دروس کلامی نقد فلسفه
Статистикаالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلاَيَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ بسم الله الرحمان رحیم تشریح دروس کلامی و نقد مبانی فلاسفه و عرفا با استفاده از مبانی عقلی و دینی ارتباط @sboabes
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 64
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آیا شیخ صدوق مخالف علم کلام بوده؟ (۲) دلیل دیگری که این جماعت پستونشین برای اثبات مخالفت جناب صدوقالطائفه با علم کلام و بحث و گفتگو حول مسائل دینی ارائه نموده این است که جناب شیخ عليه الرحمة در کتاب «اعتقادات» خود، صفحهٔ ۴۲ میفرمایند: «الجدل في اللّه تعالى…
تفصیل امام صادق (علیه السلام) بین کلام محمود و کلام مذموم نشان داده شد روایت مورد استشهاد این عوامِ کالأنعام و جُهّالِ بل هُم أضل، اصلاً مرادی که آنها از آن استفاده میکردند را ندارد. حالا نشان میدهیم که حضرت ابوعبدالله الصادق (عليه السلام) در حدیثی صریح،…
آیا شیخ صدوق مخالف علم کلام بوده؟ (۱) اخيراً دیده شد عدهای کمسواد که لا يعرفون الهر من البر هستند و از مبتعدان از قرآن و احادیث به شمار میآیند، با بیان ادلهای سست که «أوهن من بیت العنکوبت» است تلاش مذبوحانه نموده تا جناب صدوقالطائفه (عليه الرحمة و الرضوان)…
آیا شیخ صدوق مخالف علم کلام بوده؟ (۱) اخيراً دیده شد عدهای کمسواد که لا يعرفون الهر من البر هستند و از مبتعدان از قرآن و احادیث به شمار میآیند، با بیان ادلهای سست که «أوهن من بیت العنکوبت» است تلاش مذبوحانه نموده تا جناب صدوقالطائفه (عليه الرحمة و الرضوان) را از جرگهٔ متکلمین خارج کرده و ایشان را از مخالفین بحث و گفتگوی کلامی معرفی کنند. لذا بر آن شدیم در پستی، مفصلاً رئوس ادلهٔ ایشان که مایهٔ اضحاک ثکلی میشود را به بیانی مستحکم رد کنیم. از ادلهای که این جماعت ارائه میکنند حديث زیر از امام جعفر صادق (علیه السلام) است که شیخ صدوق در کتاب التوحيد روایت نموده و در آن اصحاب کلام را هالک معرفی میکند: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : يَهْلِكُ أَصْحَابُ اَلْكَلاَمِ وَ يَنْجُو اَلْمُسَلِّمُونَ إِنَّ اَلْمُسَلِّمِينَ هُمُ اَلنُّجَبَاءُ. (التوحید، باب النهي عن الکلام والجدال والمراء في الله عز وجل، حديث ۲۲) ابتدا به بررسی این روایت پرداخته و دیدگاه شیخ صدوق نسبت به این روایت را ایضاح میکنیم، سپس به نقل روایتی که تفصیلاً کلام مذموم و محمود را تعریف میکند میپردازیم. نامی که جناب صدوق برای این باب برگزیده از این قرار است: «باب النهي عن الکلام والجدال والمراء في الله عز وجل». از این نام که جناب صدوق برای این باب برگزیده، میفهمیم که احادیث این باب در نهی جدل به معنای «مراء» و تفکر در ذات خدا هستند و این فهمی بوده که جناب صدوق از روایات این باب داشته، منجمله همین روایت مذکوره. وقتی احادیث این باب را نگاه میکنیم، میبینیم تمام احادیث این باب دربارهٔ نهی از تفکر در ذات خدا هستند، لذا میفهمیم که این روایت نیز در راستای سایر روایاتی است که جناب شیخ در این باب نقل نموده و این یعنی مقصود از «اصحاب کلام» که هالک خواهند بود، در واقع کسانی هستند که در ذات خدا تفکر میکنند که در روایات فراوانی از آن نهی شده. با هم احادیث این باب را نگاه کنیم: حديث ۱: قال أبو ـ جعفر عليهالسلام : تكلموا في خلق الله ولا تكلموا في الله فإن الكلام في الله لا يزيد إلا تحيرًا. حديث ۲: عن أبي جعفر عليهالسلام أنه قال : تكلموا في كل شيء ولا تكلموا في الله. حديث ۳: عن أبي جعفر عليهالسلام قال : اذكروا من عظمة الله ما شئتم ولا تذكروا ذاته فإنكم لا تذكرون منه شيئا إلا وهو أعظم منه. حديث ۴: قال أبو عبد الله عليهالسلام: خرج رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلم على أصحابه فقال : ما جمعكم؟ قالوا : اجتمعنا نذكر ربنا ونتفكر في عظمته ، فقال : لن تدركوا التفكر في عظمته. حديث ۵: عن فضيل ابن يسار ، قال: سمعت أبا عبد الله عليهالسلام يقول : يا ابن آدم لو أكل قلبك طائر لم يشبعه ، وبصرك لو وضع عليه خرق إبرة لغطاه ، تريد أن تعرف بهما ملكوت السماوات والأرض ، إن كنت صادقا فهذه الشمس خلق من خلق الله فإن قدرت أن تملأ عينيك منها فهو كما تقول. حديث ۶: عن أبي جعفر عليهالسلام في قول الله عزوجل : ( ومن كان في هذه أعمى فهو في الآخرة أعمى وأضل سبيلا ) قال : من لم يدله خلق السماوات والأرض واختلاف الليل والنهار ودوران الفلك والشمس والقمر والآيات العجيبات على أن وراء ذلك أمرا أعظم منه فهو في الآخرة أعمى وأضل سبيلا ، قال : فهو عما لم يعاين أعمى وأضل. حديث ۷: عن أبي جعفر عليهالسلام قال : تكلموا في ما دون العرش ولا تكلموا في ما فوق العرش فإن قوما تكلموا في الله عزوجل فتاهو حتى كان الرجل ينادي من بين يديه فيجيب من خلفه وينادي من خلفه فيجيب من بين يديه. حديث ۱۳: عن أبي جعفر عليهالسلام قال : دعوا التفكر في الله فإن التفكر في الله لا يزيد إلا تيها لأن الله تبارك وتعالى لا تدركه الأبصار ولا تبلغه الأخبار. الی آخر الباب...
без подписи
ابنسینا و افراط در شرب خمر و جماع زندگینامه خودنوشت ابنسینا با تکمیل شاگردش جوزجانی کتابخانه ایاصوفیه ترکیه، نسخۀ شمارۀ ۴۸۵۲ در برخی کانالهای تلگرامی با اسمآوردن از محققی غربی، ادعا شده است کثرت جماع و شهوترانی که ابنسینا را ضعیف کرد و در نهایت منجر به مرگش شد دروغپردازیهای مخالفین ابنسیناست. منکران این مطلب هیچ توضیحی نمیدهند که جوزجانی نزدیکترین شاگرد ابنسینا و همان شخصی است که ابنسینا زندگینامه معروفش به "سرگذشت" را برای او نوشت و وی نیز بعد از مرگ ابنسینا آن را با خاطرات و لیست آثار او تکمیل کرد. همان زندگینامه معروفی که ابنسینا در آن به چهلبار خواندن متافیزیک ارسطو، و بیان آگاهی از همه علوم تا هجده سالگی و محل و سال تولد خود و.. میپردازد. با این توضیحات وارد نبودن اشکال یکی از اساتید مؤسسه امام خمینی به آقای مطهری که مدعی بود سخن مطهری درباره اهل عیاشی بودن ابنسینا صحت نداشته و مستندی ندارد، واضح میشود. بوعلى اهل عيش و بزم بوده و مقدارى از وقتش صرف اين كارها شده است و بالاخره جانش را روى اين دو كار _عياشى و وزارت_ گذاشت. مجموعه آثار، ج۱۳، ص۸۴ مرتبط: https://t.me/kalam_shia/1165
واجب تعالی موجود است بالضروره الازلیه وقتی می گوییم واجب تعالی موجود است وجود بدون حیثیت تقییدیه و حیثیت تعلیلیه بر او حمل می شود یعنی ذات واجب بدون قید و شرطی متصف به وجود و وجوب وجود است اما مخلوق به حیثیت تعلیلیه و ایجاد باری موجود است اگر خداوند به…
رئوس جریان اخباریگری و فلسفه اخباریان که خود را در خط مقدم مخالفت با فلسفه و تصوف نشان داده و خود را تنها مدافع آثار و اخبار اهلبیت (عليهم السلام) معرفی میکنند، بزرگان متکلمین چون خواجه نصیر و علامه حلی را متأتر از فلاسفه معرفی کرده و در طعن ایشان میگویند که قائل به تجرد ماسویالله بودهاند، با اینحال میبینیم که فرد اول این مکتب و پایهگذار آن خود صریحاً در دانشنامهٔ شاهی، صفحهٔ ۳۳۶ میگوید این مضمون که انسان مرکب از روح مجرد و بدن است در روایات به تواتر معنوی رسیده است! هر کسی توانست یک روایت از کتب معتبر و دسته اول امامیه بیاورد که تجرد روح را ثابت کند جایزه دارد برخلاف مدعای ایشان روایات ما سر تا سر رد تجرد مخلوق و مطلق ماسوی الله است یکی از ان روایات: https://t.me/shiafazael/769
خلط اشکار بین مقام مفهوم و مقام واقع و مصداق در براهین وجودی به وضوح اشکار است و چنانچه استاد هندی دام ظله فرمودند معنای واجب الوجود، واجب الوجود است آری اگر معنای واجب الوجود ممتنع یا ممکن باشد تناقض است اما صرف اینکه معنای هر چیز همان است دلالت نمی کند…
گویند محقق کمپانی مدعی بوده این برهان را امام کاظم ع به او الهام کرده است در کتاب مهرتابان هم علامه طباطبایی مدعی است در حالت انخلاعی که داشته امام کاظم ع را شهود کرده و ایشان نیز وحدت وجود راتایید فرموده است!
خلط واضح میان مقام واقع و معنی، خلطی است که در تمامی شبه برهانهای مفهومی وجود دارد، آری واجب الوجود معنا دارد و معنای واجب الوجود، فقط معنای واجب الوجود است و لاغیر که البته این شأن مشترک تمامی معانی است. ولی هیچ تناقضی رخ نمیدهد اگر بگوییم " معنای واجب الوجود،…
خلط واضح میان مقام واقع و معنی، خلطی است که در تمامی شبه برهانهای مفهومی وجود دارد، آری واجب الوجود معنا دارد و معنای واجب الوجود، فقط معنای واجب الوجود است و لاغیر که البته این شأن مشترک تمامی معانی است. ولی هیچ تناقضی رخ نمیدهد اگر بگوییم " معنای واجب الوجود،…
خلط واضح میان مقام واقع و معنی، خلطی است که در تمامی شبه برهانهای مفهومی وجود دارد، آری واجب الوجود معنا دارد و معنای واجب الوجود، فقط معنای واجب الوجود است و لاغیر که البته این شأن مشترک تمامی معانی است. ولی هیچ تناقضی رخ نمیدهد اگر بگوییم " معنای واجب الوجود، معدوم است در ظرف واقع، یعنی این معنا، مصداق و واقع ندارد" بله اگر به نحو پیشینی اثبات شود، واجب الوجود موجود است بالضروره امکان عدم درباره آن منتفی است، و این ربطی به براهین مفهومی که از صرف تصور واجب و با تردستی میخواهد مصداق واجب را اثبات کند، ندارد... آقای فیاضی برای اثبات بداهت براهین پیش گفته ادعا میکند همانگونه که قضیه ممتنع الوجود موجود است بدیهی البطلان است، قضیه " واجب الوجود معدوم است" نیز... در حالیکه همان خلط آشکار در این مثال نیز واضح است، آنچه واقعا ممتنع الوجود است محال است موجود باشد ولی اولا معنای " ممتنع الوجود" مثل هر معنای دیگری لا بشرط است نسبت به وجود و عدم، چون معنا همان واقع نیست و از سوی دیگر صرف معناداری واژه " ممتنع الوجود" اثبات نمیکند که ما در واقع نیز اموری داریم که حقیقتا ممتنع الوجودند و محال است موجود شوند! لذا شخصی میتواند ادعا کند چنین معنایی(ممتنع الوجود) مطلقا واقعیت ندارد و واقعیت منحصر در ممکنات و واجبات است. اصلا ما واقعیت ممتنع نداریم...بله اگر پذیرفتیم که اموری حقیقتا و بالبداهه واقعا ممتنعاند مثل " اجتماع نقیضین" آنگاه نمیتوانیم مدعی شویم موجودند...بالنتیجه قضیه واجب الوجود معدوم است زمانی منجر به تناقض و سلب الشئ عن نفسه میشود که به نحو پیشینی برایمان اثبات شده باشد که اجمالا واجب الوجودی محقق است و الا اگر کسی در اصل تحقق واجب الوجود تردید کرد بدون تناقضگویی، مدعی است احتمالا واجب الوجود یعنی آنچه شما واجب پنداشتهاید معدوم است یعنی مصداق ندارد. اگر این سنخ براهین ، اصیل و معتبر باشند آنگاه میتوان هر مهملی را به همین وزان اثبات کرد مثلا گزاره " برغاله گرگ کش در علی آباد کتول هم الان به اعجاز بالفعل الهی، تمامی گرگها را خورده است، حال این بزغاله واقعی ( چون بزغاله واقعی، معنا دارد) یا واقعا گرگها را خورده است، یا نه؛ اگر خورده است که ثبت المطلوب اگر نخورده است سلب الشئ عن نفسه لازم میآید یعنی در عین اینکه خورده است نخورده است!!! گویند محقق کمپانی مدعی بوده این برهان را امام کاظم ع به او الهام کرده است در کتاب مهرتابان هم علامه طباطبایی مدعی است در حالت انخلاعی که داشته امام کاظم ع را شهود کرده و ایشان نیز وحدت وجود راتایید فرموده است! در اینجا نیز خلط واضح میان توهم امام با واقع امام رخ داده است.
без подписи
فردیست به نام حسین رزاقی و صفحهای هم با عنوان اکسیر اعظم دارد (شخصی که تصویرش را گذاشتهام)... متاسفانه شخصی کم سواد است که در پوشش احادیث معرفتی و اهلبیتی حق، در حال ترویج عقاید انحرافی غلو هم هست. از آنجا که به ما دستور دادهاند: به جوانان خود درمورد غلو هشدار دهید؛ اینقدر صریح و با اسم و رسم عرض میکنم. چرا که بسیار دیدهام دوستانم بدون ملاحظه، پیج و رسانۀ این شخص را تبلیغ میکنند و پستهاش را نشر میدهند... او به لطف بافتنِ اراجیفش، خود را صاحب تالیفات میداند. یک نمونه از این تالیفاتش کتابی است سراسر غلو و کفر؛ به نام ولایت کلیۀ الهیه. برگی از این کتاب را برایتان در تصویر گذاشتهام؛ او تصور کرده مولفینی که در قرون ۲ و ۳ و ۴ و ۵ از دنیا رفتهاند (از قبیل نعمانی، شیخ طوسی، ابن عبدربه و غزالی) میتوانند از حافظ رجب برسی که متوفای ۸۱۳ هجری است حدیث نقل کنند و او را منبع تالیفاتشان قرار دهند!!! این خطا، آنچنان فاحش است که اصلا نیازی به گفتن نیست که وی برای اثبات اعتبار کتاب مشارق، به ابن عبدربه و غزالیِ سنیمذهب متوسل شده! القصه هر که حدیثی خواند و حرف درستی زد، سریع نشرش ندهید که شریک انحرافاتش شوید.
مُسَّمیٰ پرستیده می شود نه اسم خداوند متعال اسما و صفاتی دارد که این اسماء و صفات غیر او هستند و این اسما واسطه هستند برای خواندن رب و عبادت خداوند متعال، در قران کریم می خوانیم: وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا نیکوترین نام ها ویژه خداست، پس او را با آن نام ها بخوانید در روایتی حضرت رضا ع می فرمایند خداوند خودش را وصف کرده است به اسمائی که با ان اسماء خلق را دعوت کرده است که خدا را با ان اسماء بخوانند سمیع بصیر باطن خبیر.... وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَسْمَاءٍ دَعَا الْخَلْقَ إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلَاهُمْ إِلَى أَنْ يَدْعُوهُ بِهَا فَسَمَّى نَفْسَهُ سَمِيعاً بَصِيراً قَادِراً قَائِماً نَاطِقاً ظَاهِراً بَاطِناً لَطِيفاً خَبِيراً قَوِيّاً عَزِيزاً حَكِيماً عَلِيم برای همه ما روشن و بدیهی است که اسم غیر از معنا و مُسَّمیٰ است اما در روایات اهل بیت این مطلب شدیدا تاکید شده است روشن است در ان عصر شبهه مطرح بوده و گزارشات تاریخی هم حاکی از همین مطلب است اهل سنت و اهل حدیث چون قران را قدیم می دانستند و اسما هم در قران امده لذت قائل به قدم اسما شده اند و اسما الله را عین خدا میدانستند [ چنانچه ابوالحسن اشعری در کتاب مقالات الاسلامیین میگوید: اعتقاد اهل سنت و جماعت بر این است اسما خداوند عین اوست ] اهل بیت علیه السلام با این تفکر غیر عقلانی کاملا مقابله کردند و فرمودند اسم غیر مسمی است به تعبیر دیگه اسم چیزی است که دلالت بر یک معنا دارد وقتی من مخلوق میگویم یا الله انچه به ان توجه و التفات حقیقی دارم ان مدلول و معنایی است که اسم بر ان دلالت می کند خود اسم که مخلوق است اسم غیر از مسمی و معنا است بلکه اسم دال بر معنا است لذا حقیقت اسما و صفات چیزی جز این نیست که واسطه هایی هستند برای خواندن او تعالی و نیایش با خداوند متعال در روایتی لطیف حضرت صادق ع خطاب به هشام بن حکم می فرمایند الِاسْمُ غَيْرُ الْمُسَمَّى فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ اسم غیر از مسمی است هر کسی اسم را بپرستد بدون معنا کفر ورزیده است و غیر خدا را پرستیده است مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَيْنِ اگر کسی اسم را با معنا و همراه معنا عبادت کند و بپرستد کفر ورزیده است و دو تا چیز را پرستیده مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاكَ التَّوْحِيدُ و اگر کسی معنی و مدلول را بپرستد بدون اسم این توحید است در روایت دیگری از امام صادق ع امده است که اسما واسطه بین خلق و خالق هستند برای اینکه مخلوق خالق را عبادت کند ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِيلَةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَيْهِ وَ يَعْبُدُونَهُ در ادامه همین روایت دوباره حضرت می فرمایند خداوند بود و ذکری نبود [ چون مخلوقی نبود که ذکر خدا بگوید و ان مذکور به ذکر خداوند است كَانَ اللَّهُ وَ لَا ذِكْرَ وَ الْمَذْكُورُ بِالذِّكْرِ هُوَ اللَّهُ در ادامه همین عبارت حضرت در بیان خیلی زیبا می فرمایند معانی خداوند است وَ الْمَعَانِي وَ الْمَعْنِيُّ بِهَا هُوَ اللَّهُ اما نکته نهایی و قابل توجه این است اینکه خداوند تعالی اسما و صفات متکثر دارد مسلتزم و مقتضای کثرت در ذات و معنا نیست به بیان دیگر تکثر مفاهیم مقتضای کثرت در واقع نیست بلکه یک ذات احد لاینقسم صمد است که همان ذات مصداق مفهوم علم است همان ذات مصداق مفهوم قدرت است همان ذات مصداق مفهوم حیات است لکن کثرت مفاهیم بخاطر ضیق ذاتی موجود در مفاهیم است توضیح مطلب ان است هر مفهومی به اندازه ای حکایت از معنا می کند وقتی گفته می شود واجب تعالی موجود است مفهوم وجود تنها حکایت از ثبوت و عینیت واجب در خارج می کند دیگر از علم او حکایت نمی کند انگاه من در مقام گزارش و بیان برای اینکه بگویم همان ذات غیر متجزی موجود در خارج اشراف دارد بر اشیاء میگویم واجب تعالی عالم است مفهوم علم که بر واجب حمل شده دیگر قدرت او را حکایت نمی کند دوباره من مخلوق برای گزارش از اینکه همان ذات احدی قدرت احدی دارد و هر ممکنی را اراده کند ایجاد و اعدام می کند میگوییم واجب تعالی قادر است مفهوم قدرت که بر واجب حمل شده است دیگر دلالت و حکایت از ازلیت او نمی کند لذا اسماء و صفات متکثر را بر او حمل می کنیم در مقام گزارش از ذات خداوند سبحان، حتا در فضای مخلوقات هم صرف تعدد و تکثر مفاهیم مسلتزم تکثر مصداق به نحو متباین نیست چنانچه می گوییم زید انسان است همان زید موجود است همان زید ممکن الوجود است انسانیت زید بخشی از وجود زید نیست کلش انسانیت است موجودیت زید بخشی از وجود زید نیست امکان زید لایه ای روی ان نیست بلکه کلش موجود است کلش ممکن است پس این نکته باید بدان توجه داشت که کثرت در مفاهیم و اسماء صفات واجب تعالی مسلتزم منسلخ شدن ذات واجب از احدیت و سریان کثرت در ذات او نیست.
✨همایش «الهیات سلبی (تنزیهی) و ایجابی؛ دلایل عقلی و نقلی» 🎙سخنرانان و اساتید حاضر: آقایان محمد تقی سبحانی، علی افضلی، محمد کاظم فرقانی، محمد سعیدی مهر 🖋دبیر: اسماعیل علیخانی 📅 دوشنبه ۲۹ بهمن ۹۷ 🏢مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران- تهران 📲کانال اطلاع رسانی دکتر محمد تقی سبحانی: t.me/mtsobhani
کلام بلند شیخ مفید درباره نسبت میان عقل و نقل شیخ مفید مدعی است اتفاق امامیه بر آن است که عقل در مقام اثبات و کشف حقائق و معارف دین کاملا نیازمند وحی است و این پیوند نیز پیوندی ناگسستنی است. " و اتفقت الامامیه علی ان العقل محتاج فی علمه و نتائجه الی السمع و انه غیر منفک عن سمع" حال چرا اینگونه است؟ برای اینکه عقل صرف قوه و استعداد است که به برکت فکر و اندیشه و تجربه و استفاده از ابزار حسی و ادراکی و مانند آن میتواند به کشف حقائق آنهم به قدر وسع و امکان نائل آید. ولی حوزه معارف دین خصوصا اثبات صانع متعال( نه علة العلل) و توحید حق سبحانه حوزهای است که عقل عاقل مادام که در عالم متجزیات و محدودات مستغرق است، مطلقا به آن موطن التفات نمییابد تا بتوان او را در این محدوده مثبت یا منکر نامید. یعنی انسانها قبل از بیان الهی و وحی آسمانی نسبت به توحید حق متعال و وجود مقدس او نه کافرند نه مومن و تقسیمبندی انسانها به کافر و مومن بعد از بیان است( ذیل آیه شریفه " کان الناس امة واحدة...روایتی است که به وضوح معنای یاد شده را تبیین مینماید) اما تمامی نکات یاد شده سبب نمیشود توحید حق و اثبات صانع امری غیر معقول و غیر استدلالی تلقی شود. ملاک عقلی و استدلالی بودن یک چیز به این نیست که شخص عاقل خود به دلیل و مدلول مستقلا و معراتا از سبب خارجی(وحی) رهنمون شود. بلکه وصف استدلالی بودن وصف نفس گزاره است از آن جهت که بتوان برای سلب یا اثبات آن دلیلی اقامه نمود و بدون شک " گزاره خداوند به عنوان ذات متعالی از زمان و مکان و اجزا و ابعاض موجود است" گزارهای است عقلپذیر و قابل استدلال فارغ از آنکه عقل عاقل خودش با تأمل در اندوختهها بدان ره یابد یا... لذاست که شیخ مفید در تعبیری دقیق میفرماید" ینبه العاقل علی کیفیة الاستدلال" وحی اولا مخاطبش انسان عاقل است چون تصدیق و تکذیب به عهده عاقل است( حال آن عاقل حجت الهی باشد یا امت پیامبر) نه خداوند، ولی معلم استدلال خداوند سبحان است" علمک ما لم تکن تعلم" " هو الدال بالدلیل علیه" " و انت دللتنی علیک" و اوست که استدلال کردن را نیز میآموزد و ما هم وظیفه داریم به احسن وجه بیاموزیم. بعد در ادامه باز در کلامی صریح میفرمایند " و وافقهم اصحاب الحدیث"( در این باره کلام رییس المحدثین خواهد آمد) دقت شود که در ادامه میفرمایند که خوارج و زیدیه و برخی معتزله در این مسئله با امامیه مخالفاند. اختلاف اینها با امامیه در حجیت عقل نیست. هر دو فریق عقل را پذیرایند. عمده آن است که مخالفان بر این باورند که عقل منحاز از وحی میتواند به توحید حق و ...باریابد و مثلا اثبات صانع لشبهات حصلت لهم( شبهه دور) نیازی به وحی ندارد ولی کل امامیه معتقدند این وحی است که "یروهم آیات المقدره و یثیروا لهم دفائن العقول." " و اجمعت المعتزله و الخوارج و الزیدیة علی خلاف ذلک و زعموا ان العقول تعمل بمجردها من السمع و التوقیف" پس بدون شک امامیه اصول دینشان خصوصا اثبات صانع و ...را عقلی و استدلالی میدانند نه شهودی و اندکاکی، عمده آن است که فرقه ناجیه معلم مدلول و دلیل را خداوند سبحان میشمارند و لا غیر. حال بنگرید کلمات رئیسالمحدثین صدوق الطائفه را که به برخی از اهل کلام خرده میگیرد و این باور را به بوته نقد میکشد که اگر حی بن یقظانی در بیابان مثلا خودش باشد و خودش با نظر در آیات، بدون تعلیم وحی به وجود حق سبحانه منتقل میشود و بعد میفرماید چنین چیزی نه واقع شده و نه واقع میشود مگر آنکه آن شخص خود حجت الهی باشد و در مقام دفع دخل مقدر ابراهیم خلیل را مثال میزند که او اولا حجت حق بود و ثانیا هر آنچه در مقام محاجه با قومش فرمود به وحی الهی بود" تلک حجتنا آتیناها ابراهیم" " و لیس کل احد کابراهیم ع و لو استغنی فی معرفة التوحید بالنظر عن تعلیم الله و تعریفه لما انزل الله " فاعلم انه لا اله الا الله" و من قوله " قل هو الله احد" ...و آخر الحشر و غیرها من آیات التوحید". خداوند غریق رحمت کند صدوق را گاهی یک خط و یک سطر از کلمات او به قدری مطلب دارد که نه جلد کتاب ندارد.
🚩 اربعین نامه ۶ | خریّت و ارزش نقطه ! 🔖نقطه به خودی خود ارزشی ندارد ولی هنگامیکه در جای مناسب قرار میگیرد باعث هویت آن میشود. 🔖وقتی یک نقطه به حرف «ح» اضافه میشود کلمه حریّت را به خریّت مبدل میکند و به لحاظ مفهومی باعث واژگون شدن آن کلمه میشود. 🔖در مراسم اربعین ظاهرا عده ای نه تنها هدفشان زیارت نیست بلکه دانسته یا ندانسته در صف افسران جنگ نرم دشمن قرار دارند که اقداماتی را انجام میدهند که موجب افتراق شیعی میگردد. 🔖همین گروه نادان وقتی با پیروان مکتب سقیفه رو برو میشوند تا کمر خم شده و مفعولانه ترین رفتارهای اعتقادی را به جهت آنچه وحدت شیعه و سنی می پندارند از خود نشان میدهند. 🔖شما نه به تشیع اعتقاد دارید نه به وحدت و نه به عقلانیت؛ کار شما ريختن آب در آسیاب دشمن است . 🔖این فیلم مصداق بارز خریِت است و سوژه ای میشود برای خوشنودی دشمنان مذهب . 🔖مسعود بحريني | كربلاء معلي ⏰ @masoudbahraini
مغالطه اشتراک لفظی بعضا اشکال می شود که ماسوا عین فقر و نیاز به حق سبحانه هستند فلذا هیچ نحو استقلالی در قبال خداوند ندارند اگر این مقدمه پذیرفته شود چاره ای جز پذیرش وجود رابط نخواهد بود! نقد و بررسی: در پاسخ به این شبهه باید دقت نمود که استقلال به نحو مشترک لفظی به دو معنا به کار می رود که به یک معنا مخلوقات مستقل هستند و به یک معنا مستقل نیستند. یکی از معانی مستقل، یعنی موجودی که بنفسه موجود است و به حیثیت تعلیلیه موجود نیست و به اصطلاح واجب الوجود و غنی بالذات است که مصداق ان فقط یک موجود است و ان حق جل و علا و به این معنا هیچ یک از ماسوا مستقل نیستند. ولی یکی دیگر از معانی مستقل یعنی موجودی که فی نفسه است در مقابل معانی حرفی که وجود فی غیره دارند و آنها را نمیتوان مستقلا لحاظ کرد و مندک و فانی در طرفین یعنی موضوع و محمول خود هستند ماسوا به این معنا مستقل هستند یعنی دارای ذات و نفسیت هستند و احکامی اعم از احکام ایجابی یا سلبی بر انها بار می شود ولی در عین حال وجودشان بالغیر است اما موجودی که ذات ندارد اصلا نیاز و احتیاج هم نخواهد داشت البته عدم هم چون ذات ندارد از خداوند بی نیاز است چون اصلا نیست تا نیازی داشته باشد آری نیاز و فقر هماره فرع بر استقلال به معنای وجود فی نفسه داشتن است یعنی باید چیزی به عنوان موجود جوهری یا به تعبیر روایات موصوف و صفتی باشد تا گفته شود این موصوف و صفت بخاطر محدودیت و امکان نیازمند و عین فقر به خالق است « يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ » باید انسانی باشد، ناس باشد تا گفته شود فقیر و محتاج و نیازمند است بله انسان در مقام ذات و وصف عین احتیاج به خالق است و اگر خالق متعال آنی امر « کن » خود را قطع نماید دیگر « یکون » نخواهد بود و این اوج فقر ماسوا نسبت به خالق متعال است.... نکته: این مغالطه را ملاصدرا برای اثبات رابط بودن وجود معلول انجام داده است.