tgindex
غزل معاصر تاجیکستان

غزل معاصر تاجیکستان

Статистика
@tajghazalперсидский

ارتباط با ادمین @firdavsazam

Последний пост
9 мая
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
118
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
44
20 постов
Вовлечённость
37,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 мая40из tajikpoets

    هولوکاستِ دل دل، متروکه‌سرایی‌ست، که آنجا، خاطره‌ها پابرهنه و دست‌بُریده روی شیشه‌ریزه‌های زمان می‌رقصند! و گاه تِریزه‌ی عریانی‌ست، که راهگذران بهارش را در جیب می‌گذارند. شکستنش؟ نه! صدایی ندارد! فاجعه، در سکوتِ یک «خوبم» رخ می‌دهد؛ دروغی، که تیغ در مغز استخوان می‌چرخاند... گورستانِ عجیبی‌ست دل: مردگانِ بی‌کفنش شبانه برمی‌خیزند، با ما سر سفره خون می‌نوشند، اما باشکوه‌ترین جنونش این است: هر قدر زیر پاشنه‌ی تقدیر پخش شود، باز از لخته‌های تپنده‌اش، خدایانِ عشق می‌سازد. در مذهبش فراموشی کفر است؛ تنها آموخته است برای هیولای درد لالایی بخواند. اینجا، در کوچه‌باغ‌های نشیب و فرازش صدایت هنوز می‌تپد؛ چون چراغِ بی‌خواب خیابان، که خاموش شدن را فراموش کرده... حتی در حضور آفتاب! کی می‌داند؟ زیرِ هفت‌قَبَت پوست، چه کهکشان‌هایی روزانه فرو می‌پاشند؟ و ما با لبخندهای مومیایی‌شده، از کنار هم می‌گذریم؛ بی‌خبر از آن که، در این قفسِ گوشتی چه هولوکاستِ خاموشی اَلَنگه می‌زند!... #اعظم_خجسته @tajikpoets

  • 3 мая381из tajikpoets

    یک وقت‌ها چکامه‌ی باران بَزیب بود پهلوی تو به خلوت دالان، بَزیب بود. باران به روی و موی تو آهسته می‌خزید هر قطره‌ای چو دانه‌ی مرجان بزیب بود با ساز و صوت و نغمه باران و باد‌ها ارغُشت* برگ‌های درختان بزیب بود آن وقت‌ها بهار و خزان رنگ و بوی داشت حتی که روی سرد زمستان بزیب بود چند بیت از غزلِ یکوقتها #اعظم_خجسته https://t.me/tajikpoets

  • 3 мая311из firdavsiazam

    بُردند از حریمِ روان اختیار را، بستند بر گلوی تفکر مهار را! پوسید روح در قفسِ تنگِ تارها پوشاند پرده‌غم دلِ خورشیدوار را دزدیدند از سر ما تاج زندگی یعنی به هیچ داده‌ای این شاهکار را! زهر سکوت در رگ اندیشه‌ها دوید آتش بزَد جهالت تو سبزه‌زار را تنها و گوشه‌گیر و نگون‌بخت و منزوی آری خودت بساخته‌ای این —حصار را! این شیشه‌ها دروغ‌ترین عکس عالمند، سوزانده‌اند در نفست اعتبار را زندان انزواست همین خانه‌ی دروغ، دیو سراب برده امید — اقتدار را. کو آن طراوت، آن هیجان، آن شکوه، هان؟ کشتند در نگاه تو ذوق و خمار را! چشمت به شیشه دوخته، روحت فسرده است، چون داده‌ای به شب دل امیدوار را ها! اصل خویش را به هیولا فروختی، با دست خویش بافته‌ای بند دار را! اندوه‌ها سراب، تبسم؛ توهم است! حالا خودت بنوش همین زهر مار را ما برده‌های ظلمت، اسیران بی‌‌پناه گم کرده شاهراه غرور و وقار را روح درخت سبز تفکر فسرده‌ است، کشتیم در تبسم گل‌ها بهار را. مشت سکوت را به دهان خرد زدند، دزدیده‌اند تاج سر افتخار را. حالا به جای نور، خریدار سایه‌ای از یاد برده‌ای خود و پروردگار را! برخیز ای خلیل! تبر را به دست گیر درهم شکن توهم ظلمت‌تبار را! #فردوس_اعظم @firdavsiazam

  • 20 апр.361из firdavsiazam

    ای غزل! بشکاف فرقِ این شبِ دیجور را بشکن این بت‌های پوچ — آیینه‌ی مسحور را! ای چنارِ پیر! در رگ‌های خود آتش بریز چوبِ دارت می‌خورد آخر سر منصور را! اژدهای ظلم می‌بلعد شکوهِ شهر را ای تبر! گردن بزن این افعیِ منفور را ای غزل برخیز تا با مشت‌های اتحاد درهم افکن این حصارِ کهنه‌بیخِ زور را باد شو در سینه‌ی ایام اُمّیدی بکار گور کن اندوه را، تنها بیاور سور را! تندبادی شو، بپیچ اندر گلوگاهِ زمان تا بَراری از جگرها ناله‌ی شیپور را پتک شو! بر استخوانِ این سکوتِ کهنه کوب تا فرو ریزی حصارِ وحشتِ ناجور را باده شو در رگ، شرارِ عشق را جانی بپاش مست شو! از نعشِ تاکستان بمَک انگور را تیغِ خورشید از گلوی کوهِ بالا می‌رود می‌زند بر فرقِ شب—این سایه‌های کور را عشق، هم‌چون ریشه‌ای از سنگ، بیرون می‌زند تا به رقص آرد دوباره، پیکرِ رنجور را پیش‌بندِ کاوه کن این پاره‌های شعر را بر تهِ چاهی برافکن کینه‌ی مغرور را! #فردوس_اعظم @firdavsiazam

  • 15 апр.451из GhaZalkhanii

    💎 یکی خیره‌سر بر سریرِ دروغ که جانش ندارد نشان از فروغ به پندارِ باطل که با زور و شر بسوزد دل این «کهَن‌بوم و بَر» نفس‌های او بوی خاکستر است ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است! که این کینه‌توزِ غریب و دژم چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت چو بادی که نالید در کوه و دشت بله، آمدند از پیِ غارتش که ویران کنند آن همه شوکتش سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایه‌گاهِ بقاست! تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان چه دانی ز خشم— آهِ ایرانیان! تو از نرخ خون گویی و سود خویش من از ریشه می‌گویم از اصل و کیش! بترس از خروشِ دماوندِ پیر زِ خشمِ نهفته در این شرزه‌شیر! ستون‌های دیرینِ تختِ مهین گواهِ بقا باشد از سرزمین! بله مامِ ایران بماند چنان به امروزیان و به آینده‌گان! چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛ تمدن نه با جنگ و خشم و خری‌ست که در حکمت و دانش و داوری‌ست! چو فردوسی از واژه‌ها ساخت کاخ ستبر و بلند و شگرف و فراخ ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز که دارد جهان بر وجودش نیاز! چه گویم از آن پیر خلوت‌نشین که لرزد از او تختِ بیدادِ کین! و یا سعدی آن مردِ صاحب‌سخن که پندش بُوَد جانِ هر انجمن! جلال‌الدین آن شمسِ افلاکِ روح که کشتیِ جان را بشُد همچو نوح بگوید که عشق است قانونِ زیست بدونِ محبت، جهان زنده نیست! ز خیام و سینا و عطارها فروزان شده چشمِ کور شما! چنین است برهانِ پاینده‌گی به فرهنگ یابیم بس زنده‌گی! تمدن؟ شکوهِ زبانِ دری‌ست! درفشِ نیاکانِ نام‌آوری‌ست! تمدن؟ خرد در رگِ زندگی‌ست! شکوهِ رهایی و فرخندگی‌ست! تمدن نه با آتش و آهن است که پیوندِ اندیشه با میهن است! بله، این تمدّن نباشد چو گُل که پژمرده گردد به آهِ دهُل. درختی که ریشه دوانده به سنگ نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ! و کاجی که با روح و جان قد کشید زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید! که این مرز، پیوندِ جان و دل است طلسمِ ستم‌پیشه‌گان باطل است! چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت خرد را به جانِ زمانه نواخت! سپهرِ سخن، اخترش پارسی‌ست بقای خرد، جوهرش پارسی‌ست تو ای دیو کینه، شنو این سُخن که هرگز نخشکد درختِ کهن! و خورشیدِ ایران بتابد بلند نیفتد بر این مرز و بومی گزند! ندانی که ایران نه مرز و گل است که تاریخ، اندیشه، جان و دل است! بماند وطن در جهان جاودان به کوریِ چشمِ ستم‌پیشه‌گان فروپاشد آن قدرتِ «آهنین» بماند به جا نامِ ایران‌زمین! #فردوس_اعظم ( تولد: ۱۳۶۳ش، تاجیکستان، ولایت سُغد) #میهن #ایران ❄️ @GhaZalkhaniI 🌿 🔺

  • در خانه‌ای خاکسارانه که هنوز بوی مرکب و کاغذ و تاریخ در هوایش موج می‌زند، زمان ایستاده‌. روبه‌روی استاد صدرالدین عینی ایستاده‌ام؛ مردی که با قلم به جنگ تاریکی رفت. می‌گویند وقت همه زخم‌ها را می‌لیسَد و می‌بندد، اما نگاه غم‌انگیز استاد از پس چهارچوبه چیز دیگری می‌گوید. این طور نیست؟ در عمق این نگاهِ قاب‌گرفته‌اش، هنوز ردِ آن #هفتاد_و_پنج_ضربه_شلاق و رنجِ ملت پیداست. هر خش‌خش قلم او در این خانه‌ی خُرد شورشی بود خاموش علیه جهالت و کرختی. تاریخ نفس می‌کشد، آرام-آرام. سمرقند شهر شعر و سکوت، تاریخ و اندیشه، شهر دیدار با دیروز و خود... #خانه_موزه_صدرالدین_عینی #سمرقند #تاجیکستان ازبکستان یاد و نام استاد بزرگوار مانا!

  • 13 апр.24из firdavsiazam

    درفشِ نیاکانِ نام‌آوری‌ست! تمدن؟ خرد در رگِ زندگی‌ست! شکوهِ رهایی و فرخندگی‌ست! تمدن نه با آتش و آهن است، که پیوندِ اندیشه با میهن است! بله، این تمدّن نباشد چو گُل، که پژمرده گردد به آهِ دهُل. درختی که ریشه دوانده به سنگ، نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ! و کاجی که با روح و جان قد کشید، زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید! که این مرز، پیوندِ جان و دل است طلسمِ ستم‌پیشه‌گان باطل است! چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت، خرد را به جانِ زمانه نواخت! سپهرِ سخن، اخترش پارسی‌ست، بقای خرد، جوهرش پارسی‌ست. تو ای دیو کینه، شنو این سُخن: که هرگز نخشکد درختِ کهن! و خورشیدِ ایران بتابد بلند، نیفتد بر این مرز و بومی گزند! ندانی که ایران نه مرز و گِل است، که تاریخ، اندیشه، جان و دل است! بماند وطن در جهان جاودان، به کوریِ چشمِ ستم‌پیشه‌گان. فروپاشد آن قدرتِ «آهنین»، بماند به جا نامِ ایران‌زمین! **** «سرزمین پاک» ایران که آشیانه‌ی آتش‌پرنده‌است — یعنی بلندبال‌ترین روحِ زنده است! او شیر پارسی‌ست، مبادا خطا کنی! نزدیکتر نیا! که چَنگش درنده است! هرگز چراغ معرفت اینجا نمُرده است، این سرزمینِ پاک خِرَدآورنده است! ای فتنه‌گر! که زاده‌ی تزویر و کینه‌ای پایانِ تو رسید؛ حقیقت‌ گَزنده است! دیدی چگونه کینه‌ی ظلمت بریده شد؟ دیدی چگونه بیخِ سپاه تو کَنده است! دیدی چگونه فرق سَرَت را شکافته‌ست، سیمرغ خشمِ ما که شهابِ جهنده است! طوفانِ موشک است که از خاک می‌پَرَد— چون اژدهای مست که آتش‌زَننده است! در جنگِ تیرگی و سپیدی، بدون شک، آینه‌دارِ نور همیشه بَرنده است! با آن‌همه جراحت و زخمِ هزار سال، او هم‌چنان امیدِ دلِ پُرتپنده است! خبرگزاری فارس در دوشنبه (با سپاس فراوان از استاد قاسم بیک محمد عزیز) @firdavsiazam

  • 13 апр.21из firdavsiazam

    ایران؛ سرزمین پایداری و خرد جاودان در سروده‌های تازه شاعر تاجیک دو سروده‌ی‌ تازه‌ شاعر نامور تاجیک با نام‌های «ایران» و «سرزمین پاک»، بازتابی پرشور از هویت تاریخی، فرهنگی و روح مقاوم یک تمدن کهن است که با زبانی حماسی و سرشار از ارجاعات ادبی، ایران را نه صرفاً جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی می‌کنند. به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در دوشنبه، «فردوس اعظم» شاعر نامور تاجیک در سروده‌های تازه خود با نام‌های «ایران» و «سرزمین پاک»، ایران را نه صرفاً یک جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی کرده و آن را شکست‌ناپذیر دانسته است. در سروده‌ی «ایران»، شاعر با الهام از سنت حماسی فردوسی، تصویری استوار و اسطوره‌ای از ایران ارائه می‌دهد؛ سرزمینی که در برابر هجوم «دیوهای کین» و قدرت‌های زودگذر، همچنان پابرجا مانده است. فردوس اعظم با بهره‌گیری از زبان فاخر و واژگان کهن، ایران را به «نبض جهان» و «جان و دل» تعبیر می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که هویت این سرزمین، ریشه در فرهنگی دارد که با جنگ و خشونت از میان نمی‌رود. در این شعر، ارجاع به چهره‌های برجسته‌ی فرهنگ و ادب فارسی چون حافظ، سعدی، مولانا، خیام و ابن سینا، نشان‌دهنده‌ی پیوند عمیق میان «تمدن» و «خرد» است. شاعر تمدن را نه در قدرت نظامی، بلکه در حکمت، دانش و زبان دری می‌بیند و از این رهگذر، نوعی بازتعریف هویت ایرانی ارائه می‌دهد که بر پایه‌ی اندیشه و فرهنگ استوار است. سروده‌ی «سرزمین پاک» نیز ادامه‌ی همین نگاه است، اما با زبانی فشرده‌تر و تصویری‌تر. در این شعر، ایران به‌ مثابه موجودی زنده و اسطوره‌ای تصویر می‌شود: «شیر پارسی» و «آشیانه‌ی آتش‌پرنده» که این استعاره‌ها، حس قدرت، شکوه و پویایی را القا می‌کنند. شاعر در اینجا تقابل نور و ظلمت را به‌عنوان محور اصلی مطرح کرده و پیروزی نهایی «نور» را امری قطعی می‌داند. یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی هر دو سروده، استفاده از عناصر اسطوره‌ای همچون سیمرغ و اژدهاست که ریشه در ادبیات کهن فارسی دارند. این عناصر، در کنار زبان حماسی، به اشعار بُعدی فرازمانی می‌بخشند و آن‌ها را به پلی میان گذشته و حال تبدیل می‌کنند. همچنین، تاکید بر «خرد» و «معرفت» به‌عنوان چراغی خاموش‌نشدنی، پیام اصلی شاعر را شکل می‌دهد: پایداری یک ملت در گرو فرهنگ و اندیشه‌ آن است. در مجموع، این دو سروده را می‌توان بیانیه‌ای ادبی در ستایش هویت فرهنگی و تاریخی ایران دانست؛ آثاری که با تکیه بر میراث ادبی و فلسفی، تصویری امیدبخش و مقاوم از آینده ترسیم می‌کنند و یادآور می‌شوند که سرزمین‌هایی با ریشه‌های عمیق فرهنگی، هرگز به آسانی از میان نمی‌روند. «ایران» (با اجازه از روح پرفتوح فردوسی کبیر) یکی خیره‌سر، بر سریرِ دروغ، که جانش ندارد نشان از فروغ. به پندارِ باطل که با زور و شر، بسوزد دل این «کهَن‌بوم و بَر». نفس‌های او بوی خاکستر است، ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است! که این کینه‌توزِ غریب و دُژَم، چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است، که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه، به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت، چو بادی که نالید در کوه و دشت. بله، آمدند از پیِ غارتش، که ویران کنند آن همه شوکتش. سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایه‌گاهِ بقاست! تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان، چه دانی ز خشم- آهِ ایرانیان! تو از نرخِ خون گویی و سود خویش، من از ریشه می‌گویم از اصل و کیش! بترس از خروشِ دماوندِ پیر، زِ خشمِ نهفته در این شَرزه‌شیر! ستون‌های دیرینِ تختِ مهین، گواهِ بقا باشد از سرزمین! بله مامِ ایران بماند چنان، به امروزیان و به آیندگان! چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛ تمدن نه با جنگ و خشم و خری‌ست، که در حکمت و دانش و داوری‌ست! چو فردوسی از واژه‌ها ساخت کاخ، ستبر و بلند و شگرف و فراخ. ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز، که دارد جهان بر وجودش نیاز! چه گویم از آن پیر خلوت‌نشین، که لرزد از او تختِ بیدادِ کین! و یا سعدی آن مردِ صاحب‌سخن، که پندش بُوَد جانِ هر انجمن! جلال‌الدین آن شمسِ افلاکِ روح، که کشتیِ جان را بِشُد همچو نوح. بگوید که عشق است قانونِ زیست، بدونِ محبت، جهان زنده نیست! ز خیام و سینا و عطارها، فروزان شده چشمِ کورِ شما! چنین است برهانِ پاینده‌گی، به فرهنگ یابیم بس زنده‌گی! تمدن؟ شکوهِ زبانِ دری‌ست!

  • 12 апр.21из thekhorasantimes

    فردوس اعظم: همه باد گشتند و ایران بجاست فردوس اعظم شاعر مشهور تاجیکستان در واکنش به تهدیدهای چند روز پیش ترامپ مبنی بر ویران کردن ایران و از بین بردن و حذف تمدن ایرانی، مثنوی‌ای سروده که در شبکه‌های اجتماعی مورد توجه قرار گرفته‌است. او به ترامپ می‌گوید که…

  • 12 апр.18из thekhorasantimes

    فردوس اعظم: همه باد گشتند و ایران بجاست فردوس اعظم شاعر مشهور تاجیکستان در واکنش به تهدیدهای چند روز پیش ترامپ مبنی بر ویران کردن ایران و از بین بردن و حذف تمدن ایرانی، مثنوی‌ای سروده که در شبکه‌های اجتماعی مورد توجه قرار گرفته‌است. او به ترامپ می‌گوید که امثال تو زیاد آمدند و رفتند، ولی ایران هنوز پابرجاست. یکی خیره‌سر، بر سریرِ دروغ، که جانش ندارد نشان از فروغ، به پندارِ باطل که با زور و شر، بسوزد دل این «کهَن‌بوم و بَر» نفس‌های او بوی خاکستر است، ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است.! که این کینه‌توزِ غریب و دژم چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است، که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت چو بادی که نالید در کوه و دشت بله، آمدند از پیِ غارتش که ویران کنند آن همه شوکتش سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایه‌گاهِ بقاست!

  • تکه‌ای از شعر بلند «سرطان» شعر/صدا: #فردوس_اعظم ویدیو: #سیدا (تصاویری از بدخشان افغانستان)

  • 12 апр.20из asheghanehaysheraz

    چراغِ دل نشدی، شورِ جانِ من نشدی طلوعِ روشنیِ کهکشانِ من نشدی هزار باغ غزل کاشتم به راهت، حیف! جوانه‌ای به دلِ پرخزان من نشدی چنان شرابِ کهن در پیاله‌ام... حتی سرابِ پوچِ دلِ تشنه‌جان من نشدی مگر درونِ دلت جا نبود بی‌انصاف؟ دریغ، همدل و هم‌آشیانِ من نشدی! غریب‌وار گذشتی و ناگهان رفتی دریغ از تو که همداستانِ من نشدی غمت تَنید چو تاری به جان مشتاقم ولی امیدِ دلِ خسته‌جانِ من نشدی! چگونه از تو بگویم؟ که هر چه می‌نگرم طلسمِ درد شدی، نه! از آنِ من نشدی! #فردوس_اعظم

  • 12 апр.20из REYHANE2o24

    . این سال، سال نه، که جهنم‌گذر گذشت! آتش گرفت و از جگرِ خشک و تر گذشت. تقویم نه، که جدولِ قتلِ مدام بود، هر ثانیه شبیهِ شبِ محتضر گذشت. ما را میانِ چرخه‌ی «هوش» آسیاب کرد، این دیوِ قرن بود که از خیر و شر گذشت. گفتیم: «صلح!»، منطقِ باروت خنده کرد! تیرِ جنون رها شد و از مغزِ سر گذشت. فریادِ حق به حنجره‌ها، بغضِ کهنه شد، تیغِ جفا ز گردنِ اهلِ نظر گذشت. یک قرن رنج بود که بر شانه‌ی زمین... یک قرنِ آزگار... که از بحر و بر گذشت... نفرین به سالِ فاجعه—آن سالِ بچه‌کُش، دندانِ تیغ از رگِ نازِ پسر گذشت... «مَسکَو» کفن بُرید به قدِِّ نهالِ ما، تیر از گلوی مادرِ بی‌بال‌ و پر گذشت! کودک به خون نشست و خدا ایستاده بود ک-از روی نعشِ عاطفه‌ها بی‌خبر گذشت. *** بنگر! سپیده رویِ شفق را سفید کرد، دورانِ حکمرانیِ شب، بی‌اثر گذشت. تابوت؟ نه! جنازه‌ی نحسِ گذشته است، فصلِ سیاه و یخ‌زده‌ی خیره‌سر گذشت. آغوش کن تولدِ صبحِ خجسته را، آن شب، که بود حامله‌ی صد شرر... گذشت! #فردوس_اعظم @REYHANE2o24 .

  • 12 апр.16из arrif96

    تارتَنَکِ جزیره‌ی هوس در پشتِ زرنقابِ فریبای این جهان، پنهان شده حقیقتِ چرکینِ ناکسان آن‌جا که پول به منبرِ قانون نشسته‌است، چوبِ حراج خورده شرف‌های «رایگان» بُت‌های زر گرفته خدا را به بَندگی قاضی‌ست کور و کر، وَ ترازوست ناتوان! دیدیم عقل سجده به پای جنون نمود مُرده‌ست عشق در دلِ تاریکِ خواجگان سر را به پیشِ سکه فرود آورد غرور، ایمان شکسته است در این عصرِ بی‌امان! در آن جزیره‌ی هوس — آن قَلعه‌ی فساد نوشیده‌اند اشک، نه، خونِ فرشتگان! آن باتلاقِ نفس — همان صیدگاهِ جان طعمه — حیاتِ تازه‌ی یک مشت نورَسان «ارباب»های پوچ در آن بزمِ سایه‌ها، مستانه رقص کرده در آغوشِ عفریتان! گل‌های ناشکفته‌ی باغِ امید را، چیدند بهرِ لذتِ کوتاهِ کرکسان آن قصر نیست، مقبره‌ی عصمتِ گُل است، پیرانِ پوچ‌مغز — بلای تنِ جوان! شهبال‌های رنگیِ پروانه‌های عشق کوتاه شد به قیچیِ این دیوسیرتان آن‌جا بهارِ عمر به تاراج می‌رود، در زیرِ پای شهوتِ پیرانِ حکمران دنیا شده‌است صحنه‌ی بزمِ درنده‌ها ما — بره‌های گم‌شده در دشتِ بی‌شبان پرده فتاد و چهره‌ی «دیو» آشکار شد، ابلیس خنده می‌کند از کارِ آدمان این شعر نیست، تیرِ خدای حقیقت است، تُف می‌کند زمانه به گورِ چنین سران! #فردوس_اعظم #عنکبوت تارتنک: عنکبوت/بافَنده https://t.me/arrif96

  • 10 апр.271из firdavsiazam

    ایران (با اجازه از روح پرفتوح فردوسی کبیر) یکی خیره‌سر، بر سریرِ دروغ، که جانش ندارد نشان از فروغ، به پندارِ باطل که با زور و شر، بسوزد دل این «کهَن‌بوم و بَر» نفس‌های او بوی خاکستر است، ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است.! که این کینه‌توزِ غریب و دژم چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است، که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت چو بادی که نالید در کوه و دشت بله، آمدند از پیِ غارتش که ویران کنند آن همه شوکتش سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایه‌گاهِ بقاست! تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان، چه دانی ز خشم— آهِ ایرانیان! تو از نرخ خون گویی و سود خویش من از ریشه می‌گویم از اصل و کیش! بترس از خروشِ دماوندِ پیر زِ خشمِ نهفته در این شرزه‌شیر! ستون‌های دیرینِ تختِ مهین، گواهِ بقا باشد از سرزمین! بله مامِ ایران بماند چنان، به امروزیان و به آینده‌گان! چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛ تمدن نه با جنگ و خشم و خری‌ست که در حکمت و دانش و داوری‌ست! چو فردوسی از واژه‌ها ساخت کاخ ستبر و بلند و شگرف و فراخ ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز که دارد جهان بر وجودش نیاز! چه گویم از آن پیر خلوت‌نشین، که لرزد از او تختِ بیدادِ کین! و یا سعدی آن مردِ صاحب‌سخن که پندش بُوَد جانِ هر انجمن! جلال‌الدین آن شمسِ افلاکِ روح که کشتیِ جان را بشُد همچو نوح بگوید که عشق است قانونِ زیست بدونِ محبت، جهان زنده نیست! ز خیام و سینا و عطارها فروزان شده چشمِ کور شما! چنین است برهانِ پاینده‌گی به فرهنگ یابیم بس زنده‌گی! تمدن؟ شکوهِ زبانِ دری‌ست! درفشِ نیاکانِ نام‌آوری‌ست! تمدن؟ خرد در رگِ زندگی‌ست! شکوهِ رهایی و فرخندگی‌ست! تمدن نه با آتش و آهن است، که پیوندِ اندیشه با میهن است! بله، این تمدّن نباشد چو گُل، که پژمرده گردد به آهِ دهُل. درختی که ریشه دوانده به سنگ نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ! و کاجی که با روح و جان قد کشید، زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید! که این مرز، پیوندِ جان و دل است طلسمِ ستم‌پیشه‌گان باطل است! چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت، خرد را به جانِ زمانه نواخت! سپهرِ سخن، اخترش پارسی‌ست بقای خرد، جوهرش پارسی‌ست تو ای دیو کینه، شنو این سُخن: که هرگز نخشکد درختِ کهن! و خورشیدِ ایران بتابد بلند، نیفتد بر این مرز و بومی گزند! ندانی که ایران نه مرز و گل است که تاریخ، اندیشه، جان و دل است! بماند وطن در جهان جاودان به کوریِ چشمِ ستم‌پیشه‌گان فروپاشد آن قدرتِ «آهنین»، بماند به جا نامِ ایران‌زمین! #فردوس_اعظم #ایران @fiidavsiazam

  • 8 апр.29из firdavsiazam

    ایران که آشیانه‌ی آتش‌پرنده‌است — یعنی بلندبال‌ترین روحِ زنده است! او شیر پارسی‌ست، مبادا خطا کنی! نزدیکتر نیا! که چَنگش درنده است! هرگز چراغ معرفت اینجا نمُرده است این سرزمینِ پاک خِرَدآورنده است! ای فتنه‌گر! که زاده‌ی تزویر و کینه‌ای پایانِ تو رسید؛ حقیقت‌ گزنده است! دیدی چگونه کینه‌ی ظلمت بریده شد؟ دیدی چگونه بیخِ سپاه تو کَنده است! دیدی چگونه فرق سَرَت را شکافته‌ست سیمرغ خشمِ ما که شهابِ جهنده است! طوفانِ موشک است که از خاک می‌پَرَد— چون اژدهای مست که آتش‌زَننده است! در جنگِ تیرگی و سپیدی، بدون شک آینه‌دارِ نور همیشه بَرنده است! با آن‌همه جراحت و زخمِ هزار سال او هم‌چنان امیدِ دلِ پُرتپنده است! #فردوس_اعظم @firdavsiazam

  • 7 апр.251из firdavsiazam

    جهان‌خواران دیوها در کاسه‌ی سر، آشِ ماتم می‌پزند در دلِ دیگِ زمانه، مغزِ آدم می‌پزند شعله از ققنوسِ آزادی فروزان کرده‌اند بهرِ کامِ اژدها، «سوپِ جهنم» می‌پزند نقشه‌ی جغرافیا را سفره‌ی خون کرده‌اند شرق را در خون کشیده، غرب را هم می‌پزند زیرِ ساطورِ «سیاست»، لحمِ دنیا ریزه شد رشته‌ی احساسِ ما را شور و درهم می‌پزند رقصِ ارواحِ گرسنه در خیابان «دیدنی‌»ست وعده‌های پوچ را چون «نانِ اعظم» می‌پزند عقل‌ها تبخیر شد در دیگِ جوشانِ جنون در عزای «زندگی»، آشِ محرم می‌پزند آتش مرگ است آن‌چه در گلو‌مان ریختند زهر را در شیشه کرده، همچو مرهم می‌پزند گفتمش: «نانم کجا شد؟» آشپز فریاد زد: بس کن! اینجا قسمتِ تلخِ دو عالم می‌پزند! مطبخِ تاریخ را دودِ جنایت کور کرد نامه‌ی اعدامِ ما را، مُهر و خاتم می‌پزند ای خدا! دیگِ فلک را چَپّه کن بر رویشان ک‌این جماعت مرگ و وحشت را دمادم می‌پزند!! فردوس اعظم @firdavsiazam

  • 5 апр.26из firdavsiazam

    سرطان ای زمین... ای کهنسال‌ترین دردکشِ غمدیده یاد داری تپشِ صبحِ نخستینت را؟ که تنت بوی خدا داشت و نبضت آرام آسمان خنده‌ی مهتاب به جامت می‌ریخت در رگَت شورِ بقا، نه نشانی ز فنا! بعد از آن «سیبِ گناه» اولین قطره‌ی ویروس به روحت چسبید... و تبِ داغ به اندامِ تو پیچید، زمین! قرن‌ها شد که از این سایه‌ی منحوسِ بشر این هیولای طمع، کینه و شر پیکرت می‌سوزد روحت آشفته، دلت غمگین است دامنت از خون ما چرکین است! ریشه‌هایت مسموم خاطرت سردرگم تانک‌ها؛ کرمِ تنِ زخمی تو، گوشت‌خورند موشک؛ آن سوزنِ زهر است به پستان‌هایت آه... ای مادرِ مجروحِ زمان!... ای زمین... ای کهنسال‌ترین دردکشِ غمدیده بشر امروز چو دیروز همان ویروس است که وجودش همه ویرانی، دمش افسوس است من یقین دارم از این نبضِ ضعیف، که از «آدم» چه‌قدر بیزاری! خوب دانم که بشر، شر دارد فقط آتش، فقط آشوب در آن سر دارد. زلزله؛ لرزش تب‌دار تو از شدت درد عرقِ سرد تو را می‌بینم قطره‌قطره گهرِ چشم تو را می‌چینم بادها، طوفان‌ها؛ سرفه‌ی خون‌شده‌ی سینه‌ی تو نفست سوزان است جگرت بریان است! ای زمین... ای کهنسال‌ترین دردکشِ غمدیده از همان لحظه‌ی پیدایشَت از سینه‌ی نور تا به این روز، که این «آفتِ خودخواه و شرور» در رگت همچو وَبا سخت دَوید، روز خوش پیکر پاک تو ز ما هیچ ندید مزه‌ی مُرده‌ی صد قرن دهد این خاکت! بوی گوگرد گرفته‌ست فضای پاکت. آه ای سینه‌ی خون‌شار؛ زمین! ای کهنسال‌ترین دردکشِ غمدیده از دمِ تیغ سکندر تا به خون‌ریزی روم، از سمِ لشکر چنگیزِ پلید شرق و غَربت همگی غرقه‌ی خون... تا به این عصر اتم، عرصه‌ی شوم، پیکرت ویران است! سینه‌ات بریان است! آسمان را بنگر اینک از دودِ نفس‌های خبیثانه‌ی ما تیره شده دیده‌ی معرفت و عاطفه هم خیره شده شهرها – آبله‌ی چرکین‌اند کوچه‌ها – زخمِ دهان‌واکرده... کوه‌ها می‌لرزند دشت‌ها می‌میرند تو چه‌سان می‌تپی ای خاک در آغوش زمان؟ ای گرفتار هزاران سرطان؟... می‌رسد، روزی که مثل اندوهِ فراموش‌شده گم بشویم روزی، این ویروس، خود را بخورد و تو ای مادرِ غمدیده و بسیار صبور باز در بستر کیهانی خود بی‌وجود بشر—این دیوِ بلا غَنَبی خواهی رفت... لیک با پیکرِ مجروح و عفونت‌کرده در سکوتی، که پر از مرثیه است... لیک، افسوس... هزاران افسوس در همان لحظه، که پنداشته‌ای پایان است از دلِ خون‌شارَت، کشتی‌ای همچو ملخ سوی فضا خواهد جست! آه... ویروس نمرده‌ست، زمین! ای کهنسال‌ترین دردکشِ غمدیده قرن‌ها شیره‌ی جان تو مَکید! تنِ زخمی تو را باز دَرید! دست پرمهر تو را هم بگَزید! و کنون با طمعِ دیرینه تخم این شرّ و جنون و کینه در دل خاکِ دگر خواهد کشت... تا شود خانه‌ی رشدِ سرطان! و تو ای مادر بیمار، دریغ... در تهی‌گاه فضا، همچو یک توپ نفس‌سوخته‌ای خواهی ماند... #فردوس_اعظم بهار ۲۰۲۶ @firdavsiazam

  • 25 мар.28из firdavsiazam

    سوگ ملائک در عصر جنون (با اجازه از روح لسان‌الغیب) دوش دیدم که شیاطین، درِ کاشانه زدند نفت با خون بسرشتند و به پیمانه زدند آسمان، بارِ «جنایت» نتوانست کشید قرعه‌ی جنگ به دو دلقک و دیوانه زدند صلحِ هفتاد و دو ملت؛ همه قربانیِ سود بمب‌ها، بوسه به گهواره‌ی دردانه زدند تاجرانِ زر و تزویر، در این قربانگاه دستِ غارت به سرِ مردمِ بی‌خانه زدند لشکرِ کذب به تاراجِ حقیقت آمد قفلِ سرکوب به لب‌ها چه غریبانه زدند! جای نان چیست؟ گلوله‌ست در این سفره‌ی دَم داسِ تاراج به امیدِ فقیرانه زدند سروران لافِ حقوقِ بشر و صلح زدند لیک در خلوتِ خود، بر سرِ زر، «چانه» زدند! آتش آن نیست که از شعله‌ی او خندد شمع آتش آن بمبِ پلیدی‌ست که بر لانه زدند! رودِ خون از دلِ تاریخِ بشر می‌گذرد حاکمان خنده‌کنان باده‌ی مستانه زدند سفره خالی و پدر دق‌زده، مادر مبهوت تازیانه به تنِ غیرتِ مردانه زدند! مکتبی سوخت میانِ نفسِ کینه و مین آتشی بود که بر «خرمنِ پروانه» زدند طفلکان با خطِ خون درسِ وطن بنوشتند، خواجگان، تکیه بر آن مسندِ شاهانه زدند! کرکسان آمده بر بامِ جهان می‌رقصند مُهرِ تبعید به پیشانیِ فرزانه زدند قلبِ خاور شده آماجِ طمع‌کاریِ غرب، تیر و شلاق بر این پیکرِ پیرانه زدند! عدل در کارگهِ قرنِ ستم‌پیشه بمُرد؟ مُهر و زنجیر بر این پرسشِ رندانه زدند! روحِ حافظ به فغان آمد از این ویرانی: خواجگان «رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند!» #فردوس_اعظم @firdavsiazam

  • 16 мар.30из thekhorasantimes

    رسانه‌ها را کور می‌کنم! جهان‌خواران آروغِ آتش می‌زنند اما خورشید دستورِ رویش صادر می‌کند و شکوفه‌های آلوچه در سینهٔ شاخه‌ها می‌ترکند، طبیعت مست می‌شود چه جهادِ دلبراست—روییدن! چه اتحادِ حماسی‌ست —رسیدن! چه انقلابِ باشکوه‌است—زیستن! رسانه‌ها را گور می‌کنم! *** دریغ و آه که آسمانِ پرستوها را می‌لرزانیم شهرها را به قبرستان می‌کوچانیم اما بهار تلافی می‌کند! خیزش در خیابان نمی‌تپد در میدانِ رسانه‌های ناپاک نیست! رستاخیز در نبضِ سبزه‌ها در بزمِ بیکران و دل‌انگیز چمن در رقصِ دلربای پروانه‌ها در رگ‌های بی‌قرار کاج است، که یک‌صدا فریاد می‌زنند: «زندگی!» رسانه‌ها را دور می‌کنم! نوروز نوشخندزنان شهادت می‌دهد: تسخیرِ جهان، بدون خون‌ریزی من به شورشِ ریشه‌ها به همایشِ گل‌ها به گردهماییِ سارها به سپاهِ سبزِ رویش می‌پیوندم! بهار دادگاهِ عالیِ زندگی است، که حکمِ شادزیستن را صادر می‌کند! رسانه‌های جنگ‌طلب را می‌بندم