سیمیاگری|مژگان خلیلی
описание
فلسفهورزی با سرشتِ پنهانِ کلمه 🔸🔸🔸🔸🔸 اینستاگرام سیمیاگری https://instagram.com/simiagari?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
2 968
подписчиков
Охват к подписчикам
58,6%
ERR
Реакции к просмотрам
0,50%
205 на 22 постов
Пересылки к просмотрам
0,88%
361
Постов в день
0,0
всего 22
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 17 июн.🔸سیمیاگری🔸 «با وجود همه مصیبتها، ما هنوز اینجاییم. شاید این نقطه از تاریخ ما، در آن سهنقطه، با بقیه نقطهها فرق دارد. شاید داریم به آستانه رویدادی نزدیک میشویم؛ مگر تاریخ چندبار میتواند تکرار شود؟» #الیزا_گبرت ✍️ما هنوز «اینجا» هستیم؛ اما نه آنطور که پیشتر بودیم. چیزی در جای ایستادن، عوض شده و معلوم نیست «اینجا» کجاست، بیآنکه خیابان، نامش را عوض کرده باشد، خودش را به جا نمیآورد، حافظهاش پُر شده از فاجعه، و دیگر ظرفیت خالی ندارد، «اینجا» هستیم بیآن که خانه از جای خودش تکان خورده باشد. اینجا بودن شبیه کسی شده که پشت در مانده، کلید دستش هست، چراغ از زیر در پیداست، صدای زندگی میآید، اما شک دارد وارد شود یا نه. میترسد تا پا بگذارد داخل، باز تاریخ برگردد؛ نه با همان چکمهها، نه با همان اعلانها، نه حتی با همان ترسها. هر بار لباس عوض میکند و از راهی آشنا وارد میشود. هرچه نگاه میکنیم، حس میکنیم این صحنه را قبلا دیدهایم، اما حافظهمان مثل شاهدی خستهتر از خیابان، با این همه اضافهبار ِسنگین، توان بازیابی خودش را ندارد. فقط میدانیم سر خط برگشتهایم به جای اول، با این تفاوت که اینبار حتی آشناترین کلمهها هم معنای همیشگی را از دست دادهاند و دست، قبل از نوشتنشان، میلرزد مثل «در-اینجا_بودن» که شبیه ماندن در آستانهای شده که نه کاملاً بیرون است، نه در خانه؛ جایی که آدم هنوز نام خودش را میشناسد، اما مطمئن نیست هنوز خانه هم او را به یاد میآورد یا نه. ماهها که از اینترنت بیرون میافتی کامل از جهان حذف نمیشوی؛ اما دیگر سر جای خودت نیستی و نسبتات با کلمهی «اینجا» به هم میریزد. آدم هست، نفس میکشد، درس میدهد، آشپزی میکند، به کبوترها غذا میدهد، خبر آتشبس را میخواند، فردایش خبر نقض آتشبس را، صبح بعد خبر سوءتفاهم بودن نقض آتشبس را، و کمی بعد تکذیب همان سوءتفاهم را. فقط میان خبرها سرگردان نمیشود؛ نسبتاش با کلمهها بههم میریزد. حتی حالا که آن توافقِ مبهم مثل مه نشسته روی شهر، باز «اینجا» دیگر آن قید مکان ساده نیست. ما معمولاً با کلمههای ساده، بیاحتیاط رفتار میکنیم. میگوییم اینجا، آنجا، حاضر است، گوش میدهد، فهمید، کلاس شروع شد. این کلمات آنقدر روزمرهاند که شبیه دمپایی دم در میشوند؛ همیشه هستند، کسی به شأن فلسفیشان احترام نمیگذارد، مگر وقتی گم شوند. جنگ و خشونت همین کار را با زبان میکند؛ کلمهها را از معنای روزمرهشان بیرون میکشد و بحران میسازد. سادهترین کلمهها و معناها دیگر سر جای خودشان نیستند. توی کلاس حضوری، «اینجا» سر جای خودش به کار میرود. اتاق هست، صندلی هست، بدنها هستند، خستگی هست، نگاههایی هست که گاهی از تو جلوتر میروند. کسی اگر حاضرست، فقط اسمش در فهرست نیست؛ در میدان کوچکی از واکنشهاست. میتواند چیزی را بشنود، نفهمد، بپرسد، مخالفت کند، یا دستکم طوری سکوت کند که سکوتش بخشی از واکنش باشد. اما وقتی مجبوری تمام ترم در سامانهی مجازی، درس بدهی، دانشجوها را نبینی و فقط گاهی صدایشان را بشنوی، در اینجا بودنشان، کلمههاییست که انگار از فرسنگها فاصله و از سیارهای دیگر تایپ میکنند. اسم و چراغ میماند، گاهی صدایی که از میانه راه برمیگردد. هستی و نیستی. گاه که نیمی از وقت کلاس به قطع و وصل شدن در همان مرز آستانهای میگذرد، حس میکنی مثل عارفان قرن سوم برای ابد در انتظار وصل ماندهای؛ صدای خودت را میشنوی و با ندای آسمانی اشتباه میگیری. مینویسند: «استاد هستم، ولی صداتونرو نمیشنوم.» این جمله یعنی بودن هست، شنیدن نیست. اتصال هست، دسترسی نیست. «حضور» هست، اما «اینجا» نیست. سامانه ما را اینجا حساب میکند و حاضر میزند. ربات است دیگر خیال میکند چراغ سبز باشد، آدم حاضرست. مثل کسی که از پشت پنجره چراغ خانهای را میبیند و نتیجه میگیرد همه اهل خانه بیدارند، خوشحالاند، شام خوردهاند، و درباره اخلاق انسانی و آینده بشریت به توافق رسیدهاند. ولی حضور از جنس چراغ چشمکزن سامانه نیست. حضور مجموعهای از امکانهاست. ممکن است کسی در خانه باشد و در وطن، در سامانه باشد، در فهرست باشد، حتی در حال تایپ باشد، اما هنوز معلوم نباشد دقیقا کجاست! با این که در آستانه ایستاده، کلید به دست، ولی نمیداند اگر وارد شود به خانه برگشته یا نه. آیا خانه هنوز پناه است یا تله و دام؟ @simiagari 🔹🔹🔹🔹1,75%
- 19 июн.🔹سیمیاگری🔹 ✨از خانه به جهان… 🔅دو برادر ِجوان، دو موتورسیکلت، سال ۱۳۳۳، جادههایی دور، قارههایی ناشناخته، عکسها، فیلمها، اشیا، موزه؛ و روایتی که در تخیل چندین نسل ایرانی، معنای سفر را وسیعتر کرد. سفرنامه برادران امیدوار بخشی ماندگار از حافظهی جهانگردی انسان ایرانی است. میراث دو مسافر که ماجراجوییشان فقط در عبور از مرزها و رسیدن به سرزمینهای دور خلاصه نمیشود. آن دو، جغرافیا را از نقشه، اطلس، خبرهای دور و نامهای ناشناخته بیرون میآورند و به تجربهای زنده و فلسفی تبدیل میکنند. 🔅امیدوارها، نگاه انسان ایرانی را از خانه بیرون میبرند تا افق دید او را به روی تفاوت، تکثر و تساهل باز کنند. در روایت آنها، سفر جابهجایی صرف در جغرافیا نیست؛ تجربهی بیرونافتادن از خانهست، و شکستن عادتهای دیدن، و گسترش میدانِ فهم. راهی برای بریدن رشتههای عادت و دوباره پیوند زدن خود با زندگی، طبیعت، دیگری و شکلهای متفاوت زیستن. 🔅و از دل این سفر دور و دراز، با دستاوردِ «همه متفاوت، همه خویشاوند» به خانه برمیگردند، شعاری که فقط یادگاری تزئینی از این دو جهانگرد نیست، بلکه فشردهی یک امکان اخلاقی است و تأمل در اینکه سفر میتواند تمرینی باشد برای دوباره دیدن جهان، شاید مهمتر از آن، دوباره دیدن خودمان در برابر جهانی که با بدن، راه، خطر، دوربین، سوءتفاهم، خستگی، حیرت و گفتوگو لمس میشود. 🔅عمیقترین معنای «همه متفاوت، همه خویشاوند» میتواند تمرینِ آزادی باشد؛ رهایی از سلطهی مرکزیت خودمان، از یگانگی معیارهای خانه، و از این خیال که فقط یک شکل درست برای زیستن وجود دارد... لطفا ادامهی متن را از اینجا بخوانید. @simiagari @simiagari 🔹🔹🔹🔹 پ.ن: این متن، نسخه سخنرانیام در مراسم بزرگداشت برادران امیدوار است که در ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ به میزبانی باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند برگزار شد. @DamavandClub @DamavandClub1,22%
- 24 июл. 2025 г.چشمانداز کبود و لاجوردی دریاچه برای ابد پیش چشمام نقش بسته، با آن گسترهی باتلاق کهربایی و قهوهای که از اعماق دریاچه هم اسرارآمیزتر بود پر از لرزشهای مرموز و خفیف و موجهای نرم. زنها، پیر و جوان، با زانوهای بادکرده، کمرهای خمیده، دردهای نامرئیشان را…0,94%
- 31 июл. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨ناتوانی در اندیشیدن! «الفِ» گریزان - شماره (۸) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅ما معمولاً فکر میکنیم معنی کلمهها در فرهنگنامهها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین میگوید؛ معنا، جایی بیرون از کتابها در خودِ زندگی روزمره، جان میگیرد؛ وقتی که داریم کلمهها را به کار میبریم. طرزِ «کاربرد»ست که معنا را تعیین میکند و نه لغتنامه. اما چرا گاهی فکر کردن برایمان سخت میشود؟ 🔅این اتفاق معمولا وقتی میافتد که دایرهی کلمههایمان محدودست و زبانمان کلیشهای و تقلیدی. بنابراین نه میتوانیم دقیق فکر کنیم و نه میدانیم چطور باید با خودمان حرف بزنیم. البته مسئله فقط کمبود واژه و کلمه نیست، بلکه به چیزی عمیقتر برمیگردد؛ به چیزی که ویتگنشتاین اسماش را گذاشت: «شکلهایزندگی» 🔅نوعِ انسان، یک «شکلزندگیِ» بنیادین دارد که اگر نبود، زبان اصلاً شکل نمیگرفت؛ چیزهایی مثل نیاز به ارتباط، توان یادگیری زبان، ساختارهای ادراکی مثل درک شادی و غم، امکان زبان، و زیستن در بدن انسانی و غیره. این بستر مشترک، مثل خاکیست که زبان در آن میروید. همهی ما آدمها در این شکلِ زندگیِ یگانه و بنیادین مشترکایم. این بنیان مشترک، همان چیزی است که باعث میشود بتوانیم گفتوگو کنیم، که اگر نبود، هیچ تفاهمی بین فرهنگهای مختلف ممکن نبود. نه ترجمهای ممکن بود، نه تفهیمی، نه حتی سوءتفاهمی. همین شکل زندگی انسانی است که امکان تفکر و گفتگوی افلاطونی را فراهم میکند. 🔅اما این فقط نیمهی ماجراست. ویتگنشتاین از «شکلهای زندگی» حرف میزند: یعنی راههای مختلفی که انسانها بر اساس فرهنگ، اقتصاد، تاریخ یا سیاست و باور و غیره در جهان زندگی میکنند. مثلاً: شکل زندگی شهری مدرن، یا شکل زندگی روستایی سنتی، یا زندگی در پلتفرمها و شبکههای اجتماعی. هر شکل زندگی خاص، بازیهای زبانی مخصوص خودش را دارد؛ یعنی نه فقط واژهها، بلکه شیوهی گفتن، سکوتکردن، فکر کردن، خندیدن، تصمیم گرفتن و رفتار کردنِ مخصوص خودش را. یک شکل زندگی خاص زمینهایست که فرهنگ، امکان فکر کردن، معنا ساختن و روایت کردنِ و ... ما را تعیین میکند. ما فقط در جهانِ یک شکل زندگیِ خاص و با زبان خاص، میتوانیم قصهی خودمان را بگوییم یا نمیتوانیم. 🔅شکل زندگی "فرم" است و در بستر آن، فرهنگها، سبکهای زیست، نظامهای ارزشی و میدانهای زبانی گوناگون شکل میگیرند. مثلاً: در شکل زندگی دینی سنتی، زبان آکنده از تسلیم و تکرار است. در شکل زندگی پلتفرمی، زبان به ابزاری برای نمایش، بازنمایی و خودبرندسازی تبدیل شده است. هر کدام از این شکلهای زندگی، بازی زبانی خاصی دارند؛ قواعد بازی، دلالتهای واژگانی، و امکانهای معنایی در آنها تفاوت میکند. به همین دلیل، چیزی بهسادگی جملهی «نمیدونم چرا اینطوریام» در یک شکل زندگی میتواند آغاز یک روایت باشد، و در دیگری نشانهی ضعف یا گناه. 🔅مثلاً در شکل زندگی اداری اگر کارمندی بگوید: «احساس میکنم این روش انسانی نیست»، ممکن است خارج از چارچوب زبانی آن فضا تلقی شود؛ چون در آن بازی، زبان برای توجیه و تسلیم به قواعد رسمی طراحی شده، نه برای بیان احساسی. یا در شکل زندگی نظامی، گفتنِ «میترسم» معنایی متفاوت دارد نسبت به همان جمله در یک گروهدرمانی روانکاوانه. در اولی ضعف تلقی میشود و در دومی، آغاز فرآیند خودشناسی است! 🔅حتی بازی زبانیِ «دوستت دارم» در یک شکل زندگی عاشقانه، با همان جمله در فضای پلتفرمزدهی اینستاگرامی تفاوت دارد: در اولی، ممکن است برآمده از تجربه زیسته باشد، در دومی شاید فقط نمایشی برای دیده شدن باشد. در هرحال درون این شکلهای زندگی خاص است که گفت وگو و تفکر تسهیل یا مختل میشود. به عبارت دیگر، همه انسانها قابلیت آن دیالوگ خاموش درونی را به خاطر اشتراک در شکل زندگی بنیادین دارند اما شکلهای زندگی خاصی که در آن قرار دارند، ممکن است این قابلیت را شکوفا یا سرکوب کنند. مثلا نظامهای آموزشی متمرکز که سبک یادگیری یکسان را تحمیل میکنند باعث مرگ خلاقیت میشوند. از این رو باید گفت که، واژههای ما زندهاند و در کالبدِ «بازیهای زبانی» رشد میکنند، پیر میشوند، میمیرند و در شکلی متحول، متولد میشوند. بازیهایی که ریشه در «شکلهای زندگی» ما دارند. دایرهی لغات ما، تنوع کاربرد آنها، و حتی خلاقیت یا تقلید در زبانورزیمان، بازتابی است از نحوهی زیستنِ ما درون شکل زندگی خاصمان. 🔅میان «شکل زندگی خاص» ما و «امکان روایت» رابطهای اساسی هست. از این منظر، «شکلهای زندگی» امکانهای رواییاند. آنچه ما دربارهی خود میفهمیم، به قصههایی وابسته است که در دسترسمان قرار دارد. شکل زندگی خاص ماست که تعیین میکند: · به چه چیزی میتوانیم فکر کنیم، · با خود چگونه حرف بزنیم، · و حتی به چه داستانی دربارهی «خودمان» باور داریم! @simiagari 🔸🔸🔸🔸0,87%
- 1 авг. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨گریزی به روزمرهگی_۲ #روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب بعضی از ساعتهای روز، وسط کار بیقرارم. از پشت میز بلند میشوم. دور کتابخانه میچرخم. بیآن که دنبال کتاب خاصی باشم یا دنبال خواندن. بیشتر شبیه قدمزدن توی حافظهای چوبیام است و تماشای کتابهایی که شبیه آدمهایی شدهاند که دیگر نیستند. گربهها دور و برم میپلکند. حالا یکیشان خودش را کش میدهد پشت کتابها را وارسی کند و دیگری روی طاقچه و از لای پرده، نیمنگاهش به گربهای لنگانست توی جادهی سلامتی پشت بلوک. هر دو بیاعتنا به وزنِ هوا، سکون تعلیق، و چسبندگی گرمای لزج و آلوده. تهرانِ تابستانزده و بیمار، پشت پنجره دراز کشیده. کارهای زیادی توی لیست روزانهام ردیف نشستهاند و گاهی سرک میکشند سمتام. برمیگردم پشت میز زهرِ بیقراری را با چرخیدن بین فایلها بگیرم. چشمام میافتد به کتاب «روزها در راه» شاهرخ مِسکوب که همیشه بیرون از پوشههای عنواندار توی بخش منابع نگه میدارم چون نمیدانم جایش کجاست. توی هیچ دستهبندیای نمیگنجد؛ نه خاطرهنویسی صرف است، نه تفسیر تاریخی، نه شرح احوال شخصی و نه سیاسی. نویسندهایست که زیسته و روایت کرده. تجربهی عمیقاش، سفری اصیلست در تاریخ معاصر ایران. با زبان حافظ میاندیشد، با حافظهی تاریخی نفس میکشد. آنچه «روزها در راه» را به فلسفهورزی در لایههای پیچیدهی تاریخمان بدل میکند عمق درک مِسکوب از چرخهی تکرارست؛ دور باطلِ آزمودهها و شکستها که در آن، تاریخ ما بارها از اول شروع میشود. مسکوب از تکرار تبعید مینویسد، از تکرار جنبشها و انقلابها، از بازتولید امیدهای سادهانگارانه و فروپاشیهای بعدی. همه را با با زبانی آرام و غنی، ثبت میکند که نشان بدهد تاریخ ما، نه پیشرویست، نه ایستایی. نوعی تکرار و چرخشست درون خود. او تاریخ را نه از منظر روایتهای رسمی، از چشم نویسندهای که تجربهای اصیل را زیسته، روایت میکند. از میانبودگی و ایستان در لبهها میگوید؛ از جایی که نه فرانسوی شده، نه دیگر تماماً ایرانی مانده. نوعی تعلیق که من هم آن را میشناسم، حتی همین حالا درون خانه و اطراف کتابخانهام با همان حس پرتابشدگی به بیزمینی و بیتاریخیست که بیقرارم. مِسکوب با ظرافت نشان میدهد که تکرار، فقط بازگشت وقایع نیست. شیوهی نهادینهی مواجههی ما با شکست، با قدرت و با امید است. ما در زبان، در حافظه، در ادبیات، در روایتهایمان، خود را بازتولید میکنیم؛ و همین است که چرخه را بسته نگه میدارد. او با نگاهی بیهیاهو اما عمیق، این چرخه را واکاوی میکند. بازتولید یک ساختار در حاکمیت را میبیند و شورشها علیه گذشته را بدون توان تفسیر آن. عبور از یک نظم، بدون توان تصور نظمی دیگر. «روزها در راه» در سالهای پایانی دههی پنجاه تا حدود دو دهه بعد نوشته شده در ثبتِ تجربهی تبعید، غربت، انقلاب و زمانهای که نه گذشتهاش معنا دارد، نه آیندهاش تصویر روشن. و باز دلیلی دیگر برای این که تاملات مسکوب را اندیشهورزی عمیق ببینیم این است که برخلاف بسیاری، زبان را به شعار یا به فراموشی نسپرده، او با زبان فارسی مثل خاک وطن برخورد میکند. خودش را در آن بازسازی میکند. هرجا زبان فارسی هست، او هست؛ حتی در متروهای پاریس، و پشت پنجرهای که در آن نور عبور نمیکند. او از جایگاه تردید مینویسد؛ و اینجاست که صدایش متفاوت میشود. او میداند باید ایستادن در ابهام را بلد باشد و از وسوسهی قطعیت فرار کند؛ همین فرارست که لحن او را خاص میکند. برای مسکوب تکرار، صرفاً بازگشت یک نظم نیست. شیوهی نهادینهی ما برای حذف گذشته و جا گذاشتن حافظه است. ما نه گذشته را درک میکنیم، نه از آن عبور میکنیم؛ فقط مدام آن را با زبانی دیگر بازآفرینی میکنیم. حالا بیقراریام را بهتر میفهمم. بعد از جنگ ۱۲ روزه، دوباره دارم تلاش میکنم از دل بحران راه عبور بسازم اما بعد از تکرارهای مکرر، حافظهی بدنم و روانم دارد آشکارا واکنش نشان میدهد. مگر غیر از این است که هر بار بعد از آنکه همهچیز را در میدان کار و زندگی به نقطهای رساندهام که به کورسویی از رونق امیدوار بشوم، دوباره پروازها لغو شدهاند، ارز ناپایدار شده، یک خبر، یک بحران، یک حرکت غیرقابلپیشبینی همه چیز را سرجای قبل برگردانده؟ و من، هر بار ماندهام با پروژههایی که ناتمام مانده، با فایلهایی که نوشته بودم، جلساتی که برگزار کرده بودم، ایدههایی که پرورانده بودم و باز همه چیز برگشته به نقطهی صفر، نه برای اولین بار، نه برای دومین بار، بلکه برای ششمین، دهمین، شاید بیشتر. با این که بهتدریج بعضی رزروهای کمرنگ تورها برگشته و امید کمجانی برای سفر شکل گرفته و قصد دارم با تور کشمیر راهی شوم اما انگار ماجرای مکرر لغو پروازها، بحران سیاسی، آشوب ارزی دیگر توی حافظه من تثبیتشده، مزمن و درهمتنیده با نفسکشیدن روزمره.0,78%
- 1 авг. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨گریزی به روزمرهگی_۲ #روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب بعضی از ساعتهای روز، وسط کار بیقرارم. از پشت میز بلند میشوم. دور کتابخانه میچرخم. بیآن که دنبال کتاب خاصی باشم یا دنبال خواندن. بیشتر شبیه قدمزدن توی حافظهای چوبیام است و تماشای کتابهایی…0,77%
- 2 дек.🔸سیمیاگری🔸 ✨هوشمصنوعی و فلسفه در زندگی امروز #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی جمعبندی-۱ 🔅آیا هوش مصنوعی فقط یک ابزار تازه است، یا دارد بنیادهای فهم و زیستن ما را جابهجا میکند؟ و اگر این جابهجایی واقعاً در حال رخ دادن است، باید از آن بترسیم، یا آن را…0,76%
- 27 нояб.✍️در ماههای گذشته، آرامآرام جستارهای من درباره نسبت فلسفه و هوش مصنوعی اینجا منتشر شد. یادداشتهایی که از دل مطالعهی منابع، تجربهی زیسته، و سیر پژوهشیام در این حوزه بیرون آمدهاند. بخشی از این مباحث را هفتهی پیش، به مناسبت «روز جهانی فلسفه»، در موسسه…0,72%
- 7 авг. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨ناتوانی در روایتِ خود! «الفِ» گریزان - شماره (۹) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅وقتی شکل زندگی ما طوری سازمان پیدا کرده که؛ نمیتوانیم تجربهی زیستهی خودمان را به زبان بیاوریم، «تفکر» نابود میشود. زبان، بدون روایت تجربهی اصیل، صرفاً بازتولیدِ…0,66%
- 25 июл. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 🌾مرز ناپیدای زبان و تجربه «الفِ» گریزان - شماره (۶) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅اگر به همان نقطهای برگردیم که راویِ داستان «الف» ایستاده؛ در مرز ناپیدای زبان و تجربه ایستادهایم، نقطهای که حضور جهان در «الف» از بازنمایی زبانی فراتر میرود.…0,66%
- 3 авг. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨ناتوانی در اندیشیدن! «الفِ» گریزان - شماره (۸) #جستارهای_فلسفه_و_هوش_مصنوعی 🔅ما معمولاً فکر میکنیم معنی کلمهها در فرهنگنامهها تعیین شده. ولی ویتگنشتاین میگوید؛ معنا، جایی بیرون از کتابها در خودِ زندگی روزمره، جان میگیرد؛ وقتی که داریم…0,60%
- 24 июл. 2025 г.🔸سیمیاگری🔸 ✨گریزی به روزمرهگی_۱ این روزها دورکارم و گوشهای از خانه، شده دفتر کار. دیروز حوالی ساعت سه بعدازظهر، مشغول چککردن ایمیلها و فایلهای کاری بودم که برق رفت و یادم نبود قرارست برود. یکدفعه همه چیز بیصدا شد، پنکه نیمچرخی زد و ایستاد. لپتاپ…0,59%