سبز خواهم شد!🌱
Статистикаپارت گذاری : هر روزه به جز جمعه ها🌻✨ رمان کامل شده فروشی: فتنه🔥 رمان درحال تایپ: دختر کوچه درختی🌳 ارتباط با من : https://instagram.com/shifteh.77
- Последний пост
- 6 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#سبز_خواهم_شد #پست_181 انقدر دسته های کیف را توی مشت فشار داده بودم که ردشان کف دست مانده بود. دسته را رها و خیسی دستم را روی دامن پیراهن کشیدم. فرمان را چرخاند و از پارک خارج شد. _خب؟ نگفتی؟ گلویی صاف کردم. _چی رو؟ _کی بود این خانوم دیبا؟ _گفتن که، قرار کاری بود... لبخند نیم بندی زد و با نوک انگشت شصت گوشه لبش را خاراند. _چه کاری؟ _قرار برای شرکتشون طراحی کنم. ابرویی بالا انداخت. _آها چه خوب!! گفتی اسم کاملش چی بود؟ اسمش را تکرار کردم و پرسیدم _اصلا خود شما اینجا چیکار داشتید؟ جدی شد و توضیح داد _با یکی دوتا از دوستام برای یه پروژه ی کاری جلسه داشتیم. اینجارو سهند بهم معرفی کرده بود. آهی کشیدم و جواب دادم _من هم قبلا با سهند اومده بودم. _با سهند زیاد میرید بیرون؟ _من اصلا وقت دادم که زیاد هم برم بیرون؟ جوابی نداد. ارام به سمتش برگشتم. _از قرار امروزم... یعنی میشه به کسی چیزی نگید؟ تکانی خورد و کمی جا به جا شد. اتاقک کوئیک سهند برای این حجم زیاد از دست و پا خیلی تنگ بود. _حتی سهند؟ یا اونو خودت قرار بهش بگی؟ _نه!!! من به کسی نمیگم. شما هم لطفا جایی عنوانش نکن باشه؟
#سبز_خواهم_شد #پست_180 لبخندی که از سر اسودگی خیال شکل گرفته بود با شنیدن صدای سلام مردانه ای سریع جمع شد. سرم را برگرداندم و با دیدنش از هول توی جا نیم خیز شدم، به طوری که صندلی تکان خورد و صدای بلندش توی فضا پیچید. خانوم دیبا نگاه کمی متعجبش را از من گرفت و جوابش را داد. شهریار خودش را معرفی کرد و بعد افزود _منتظر شدم تا صحبت هاتون تموم شه. خانوم دیبا شال را روی سر برگرداند و با ملایمت بیشتری جواب داد _ممنون از درک شما. بعد نگاه کوتاهی به ساعتش کرد و گفت _بنده حساب کنم الان برمیگردم. شهریار کمک کرد تا صندلی را سر جایش قرار دهم. _با اجازه اتون من همراه میز خودمون حسابش کردم. _ای وای، چرا آخه!؟ دستتون درد نکنه. شهریار خواهش میکنمی گفت و دست پشت کمرم گذاشت. پیامش را کاملا درک کردم و قدم برداشتم. کنار هم از کافه خارج شدیم. خانوم دیبا بعد از خداحافظی کوتاهی سوار ماشینش شد. _بیا ماشین کمی پایینتره... مثل جوجه اردکی، پشت سرش راه افتادم. از قصد قدم هایش را ارام کرد تا کنارش قرار بگیرم. بالاخره به ماشین رسیدیم. در را باز کرد و منتظر ماند تا سوار شوم. بعد دور زد و پشت رل نشست.
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_179 دهانم برای جواب یکی دوباری باز و بسته شد. هیچ ایده ای نداشتم. فقط گفتم _میخوام اسمم به عنوان طراح ذکر بشه... سری تکان داد. _خوبه دختر عاقلی هستی واحه جان... این میتونه یه سرمایه گذاری بهتر باشه برای اینده ات.... حالا شما مایلی با شرکت ما به صورتی غیر رسمی کار کنی؟ دوباره زبانم بند آمد. انگار که با یک نفهم طرف باشد دوباره توضیح داد. _یک جورهایی مثل استخدام هر فصل چند طرح میخوام اختصاصی فقط برای ما... جدا از استفاده اسمت میتونم مبلغی رو هم برای هر کار در صورت تایید واریز کنم. اما قرار داد کاریمون رسمی نیست.... متوجهی؟ ممکن طرح هات به کل اون فصل رد بشه... افکار پراکنده ام یک جا مترکز نمیشدند. حتی نمیدانستم پیشنهادش به نفع من خواهد بود یا تماما سو استفاده است!؟ من هیچ هزینه ی اضافی ای برای این حرفه پرداخت نکرده بودم. توی هنرستان درسش را خواندم و بعد هر چه بود بخاطر ذوق و علاقه ی خودم بود. دهانم چند باری باز و بسته شد. فکر کردم لازم نیست با جملات طولانی بیش از پیش گند بزنم. _ام... خب... من حرفی ندارم. یک جان دیگر کندم تا همین را هم بگویم. لبخندی زد و دست پیش اورد. دستش را گرفتم و نرم فشار دادم. سریع افزودم _فقط من برای ارتباط گرفتن یکم.... میدونید؟ فنجان نیمه خورده را کناری زد _موردی نیست هر وقت تونستی میتونی تماس بگیری، من ماهانه بخاطر مادرم گذرم به این شهر میخوره. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_178 ویتر آمد. همان آبمیوه را سفارش دادم و او هم درخواست قهوه کرد. کاملا واقف بودم که سکوتم و لبخند های نصفه و نیمه بی هدفم بیشتر باعث دست کم گرفتنم میشود. گلویی صاف کردم و پرسیدم. _طرح هام اجرا شدن؟ ویتر قهوه او را مقابلش گذاشت. تشکری کوتاه کرد و با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت _انتظارشو نداشتم. مستقیم سر اصل مطلب رفتی عزیزم... کمی سرخ شدم. لیوان ابمیوه ام را جلو کشیدم و گفتم _نه فقط میخواستم اگر اجرا شدن ببینمشون.... _البته... گوشی تلفنش را برداشت و بعد از کمی کنکاش به سمتم گرفت. جهش شدید خون در بدنم از شدت هیجان را کاملا احساس کردم. _میتونی ورق بزنی و بقیه کار ها رو هم ببینی... گوشی را به سمتش برگرداندم. _خب چطور بود؟ هیجان زده گفتم _عالی... _باید برای فشن شوی ماه بعد برسن... این فقط بخشی از کار هامونه. سری تکان دادم و از دهانم پرید _بسلامتی... کمی از نوشیدنی اش را لب زد و ادامه داد _ببین من برای این دو کار هیچ مبلغی پرداخت نمیکنم. اما اگر بخوای مشکلی نیست.. فقط طرح ها به اسم خود شرکت ثبت میشن... حالا هر جور که مایلی.
#سبز_خواهم_شد #پست_177 اسکارف آلبالویی خال دار را خودم دوخته بودم و به پیراهن و بلندم می آمد. چفت در را باز کردم و پا بیرون گذاشتم. خانوم دیبا برایم دیت تکان داد. اسم ماشین شاسی بلند را نمیدانستم. معذب پا جلو گذاشتم و سوار شدم. باهم دست دادیم و احوال پرسی کردیم. _خب کجا بریم؟ زن متکبری نبود. اما وقتی کنارش قرار میگرفتی نمیشد و ناخودآگاه دست و پایت را گم میکردی. کمی فکر کردم نمیخواستم آن جمله کلیشه "فرقی ندارد" را تکرار کنم پس آدرس جایی که با سهند یکبار رفته بودیم را دادم. بعد سریع شروع به حساب پول های توی کیفم کردم. آبا جان موقع برگشت از روستا کمی پول توی کیفم گذاشته بود. با انکه احتمالا کل پول تمام میشد ولی میتوانستم حداقل یک ابمیوه سفارش دهم. سهند که نبود و امیدوار بودم صاحب کافه من را نشناسد و یا از دوستان علافش آن اطراف نباشند. بودن من در آن کافه خودش یک سرکشی بزرگ بود. مهم هم نبود که طرف مقابل زن باشد یا مرد!! خیلی زود رسیدیم. صبر کردم و بعد از پارک ماشین باهم پیاده شدیم. موقع ورود سعی کردم سرم را پایین بندازم و کنار خانوم دیبا راه بروم. کمی تپش قلب گرفته بودم. وقتی نشستیم خانوم دیبا لبخند زد و من بلا تکلیف لبخندش را جواب دادم. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_176 ولی هر چه بود این کار همان اندک توجه عمو را هم از من گرفت و زنعمو ها را جری تر کرد. واقعا شرایط من را نمیدیدند؟ من حتی یک درصد از رفاه بچه های آنها را نداشتم. آباجان به ندرت به من پولی میداد. پیر زن هنوز در دهه ها قبل زندگی میکرد.…
#سبز_خواهم_شد #پست_176 ولی هر چه بود این کار همان اندک توجه عمو را هم از من گرفت و زنعمو ها را جری تر کرد. واقعا شرایط من را نمیدیدند؟ من حتی یک درصد از رفاه بچه های آنها را نداشتم. آباجان به ندرت به من پولی میداد. پیر زن هنوز در دهه ها قبل زندگی میکرد. اگر با هزار سند و مدرک نبود قرانی پول دست من نمیداد. بالاخره مسئولیت داشت. و فکر میکرد پول دختر را خراب میکند!!! سالی یکبار برای کفش و لباس و شاید اگر چیز ضروری نیاز میشد من میتوانستم کمی پول داشته باشم. نمیدانم در اینده آن پول چه میشد!؟ اصلا شاید بابا همان یک چکه توجه را هم از من دریغ کرده بود و نمیدانستم! به مزون که رسیدم خانوم دیبا هنوز نیامده بود. میترا خانوم بعد از غر غر سریع کار ها را برایم ردیف کرد. باید کم کم عطای این آزادی کوچک را هم به لقایش میبخشیدم. ماهیت کار کردنم در اینجا دیگر هیچ فرقی با خانه نداشت. اوایل برای یادگیری بود اما الان فقط یک کارگری بی جیره و مواجب بود. آن هم برای زنی پررو و متوقع!! خانوم دیبا با مزون تماس گرفته و گفته بود که پایین توی ماشین منتظرم است. ساره تا لحظه اخر مغزم را جویده بود. لباس عوض کردم. کیفم را برداشتم و پایین رفتم. برای این دیدار سعی کرده بودم لباس بهتری بپوشم. پشت در خودم را چک کردم و کمی برق لب زدم. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_175 تا ظهر به تمیز کردن خانه و حیاط گذشت. برای زنعمو پیغامی نوشتم و ساعت از سه گذشته بود که به سمت مزون راه افتادم. توی راه دوباره با آبا جان حرف زدم. شب بعد از مجلس قران خوانی برمیگشتند. یک روز دوری از آبا من را شدیدا دلتنگ کرده بود. تنها وابستگی من در این دنیا خلاصه میشد در آبا، چون حس میکردم شاید فقط او حتی شده اندکی... من را دوست داشته باشد. اوایل تا ان جایی که یادم است وقتی بابا رفت و معلوم شد که این رفتن برگشتی ندارد. آبا مدام غر میزد. بابا ماهی یکبار نهایتا زنگ میزد تا خبر دهد که به حساب عمو پول ریخته آن موقع ها خود آبا حسابی نداشت. هر وقت زنگ میزد پشت تلفن بحث میشد. حق میدادم. سن پیر زن از تر و خشک کردن من گذشته بود. زنعمو ها من را بار اضافی میدیدند و دختر ها اذیتم میکردند. من بچه نا ارامی نبودم. فقط باید غذایم را میدادند و شاید هفته ای حمامم میکردند ولی همین ها هم برای بقیه زور داشت. و باز هم میگویم، من حق را به آن ها میدادم!! تحمل یک بار اضافی برای هر کسی سخت بود. کم کم وقتی از آمدن بابا قطع امید شد نوکری بی جیره و مواجب من شروع شد. هیچ وقت مستقیما آن پولی که بابا میداد را نداشتم! اوایل که به حساب عمو میزد ابا عقیده داشت که عمو فقط قسمتی از پول را به او میدهد. پس بعد از چند سال حسابی جدا برای آن پول به سرپرستی آبا به نام من باز شد که باز هم آن حساب هیچ وقت به دست من نرسید. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_174 هیچ کس توی اشپزخانه نبود. هیچ ایده ای نداشتم که کی از خانه خارج شده بودند. چون صبح کمی بیشتر از همیشه خوابیده بودم. نفسم را راحتتر بیرون دادم و با احساس اضطراب کمتری به سمت سماور خاموش رفتم. سماور را آب کرده و زیرش را روشن کردم. نان و پنیر و چند لیوان کثیف روی میز بود. انها را جمع کردم و دستی به اشپزخانه کشیدم. برای خودم نیمرو درست کردم و به آباجان زنگ زدم. صدایش خسته بود و بیحال بود... طفلک این چند روز را استراحت درستی نداشت و احتمالا تا چند وقتی طول میکشید تا حالش رو به راه شود. بعد ساره از مزون تماس گرفت و اطلاع داد که خانوم دیبا ساعت پنج برای دیدنم به مزون می آید. البته که توپ و تشر های میترا خانوم را هم به اطلاعم رساند. کاش خانوم دیبا برای طراحی استخدامم میکرد. آن وقت مجبور نبودم با میترا خانوم که بدتر از زنعمو بود سر و کله بزنم. پوزخندی به افکارم زدم و بلند شدم. ساره چندباری گفته بود که باید برای گرفتن هزینه آن دو طرح پا پیش بگذارم. ولی حتی خجالت میکشیدم که خودم برایش پیام بگذارم و مطمئنا اگر درخواست ملاقات نمیکرد من هیچ قدم دیگری برنمیداشتم. ظرفی غذا برای لوسیفر برداشتم و به سمت حیاط!پشتی رفتم. سر جایش نبود. رفته و روی سکوی سیمانی نشسته بود. جلو رفتم و ظرف را پایین سکو مقابلش گذاشتم. انگار توی دو روز من را فراموش کرده بود. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_173 صبح تا جایی که میشد بیرون رفتن از اتاقم را به تعویق انداختم. بعد از ماجرای دیشب معذب و کمی ترسیده بودم. با آنکه هیچ لمس یا نگاه بدی ندیده بودم اما باز هم هیچ حس خوبی از موقعیتی که درونش قرار گرفته بودم نداشتم. با هر تداعی لحظه، لرزی از تنم عبور میکرد و قلبم محکم تر میکوبید. کاش آبا جان بود. حتی با تمام حمایت های کوچک و بزرگش من باز هیچ شناخت قطعی از شهریار نداشتم. نکند به زنعمو راپورت میداد؟ آن وقت دیگر من هیچ جایی در این خانه نداشتم. از شدت اضطراب موهایم را به چنگ کشیدم. تقصیر از من بود؟ باید در اتاقم را قفل میکردم. نه! بدتر ممکن بود زنعمو متوجه شود. اصلا چرا باید توی اتاق من می آمد؟ چرا؟ چرا؟ به پشت روی تخت افتادم. خیره به سقف سعی کردم تا جهت فکری ام را تغییر دهم. نمیشد!! باید بحث را پیش میکشیدم؟ به هیچ عنوان!! رفتار دیشبم تند بود؟ با خود چه فکری میکرد!؟ بالشت را روی سرم گذاشتم و محکم فشارش دادم، به حدی که نفسم برای لحظاتی قطع شود. بعد به یکباره بلند شدم و ایستادم از شدت کشیدگی ملحفه و بالشت هر دو باهم روی زمین پخش شدند. با پا هر دو را کناری زدم و روسری را روی سر انداختم. اوضاع مرتبی نداشتم. ولی مهم هم نبود. در را باز کردم و بیرون رفتم. حیاط در سکوت کامل به سر میبرد. مطلقا هیچ صدایی... با اینکه از تنهایی در این خانه درندشت خوف داشتم اما خوشحال شدم. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_172 دستی پشت گردنش کشید و نگاه گرفت _ببخشید، من فقط ساکت رو اوردم وقتی در زدم و باز نکردی فقط.... دسته های حوله کوتاه را بیشتر توی دستم چنگ کردم. موهای خیس و بلندم اطراف تنم پخش شده بود. بیشتر تنم را توی هم جمع کردم و گفتم. _بذارید این رو قبول نکنم پسر عمو!! اینکه جواب نمیدم باعث نمیشه شما سرت رو بندازی پایین و داخل شی... گوشه لبش کش امد و بیشتر عصبی ام کرد. _میشه برید بیرون؟ _این زبونت فقط مقابل من به کار میوفته نه؟ حرصی کمی بلندتر تاکید کردم _میرید یانه؟ قامت بلندش تکانی خورد و قدمی به عقب گذاشت. _تمرین کن! تو قابلیت ایستادن جلوی مامان و بقیه رو داری!! با دست فقط به در اشاره کردم. با همان لبخند گوشه لبش از در خارج شد و بالاخره رفت! حرص و بغض درست وسط سینه ام مانند توده ای جمع شده بود. پیراهن خوابم را چنگ زدم و یقه اش را از سر پایین دادم. حوله را مچاله و گوشه اتاق انداختم. تنم انقدر گر گرفته بود که دیگر سرما را حس نمیکردم. بخاری برقی را به برق زدم و با همان موهای خیس زیر پتو خزیدم. انقدر درگیری فکری ام زیاد بود که نمیدانم کی خوابم برد. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_171 زنعمو کل راه را اما تا توانسته بود اسمان و ریسمان بافته و شهریار را به حرف گرفته بود. نمیفهمیدم چطور وقتی مردی علنا دخترش را رد کرده بود میتوانست همچنان دست از تلاش برندارد!! بعد از دو سه ساعت بالاخره ماشین مقابل درب خانه متوقف شد. شب از نیمه گذشته بود. با کمی تاخیر تن کرختم را تکان دادم و آخر از همه پیاده شدم. انقدر در یک حالت مانده بودم که تنم خشک شده بود. زنعمو داشت در را باز میکرد. شهریار که تازه در صندوق را بسته بود کنارم ایستاد. نگاه نگاهم کرد _بهتری؟ _بله خیلی... وقتی ساک کوچکم را توی دستش ندیدم بیخیالی طی کردم و رد شدم. پشت سر دخترها داخل شدم و یک راست به سمت اتاقم رفتم. حوله ام را برداشتم و از در بین اتاق ها رد شدم. توی سرویس اتاق آبا دوش کوتاهی گرفتم و حوله پیچ بیرون پریدم. شانه های برهنه ام از سرما جمع شدند. آب چکان روی نوک پا به طرف در دویدم و توی اتاقم پریدم. پریدن همان و قالب تهی کردن از ترس هم همانا... درست وسط اتاق شهریار همراه با ساک دستی ام ایستاده بود. از شدت حیرت دهانم برای جیغ زدن باز شد. جستی زد و دستش را با فاصله مقابلم به معنای سکوت نگه داشت. نگاهی از پنجره به بیرون انداخت و گفت _هیس... هیس!! _چیو هیس؟ شما چرا همش بی اجازه میای تو اتاق من؟ چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_170 بعد نزدیکتر امد و گفت _راستی این پسر عموت فکر کنم بزرگه است، از خارج اومده... _خب؟ _واقعا آیلارو قرار بگیره؟ اگر جدی نیست من یکم تلاش کنم. راضیه به خنده افتاد. من هم به طبع لبخندی زدم _بزرگترا اینطور صحبت کردن. دوست داشتی برای سهند تلاش کن! بینی چین داد و با غیض گفت _اصلا از پسرای مغرور خوشم نمیاد!! _نه بابا قیافه اش اینجوره... _دیروز که تازه اومده بودن، داشت از کنارم رد میشد سلام دادم خوش آمد گفتم مثل بز نگاهم کرد رد شد رفت. اینبار هر سه به خنده افتادیم. راضیه بین خنده هایش غر غر کرد _خدا بگم چیکارت نکنه مریم، عمه اتو به جونم میندازی آخر!! آن لحظه تازه فهمیدم که مریم نوه پسری عمه فرصت است. چقدر هم که برای فوت مادر بزرگش ناراحت بود طفلک!! شب به لطف آبا من هم همراه زنعمو و دختر هایش که بخاطر درس ایلار و کلاس های آیسان باید برمیگشتند به خانه برگشتم. سهند هم قصد برگشت داشت اما عمو ماشین را گرو کرده و نگذاشته بود پس ما با شهریار راهی شدیم و انها ماندند تا فردا عصر بعد از اخرین مراسم برگردند. توی ماشین تمام راه را در سکوت خودم را به خواب زدم. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_169 یکی دوباری دخترک مریم نام سوال هایی کرد و دل به دلش داد. من اما در سکوت شنونده بودم. _وحید نامزد که بودیم خیلی اذیت میشد بچه ام جونش بالا می اومد تا بتونیم یه جا خلوت گیر بیاریم. من خندیدم و مریم پرسید _خب وحید که ماشین داره دیوونه ها میرفتید هتلی مسافر خونه ای جایی _هعی، وای نه!! اقام رفیق زیاد داره به گوشش میرسوندن. اون وقت تیکه بزرگه ام رو گوشم بود. مریم خاک بر سرتی حواله اش کرد و رو به من پرسید _تو چی؟ نامزدی دوست پسری چیزی؟ با حفظ همان لبخند گفتم _نه! _وا چطور میشه تازه شما تو خود شهری! _چی بگم... علاقه ای ندارم... متاسف نگاهم کرد و بعد شروع کرد از دوست پسرش حرف زدن. _ولی بازم میگم نمیدونم کارمون به ازدواج برسه یا نه!! مریم که تمام دقتش را جمع کرده بود پرسید _پس چه مرگته ولش کن بره اسمت میوفته سر زبونا... تو چه دل و جراتی داری دختر... _بابا میگم هیچی نداره... تو نمیشناسی خانواده اشو؟ بعد عکس پسر را به من نشان داد. _ببین بچه خوشگله! داخل شدن یکی از خانوم ها وقفه ای انداخت بین صحبت ها، همین که رفت در مقابل نگاه منتظرش گفتم _خوبه، بهمم میاید. _اره خدایی خیلی خوشتیپه ولی چه فایده...
دوستانی که دنبال #دختر_کوچه_درختی میگردن🔔 رمان تمام شده و نخسه کامل آن فروشی هست ❌ برای خرید نخسه کامل کار مبلغ 78 هزار تومان به شماره حساب 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز کنید و عکس فیش واریز رو به آیدی ادمین بفرستید تا رمان رو دریافت کنید🤗 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_168 جواد از آن طرف بدو بدو خودش را به من رساند _واحه خانم شما چرا؟ سنگینه بدید من تورو خدا از حرکت ایستادم و ارام جواب دادم. _ مشکلی نیست! _جان جواد تعارف نکنید. بدید من ببرم . سهند پا کشان به سمتمان می امد. به پشت سر اشاره کردم. _قسم نخورید... میتونید برید از اشپزخونه بقیه اش رو بیارید. سهند رسید و بی حرفی ابکش را گرفت. جواد نگاه ناراضی انداخت و رفت. _چی میگفت؟ شانه ای بالا انداختم _میخواست کمک کنه. _همین مونده بود گلوی این پیشت گیر کنه. چیزی نگفتم، دوباره تکرار کرد. _محل بهش نذار! _من به اون چیکار دارم اخه... _هر چی... خیلی پرروعه! داخل اشپزخانه شدیم. زن و مرد در حال تکاپو بودند. با دیدن زنعمو بینشان سریع عقب گرد کردم. یکی از مردها به سهند گفت که دیگ ها را بار وانت کنند. دوباره داخل انبار چپیدم و به زور دختر دیگر را راضی کردم تا بلند شود و بگذارد من کارش را ادامه دهم. دخترک از خدا خواسته گونی سیب زمینی کنار دیوار پهن کرد و کمی آنطرف تر نشست. راضیه دوباره شروع کرده بود. داشت از وحید شوهرش میگفت. جوری تعریف میکرد که انگار وحید یکی از شخصیت های تاپ کتاب های عاشقانه است. چنل vip من سبز خواهم شد 📣 در vip هفتهای 10 پارت و بیشتر خواهیم داشت🪻 هزینه عضویت در چنل vip رمان سبز خواهم شد 66 هزار تومان میباشد🪻 برای عضویت مبلغ رو به شماره کارت 6037697476832933 شیدا همراهی / بانک صادرات واریز و شات رو به ایدی زیر ارسال کنید تا لینک رو دریافت کنید🪻 @shifteh_77
#سبز_خواهم_شد #پست_167 خیلی سریع به خواب رفتم. اما با صدای اذان صبح و پچ پچ های بعدش بیدار شدم. خواب زهرم شده بود. آبا بالای سرم نشیته بود. دستی به موهای پریشان بیرون زده از روسری ام کشید و گفت _بلند شو برو تو یکی از اتاقا بخواب... اینوریه خالی شده... نمیدانم دقیق کدام را میگفت. با بدبختی بلند شدم و آبا پتو و بالشت خودش را دستم داد. از بین جاهای پهن شده گذشتم و در اتاق اولی را باز و داخل شدم. کسی داخل نبود بالشت و پتو را کناری انداختم و توی اولین جای خالی دراز کشیدم. بدنم بیرون از تشک خشک شده بود. چشم بستم و سر ثانیه خوابم برد. انقدر که حتی وقتی چندباری در باز و بسته و رفت و امد شد هم بیدار نشدم. ساعت هفت بود که مجبورا بیدار شدم. چون تمام جاها جمع شده و خانه برای استقبال مهمان ها حاضر میشد. کمی حالم بهتر از دیروز بود. توی اشپزخانه شلوغ لقمه سرپایی خوردم و بعد از انداختن قرص هایم خودم بدون درخواست کسی توی انبار رفتم. اینبار راضیه به همراه یکی دیگر از دختر های خانواده در حال شستشو بودند. _سلام، کمک نمیخواید؟ _سلام، ها بیا این ظرف هارو ببر تو اشپزخونه ابکش های پر شده از استکان بسیار سنگین بود. چاره ای نبود در را با پا هل دادم و داخل حیاط شدم. اشپزخانه آنطرف حیاط بود. صدای رفت و آمد، مداح و گریه محیط را برداشته بود.