tgindex
آسمان‌‌بی‌رنگ

آسمان‌‌بی‌رنگ

Статистика
@swamawперсидский

زیاد یاوه می‌گویم، گره بزن زبانم را، زیاد از تو می‌نوشم، بگیر استکانم را. این پاسخ‌گو همیشه پاسخ‌گو نیست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5750826465

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 159
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
336
21 постов
Вовлечённость
29,0%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
117
1/48двое суток
134
1/72трое суток
144

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خیلی خوش‌رنگ و ستودنی می‌نویسید. خوب بلدید به نوشته‌ها عمق بدید و اونها رو در کنج دل‌ها جا کنید، ممکنه یک روز چمدانم رو از کلماتتون لبریز کنم و به کلبهٔ آسمانی‌تون پناه ببرم! ممنونم که دست به قلم می‌شید، قلمتون واقعاً "احساس" رو منتقل می‌کنه. 🩵

  • انتظـار من این بود که در این صحنه دسـت‌کم بازپرس ای‌چه چشم‌هایش را ببندد و تمام علاقه‌اش در پس سرش نیست و نابود شود. دریغا که دادستان برای ترک شدن زیاده از حد کشیده قد و خوش‌نگاه است.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 8 авг.439113

    سل‍ام. می‌خوام به حداکثر 50تا آدم‌ جالب ری‌اکت ستاره‌ی زرد بدم، این پست رو ارسال کنید چنلتون، از بین پست‌هاتون انتخاب می‌کنم و ستاره‌ می‌ذارم.⭐️ تمام، کسایی که فور زدن ستاره‌ای شدند.⭐️

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • حال‍ا ممکنه برای شما سوال باشه که این طعمه‌ی جدید کیه؟ باید بگم که این‌ انسان هم فقط توی یک سریال قوم لوطی حضور داره، هیچ‌کجای دیگه ثبت نشده. من اسمش رو نمی‌گم، هرکسی پنج‌سال دیگه صنعت فیلم‌سازی کره‌جنوبی رو به دست گرفت، اونه.

  • شوربختانه، من همیشه به بازیگرهایی علاقه‌مند می‌شم که توی اولـین سریالشون پیداشون می‌کنم و بعد از این‌که اون سریال تموم شد دیگه هیچ کجا نمی‌تونم پیداشون کنم. آب می‌شن می‌رن توی زمین، دود می‌شن می‌رن توی هوا، نه اسمی دارند، نه رسمی. دوتا ویدئوی قدیمی ازشون یافت…

  • شوربختانه، من همیشه به بازیگرهایی علاقه‌مند می‌شم که توی اولـین سریالشون پیداشون می‌کنم و بعد از این‌که اون سریال تموم شد دیگه هیچ کجا نمی‌تونم پیداشون کنم. آب می‌شن می‌رن توی زمین، دود می‌شن می‌رن توی هوا، نه اسمی دارند، نه رسمی. دوتا ویدئوی قدیمی ازشون یافت می‌شه که هنوز سبیل سبز دارند. ا‌ی به‌خشکی شانس.

  • مشکلات را تبدیل به یک کیک شکلاتی کنید.

  • آدمی‌‌زاد نمی‌داند چه‌طور حدت غمش را بیان کند. نمی‌گوید تا حیف نشود، مثالِ جوانی که پیر از زندان بیرون می‌آید. هدر نرود، مثالِ آبی که بالای سر فردی که جان خودش را گرفته باز مانده، تلف نشود مثالِ طفل‌حیوانی بی‌مادر که مادرش در راه سرگرمی گلوله‌ی تفنگ‌چی شده. کلمات، احساسات را بی‌ارزش و کوچک می‌کنند. آن‌قدر کوچک که آدم‌ها گمان می‌کنند غم کلمه‌‌ای‌ بوده که در یک کتاب به طور اتفاقی اختراع شده، نه احساسی در وجود انسانی.

  • این مسئله که گاهی آدم‌ها روی زمین می‌افتند ناراحتم می‌کند. دلم می‌خواهد آدم‌ها را همیشه ایستاده ببینم، بر روی هردو پای خود. برای من اگر مرده‌ها توانایی ایستادن داشتند، مرگ دیگر ناراحت کننده نبود. ویژگی را هم، از کودکی با خودم داشتم. من آن طفلی بودم که هرگز زمین خوردن کسی در زنگ تفریح مدرسه برایش شبیه به جوک نبود و قهقهه‌ی بقیه را با شگفتیِ دیدن بشقاب پرنده تماشا می‌کرد. آن روزی که مرد در برف زمین خورد و به نظر همه بامزه آمد، در نظرم تلخ آمد. آن روزی که در صف نانوایی بودم و پسربچه‌‌ای که سهم نان به دست داشت و پس از قدمی پایش پیچ خورد، پخش زمین شد و همه را به خنده انداخت، من خواستم نان‌های خودم را به او بدهم اما خجالت کشیدم. آن روزی که دختری در چاله افتاد و شلوارش به فاضلاب کشیده شد، ثانیه‌ای به همراه خندانش نگاه کردم و بعد دستمال کاغذی‌های چروک شده‌ای را از جیبم بیرون کشیدم، گویی که در آتش‌سوزی لیوان آبم را دوان‌دوان به سمت آتش ببرم. همه‌ی این‌ها هم از آن صبحِ روزی برفی شروع شد، روزی که کاردستی لامپ‌دارم را باید به مدرسه می‌بردم، اما آن‌قدر لوس و ناتوان بودم تا هیچ‌کس به فکرش نرسد تا من را تنها به مدرسه بفرستد. مادرم کوله‌ی صورتی رنگم که چرخ‌های چراغ‌دارش در آن برف فایده‌ای نداشتند را به کول انداخته بود و کار دستی‌ام را به دست داشت. من جلوتر راه می‌رفتم و مادرم پشت سرم بود. عصبانی بودم، نمی‌دانم از چه، آخر در کودکی هر روز صبح عصبانی بودم. داشتیم از آن کوچه‌ای که مارا به مدرسه می‌رساند رد می‌شدیم که صدای زمین خوردن مادرم برق از سرم پراند، چرخیدم. کار دستی‌ام طرفی پرت شده بود و مادر عزیزم خون از بینی‌اش جاری شده بود. کوچک بودم، نمی‌توانستم بلندش کنم. دستش را به ماشین برف گرفته‌‌ای گرفت و سرپا شد. بند کوله‌ام را از دستم رد کرد و به من اطمینان داد که خوب است و فقط باید برود خانه بینی‌اش را بشوید. کار دستی شکسته‌ام را هم برد. آن روز در مدرسه صورتم تیره بود و در پاسخ به سوالات کلاسی خانم معلم ساکت ماندم و شنیدم که توبیخ می‌شوم. همکلاسی‌ام مدام دلداری می‌داد و کودکانه می‌گفت او هم نگران مادرش است و اشکالی ندارد. مادرم زنگ دوم آمد، روی بینی‌اش یک چسب‌زخم داشت، چسبی دیگر هم روی کاردستی زده بود، هردو سالم بودند. خندید و کاردستی را به معلم داد، دستی برایم تکان داد و همان برای من کافی بود تا از میان روزنه‌‌ی در، که رو به بسته شدن بود، خودم را بیرون بیندازم و در آغوش مادرم فرود بیایم. انگشتم را به بینی او کشیدم، می‌خواستم بپرسم که خوب است؟ اصلا پرسیدم؟ امروز پاک شده است. دوباره خندید، مادرم خیلی زیبا بود. -نگران نباشی‌ها، مدیرتون، خانم حیدری پرسید دماغتو عمل کردی؟ گفتم نه، چه عملی توی این سن. حرفم را تصحیح می‌کنم! مادرم جوان و خیلی زیبا بود. راستی، تنها هم‌کلاسی من که اتفاق را می‌دانست، پس از چند روز برای همیشه از آن مدرسه رفت.

  • 🔴انفجار در بندرعباس

  • _می‌شود چه گفت دوست من؟ باید به شرایط عادت کرد، بسیاری از انسان‌های این‌جا همین مقدار راحتی شمارا ندارند، هیچ از وضعیت‌شان خبر دارید؟ _مرا ببخشید که خلاف نظر شمارا دارم، اما به گلوله‌‌ای سفت و سخت در گلویم نمی‌توانم عادت کنم، تا کی می‌شود با مسکن من را گول…

  • اینترنت می‌رود، آنتن می‌رود. برق می‌رود، آب می‌رود. دسترسی‌ به بانک از دست می‌رود. شادی می‌رود، امید می‌رود. آینده از دست می‌رود. پول هم که از اول میهمانی غایب بود. همه‌چیز در این بیت‌الاحزن اسنپ موتوری گرفته، در ترافیکِ رفتن‌ها ویراژ می‌دهد و می‌رود. مصیبت اما برخلاف جمع، لبخند ساده‌لوحی می‌زند. با دیدن من که در پایان مسیر به انتظارش ایستاده‌ام، چنان که دوستی قدیمی را بیند، دستی تکان می‌دهد و می‌تازد به زندگی‌ام. نیا، ما خیش نیستیم مصیبت.

  • видео или голосовое, без подписи

  • گلویم را می‌گیرم و محکم فشار می‌دهم تا آنچه گیر کرده یا پایین برود یا از دهانم بیرون افتد. فشار می‌دهم، نفسم تنگ‌تر می‌شود، فشار می‌دهم، سردرد همچو کفتارِ در کمینِ لاشه به سرم حمله می‌کند و دندان در پیشانی‌ام فرو می‌برد. فشار می‌دهم، زانویم تاب نمی‌آورد و با صدای برخورد استخوانم به زمین چندشم می‌شود و بر خود می‌لرزم. فشار می‌دهم، پس چرا این وامانده در گلویم سر نمی‌خورد! فشار می‌دهم و قلبم خمیازه می‌کشد و آرام می‌گیرد. فشار می‌دهم و مغزم نعره سر می‌دهد بلکم چشم‌هایم فرمان ببرند و این‌طور مژه‌ بر هم نزنند، می‌شنوم که خودش را به کاسه‌ی سرم می‌کوبد. دست‌هایم از کار می‌افتند و کمی به پهلو خم می‌شوم. چشم‌هایم هنوز نگاه می‌کنند، نگاه می‌کنند و آدم‌ها که از کنارم می‌گذرند را می‌بینند، این‌ها که دیگر نخواهند فهمید من در کدام دنیا زندگی می‌کنم. آدمی مبهم، در گوشه‌ای از جهان. انگار که در هنگام مرگ هم این خصلت رهایش نکرده.

  • تو او را دوست داشتی و اگر تنها می‌ماندی، من را هم.