلوع رنگ و وارنگ قناریان ز هر سو  نه دگر هیچ ندیدیم و سرانجام به دروازه ی یک شهر  رسیدیم ...... شهری از پوست تن مخمل مهتاب کوچه هاش مرمری و خیابوناش بستر آفتاب آدماش شکل فرشته که میگفتن شهر ما شهر بهشته ..... دستم از جوی رها کردم و خوشحال نشونی ازتو از باد گرفتم و درین شهر بهشتی  خونه تو  یاد گرفتم آدمای شهر شادی لباشون پیوند خنده خورده بود آقا دیوه توی این شهر بهشتی مرده بود... .... شاد و فرخنده دل و رقص کنان تا ته این شهر دویدم تا سرانجام به خونه ای که باد از تو نشون داشت رسیدم در  زدم ... در نگشودی ای دریغا که درین خونه نبودی گفتم اکنون که ترا یافته ام پشت در خونه ی تو جای بگیرم یا ببینم تو رو یا بی تو درین شهر بمیرم... ..... در همین حس و همین حال و تن خسته ازین راه نشستم که زنم تکیه به دیوار که ناگاه ... به ضرب لگد از خواب  پریدم وبه خود آمدم و باز چنین معرکه دیدم... من و یاران همه در بند نشستیم و همه از همگان سخت گسستیم و همه منتظر فاجعه هستیم.... .... نازنین .... گر خبر از من نشنیدی خواب این کلبه که من دیدم اگر تو نیز دیدی خوبه از پیش بدونی که در کلبه رو وقت رفتنم باز گذاشتم و تو ایوونش برای تو گذاشتم هرچی داشتم... ... در کلبه رو به روی دگران باز بذار و واسه آزادی رویا پر  پرواز بذار منکه نیستم که نیاز دست خورشید و تمنای گل سرخ و ببینم منکه نیستم که در آغوش تو و کلبه بشینم تو که هستی خواب این کلبه ی رویا شده کن باز گاهگاهی نازنین یاد من گمشده کن . تا ببینی شاید اونچه من درین کلبه ندیدم وقتی اونشب تن خسته بی تودر خواب کشیدم ..... مسعود آذر

  • کجایند آن مغز های خراب که دادند ما را به دنیا عذاب همه پر ز کینه پر از التهاب به روی حقیقت کشیده نقاب در این کاخ ها تیتر اخبار شوم شده جان آدم فدای هجوم صدای گلوله جنون و تفنگ جهانی که افتاده در کام جنگ به زنجیر و وحشت بکش جان من نگیرد کسی جان و ایمان من لگد مال کن تار و مارم نما و یا در غم خویش خوارم نما تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست بگو حق این روزگارم چه شد سرانجام این شام تارم چه شد اسیر توحش ز دست رئیس در این شهر پر کینه خون نویس تجاوز به فخر و غرورم مکن از این حال غمگین دورم مکن شکستند حرمت کجایی خدا از این وحشت و خون رهایم نما بخوانند شر یا که انسان مرا نبینند جز ننگ پنهان مرا تو ای روزگار آرمان را ببین که افتاده در خون خود بر زمین چو نادیده ماندیم پنهان شدیم در این شهر وحشی هراسان شدیم نگاهی به من کن نگاهی به خویش که تا کی زنی تو بر این سینه نیش تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست بزن باز هم تازیانه بزن تبر بر درخت ترانه بزن نه خاموش گردم نه تسلیم زور نه زانو زنم در مسیر غرور نه هرگز نماند چنین روزگار که بیدار گردد دل نوبهار مرا در سیاه و سفیدت مپوش که سینه نگردد ز ظلمت خموش نگاهی به من کن چه بینی کنون چو نادیده ام زیستن چیست چون بگو حق من کو کجا شد پناه چرا رو گرفتی ز من در نگاه مرا باور آمد که این خاک من شده مسکن دشمن جان من تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست ز اعماق آتش ز سوز درون زبانه کشد شعله ام تا جنون بزن خرد کن تازیانه بزن ولیکن مکن خفته این نای من اگر سر ببری تو از پیکرم به خون گر بیفتد رخ و حنجرم اگر شب ببلعد صدای مرا به زانو نشاند دو پای مرا جهان نشنود گر صدای مرا زمانه بپیچد بقای مرا ولی این سکوتم نگردد نهان که ننگ است بر چهره این زمان بخوانید این نغمه را دم به دم که لرزد ز فریاد ما قصر غم تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست اگر راه پرواز بستید و بس نگنجد سیمرغ جان در قفس نترسد دل شب شکن از سیاه که روشن شود سرنوشت از پگاه اگر بند و دیوار و زندان کنی مرا زیر ظلمت تو پنهان کنی ز طوفان فریاد این حنجره گشوده شود صد هزار پنجره نه تبعیض پذیرد این جان پاک نه زانو زند در میان مغاک بکش تیغ و بر پیکرم ضربه زن شرر بر دل ما و این نغمه زن ز عمق سکوتم صدایی رساست که بیدارگر در شب ماجراست که از قطره قطره خلوص دمم بروید هزاران گل از ماتمم تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست بکوبید بر طبل جنگ و جنون بشویید این شهر را زیر خون ولیکن بدانید در این شام تار نماند چنین پایدار این غبار بتازید بر پیکر خسته ام اگر چه به زنجیر غم بسته ام بپوشید رخسار حق را به زور بکوبید بر طبل کبر و غرور ولی نور فردا نگردد نهان که بیدار گردد ضمیر جهان تو گر راه پرواز را بسته ای به زعم خود این بال بشکسته ای نگنجد پرنده در این گیر و بند چو عنقا برآید به اوج بلند تمام خروشم در این یک صداست که در چشم آن ها بشر بی بهاست #Atin #نیما_آتین

  • 30 июл.6971710

    به نام ایران اصفهان داغت به جانم آتشی چون دوزخ است انتقامت در وجودم عزم سختی راسخ است جان فدایت کاین چنین در غم تنیدی بی اِبا شور در آوازِ گرمت شد مصیبت در نوا آنکه در جولانگه کفتار میخواند حریف شیرِ درّانی ست در ذاتش نجیب است و شریف کِی هراس از مرگ دارد شیر مردِ آریا آنکه دارد بیم کِی خواند حریفی پر جفا اصفهان ای خاک حاصل خیزِ فرهنگ و هنر ای که در قلبت نهان داری بسی دُرّ و گُهر قلبِ ایران بهر داغت سوگواری میکند هر دم از بهرِ تقاصت بیقراری میکند آنکه ایران را عزا دارِ جوانان میکند قلبِ قوم آریا را پُر ز حرمان میکند عاقبت چون دیگرانی کاین چنین میتاختند بی خبر از آنکه خود را در بلا انداختند هُرم دوزخ میشود ناگه مهیّا بی امان بر همه کفتار های پست و بر این ظالمان وای ازان طغیانِ خشم و وای از روز حساب جان نمیگنجد به تن بهرِ قیام و انقلاب جمله شیرانِ وطن افتاده اندر تاب و تب تا که روزِ دشمنان گردد سیه فام و چو شب چون به گوش آید نوایی از فریدون زمان همچو آتش ز آسمان باریم بر ضحاکیان آتشِ خشمم فتاد اندر قلم در دفترم سوختم از داغِ یارانِ جوان و پرپرم یارب این جان در ره میهن نباشد تحفه ای جان من در نزد یارانم بُوَد چون جیفه ای #صادق_مبارکی

  • 28 июл.5241621

    خواب می‌دیدم خیابان‌ها چراغانی شده ملت ایران رها از این پریشانی شده #استاد_فریدون_فرح‌اندوز

  • اگر داغ دل بود، ما خورده‌ایم... #استاد_فریدون_فرح‌اندوز

  • 28 июл.4901010

    خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟ #استاد_فریدون_فرح‌اندوز

  • https://youtu.be/bNs88BJF1PA?si=ZMqvhJsZoFX0yz5u

  • دی به میز محکمه گسترده دفتر های زرد داوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درد در کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زور در کفی دیگر قلم روشنگر شب های گور از چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ای حرمت این مسند و آیین ما را سوخته ای چیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و…

  • دی به میز محکمه گسترده دفتر های زرد داوری بی درد و شاعر با هزاران داغ و درد در کفی زنجیر دیوان بود و خشم اهل زور در کفی دیگر قلم روشنگر شب های گور از چه بر دفتر نوشتی آتشی افروخته ای حرمت این مسند و آیین ما را سوخته ای چیست تیغ و تیر تو در فتنه و آشوب و شر با که پیمان بسته ای ای شاعر بی پا و سر شاعر اما سر به زیر انداخت به آوایی خموش در سکوتش ناله صد کاروان آمد به گوش لب گشود آنگه به آرامی ولی پر اقتدار گفت ای حاکم مکن بر بی گناهان کار زار من نه با تیغ و نه با خنجر به میدان آمده ام من ز رنج مردم خسته به افغان آمده ام جرم من تنها همین بوده است ای اهل عتاب کز شب تاریک نوشتم وز غم نان و سراب از طنین گام های تازیانه بر بدن از غروب آرزوها در دل این بوم و تن در کلامم جز صدای مردم غمدیده نیست خون دل بر صفحه جاری بود اشک دیده نیست من نگفتم قصه اسکندر و دارا و جام من سرودم شرح رنج تشنه کامان مدام داور از جایش پرید و بانگ زد با خشم و کین این سخن ها فتنه است و کفر بر روی زمین تو سیاهی می کشی بر صفحه و بر روزگار نام شوکت را مکن آلوده ای ناپایدار پاسخ تو حبس و طوق بند و زنجیر جفاست سهم تو غمخوار ملت دستبندی از بلاست شاعر غمگین تبسم کرد و با لبخند گفت در نگاهش صد شرر از آفتاب جان شکفت گر ببندی دست و پایم را به زنجیر گران ور به آتش برکشی دیوان من در این جهان عشق میهن در رگ و در استخوانم جاری است جرم من تنها نگاه پاک بر بیداری است گر مرا تبعید سازی سوی صحراهای دور یا بسوزی دفترم را در میان خاک و گور واژه را در پشت میله یا قفس زندان کنی آتش اندیشه را باید کجا پنهان کنی؟ پس برآشفت آن عزیز از خشم زد بانگ عذاب حکم تلخی خواند و داد آن جمع حاضر را خطاب دفترش سوزید در آتش تنش ویرانه باد تا ابد آواره و بی نام در این خانه باد دود تا گردون بشد بر سقف شب پرواز کرد قطره های اشک شاعر قصه را آغاز کرد اینک آن دیوان درد و کهنه بند و بلا قصه ها گوید ز راز مردمان باوفا هر که آمد در پناه آن سیه دیوار تار تکیه زد بر نقش زخمی کز قلم شد یادگار کودکان نسل فردا نام او نجوا کنند در شب تاریک میهن روشنی برپا کنند هر کجا شعری برآید از دل خونین جگر یاد او تابان شود همچو گهر در چشم تر شاعران دانند رمز قطره های خون او شرح این زنجیر و آن حکایت محزون او ای وطن ای خفته در آغوش شب های گران سر برآور بشنو این فریاد پنهان زمان خون شاعر نخل امید تو را سیراب کرد نام او اندیشه های خفته را بیدار کرد شب نمی ماند به جا ظالم نپاید مست زور صبح می آید برون آخر ز دامان صبور تا قلم باقیست اندر دست پاکان دیار حق نمی میرد نمی افتد ز پا این افتخار آفتاب از مشرق اندیشه سر بر می زند مرغ آزادی در این ویرانه ها پر می زند تا بماند یادگار از خط خونین قلم مرگ شاعر نیست پایان طلوع صبحدم آن که با خون دلش خطی بر این دیوار نوشت روشنی پاشید اندر ظلمت این سرنوشت این سخن پایانی اندر عالم گیتی نداشت هر که تخمی از حقیقت در دل دنیا بکاشت سایه گستر شد درختش بر سر آزادگان میوه اش بیداری آمد سایه اش امن روان لیک نام شاعر ما بر لب مستانه است شعر او ورد زبان عاشقان خانه است هیچ زنجیری توانایی ندارد بر خیال مرغ اندیشه نگردد صید دام ماه و سال گر قلم سوزد برآید صد قلم از خاک پاک تیرگی رسوا شود پیش فروغ تابناک هیچ زنجیری نبندد جوهر اندیشه را نور حق آخر بتابد بشکند این شیشه را گفت داور محو گردان نام این شوریده را تا نبیند کس دگر این اختر تابیده را لیک خورشیدی که تابید از درون بند و چاه کی نهان گردد به زیر دامن ابر سیاه خون شاعر نغمه شد در حنجر میهن نشست قفل سنگین سکوت قرن ها در هم شکست از شیار زخم او فواره زد نور یقین تا بشوید ننگ ظلمت را ز روی این زمین ای قلم ای یادگار رنج های بیشمار سربلند از آزمون تلخ این تاریخ زار تو گواهی کز سر آزادگی پرپر شدیم در میان آتش بیداد خاکستر شدیم لیک آتش زنده دارد شعله ور اندیشه را کی براندازد خزان کینه اصل ریشه را صوت آزادی از آن دیوار های سرد و تنگ میرسد بر گوش گیتی همچو بانگ نای و چنگ تا سپیده سر زند بر بام این کهنه دیار نام شاعر زنده ماند در ضمیر روزگار اینک ای دل هم نوا شو با سرود آخرین تا بپیچد نغمه ات در گنبد این چرخ کین شب سحر گردد زمستان بگذرد آید بهار سر برآرد لاله از هر قطره خون سربدار یاد آرید آن قلم کز قطره های خون خویش روشنی پاشید بر دل های غم دیده ز نیش ای قلمداران فردا پاس دارید این گهر تا نلرزد دستتان در پیش زور سیم و زر راز آزادی در این خون نامه ها مکتوب شد چون حقیقت بر سر دار آمد و محبوب شد آن که ره پیمود در راه حق و درد بشر کی هراسد از غم تاریکی و بیم خطر ای درخت کهنه میهن مکن هرگز فغان ریشه ات در خاک پاکت زنده ماند هر زمان #Atin #نیما_آتین