tgindex
🤍ܝ‌❟ߊ‌‌ࡅ࡙ߺࡅߺ߳ࡉ‌ ܝּࡅ࣪ߺܥ‌‌ࡏަܨ🤍

🤍ܝ‌❟ߊ‌‌ࡅ࡙ߺࡅߺ߳ࡉ‌ ܝּࡅ࣪ߺܥ‌‌ࡏަܨ🤍

Статистика
@soltan_ghalbamперсидский

┄┄•●❅𝑊𝐸𝐿𝐶𝑂𝑀𝐸❅●•┄┄ "رومان های هراتی با نویسنده هراتی...♡ |••• 𝑆𝑇𝑂𝑅𝑌🥰 |•••𝑀𝑈𝑆𝐼𝐶🎧 |••• 𝑇𝐸𝑋𝑇🦋 |•••𝑃𝐻𝑂𝑇𝑂📸 |•••𝑃𝑅𝑂𝑂𝐹 🧸 |•••ROMAN.🥀 |••• 𝑉𝐼𝐷𝐸𝑂🍁 ┄┄•●❅❅●•┄┄ به رُخ زیباتر از حوری، به تن نازکتر از جانی ! 🫀🥹

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
581
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
390
−3 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
27
40 постов
Вовлечённость
6,9%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 581
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
5
1/48двое суток
5
1/72трое суток
6

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.1из SF_MATH_3

    امشب شب جمعه است درود بر حضرت محمد (ص) را فراموش نکنید 🗣️ 🍀إِنَّ  اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ال📜لَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ 🤍اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ🤍🫀🍀🤲

  • چ‍‌‌را وق‍‌‌ت‍‌‌ی ب‍‌اه‍‌‌ات‍‌‌ون م‍‌‌ث خ‍‌‌دت‍‌‌ون رف‍‌‌ت‍‌‌ا‍‌‌ر م‍‌‌ی‍‌‌ک‍‌‌ن‍‌‌ی‍‌‌م ن‍‌‍‌‌اراح‍‌‌ت م‍‌‌ی‍‌‌ش‍‌‌ی‍‌‌ن از خ‍‌‌ودت‍‌‌ون ب‍‌‌دتون م‍‌‌ی‍‌‌اد؟!😐😐

  • زندگی پس از زندگی؛ مردی که از مرز مرگ برگشت و معنای زندگی را فهمید سال‌ها بود که حمید از صبح تا شب برای ساختن زندگی می‌جنگید. همیشه عجله داشت؛ عجله برای پول بیشتر، خانه بهتر، آینده‌ای امن‌تر. آن‌قدر درگیر مشکلات دنیا شده بود که گاهی فراموش می‌کرد کسانی در خانه منتظر برگشتنش هستند. همسرش بارها به او می‌گفت: «حمید، بچه‌هایت بزرگ می‌شوند. یک روز می‌رسد که دیگر برایشان وقت نداری. فقط پول نیست که یک خانواده را خوشحال می‌کند.» اما حمید لبخند می‌زد و جواب می‌داد: «من همه این سختی‌ها را برای شما تحمل می‌کنم. وقتی وضعمان بهتر شد، آن وقت بیشتر کنار شما خواهم بود.» اما زندگی همیشه طبق برنامه‌های ما پیش نمی‌رود. یک شب در راه بازگشت به خانه، ناگهان حادثه‌ای رخ داد. همه چیز در چند ثانیه تغییر کرد. صدای مردم، نورهای اطراف و سپس سکوتی عمیق… وقتی چشم‌هایش را باز کرد، خودش را در جایی دید که برایش عجیب بود. نه درد داشت، نه ترس. احساس می‌کرد در آرامشی بی‌نظیر قرار گرفته است؛ آرامشی که در تمام سال‌های زندگی‌اش تجربه نکرده بود. او بعدها گفت: «احساس می‌کردم چیزی فراتر از این دنیا وجود دارد. انگار تمام نگرانی‌هایی که سال‌ها مرا خسته کرده بود، دیگر هیچ معنایی نداشت.» در آن لحظات، خاطرات زندگی‌اش یکی پس از دیگری از جلوی چشمانش عبور کردند. اما عجیب‌ترین بخش آن، لحظه‌هایی نبود که موفق شده بود، بلکه لحظه‌هایی بود که دل کسی را شکسته بود. دید که روزی پدر پیرش می‌خواست با او صحبت کند، اما او به خاطر کارش گفت: «الان وقت ندارم، بعداً صحبت می‌کنیم.» آن «بعداً» هرگز نرسید. دید کودکش با شوق نقاشی‌ای را به او نشان داده بود، اما او آن‌قدر خسته بود که فقط نگاهی کوتاه انداخت. دید همسرش روزهایی که غمگین بود، سکوت کرده بود تا او ناراحت نشود. در آن لحظه فهمید بزرگ‌ترین ثروت‌های زندگی، چیزهایی نبودند که برای به دست آوردنشان جنگیده بود؛ بلکه همان لحظه‌های ساده‌ای بودند که بدون توجه از کنارشان گذشته بود. او می‌گفت: «احساس کردم به من فهمانده شد که ارزش انسان به مقدار دارایی‌اش نیست؛ به مقدار عشقی است که در قلب دیگران گذاشته است.» بعد از مدتی، پزشکان توانستند او را به زندگی برگردانند. وقتی خانواده‌اش کنار تختش آمدند، اولین کاری که کرد گریه کردن بود. نه از درد، بلکه از شکرگزاری. دست همسرش را گرفت و گفت: «ببخش که سال‌ها فکر کردم زندگی یعنی رسیدن به فردا. امروز فهمیدم زندگی همین لحظه‌هایی بود که کنار تو بودم و ندیدم.» از آن روز، حمید همان آدم قبلی نبود. هنوز کار می‌کرد، هنوز مسئولیت داشت، اما دیگر اجازه نمی‌داد دنیا او را از انسان‌هایی که دوستشان دارد دور کند. هر صبح قبل از رفتن به کار، فرزندانش را در آغوش می‌گرفت. هر شب قبل از خواب، به همسرش می‌گفت: «خوشحالم که تو را دارم.» او فهمیده بود که شاید بزرگ‌ترین معجزه زندگی، زنده ماندن نیست؛ بلکه یاد گرفتن چگونه زندگی کردن قبل از رسیدن پایان است. بسیاری از کسانی که تجربه نزدیک به مرگ را روایت کرده‌اند، از احساس آرامش، دیدن نور، مرور زندگی و تغییر عمیق نگاهشان به دنیا سخن گفته‌اند. درباره علت این تجربه‌ها دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد؛ اما یک پیام در بسیاری از این روایت‌ها تکرار می‌شود: مهربانی را به فردا موکول نکنید؛ شاید فردا فرصتی برای گفتن یک «دوستت دارم» نباشد. اگر امروز آخرین روز زندگی‌تان بود، به چه کسی زنگ می‌زدید؟ چه حرفی را که سال‌ها در دل نگه داشته‌اید، بالاخره می‌گفتید؟ — رامین

  • تا آینه رفتم... نوزدهم اسد؛ سالگرد درگذشت هوشنگ ابتهاج (سایه) تولد: ۱۳۰۶ – وفات: ۱۴۰۱ سایه، شاعر تنهایی انسان، شاعری که درد بشر را در واژه‌ها جاری ساخت و بی‌پرده از رنج‌ها گفت. «برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست» — او ما را از خواب غفلت می‌لرزاند؛ می‌بیند که انسان‌ها به همنوع خود بی‌اعتنا شده‌اند، گویی همه در خوابی سنگین فرو رفته‌اند و کسی را به کسی کاری نیست. سایه باور داشت که آسایش در این دنیا افسانه‌ای بیش نیست؛ حتی اگر انسان برای یافتن آرامش از جایی به جای دیگر سفر کند، چیزی جز رنج سفر نصیبش نخواهد شد. «این قافله از قافله‌سالار خراب است» — او ریشه بسیاری از بدبختی‌ها را در حاکمان می‌دانست؛ آنان که دم از عدالت و حقوق بشر می‌زنند، اما سخن‌شان جز فریب نیست. «تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش» — سایه ما را به نگاه درون فرا می‌خواند، تا خودِ واقعی‌مان را در آینه بیابیم. «امروز که محتاج توام، جای تو خالی است» — پیامی که یادآور می‌شود باید به داد هم رسید، همان‌دم که نیاز هست، نه وقتی که دیگر فرصتی باقی نمانده. او ما را به رسیدگی به زنده‌ها دعوت می‌کند. «وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی» — زمان آن رسیده است که پرده‌ها را کنار زد و حقیقت‌های تلخ را با صدایی رسا فریاد زد، حتی در گوش خواب‌رفتگان. «تا در قفس بال و پر خویش اسیر است» — هشدار می‌دهد که تا زمانی که در اسارت قیدهای درونی هستیم، پرواز و امید را نخواهیم شناخت؛ باید زنجیرها را شکست و آزاد شد. راستی! بیا کمی بیشتر شعر بخوانیم؛ زندگی بدون شعر و رویا سخت می‌گذرد. |Nori|

  • یه مرحله‌م هست به اسم سِر شدگی یعنی نه ناراحت میشی، نه بحث می کنی، نه گله و شکایت می کنی، نه برات اهمیت داره دیگه، فقط انگار بدون سر‌وصدا یه گوشه‌ای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری…

  • *هر آنچه‌ که‌ انسان‌ در دنیا باشــوقِ‌ بیشتری‌ به‌ آن‌ چنگ‌ می‌زند و وابسته‌ میشود...از او گرفته‌ خواهد شد...!!!* *پس به فریب های دنیا دل مبند …!* `┄┅❥❥❥

  • � اگر می‌توانستی فقط یک سؤال از آینده‌ی خودت بپرسی، چه سؤالی می‌پرسیدی؟ چرا؟ ❤

  • و گفت : برای دنیا خوب که باشی الله خوبی هارا به شکل انسان های خوب به تو باز میگرداند .

  • امشب شب جمعه است درود بر حضرت محمد (ص) را فراموش نکنید 🗣️ 🍀إِنَّ  اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ال📜لَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ 🤍اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ🤍🫀🍀🤲

  • بریم برای دادن جواب شهریار😉

  • بریم برای دادن جواب شهریار😉

  • چه زیباست اگر بتوانیم با ادب، اختلاف نظر داشته باشیم، با تواضع عذر بخواهیم، در دلخوری‌ها گذشت کنیم، با مهربانی گلایه نماییم، با آرامش از هم جدا شویم و با محبت زندگی کنیم. زیرا اخلاق نیکو برای زیبا بودنِ انسان کافی است.

  • چند سخن بسیار آموزنده: 1. با زنبور بگردی کندوی عسل میبینی، و با مگس بگردی توالت. 2. هر کسی که بیشتر پیراهن پاره کرده همیشه با تجربه نیست بعضی ها بد سلیقه اند. 3. اگر در منطقه ممنوعه آب بازی کردی به غرق شدن نگو تقدیر. 4. اگر دست هایی که بهت نان میدن را گاز بگیری محکوم به بوسیدن پاهایی میشی که لگدت میزنن. 5. آغوش عنکبوت فقط برای تعمه هایش باز است. 6. هر وقت با حرف کسی نظرت نسبت به شخص دیگری تغییر کد، بدون از سن فقط عددش را داری. 7. سوزن خالی کاری ازش بر نمیاد اگه دوختنت بدون یک جایی بهشان نخ دادی. 8. قبل از اینکه سراغ فلسفه، تاریخ،هنر هر چیز دیگه یی بخواهی بری اول باید شکمت سیر باشه، شکم خالی دین،فضل،فلسفه، هنر  سرش نمیشه. 9. وجدانت را بفروشی دنیا رو میتانی بخری اما خودت دیگه یک رپه ارزش نداری. 10. پدر ها حرف های نامفهومی میزنن که بعدش روزگار اون ها را برامون توضیع میده.

  • واقعا این آهنگ مرتضی پاشایی دوست داروم که میگه دلخوری از باز خوری میفهمم ناراحتی غصه داری میفهمم دل واپس فردایی با من بودنی دلگیری از من اما درگیر منی داری دل میزنی دل میکنی تو کم کم من بهت حق میدم من حال تو میفهمم نبض احساس تو میکرمو حالت خوش نیست این دفعه نیت من خیره تو فانت خوش نیست دارم میبازمت ای داد بی داد

  • #قضاوت اشتباه مردی سگش را در خانه می گذارد تا از طفل شیر خوارش مواظبت کند و خودش برای شکار بیرون رفت و زمانی که برگشت، سگش را دید که در جلو خانه ایستاده و پارس میکند و پنجه هایش خون آلود است. مرد با تفنگش به سوی سگ شلیک کرد، او را کشت و با سرعت وارد خانه شد تا باقی مانده ی فرزندش را ببیند. زمانی که وارد شد دید که گرگی غرق در خون غلتیده و فرزندش بدون هیچ آسیبی سالم است. قبل از اینکه عکس العملی نشان دهید به حرف های طرف مقابل گوش كنيد، تا به دلیل قضاوت اشتباه تا آخر عمر رنج اشتباه جبران نشدنی را نکشیم

  • امام ابن القیم رحمه الله در کتاب الداء و الدواء #اسباب_استجابت_دعا را چنین ذکر می‌کند: - دعا در یکی از اوقات استجابت مانند #لحظات_آخر روز #جمعه - خشوع در قلب - اظهار #درماندگی در مقابل پروردگار - و فروتنی و #زاری و بندگی به درگاه الله سبحانه و تعالی - رو کردن به طرف #قبله با وضو و بلند کردن دستان به سوی الله تبارک و تعالی - شروع دعا با #حمد و #سپاس پروردگار - سپس  #صلوات فرستادن بر پیامبرﷺ - قبل از درخواستِ حاجت، #توبه و #استغفار به درگاه الله متعال - سپس با #تکرار زیاد درخواستش را از الله متعال مسألت نماید - دعا با #امید، #هراس و به همراه توسل به اسماء پاک الله متعال وصفات والایش و توسل به توحید الله متعال - دادن #صدقه برای #قبولی_دعا شب خوش

  • فرزاد و شکیلا؛ عشقی که ثروتش وفاداری بود باران آرام روی بام خانه‌های گِلی می‌بارید. فرزاد کنار پنجره اتاق کوچکشان نشسته بود و به دفترچه حسابش نگاه می‌کرد. تمام دارایی‌اش چند اسکناس، یک موتور قدیمی و قلبی بود که تنها برای شکیلا می‌تپید. فرزاد از خانواده‌ای فقیر بود. پدرش سال‌ها کارگری کرده و حالا بیمار بود. خود فرزاد صبح‌ها در یک کارگاه نجاری کار می‌کرد و شب‌ها برای ادامه تحصیل درس می‌خواند. لباس‌هایش ساده بود، اما هیچ‌گاه دست نیاز به کسی دراز نکرده بود. در همان شهر، شکیلا زندگی می‌کرد؛ دختری باوقار، مهربان و کم‌توقع. او هیچ‌وقت به ماشین، خانه مجلل یا لباس‌های گران‌قیمت فکر نمی‌کرد. همیشه می‌گفت: «ثروت واقعی، آدمی است که در سختی‌ها کنارت بایستد.» اما خانواده شکیلا نظر دیگری داشتند. وقتی فهمیدند فرزاد خواستگار دخترشان است، مخالفت کردند. یکی گفت: «این پسر حتی خانه ندارد.» دیگری گفت: «چطور می‌خواهد زندگی دختر ما را بسازد؟» حتی بعضی از فامیل با تمسخر می‌گفتند: «عشق با جیب خالی دوام نمی‌آورد.» شکیلا سکوت می‌کرد، اما ایمانش به فرزاد هر روز بیشتر می‌شد. فرزاد تصمیم گرفت به جای بحث کردن، خودش را ثابت کند. او روزها بیشتر کار کرد. شب‌ها درس خواند. آخر هفته‌ها تعمیرات خانه‌های مردم را انجام می‌داد. گاهی از شدت خستگی روی همان نیمکت کارگاه خوابش می‌برد، اما هر بار که عکس شکیلا را می‌دید، دوباره جان می‌گرفت. دو سال گذشت. فرزاد توانست مغازه کوچک نجاری خودش را راه‌اندازی کند. درآمدش هنوز زیاد نبود، اما با زحمت و صداقت به دست آمده بود. یک روز دوباره برای خواستگاری رفت. پدر شکیلا این بار به جای پرسیدن درباره پول، از او پرسید: «اگر روزی ثروتمند نشوی، چه چیزی برای دخترم داری؟» فرزاد چند لحظه سکوت کرد و گفت: «قول نمی‌دهم همیشه پولدار باشم؛ اما قول می‌دهم هیچ روزی نگذارم دخترتان احساس تنهایی، بی‌احترامی یا بی‌ارزشی کند. شاید نتوانم قصر بسازم، اما خانه‌ای می‌سازم که در آن عشق، احترام و آرامش باشد.» سکوت تمام اتاق را فرا گرفت. پدر شکیلا برای اولین بار اشک را در چشمانش احساس کرد. چند روز بعد، بزرگ‌ترهای فامیل دوباره جمع شدند. همه انتظار مخالفت داشتند. اما پدر شکیلا برخاست و گفت: «من دامادی می‌خواهم که مرد باشد، نه فقط پولدار. ثروت ممکن است یک‌شبه از بین برود، اما شخصیت و شرافت از بین نمی‌رود. من رضایت خودم را اعلام می‌کنم.» شکیلا از پشت در صدای پدرش را شنید. اشک شوق روی گونه‌هایش جاری شد. مراسم عروسی‌شان بسیار ساده برگزار شد؛ نه تالار مجلل داشتند، نه تشریفات پرهزینه. اما لبخندهایشان از هر چراغی درخشان‌تر بود. سال‌ها گذشت. فرزاد با تلاش و صداقت، کارگاه کوچکش را به یکی از بهترین کارخانه‌های تولید مبلمان شهر تبدیل کرد. روزی همان کسانی که او را به خاطر فقرش تحقیر کرده بودند، برای تبریک موفقیتش آمدند. فرزاد فقط لبخند زد و گفت: «اگر شکیلا آن روزها به جای پول، دل مرا انتخاب نمی‌کرد، امروز هیچ‌کدام از این موفقیت‌ها وجود نداشت.» شکیلا دست او را گرفت و آرام گفت: «من هیچ‌وقت عاشق دارایی‌هایت نبودم؛ من عاشق مردی شدم که حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی، امیدش را نفروخت.» آن دو کنار هم به غروب آفتاب نگاه کردند. فرزاد لبخند زد و گفت: «بزرگ‌ترین سرمایه زندگی من نه این کارخانه است، نه این خانه... بزرگ‌ترین سرمایه‌ام تویی.» و شکیلا پاسخ داد: «و من هر روز خدا را شکر می‌کنم که ثروتمندترین مرد دنیا را انتخاب کردم؛ مردی که ثروتش، قلب پاکش بود.» می‌گویند عشق واقعی آن نیست که در روزهای آسایش کنار هم بمانی؛ عشق واقعی آن است که در روزهای سخت، دست هم را محکم‌تر بگیری.

  • روزی که زن دیگر گریه نکرد… همه همسایه‌ها صدای گریه‌های «الهام» را شنیده بودند. سال‌ها بود که هر شب، پشت دیوارهای آن خانه، صدای فریاد مردی بلند می‌شد و بعد، سکوتی سنگین همه‌جا را فرا می‌گرفت. الهام دیگر به گریه کردن عادت کرده بود. اشک‌هایش را طوری پاک می‌کرد که بچه‌ها نبینند. هر بار که شوهرش او را تحقیر می‌کرد، فقط یک جمله در دلش می‌گفت: «خدایا… خودت شاهد باش.» او هرگز از شوهرش لباس گران‌قیمت نخواست. طلا نخواست. خانه بزرگ نخواست. تنها آرزویش این بود که یک روز، وقتی همسرش وارد خانه می‌شود، با ترس از جا نپرد. اما آن روز هیچ‌وقت نرسید. سال‌ها گذشت… موهای سیاهش سفید شد. لبخندهایش کم‌رنگ شد. اما شوهرش هنوز خیال می‌کرد مرد بودن یعنی دستور دادن، فریاد زدن و شکستن غرور زنی که روزی با عشق، همسرش شده بود. یک شب، الهام به‌شدت بیمار شد. پزشک گفت باید چند روز در بیمارستان بماند. برای اولین بار، مرد مجبور شد خودش از بچه‌ها مراقبت کند، غذا بپزد، لباس بشوید و خانه را مرتب کند. چند روز بیشتر طول نکشید که فهمید زنی که همیشه او را «بی‌عرضه» صدا می‌زد، ستون اصلی خانه بوده است. وقتی برای ملاقات همسرش به بیمارستان رفت، الهام روی تخت دراز کشیده بود. رنگش پریده بود، اما آرامش عجیبی در چهره‌اش دیده می‌شد. مرد کنار تخت نشست و گفت: «وقتی نبودی، فهمیدم خانه بدون تو، فقط چند دیوار است.» الهام لبخند تلخی زد و پاسخ داد: «من سال‌ها منتظر شنیدن همین جمله بودم… اما نه وقتی که جانم به لب رسیده باشد.» چند روز بعد، الهام به خانه برگشت؛ اما دیگر آن زن سابق نبود. دیگر برای هر توهین اشک نمی‌ریخت. دیگر برای هر بی‌احترامی سکوت نمی‌کرد. او یاد گرفته بود که ارزش انسان را نباید به دست کسی سپرد که قدرش را نمی‌داند. رفتارش محترمانه بود، اما دیگر از روی ترس زندگی نمی‌کرد. این تغییر، بیش از هر فریادی، شوهرش را تکان داد. مرد تازه فهمید که خطرناک‌ترین لحظه، زمانی نیست که زن گریه می‌کند؛ بلکه وقتی است که دیگر گریه نمی‌کند. وقتی دلش از انتظار خالی می‌شود. وقتی امیدش به تغییر می‌میرد. وقتی حضورش فقط جسمی است و روحش سال‌هاست از آن خانه رفته است. اسلام، زندگی مشترک را بر پایه محبت، رحمت و احترام بنا کرده است؛ نه بر پایه ترس و تحقیر. پیامبر اکرم ﷺ فرمودند که بهترین مردم، کسانی هستند که برای خانواده خود بهترین باشند. مردی که در بیرون خوش‌اخلاق و در خانه خشن است، پیش از آنکه همسرش را فریب داده باشد، خودش را فریب داده است. اگر امروز همسرت کنارت نشسته، اگر هنوز با وجود همه سختی‌ها برای آرامش خانه تلاش می‌کند، قدرش را بدان. زیرا بعضی زن‌ها وقتی می‌شکنند، صدایی از شکستنشان شنیده نمی‌شود… اما وقتی از دلشان بروی، دیگر هیچ راهی برای بازگشت به آن جایگاه باقی نمی‌ماند. محبت را امروز هدیه بده؛ فردا شاید خیلی دیر باشد.

  • 🇪🇦گل اول رئال مادرید به فیورنتینا توسط اندریک دقیقه 12 (رئال مادرید 1 _ فیورنتینا 0) 👇👇👇 https://t.me/+VuP2ZWGzV5IzMzE8 ⚽️ Channel : 🆔 @futbull120

  • ما عوض نشدیم فقط زیادے دیدیم ، زیادے شنیدیم زیادے تحمل ڪردیم... تـا جـایی ڪہ حـتی اعتقادمون هم خـسـتـہ شـد و رفـت...