سوتی لند😅😉
Статистикаبه سوتی خونه خوش اومدین خاطرات و سوتی های خنده دارت را برامون بفرس بخندیم 😁 @sooti_befresttt
- Последний пост
- 23 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 49
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«تا حالا شده فکر کنید یه نفر رو میشناسید و با کلی شور و حال بپرید بغلش؟ 🤩 من امروز این کار رو کردم! توی مترو دیدم یکی دقیقاً شبیه بهترین دوستم میشه... پریدم تو بغلش و داد زدم: "سلااااام کجایی تووو!" 🤣 طرف یه جوری نگام کرد که انگار از مریخ اومدم! بعدش فهمیدم اصلاً کیه و هیچ ربطی به من نداره! هر دو کلی خندیدیم ولی من از شدت خجالت سریع رفتم سمت درهای خروجی
سلام وقتی خیلی بچه بودم یکی به بابام گفت :« یه چند وقته نیسان وانت خریدم میرونمش» منِ خدا زده م با خودم میگفتم این دوتا ماشین رو چطور میرونه:)))) فکر میکردم یدونه پاشو رو گازِ نیسانِ میزاره و اون یکی شو روی گاز وانت و همزمان حرکتشون میده:))))
سلام وقتتون بخیر یادمه بچه که بودم، واسه اولین بار واژه ی زمین خواری رو شنیده بودم که مثلا میگفتن فلان شخص به جرم زمین خواری دستگیر شده... تصور من این بود که، فکر میکردم یه سری آدمای عجیب و غریب هستن که یه دندونای خیلی تیز دارن که قدرت جویدن و خوردن زمین رو دارن و حتی تو ذهنم تصور میکردم طرف در حال گاز زدن و خوردن زمین هستن😶🫣
توی حموم داشتم باصدای بلند میخوندم؛ عمر کمه صفا کن،گذشته رو رها کن یه دفعه فشار آب کم شد،گفتم الان من چیکار کنم. داداشم داد زد گفت؛ اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن😐😂
قدیما که مامانم و خواهراش بچه بودن، خیلی با هم دیگه دعوا میکردن، یه روز مادربزرگم سر نماز بوده که مامانم با یکی از خاله هام دعواشون میشه و مامانم خالم رو هل میده، خالمم محکم میخوره به در اتاق و مثل عنکبوت میچسبه به شیشه😂شیشه هم میشکنه و دست خالم بیخ تا بیخ زخم میشه... خلاصه خالم میزنه زیر گریه و خونه رو میزاره رو سرش، مادربزرگمم وسط قنوت برمیگرده به خالم میگه: به گور سیااااه و دوباره برمیگرده ادامه قنوتشو میخونه:)))) هنوز که هنوزه هروقت یادمون میاد تعریف میکنیم و کلی میخندیم😂😂😂
سلام وقت بخیر اقا هستم از تهران یک خاطره میگم که سوتی نیست ولی به لطف وی پی ان و به لطف فیلترینگ تبدیل شد به یکی از بدترین سوتی هام ما مهمون داشتم و خونمون شلوغ بود و منم چون بین مهمونا همسن من نبود و تنها بودم وی پی ان روشن و تو گوشی پلاس بودم و البته اینستا و تلگرام بودم بعد مامانم داشت چای میاورد که یکی از خانومای فامیل بلند شد و سینی رو از دست مامانم گرفت و شروع کرد چای تعارف کردن منم مثلا حواسم بود تو صفحه گوشیم چیز بدی نباشه که وقتی بهم برسه دیگه گوشی رو خاموش نکنم ایشون به من رسیدن همانا لیوان و برداشتن همان و وی پی ان لعنتی رفتن رو تبلیغ همان... صدا و تصویر شرم اور پخش شدن همان و دستپاچه شدن من همان و چای افتادن روم همان و از چند جهت سوختن همان و آبرو رفتن همان تبلیغش هم که کلا مثبت ۱۸ و... ( قطعا چون از وی پی ان استفاده میکنین شما هم این اتفاق واستون افتاده که یهو تبلیغ بیاد واستون) حالا منو میگی از یک طرف سوختم از یک طرف ضایع شدم و عرق از سر و روم داره میریزه و حالا دارم سعی میکنم این گند و جمع کنم تا شب صد بار بلند گفتم که این وی پی ان ها شورشو دراوردن با این تبلیغات مزخرف که ایشون متوجه بشه بخدا تبلیغ بود و فکرش نره که من فیلم پورن میدیدم خلاصه امیدوارم که فهمیده باشه وگرنه ذهنیتش الانم بهم منفی میمونه و فکر میکنه من دنبال فیلم پورن هستم ببخشید منم گوشیم استیکر داره ها لطفا سوتی میفرستین پر از استیکر نکن استیکر میفرستی یا سوتی😂😂
دوتا خاطره دارم مال ی روزه😁😁😄😄 من ی مانتو دیدم خوشم امد عصر با همسرم رفتیم که بگیریم از پشت ویترین نشونش دادم تازه اون دزد گیرا امده بود روی سینه مانتو وصل بود همسرم طفلک تاحالا از اون دزدگیرا ندیده بود گفت مانتو قشنگه ولی گل سینه ش خیلی درشته بهش نمیاد🧐🧐 بعداز کلی خنده بهش فهموندم که اون برمیدارن گفت بریم تو 😊😊 شیشه تمیز بود و علامت× نداشت با صورت رفت تو شیشه عینکش عین تو کارتونا کج 😱😱 رفتیم داخل من از خنده رو پام نمیتونستم وایستم بلند بلند میخندیم فروشنده و خانمش ب زور خودشونو نگه داشته بودن خانمه دیگه نتونست طاقت بیاره رفت تو اتاق پرو منم همینطور میخندیم ب آقاهه گفتم رفت بخنده که اونم زد زیر خنده شوهرم دیگه کلافه شد با چشم غره بهم گفت ساکت تازه ارام شدم امدیم بیایم بیرون چشمم خورد ب شیشه دیدم رد دماغ و پیشونی شوهرم رو شیشه مونده دوباره خنده😂😂😂
سلام دوستان،یه خاطره از شوهر جونم بگم😀از زبون خودش براتون میگم شب عروسی یکی از رفیقام بود که دقیقا تو تالار همه بزن وبرقص میکردن که داماد اومد منو صدا کرد بیا بریم سیگار بکشیم که رفتیم تو داخل ماشین من که وقتی سیگارش تموم شدطبق عادتی که من داشتم یه اسپره یا ادکلن توی داشتبرد میزاشتم،وقتی خواست پیاده بشه گفت یه اسپره بده بزنم تا بوی سیگارم بره منم گفتم اره توی داشتبرد دارم بزن.اونجایی که ما ماشینمونو پارک کرده بودیم خیلی تاریک بود منم حواسم جای دیگه ای بود که یکدفعه دیدم نفسم بالا نمیاد دارم خفه میشم🤮🤮 برگشتم داماد ببینم دیدم یه اسپره مشکی خالی کرده رو لباس سفید دامادیش🤣🤣🤣 وتموم صورتش چشمشم بسته بود ومیگفت چقدر بوی بدی میده نگو همون روز من اسپره رنگ مشکی گرفته بودم داخل داشتبرد.اونم دقیقا همونو برداشته بود خلاصه دلم براتون بگه که من از خنده میمردم🤣🤣 نمیتونستم بهش بگم نزن داری رنگ میزنی وقتی به خودش اومد که کت شلوار مشکی با پیرهن سفید با موهای تافت زده با صورت بابا فیروز😜😜 ،ارکست هم داد میزد پس داماد کجاست،خلاصه اون شبم گذشت دامادم عصبانی😪😪😪
شش سال پیش رفته بودیم مشهد هتل آپارتمان کوچیک بود ولی مستقیم دید داشتیم به حرم۰اونزمان برای اولین بار کلیدهای کارت الکترونیکی جایگزین کلید شده بود و ما هم نا آشنا 😐ولی از قیافه هامون معلوم نبود😶😶 مدیریت و کارکنان فکر میکردن خیلی باکلاسیم😆😆😂ما رفتیم سوییتمون 😶😐اون کارتو باید تو جایگاه مخصوصش میذاشتیم تا برق روشن بشه 😐کارت گذاشتیم رو میز بعده چندساعت خواستیم تلویزیونو روشن کنیم دیدیم برق نداریم 😶🥺🥺تکه کلامه مادرم و داداشم اینه ما شانس نداریم 😐بازم این جمله رو تکرار کردن داداشم رفت دره تک تک واحدها رو زد که ببینه اونا هم برق دارن یا نه😆اون هم ناشی تر ازما میگفتن نه ما داریم 😶😐داداشم رفت به مدیریت اعلام کنه اونم اومد جای کلید کارتو نشان داد و گفت باید اینجا باشه تا برق از کار نیفته 😐😐 و یک نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد۰ من از تو نگاهش به این نتیجه رسیدم😶 حیف که فکر میکردم با کلاسید😐😐خوب یکی نیست بگه آقای محترم 😐😐داداشم هتلدار بود پدرم هتلدار بود ما از ازل تا ابد با کلید ساده خودمون کار کردیم😑😑😑
سلام وقت همگی بخیر اقا هستم از تهران چیزی که میخوام بگم فقط یک سوتی خیلی کوچیک و قابل پخشه بقیه سوتیهام کلا ضایع است و همین یک دونه مودبانه بود من با اینکه مجردم و با یک خانم رابطه دوستانه و صمیمی دارم ولی کلا هیچ عکسی از ایشون و کلا هیچ عکس مورد داری تو گوشیم ذخیره نمیکنم اوایل اعتراضات و زمانی که نت ضعیف بود و کاملا قطع نبود رفتم خونه خواهرم که دو تا بچه کوچیک داره دخترش ۵ سالشه و پسرشم ۱۵ سالشه بعد پسر خواهرم نتش بالا نمیومد و با گوشی من رفت یک سایت فروش نمیدونم چی بود و دنبال چیزی بود و بعد گوشیمو داد و گفتم که از چیزی که میخواستم شات گرفتم بعد که مامانش که همون خواهر بنده بود اومد و خواهر زاده بهم گفت دایی گوشیتو بده اون عکس و نشون مامانم بدم منم گوشی و رو در اوردم و رمزشو زدم و رفتم تو گالری حالا همون لحظه هر دو تا خواهر زاده هام مثل جغد بالا سرم بودن و کله شون تو گوشی بود آقا چشمتون روز بد نبینه گالری رفتن همانا و عکس کمی بی حجاب عشقمم اون وسط نمایان شدن همان( اینم بگم که نیم ساعت قبلش این عکس و زده بودم دان بشه بخاطر ضعیف بودن نت دان نشده بود و نمیدونم لعنتی اون لحطه چرا نمایان شد) پسر خواهرم فهمید و خندید و سرشو چرخوند حالا دختر خواهرم که بچه ساله مگه ول میکنه همش میگه اون کی بود لباس نداره خلاصه هرکیو دید سریع گفت که تو گوشی دایی چی دیده یک ماه خونشون نرفتم تا یادش بره الانم وقتی میگه گوشیتو بده بازی کنم خواهرم میگه نه گوشی دایی خرابه نمیخواد خلاصه حیثیت نموند برام
عرضم به خدمتتون که چند روزی میشه که نمیدونم شماره ی من چرا دست یه آدم بیشعور افتاد😐 وقت و بی وقت زنگ میزد و هی میگفت بیا رلم شد بیا عشقم شو از این مزخرفات تحویلم میداد منم که اینقدر فحش میدادم و میزدمش لیست سیاه اما نمیدونم این چند تا شماره داره هر سری با یه شماره زنگ میزنه 😒🙄 خلاصه دیروز ساعت 6 از سر کار داشتم برمیگشتم (نمیدونم گفته بودم یا نه اما توی یه عکاسی کار میکنم) خلاصه داشتم برمیگشتم که باز این یارو زنگ زد قطعش کردم بلافاصله چند لحظه بعد دوباره گوشیم زنگ خورد گوشیم برداشتم گفتم چرا دست از سرم برنمیداری بی پدر و مادر نفهم😕😐 بعد که یهو حرف زد دیدم که صاحب کارمه😂😂😂😂 گفتش که از همون راهی که رفتی برو دیگه هم برنگرد اخراج شدی😂😭😭 هر چی هم بهش گفتم که بابا به پیر به پیغمبر یه مزاحم هی به من زنگ میزنه گوش نکرد😂😐 خلاصه که بخاطر این ادم بیشعور مزاحم من از کارم بیکار شدم 😂 امروزم شمارشو دادم به پلیس فتا ازش شکایت میکنم تا انتقام بیکار شدنمو از این بیشرف بگیرم 😭😭😂😂
یاد یه خاطره از دوران کارمندی خودم افتادم. وقتی که کارمند بودم یه همکاری داشتیم که خیلی معتقد و پایبند بود به احترام گذاشتن به مردم. حالا چه زنده و چه مرده 🤔🤔 خوب به زنده ها احترام بزاری خوبه اما دیگه مرده چرا. نمیدونم 😩🤭 یه بار اوایل کار که هنوز رفتارش رو نمیدونستم. دیدم چقدر صورتش پر مو شده و سبیل هاش هم رشد کرده بود و پوستش هم کمی سبزه بود. دیگه حسابی سیاه شده بود(این شکلی)🧔🏽♀️ . تازه متاهل هم بود. خلاصه ازش پرسیدم چرا ارایشگاه نمیری. گفت عمه زن داداشم فوت کرده و باید تا چهلم صبر کنم . زشت هست برم. باید احترام رو نگه دارم. تا اینکه چهلم شد و رفت مراسم چهلم این عمه خدابیامرز. فرداش آمد دیدم تمیز و سفید و گلی شده. گفتم بالاخره تمام شد. خندید😂😂😂 و گفت تنها کسی که احترام نگه داشته بود من بودم. همه خانم ها با موهای رنگ زده و صورت و ابرو تمیز آمده بودند به جز من و خواهرهایم. دیگه اون آخرین بارش شد که بخواد احترام مرده رو نگه داره. والا اون طرف که مرده و رفته شماها چرا خودتون رو به عذاب میندازید😂😅
گوشی قبلیم اسم مخاطبها رو کامل ذخیره نمیکرد ، منم اسم شوهرم حضرت عشق سیو کردم ، کسی نمیدونست که جریان چیه . یه روز خونه مادرشوهر همه جمع بودیم ، گوشیم زنگ خورد ، برادرشوهرم که نزدیک بود به گوشی نگاه کرد و گفت زن داداش حضرت علی داره زنگ میزنه😳 یا خدا حضرت علی کیه 😂 بعد براشون توضیح دادم که حضرت عشق رو ( حضرت ع) نشون میده کلی خندیدن، تا مدتی میگفتن بدو حضرت علیت اومد😄 ( یه روز خوب میاد👍)
سلام امروز اومدم از سوتی هام تو خواب بگم 😂 من خورشت قیمه خیلییی دوس دارم 😋🤤 بعد یشب از مامانم پرسیدم فردا ظهر ناهار چی درس میکنی ؟ گفت خورشت قیمه 😊 بعد یکم گذشت ساعت دوازده بود من رفتم خوابیدم فردا ظهر مامانم سر سفره گفت بخور اینقدر قیمه قیمه کردی 😐 با تعجب نگاش کردم گفتم من که چیزی نگفتم گف نصف شب بلند شدم برم اب بخورم دیدم تو خواب داری میگی اخجون قیمه قیمه اخجون قیمه قیمه 🥴😩 وای خیلی بد بود 😢 با اینکه که مامانم هفته ای یکبار خورشت قیمه درست میکنه بازم من خیلی دوس. دارم 😊 یکی دیگه هم بگم 😃 هفته قبل صبح از خواب بیدار شدم تا مامانم دیدم شروع کرد به خندیدن 😟 گفتم چی شده ؟ گفت نصف شب تو جات نشسته بودی بلند شدم گفتم چی میخوای ؟ گفتی هیچی خوابم میاد 😵 گفتم خب بخواب یکم مثل دیوونه ها نگام کردی بعد با خودت گفتی یه اب خنک خنک 😶😐 مامانم گفت فهمیدم اب میخوای 😂 مامانم بلند شده دو تا لیوان اب خنک خنک 🤪 برام اورده خوردم و بعدش خوابیدم 😁😅
سلام من زن دوم شدم خودم دلم نمیخواست ولی پدرم مجبورم کرد منو با گریه فرستادن خونه شوهر شوهرم اون روز از صبح بود توی مراسم ولی اخر شب که همه مهمونا رفتن و خونواده خودمم رفتن اونم گداشت رفت پیش زن اولش خانواده خودش اصلا خبر نداشتن که دوباره ازدواج کرده من اون شب تا صبح گریه کردم و به بخت خودم لعنت فرستادم فرداش تا عصر هم نیومد ولی بعدش اومد ازم کلی معدرت خواهی کرد و گفت که خانوادش خبر ندارن و زنش نمیدونه منم بهش گفتم من این زندگی رو نمیخوام منو برگردون خونه بابام گفت میدونم تورو به زور شوهر دادن ولی منم از روی هوا و هوس تو رو نگرفتم من یه زنی میخوام بهم ارامش بده توی زندگی خودم ارامش وجود نداره تو به من ارامش بده منم قول میدم تورو خوشبختت کنم من اون روز تصمیم گرفتم با این زندگی کنار بیام یعنی چاره ای دیگه نداشتم فقط سعی کردم مهربون باشم و خوب تا کنم مادر شوهرمم بعدا فهمید و اومد منو دید اولش ناراحت بود و تحویلم نمیگرفت ولی کم کم از من خوشش اومد چون من جز احترام چیزی نکردم بهش بعد از یه مدتی هم یه روز که من خونه مادر شوهرم بودم که زن اول شوهرم فهمیده بود و اومد اونجا قبلا عکسشو دیده بودم ولی خودش خیلی از عکسش خوشگلتر بود شوهرمم میگفت خوشگلیش برام عادی شده ولی اخلاق و رفتارش درست نیست بداخلاقه همش غر میزنه و .. خلاصه اومد کلی باهام دعوا کرد ولی جالب بود مادر شوهرم بهش گفت تقصیر خودته که این اتفاق افتاده این دختر اخلاق داره سیاست شوهر داری داره ولی تو بلد نبودی خلاصه که همش اعصاب خوردی بود ولی شوهرم طرف منو میگرفت و بهش میگفت کاش تو یکم اخلاق اینو داشتی من نمیرفتم زن بگیرم به شوهرم گفت اینو طلاق بده من همونی میشم که تو میخوای ولی شوهرم گفت اگر قرار باشه کسی رو طلاق بدم تو رو طلاق میدم ولی اینو طلاق نمیدم الان من ۱۰ ساله زن دوم هستم زن اول شوهرمم هم به هر دری زده که زندگیشو درست کنه ولی شوهرم دیگه باورش نمیکنه میگه داره فیلم بازی میکنه خانم ها من بلد نیستم نصیحت کنم ولی اگر زن اول بودم هیچ وقت نمیزاشتم شوهرم برای ارامشش دنبال یه گوش و یک نفر دیگه باشه که توی تلگرامو و محل کار و ... دنبالش بگرده
خانوم همسایه مون یکم خسیس بودن😁 یعنی یه غذا میخواست درس کنه یه کاسه دست میگرفت میبرد دم در همسایه ها ک یه ذره لپه بده نداریم توخونه ناهار درس کنم.. یا یدونه پیاز بده.. دوتا سیب زمینی بده و.......تا اینکه خبردارمیشه شوهرش سرش هوو اورده... بقیه از زبان خودش میگم.. وقتی شنیدم شوهرم زن گرفته دنیا رو سرم اوارشد. من ک انقد قناعت کرده بودم زندگیمو جلو ببرم این شد عاقبتم. تا اینکه یه تصمیم گرفتم... چهارنفربودیم توخونه من و شوهر رو دوتا بچه هام. ولی وقتی غذا درس میکردم برا هشت نفر درس میکردم میخوردیم بقیه شو میریختم سطل اشغال. دوباره برا شام 8 لیوان برنج و خورشت اضافه و کلی مخلفات ک بقیه شو خالی میکردم سطل اشغال.و هی اذوقه تموم میشد و به شوهرم میگفتم بخر. یه مدت گذشت شوهره دید نه واقعا نمیتونه از پس مخارج زندگی بربیاد زن دومی رو ول کرد.و چسبید به خونه زندگیش... بله عزیزان.. زنی ک خرج داره ارج داره..
سلام.. این یه حرف اموزنده س که میخوام بگم.... خانواده شوهر من چندتا نازایی داشتن.مثلا خواهرشوهرم بعد ده سال باردار شد و پسر دایی شوهرم کلا بچه دار نشد... اوایل عروسیمون انقدر تو فکر بودم که نکنه منم بچه دار نشم... چندماه بعدش به شوهرم گفتم شماها نازایی دارین ما تو خانوادمون نداریم ..حتی به مادرشوهرمم گفتم که قرار شد شوهرم ازمایش بده..داد و گفتن خوبه خداروشکر..من از ده سالگی که پریود میشدم دردهای شدید داشتم..این دردها تا بعد ازدواج هم همراهم بود. وقتی اقدام کردم واسه بچه دارشدن بعد یکسال فهمیدم من مشکل دارم.لوله هام چسبندگی داشت و اون دردهایی که از بچگی داشتم بخاطر مشکل مادرزادی بود😔😔 انقدررر تو سر شوهرم کوبیدم که نازایی دارید خدا گذاشت تو دامن خودم😔😔 ولی خدایی از حق نگذریم شوهرم یکبارم به روم نیاورده.. جراحی کردم ..دوبار هم آی یو آی کردم بازم باردار نشدم😔😔 نمیدونم خدا تا کی میخواد تنبیهم کنه... توروخدا مواظب حرف زدن و دل آدما باشید...اگه ادمم دلش نگیره خدا قهرش میگیره😭
🖤 بهش گفت: از صدای بمب ترسناک ترهم هست؟ گفت آره؛ صدای گریه مادری که بچه از دست داده...🥀😢💔🖤 #ایران #چهلم #سوگ
حرف از آشپزی های خانم ها شد خوب چه اشکالی داره دخترها یا حتی پسرها هم در کنار درس آشپزی وخانه داری یاد بگیرن بخدا دختری که خانه داری بلد باشه کلفت نیست برای خودشه الان،مادر من ۹ تا بچه بزرگ کرده برادرام هم آشپزی حتی تا حدودی دوخت ودوز هم یاد داده (من یه بار مهمان خونه ی برادرم بودم زنداداشم چند تا از رو بالشی و تشک ولحاف شست هنوز ندوخته بود که داداشم از سر کار اومد گفت میرین شمال ببرمتون خانمش گفت این ها تازه خشک شدن ندوختم گفت کاریت نباشه شما رو ببرم خودم میخوام برگردم کار دارم خواهر من ومادر زنداداشم شمال زندگی میکنن حالا وقتی ما رو برگردوند زنداداشم دید داداشم همه رو تمیز بهتر از خودش دوخته😳😳😂😂) بلی من خودم از ۱۴ سالگی مادرم آشپزی رو گذاشت به عهده من الان من از بیرون هیچی آماده نمیگیرم از آشپزی گرفته تا شیرینی پزی وانواع رب وترشیجات همه رو خودم درست میکنم شوهرم و بچه هام لذت میبرن همیشه هم شوهرم میگه خیلی خوشحالم که خانم کدبانویی مثل تودارم درضمن کارهای خیاطی گلدوزی وبافتنی همه رو انجام میدم هم مقروم به صرفه هست هم غذا یا شیرینیجات سالمتروبهداشتی به هر حال زندگی مشترکه مرد از صبح تا شب بیرون از خونه کار میکنه وقتی میاد خونه به آرامش نیاز داره وقتی که من می بینم زمانی که شوهرم کار نداره وخسته نیست با جون و دل تو کار خونه به من کمک میکنه و پسرا رو هم تشویق به این کار میکنه ومیگه قدر مادرتون رو بدونین وکمکش کنید این خیلی برام ارزشمنده پس باید تو خونه همکاری باشه وکل خانواده هم برای آسایش هم دیگه باید تلاش کنند وانسان به نظر من هر چی یاد بگیره بهتره 💚💚 وحتی شوهرم هر چی تو خونه خراب بشه خودش تعمیر میکنه با اینکه شغلش یه چیز دیگس چون علاقه داشته یاد گرفته اونم بدون اینکه کلاس بره میگه از بچگی هر وسیله ای میدیدم باز میکردم ببینم چطوری درست،شده الان هم ازاسباب بازی گرفته تا لوازم برقی همه چی تعمیر میکنه کلا هم من هم شوهرم همه کارهای خونه رو خودمون انجام میدهیم بدون اینکه به کسی متکی باشیم😌😌🥰🥰
من پارسال آبان زایمان سزارین داشتم اولین زایمان بود و خب بلد نبودیم و اینکه بجای من همسرم ی خورده استرس داشت بعد ک رفتم بلوک زایمان ماما گفت تمام مدارک مثل سونو آزمایش هرچیییی تاالان داشتی بیار منم گفتم ب شوهرم ک ی نایلون سفید تو کمد هست مدارک توشه بیار نگو این بیچاره م ۶صبح بود نگا نکرده شاید چیز دیگه ای هم باشه بانایلون آورده داده دست ماما منم بستریم بعد ماما داد میزنه فلانییییی من عکس خونوادگی تورو میخوام چکار من فقط سونو هاتو میخواستم 😂😂😂😂😂😂فک کن چن تا عکس داغون ک از آلبوم قدیمی برداشته بودم توش بود ی سی دی اندی توش بود تخت بغلی میگه این باتوه؟من کلا محوشدم 🤣🤣🤣