اولکَهمیز سوزن
Статистикаکانال روستای سوزن ـــــــــــــــــــــــــــــــــ آیدی برای ارتباط با ادمین و ارسال عکس و ویدئو و مطالب مرتبط با روستا👇🏼 🆔 @hamishe_dar_hanoozha آیدی برای ارسال تبلیغات و آگهیهای خرید و فروش 👇🏼 🆔 @DK_Olkamiz_Ads
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 60
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 758
- 1/48двое суток
- 868
- 1/72трое суток
- 936
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🏴 بازگشت همه بهسوی اوست 🏴 با اندوه فراوان درگذشت زندهیاد حاجیه خانم محترم فرجلو، همسر گرامی مرحوم حاج احمد حسنی راد را به آگاهی همروستاییان گرامی میرسانیم. از خداوند برای ایشان آمرزش و آرامش ابدی و برای همهٔ بستگان و بازماندگان بردباری و شکیبایی خواستاریم. خاک بر او خوش باد. 🌹 🕯 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
💥 #صدای_مردم 💥 سلام و وقت بخیر خدمت همهٔ همراهان عزیز «اولکهمیز سوزن». پیشنهاد و ایدهای داشتم: اگر امکانش باشد، روزی از روزهای هفته در روستا به برپایی بازار روز اختصاص داده شود؛ چیزی شبیه شنبهبازار و بازارهای هفتگی، تا مردم بتوانند محصولات و تولیدات خود را مستقیماً به مسافران و خریداران عرضه کنند. بهخصوص محصولات خانگی مانند شیره، آبغوره، آلو، رشته و بسیاری محصولات دیگر که بانوان زحمتکش سوزن با دقت و کیفیت تهیه میکنند. برپایی چنین بازاری میتواند علاوه بر ایجاد فرصت برای عرضهٔ محصولات روستا، فرصت درآمدی خوبی برای بانوانی باشد که از طریق تهیهٔ محصولات خانگی، درآمدی هرچند اندک دارند. همچنین باعث میشود این محصولات و توانمندیهای اهالی سوزن بیشتر معرفی و شناخته شود. اگر چنین بازاری در سوزن راهاندازی شود، بهنظرم میتواند بهمرور مورد استقبال مردم شهرها و روستاهای اطراف و همچنین مسافران قرار بگیرد و رونق خوبی پیدا کند. من خودم ساکن روستا نیستم، اما دوست دارم روزی چنین بازاری در سوزن برپا شود؛ هم فال باشد و هم تماشا! شاید یک بازار کوچک، آغاز راهی برای معرفی توانمندیهای بزرگ سوزن باشد. 💬 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
🎂 تلگرام سیزدهساله شد! سیزده سال پیش، در چنین روزی، پیامرسانی پا به میدان گذاشت که خیلی زود شیوهٔ ارتباط و رسانهداری را برای میلیونها نفر تغییر داد؛ پیامرسانی که در ایران هم، پس از ورودش، چنان جای خود را باز کرد که بسیاری از رقبایش کمکم از یادها رفتند. امروز «اولکهمیز سوزن» هم خانهٔ مجازی خودش را در همین تلگرام دارد؛ جایی که سالهاست عکسها، خبرها، خاطرهها و حرفهای سوزنیها را کنار هم جمع کردهایم. و البته بد نیست یادمان باشد: برای ساختن یک پیامرسان، فقط اسم «داخلی» گذاشتن کافی نیست؛ اعتماد، امنیت، کیفیت و احترام به کاربر است که ماندگاری میآورد، وگرنه با دستور و تبلیغ میشود کاربر جذب کرد، اما نمیشود اعتماد ساخت! 😉 🎉 تولدت مبارک تلگرام؛ سیزدهسالگیات مبارک. 💙 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
به درخواست آقای رضا حیدرعلی شمارهٔ کارت ایشان جهت جمعآوری کمکهای مردمی برای انجام برخی از کارهای عمرانی مسجد حضرت ابوالفضل روستای سوزن در کانال به اشتراک گذاشته شد. 👇🏼 💳 5859831238873672 🔳 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
یک قاب از سیزدهبهدرِ ۱۳۸١ در داش بولاق جوانی، رفاقت و یک دنیا خاطره... از راست: علی جلیلی، هادی سرخوش، علی محبی، ابوالفضل صفری، محمد جلیلی، عبدالله حیدری، مهدی قاسمی، مهدی قربانی و ابوالفضل فتحی #روزی_روزگاری 📸 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
#روزی_روزگاری یک تکه از گذشتهٔ سوزن | سال ١٣۶٢ از راست: علی حیدری، داوود سلطانی، زندهیاد سلمان طاهری 📸 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
سه جفت چشمِ گرد، سه تا نگاهِ کنجکاو ظاهراً چیزی در سوزن از چشم این سه تا دور نمیمونه! 😄 #حیات_وحش 🌿 🦉 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
🕯 به مناسبت درگذشت زندهیاد ایرج خواجه امیری، آهنگ معروف و خاطرهانگیز "من یه پرندهم" با صدای ایشان 🖤 #دمی_با_موسیقی 🎤 @Suzan_Village
به اطلاع میرسانیم نانوایی آقای دهستانی، روز پنجشنبه، ٢٢ مرداد از طرف خانوادهٔ عزتیان برای یادبود بانو گلشاد خانی، همسر آقای اسکندر عزتیان نان صلواتی و رایگان برای اهالی محترم پخت میکند. روانش شاد. 🌹 ⚫️ @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
без подписи
без подписи
без подписи
دربارهٔ املای هلیم / حلیم منابع: 📔 لغتنامهٔ دهخدا 📗 مقالهٔ «دربارۀ واژۀ هلیم / حلیم» از فرهاد قربانزاده 📕 کتاب درسی فارسی ١ (دهم) 🥣 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
سلام و عرض ادب خدمت همروستاییان عزیز به اطلاع میرساند فردا ساعت ۶ صبح، هلیم نذری در منزل آقای اکبر غلامی توزیع خواهد شد. عزیزانی که مایل به دریافت هلیم هستند، میتوانند در زمان اعلامشده مراجعه فرمایند. 🌹 🥣 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
🎬 زال و سیمرغ 🗓 سال تولید: ١٣۵۶ 👤 کارگردان: علیاکبر صادقی 🎼 آهنگساز: مجید انتظامی 📔 بر اساس شاهنامهٔ فردوسی 📚 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
خاطرهای تلخ، اما پندآموز، از شادروان استاد محمدقاضی در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود، اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مأمور شدم در ناحیهٔ طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همهٔ دهات را ثبت نمایم... ما دو نفر، به همراه یک ژاندارم و یک بلدِ راه، سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تکتک روستاها آمار جمعآوری کردیم... در یک روستا، کدخدا طبق وظیفهاش ما را همراهی مینمود. به امامزادهای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبزرنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمهٔ باصفا، بهصورت دریاچهای به وسعت صد متر مربع، مقابل امامزاده به چشم میخورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه، ماهیهای درشت و سرحال شنا میکنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد میکردند... کدخدا، مرد پنجاهسالهٔ دانا و موقری بود، گفت: «آقای قاضی، این ماهیها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرئت صید آنان را ندارد. چند سال پیش، گربهای قصد شکار بچهماهیها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست، ببینید.» سنگی را در دامنهٔ کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. ولی کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تأیید این ماجرای شگفتانگیز گفتند... شب ناچار بودیم جایی اطراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانهاش رفتیم. سفرهٔ شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخشده هم گذاشتند! ضمن صرف غذا گفتم: «کدخدا، ماهی به این لذیذی را چطور تهیه میکنید؟ به شمال که دسترسی ندارید؟» بهسادگی گفت: «ماهیهای همان چشمهٔ امامزاده هستند!» لقمهٔ غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعهای آب، لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم... حال مرا که دید، قهقههای سر داد و مفصل خندید و گفت: «نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟! من از جوانی که مسئول ادارهٔ ده شدم، اگر چنین داستانی خلق نمیکردم، که تا به حال مردم ریشهٔ ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یکجوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.» در چهرهٔ کدخدا، روح همهٔ حاکمان مشرقزمین را در طول تاریخ میدیدم؛ مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه میگفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمیدانستند... برگرفته از: «خاطرات یک مترجم» 📩 آقای محمدی 📕 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
▪️ بازگشت همه بهسوی اوست ▪️ با نهایت تأسف و تأثر درگذشت زندهیاد بانو گلشاد خانی، همسر گرامی آقای اسکندر عزتیان را به آگاهی همروستاییان گرامی میرسانیم. به خانواده و بستگان ایشان تسلیت عرض میکنیم و از خداوند برایشان دلی آرام آرزو مینماییم. ▪️ مراسم…
#روزی_روزگاری | سال 1384 عکس یادگاری دانشآموزان پسر کلاس دوم راهنمایی روستای سوزن 👥 معلمان: سمت راست: آقای وثاقتی (مدیر) سمت چپ: آقای رفیعی ↖️ ردیف بالا از راست: فرشاد حسینی، حمید سهیلی، محمد محمدی پوزش، فرشاد جعفری، مجید هاشمی، حامد مصطفوی لایق، حسن تهیدست، نعمت عباسی ⬅️ ردیف وسط از راست: احمد شمسیپور، علی تقیان، فرهاد سرخوش، مهدی مصطفوی وحید، سعید محمدمهدی، اصغر سرخوش، حسین سرخوش ↙️ نشسته از راست: اصغر شیری، مهرداد حاجعلی، سعید سلطانی، حسین نادری(مسینک)، بهنام مصطفوی 📸 @Suzan_Village ¦ اولکهمیز سوزن
без подписи
без подписи