صور و سماع
Статистика♡•﷽•♡ گم شدن در گم شدن دین من است نیستی در هست آیین من است....
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 141
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🍃 ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است... #حافظ @soorosama
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی به هتک پرده صاحب دلان همیکوشی چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمر تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی غلام حلقه سیمین گوشوار توام که پادشاه غلامان حلقه در گوشی به کنج خلوت پاکان و پارسایان آی نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی به روزگار عزیزان که یاد میکنمت علی الدوام نه یادی پس از فراموشی چنان موافق طبع منی و در دل من نشستهای که گمان میبرم در آغوشی چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنند مرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی رقیب نامتناسب چه اهل صحبت توست که طبع او همه نیش و تو سر به سر نوشی به تربیت به چمن گفتم ای نسیم صبا بگوی تا ندهد گل به خار چاووشی تو سوز سینه مستان ندیدی ای هشیار چو آتشیت نباشد چگونه برجوشی تو را که دل نبود عاشقی چه دانی چیست تو را که سمع نباشد سماع ننیوشی وفای یار به دنیا و دین مده سعدی دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی #سعدی @soorosama
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟خط شبرنگ براتی است که راجع نشود سخن خوب محال است که شایع نشودنفس پاک براتی است که راجع نشود یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنندیک کف خاک درین میکده ضایع نشود لازم حسن فتاده است پریشان نظریحفظ پرتو نتوان کرد که ساطع نشود بوسه هرچند که در کیش محبت کفرستکیست لبهای ترا بیند و طامع نشود؟ این لب بوسه فریبی که ترا داده خداترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود می شناسد همه کس سوخته عشق تراداغ سودا نه چراغی است که لامع نشود حسن هرچند که در پرده در آغوش آیدادب عشق محال است که مانع نشود ورق حسن محال است نگردد صائبهیچ متبوع ندیدیم که تابع نشود #صائب__تبریزی @soorosama
دل چون توان بریدن ازو مشکل است این آهن که نیست جان من آخر دل است این من می شناسم این دل مجنون خویش را پندش دگر مگوی که بی حاصل است این جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست ای وای بر من و دل من ، قاتل است این منت چرا نهیم که بر خاک پای یار جانی نثار کردم و ناقابل است این اشک مرا بدید و بخندید مدعی عیبش مکن که از دل ما غافل است این پندم دهد که سایه درین غم صبور باش در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این #هوشنگ_ابتهاج. @soorosama
صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستم که ز دیدن تو بیهوش و ز گفتن تو مستم دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه تو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم دل تنگ خویشتن را به تو میدهم، نگارا بپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یارب چو تو ایستاده بودی، به چه روی مینشستم؟ به مؤذن محلت خبری فرست امشب که به مسجدم نخواند، چو ترا همی پرستم چه سلامها نبشتم بتو از نیازمندی! مگرت نمیرسانند چنانکه میفرستم؟ اگرت رمیده گفتم، نشدم خجل، که بودی و گرم ربوده گفتی، نشدی غلط که هستم به دو دیده خاک پای تو اگر کسی بروید به نیاز من نباشد، که برت چو خاک پستم تو به دیگران کنی میل، چو من چگونه باشی؟ که ز دیگران بدیدم دل خویش و در تو بستم دلم از شکست خویشت خبری چو داد، گفتی؟ دل اوحدی چه باشد؟ که هزار ازین شکستم #اوحدی @soorosama
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب و روز جگر خسته ز آزار توام گر چه از جور تو سیر آمدهام تا بزیم بکشم جور تو زیرا که گرفتار توام زان نکردی تو همی ساخت بر من که ترا آگهی نیست که من سوختهٔ زار توام گر چه آرایش خوبان جهانی به جمال به سر تو که من آرایش بازار توام نه عجب گر بکشم تلخی گفتار ترا زان که من شیفتهٔ خوبی دیدار توام دزد شبرو منم ای دلبر اندر غم تو چون سنایی ز پی وصل تو عیار توام گر چه عشاق دل آسودهٔ گفتار منند من همه ساله دل آزردهٔ گفتار توام #سنایی @soorosama
نگفت و گفت: چرا چشمهایت آن دو کبود بدل شدهست بدین برکههای خونآلود؟ درنگ کرد و نکرد آنچنان که چلچهای پری به آب زد و نانشسته، بال گشود نگاه کرد و نکرد آنچنان به گوشهی چشم که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود اگرچه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب تمام، بُهت و تحیًر، تمام، پرسش بود "در این دو سال چه زخمی زدی به خود؟"؛ پرسید گرفته پاسخ خود هم بدون گفت و شنود چه زخم؟ آه، چه زخمیست زخم خنجر خویش کُشنده زخمِ به تدریج، زخم بیبهبود #حسین_منزوى @soorosama
صور و سماع pinned an audio file
#حکایت "پادشاه و دروغ وزیر" کتاب: گلستان سعدی باب اول، در سیرت پادشاهان دکلمه: خسرو شکیبایی آهنگساز: کارن همایونفر @badba_dak
. محبتپیشهای از نقشِ بیدردی تبراکن همین داغ است اگر زیبنده باشد دلنشینی را #ابوالمعانی_بیدل @soorosama
ای غبار خاک پایت توتیای چشم من کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای راستی را روشن و خوبست رای چشم من مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور مردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من من ز چشم خود ملولم کاشکی برخاستی از درت گردی و بنشستی بجای چشم من هر کجا دردی است باشد در کمین جان ما هر کجا گردیست گردد در هوای چشم من تا خیالت آشنای مردم چشم من است هر شبی در موج خون است آشنای چشم من میزند چشمم رهی تر آنچنان کاندر عراق رودها بربستهاند از پردههای چشم من گر چه چشمم بسته است اما سر شکم میرود باز میگوید به مردم، ماجرای چشم من ای صبا گر خاک پای او به دست آید تو را ذرهای زان کوش، داری از برای چشم من چشم سلمان را منور کن به نور خون که هست روی تو، آیینه گیتی نمای چشم من #سلمان_ساوجی @soorosama
🍃#گنج_عشق🍃 هفت دریا قطره ای از بحر بی پایان ماست این چنین بحری ز ما می جو که این بحر آن ماست گنج او در کنج دل می جو که آنجا یافتیم جای گنج عشق او کنج دل ویران ماست دل به دلبر داده ایم و جان به جانان می دهیم گر قبول اوفتد شکرانه ها بر جان ماست ما درین دور قمر خوش مجلسی آراستیم جام می در دور و ما سرمست این دوران ماست جز خیال روی او نقشی نیاید در نظر هرچه ما دیدیم و می بینیم آن جانان ما است دل به دست زلف او دادیم و در پا می کشد ما پریشانیم از او ، او نیز سرگردان ماست #شاه_نعمت_الله @soorosama
🍃 هرشب به دوست داشتنت سجده میکنم این دین تازهایست که پیغمبرش تویی #فرامرزعربعامری @soorosama
خواب بر چشم و نفس بر دل محزون بار است از که دورم که به خود ساختنم دشوار است #بیدل_دهلوی @soorosama
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید جهانیان همه گر منعِ من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید طمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریم گنه ببخشد و بر عاشقان بِبَخشاید مقیمِ حلقهٔ ذکر است دل بدان امّید که حلقهای ز سرِ زلفِ یار بگشاید تو را که حُسنِ خداداده هست و حجلهٔ بخت چه حاجت است که مَشّاطِهات بیاراید چمن خوش است و هوا دلکَش است و مِی بیغَش کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمیباید جمیلهایست عروسِ جهان، ولی هُش دار که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمیآید به لابه گفتمش ای ماهرُخ چه باشد اگر به یک شِکَر ز تو دلخستهای بیاساید به خنده گفت که حافظ خدای را مَپسَند که بوسهٔ تو رخِ ماه را بیالاید @soorosama
🍃#قطره_ی_دل🍃 از درخت شاخه در آفاق ابر، برگ های ترد باران ریخته! بوی لطف بیشه زاران بهشت، با هوای صبحدم آمیخته! نرم و چابک، روح آب، می کند پرواز همراه نسیم. نغمه پردازان باران می زنند، گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم! سیم هر ساز از ثریا تا زمین. خیزد از هر پرده آوازی حزین. هر که با آواز این ساز آشنا، می کند در جویبار جان شنا! دلربای آب شاد و شرمناک عشق بازی می کند با جان خاک! خاکِ خشکِ تشنه دریا پرست زیر بازی های باران مستِ مست! این رَوَد از هوش و آن آید به هوش، شاخه دست افشان و ریشه باده نوش، می شکافد دانه، می بالد درخت، می درخشد غنچه همچون روی بخت! باغ ها سرشار از لبخندشان، دشت ها سرسبز از پیوندشان، چشمه و باغ و چمن فرزندشان! با تب تنهایی جانکاه خویش، زیر باران می سپارم راه خویش. شرمسار از مهربانی های او، می روم همراه باران کو به کو. چیست این باران که دلخواه من است؟ زیر چتر او روانم روشن است. چشم دل وا می کنم قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم: در فضا، همچو من در چاه تنهایی رها، می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا! در زمین همزبانانی ظریف و نازنین، می دهند از مهربانی جا به هم، تا بپیوندند چون دریا به هم! قطره ها چشم انتظاران هم اند، چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند. هر حبابی، دیده ای در جستجوست، چون رسد هر قطره گوید: ــ " دوست! دوست ..." می کنند از عشق هم قالب تهی ای خوشا با مهرورزان همرهی! با تب تنهایی جانکاه خویش، زیر باران می سپارم راه خویش. سیل غم در سینه غوغا می کند، قطرهء دل میل دریا می کند، قطرهء تنها کجا، دریا کجا، دور ماندم از رفیقان تا کجا! همدلی کو؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جا که خاطرخواه او! شاید از این تیرگی ها بگذریم. ره بسوی روشنایی ها بریم. می روم شاید کسی پیدا شود، بی تو کی این قطره ی دل , دریا شود؟ #فریدون_.مشیری @soorosama
#غزل_۳۴ رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست کَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست به لطفِ خال و خط از عارفان ربودی دل لطیفههای عَجَب زیرِ دام و دانهٔ توست دلت به وصلِ گل ای بلبلِ صبا خوش باد که در چمن همه گلبانگِ عاشقانهٔ توست عِلاجِ ضعفِ دلِ ما به لب حوالت کن که این مُفَرّح یاقوت در خزانهٔ توست به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتت ولی خلاصهٔ جان، خاکِ آستانهٔ توست من آن نیَم که دَهَم نقدِ دل به هر شوخی دَرِ خزانه، به مُهر تو و نشانهٔ توست تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ شیرین کار که توسَنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست چه جای من، که بِلَغزَد سپهرِ شعبدهباز از این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرَد که شعرِ حافظِ شیرین سخن ترانهٔ توست @soorosama
#غزل_۲۷۲ گفتی ببین آسمان را !غرق شهاب و شراره است انگار در جشن آتش ،شب، گلشنی از ستاره است گفتم که زیباست ! گفتی :زیباست ؟ پس عاشق من دل بستنت در ستاره، تنهاترین راه چاره است! گفتم که گفتم زیباست ، اما دل عشق بازم این سرسپرده با خورشید، بی اعتنا با ستاره است وقتی به خورشید بستم دل را که دیدم ، ستاره زیبا ولی پیش خورشید، بی رونق و بدقواره است گفتم که زین دم دلم را بستم به خورشید و دل گفت: هر کار خیر_آن هم این کار_ کی حاجت استخاره است آنجا که خورشیدروشن، افراشته بیرقش را دیگر در آن جا ،ستاره_ گیرم که زهره! چکاره است خورشید را با ستاره می سنجم در کلامم بی شک ستاره کنایه، خورشید استعاره است یک بار دیگرمن از تو، تکرار خواهم شد ای دوست وین شعر،خورشیدی من،آغازی از یک دوباره است #حسین__ منزوی @soorosama
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی کزین شب های ناباور منت آواز می دادم در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم الف سایه @soorosama
آن جفا دیده که بودیم همانیم هنوز..