فردوس اعظم🇹🇯
Статистикаشعر امروز تاجیکستان «ابرهای آبی»📚 «یک بغل غزل»📚 «آیین آینه»📚 «نوحهٔ دارکوب»📚 «دریا، غروب، نم نم باران»📚 «زخمهای شکفته» 📚 «فیلِ سیاه»📚 جهت ارتباط با مدیر: @firdavsazam
- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 281
- 1/48двое суток
- 322
- 1/72трое суток
- 347
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمیداند، که آید این دلِ غمبار را بخنداند به کوچه میروم، اما تمامِ مردم را نگاهِ غمزدهام دور میگریزاند فروشِ قصه ی لبخند این طرف بالاست رمانِ غربتِ من را کَسی نمیخواند بغل گرفته خودمرا و خانه میآیم به خانهای که همیشه مرا بترساند... اتاقِ خلوتم اندازه ی دلم تنگ است به یک قفس، نه، به یک گورخانه میماند! به سمتِ آینه ی لبپَریده میآیم که شاید آینه من را به خود نمایاند! ولی در آینه تصویرِ خود نمیبینم که از من، آینه هم روی خود بگرداند! اتاق، آینه، شب، بغض، ناگهان فریاد... دلم گرفته، ولی هیچ کَس نمیداند. 🖌#فردوس_اعظم شعر امروز تاجیکستان «ابرهای آبی»📚 «یک بغل غزل»📚 «آیین آینه»📚 «نوحهٔ دارکوب»📚 «دریا، غروب، نم نم باران»📚 «زخمهای شکفته» 📚 «فیلِ سیاه»📚 #شعر_امروز_تاجیکستان https://t.me/firdavsiazam #عضو_افتخاری👇 @Iranihauk_new 👆🌹🙏🌹👆 #انجمن_ادبی_ایران_لندن
راسکُلنیکُف شب؛ لختهخون. اتاق؛ تهی. حال؛ اضطراب! خون میمَکَد ز جمجمهام کِرمِ تختخواب! دور از دیار و یارم و دور از تبارِ خویش روحم در این غریبکده میکَشد عذاب دوری «جنایت» است در این دادگاهِ کور کوبیده بر سَرَم، چکُشِ رنجِ بیحساب! در ذهنِ من «تبر» به سرِ شهر میخورد راسکولنیکف شدم، پسِ این خنده و نقاب! غربت، سگیست هار که در کوچههای شب دندان زَند به حنجرهام جای هر جواب! در آینه، نگاهِ پریشان دیگریست «همزادِ» خستهام شده زندانیِ حباب... او از درون به زخمِ من انگشت میزند من میجَهم ز جمجمه در اوجِ التهاب! این دیگری که در سرِ من زوزه میکشد خنجر کشیده بر رگِ بیدارِ چشمِ خواب! چون مردِ «زیرخانه»ام و مثلِ جانور چنگال میکَشم به تنِ لُختِ آفتاب! دلواپسِ خجندم و «میخندم» از درون با خاطرات آن همه «شبهای...» ماهتاب در کافههای یخزدهی قارهای غریب مَردی اگر، بیا و یکی همنَفَس بیاب! «میشکینِ ابله»ام که پی عشوهی بهار عمرم گذشت و رفت در این گوشهی سراب سلولِ سردِ «خانهی امواتِ» روزگار بُردهست امید، عشق، صفا، شور آن شباب ساعت چو مارِ زنگیِ پیچیده دَورِ دست نیشش خَلیده در رگِ دَم، تند و با شتاب! شلاق میزنند به روحِ شکستهام این کوچههای مهزده، هر لحظه؛ بیحساب تبعیدیانِ لِهشده در مرزهای لُخت ماییم؛ برگهای رها روی فاضلاب! این شعر نیست، غدهی چرکینِ غربت است تَرکیده رویِ کاغذ و پاشیده بر کتاب! ای عنکبوتِ معتکفِ کنجِ انزوا در تارهای حنجرهات تا ابد بخواب! فردوس اعظم @firdavsiazam
جهان، تراکمِ برفیست در نگاهِ بشر، گرفته لُجّهی شیری، تمامِ راهِ بشر! دَرید جامهی قانون، به دست تیغهی نفس؛ «گرسنگی» شده اکنون یَگانه شاهِ بشر. برای مرزِ دروغین، گلو بُریدیم، آه به سمتِ مسلخ و خون میرود سپاهِ بشر!؟ سفینههای مهاجر به کام دریاها تنِ مچالهی طفلیست — دادگاهِ بشر! «شعورِ» آهن و کُدها، «خدایگانِ» دروغ، نشسته مثلِ هیولا به جایگاهِ بشر! سقوط کرده نجابت درون درهی وهم که آز و خشم در این عصر شد «پناهِ» بشر! زمین، کویرِ نَمک شد برای زخمِ جهان رسید کِرمِ مجازی به بارگاهِ بشر! وبا گرفته جهان را؛ جنون و پوچی و وهم گریخت روحِ خدا، از دلِ سیاه بشر! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
مَسچا هنوز در دل این قوم، شورِ عصیان است، که این شکوهِ اهوراییِ نیاکان است! اگرچه جبرِ زمان، کوه را به هامون راند دلش به یادِ «زرافشان» مدام جوشان است! چنان به هیبتِ مردانه گام بردارد زمین ز وزنِ وقارش همیشه لرزان است! غرورِ زخمیِ این قوم، گُم نخواهد شد نمادِ غیرتشان، رقصِ پتک و سندان است سری که ارثیهی قلههاست، خم نشود رکوعِ سرو، شکستِ غرورِ بُستان است! عقاب را به زمینگیر بودن عادت نیست که اوجِ بال و پرش بارگاهِ کیهان است! سرِ نیاز نیارَد به پیشِ نامردان کَسی که همنفسِ روحِ کوهساران است! خطوطِ چهرهی پیران؛ کتیبهی غربت که هر شیار همان زخمهای عریان است! گمان مبر که سکوتش نشانهی ترس است درون سینهی او خشم آتشافشان است! هنوز در نفسش، عطرِ رودکی جاریست که او ز آیینهدارانِ آلِ سامان است! وفا به عهد در این خاک رسمِ پابرجاست شکستِ حرمتِ دلها، شکستِ ایمان است بخوان به گوشِ زمانه شکوهِ مَسچا را! که این کرانه تپشگاهِ تاجیکستان است! مَسچا/مَسچاه/مَستچاه—زادگاه بنده و این نخستین شعرواره من برای اوست که در حاشیهی «نالههای باد-2» —اثر پدرم #اعظم_خجسته نوشتهام. #فردوس_اعظم #مسچا @firdavsiazam
بُردند از حریمِ روان اختیار را، بستند بر گلوی تفکر مهار را! پوسید روح در قفسِ تنگِ تارها پوشاند پردهغم دلِ خورشیدوار را دزدیدند از سر ما تاج زندگی یعنی به هیچ دادهای این شاهکار را! زهر سکوت در رگ اندیشهها دوید آتش بزَد جهالت تو سبزهزار را تنها و گوشهگیر و نگونبخت و منزوی آری خودت بساختهای این —حصار را! این شیشهها دروغترین عکس عالمند، سوزاندهاند در نفست اعتبار را زندان انزواست همین خانهی دروغ، دیو سراب برده امید — اقتدار را. کو آن طراوت، آن هیجان، آن شکوه، هان؟ کشتند در نگاه تو ذوق و خمار را! چشمت به شیشه دوخته، روحت فسرده است، چون دادهای به شب دل امیدوار را ها! اصل خویش را به هیولا فروختی، با دست خویش بافتهای بند دار را! اندوهها سراب، تبسم؛ توهم است! حالا خودت بنوش همین زهر مار را ما بردههای ظلمت، اسیران بیپناه گم کرده شاهراه غرور و وقار را روح درخت سبز تفکر فسرده است، کشتیم در تبسم گلها بهار را. مشت سکوت را به دهان خرد زدند، دزدیدهاند تاج سر افتخار را. حالا به جای نور، خریدار سایهای از یاد بردهای خود و پروردگار را! برخیز ای خلیل! تبر را به دست گیر درهم شکن توهم ظلمتتبار را! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
ای غزل! بشکاف فرقِ این شبِ دیجور را بشکن این بتهای پوچ — آیینهی مسحور را! ای چنارِ پیر! در رگهای خود آتش بریز چوبِ دارت میخورد آخر سر منصور را! اژدهای ظلم میبلعد شکوهِ شهر را ای تبر! گردن بزن این افعیِ منفور را ای غزل برخیز تا با مشتهای اتحاد درهم افکن این حصارِ کهنهبیخِ زور را باد شو در سینهی ایام اُمّیدی بکار گور کن اندوه را، تنها بیاور سور را! تندبادی شو، بپیچ اندر گلوگاهِ زمان تا بَراری از جگرها نالهی شیپور را پتک شو! بر استخوانِ این سکوتِ کهنه کوب تا فرو ریزی حصارِ وحشتِ ناجور را باده شو در رگ، شرارِ عشق را جانی بپاش مست شو! از نعشِ تاکستان بمَک انگور را تیغِ خورشید از گلوی کوهِ بالا میرود میزند بر فرقِ شب—این سایههای کور را عشق، همچون ریشهای از سنگ، بیرون میزند تا به رقص آرد دوباره، پیکرِ رنجور را پیشبندِ کاوه کن این پارههای شعر را بر تهِ چاهی برافکن کینهی مغرور را! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
تکهای از شعر بلند «سرطان» شعر/صدا: #فردوس_اعظم ویدیو: #سیدا
درفشِ نیاکانِ نامآوریست! تمدن؟ خرد در رگِ زندگیست! شکوهِ رهایی و فرخندگیست! تمدن نه با آتش و آهن است، که پیوندِ اندیشه با میهن است! بله، این تمدّن نباشد چو گُل، که پژمرده گردد به آهِ دهُل. درختی که ریشه دوانده به سنگ، نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ! و کاجی که با روح و جان قد کشید، زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید! که این مرز، پیوندِ جان و دل است طلسمِ ستمپیشهگان باطل است! چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت، خرد را به جانِ زمانه نواخت! سپهرِ سخن، اخترش پارسیست، بقای خرد، جوهرش پارسیست. تو ای دیو کینه، شنو این سُخن: که هرگز نخشکد درختِ کهن! و خورشیدِ ایران بتابد بلند، نیفتد بر این مرز و بومی گزند! ندانی که ایران نه مرز و گِل است، که تاریخ، اندیشه، جان و دل است! بماند وطن در جهان جاودان، به کوریِ چشمِ ستمپیشهگان. فروپاشد آن قدرتِ «آهنین»، بماند به جا نامِ ایرانزمین! **** «سرزمین پاک» ایران که آشیانهی آتشپرندهاست — یعنی بلندبالترین روحِ زنده است! او شیر پارسیست، مبادا خطا کنی! نزدیکتر نیا! که چَنگش درنده است! هرگز چراغ معرفت اینجا نمُرده است، این سرزمینِ پاک خِرَدآورنده است! ای فتنهگر! که زادهی تزویر و کینهای پایانِ تو رسید؛ حقیقت گَزنده است! دیدی چگونه کینهی ظلمت بریده شد؟ دیدی چگونه بیخِ سپاه تو کَنده است! دیدی چگونه فرق سَرَت را شکافتهست، سیمرغ خشمِ ما که شهابِ جهنده است! طوفانِ موشک است که از خاک میپَرَد— چون اژدهای مست که آتشزَننده است! در جنگِ تیرگی و سپیدی، بدون شک، آینهدارِ نور همیشه بَرنده است! با آنهمه جراحت و زخمِ هزار سال، او همچنان امیدِ دلِ پُرتپنده است! خبرگزاری فارس در دوشنبه (با سپاس فراوان از استاد قاسم بیک محمد عزیز) @firdavsiazam
ایران؛ سرزمین پایداری و خرد جاودان در سرودههای تازه شاعر تاجیک دو سرودهی تازه شاعر نامور تاجیک با نامهای «ایران» و «سرزمین پاک»، بازتابی پرشور از هویت تاریخی، فرهنگی و روح مقاوم یک تمدن کهن است که با زبانی حماسی و سرشار از ارجاعات ادبی، ایران را نه صرفاً جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی میکنند. به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در دوشنبه، «فردوس اعظم» شاعر نامور تاجیک در سرودههای تازه خود با نامهای «ایران» و «سرزمین پاک»، ایران را نه صرفاً یک جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی کرده و آن را شکستناپذیر دانسته است. در سرودهی «ایران»، شاعر با الهام از سنت حماسی فردوسی، تصویری استوار و اسطورهای از ایران ارائه میدهد؛ سرزمینی که در برابر هجوم «دیوهای کین» و قدرتهای زودگذر، همچنان پابرجا مانده است. فردوس اعظم با بهرهگیری از زبان فاخر و واژگان کهن، ایران را به «نبض جهان» و «جان و دل» تعبیر میکند و بر این نکته تأکید دارد که هویت این سرزمین، ریشه در فرهنگی دارد که با جنگ و خشونت از میان نمیرود. در این شعر، ارجاع به چهرههای برجستهی فرهنگ و ادب فارسی چون حافظ، سعدی، مولانا، خیام و ابن سینا، نشاندهندهی پیوند عمیق میان «تمدن» و «خرد» است. شاعر تمدن را نه در قدرت نظامی، بلکه در حکمت، دانش و زبان دری میبیند و از این رهگذر، نوعی بازتعریف هویت ایرانی ارائه میدهد که بر پایهی اندیشه و فرهنگ استوار است. سرودهی «سرزمین پاک» نیز ادامهی همین نگاه است، اما با زبانی فشردهتر و تصویریتر. در این شعر، ایران به مثابه موجودی زنده و اسطورهای تصویر میشود: «شیر پارسی» و «آشیانهی آتشپرنده» که این استعارهها، حس قدرت، شکوه و پویایی را القا میکنند. شاعر در اینجا تقابل نور و ظلمت را بهعنوان محور اصلی مطرح کرده و پیروزی نهایی «نور» را امری قطعی میداند. یکی از ویژگیهای برجستهی هر دو سروده، استفاده از عناصر اسطورهای همچون سیمرغ و اژدهاست که ریشه در ادبیات کهن فارسی دارند. این عناصر، در کنار زبان حماسی، به اشعار بُعدی فرازمانی میبخشند و آنها را به پلی میان گذشته و حال تبدیل میکنند. همچنین، تاکید بر «خرد» و «معرفت» بهعنوان چراغی خاموشنشدنی، پیام اصلی شاعر را شکل میدهد: پایداری یک ملت در گرو فرهنگ و اندیشه آن است. در مجموع، این دو سروده را میتوان بیانیهای ادبی در ستایش هویت فرهنگی و تاریخی ایران دانست؛ آثاری که با تکیه بر میراث ادبی و فلسفی، تصویری امیدبخش و مقاوم از آینده ترسیم میکنند و یادآور میشوند که سرزمینهایی با ریشههای عمیق فرهنگی، هرگز به آسانی از میان نمیروند. «ایران» (با اجازه از روح پرفتوح فردوسی کبیر) یکی خیرهسر، بر سریرِ دروغ، که جانش ندارد نشان از فروغ. به پندارِ باطل که با زور و شر، بسوزد دل این «کهَنبوم و بَر». نفسهای او بوی خاکستر است، ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است! که این کینهتوزِ غریب و دُژَم، چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است، که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه، به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت، چو بادی که نالید در کوه و دشت. بله، آمدند از پیِ غارتش، که ویران کنند آن همه شوکتش. سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایهگاهِ بقاست! تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان، چه دانی ز خشم- آهِ ایرانیان! تو از نرخِ خون گویی و سود خویش، من از ریشه میگویم از اصل و کیش! بترس از خروشِ دماوندِ پیر، زِ خشمِ نهفته در این شَرزهشیر! ستونهای دیرینِ تختِ مهین، گواهِ بقا باشد از سرزمین! بله مامِ ایران بماند چنان، به امروزیان و به آیندگان! چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛ تمدن نه با جنگ و خشم و خریست، که در حکمت و دانش و داوریست! چو فردوسی از واژهها ساخت کاخ، ستبر و بلند و شگرف و فراخ. ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز، که دارد جهان بر وجودش نیاز! چه گویم از آن پیر خلوتنشین، که لرزد از او تختِ بیدادِ کین! و یا سعدی آن مردِ صاحبسخن، که پندش بُوَد جانِ هر انجمن! جلالالدین آن شمسِ افلاکِ روح، که کشتیِ جان را بِشُد همچو نوح. بگوید که عشق است قانونِ زیست، بدونِ محبت، جهان زنده نیست! ز خیام و سینا و عطارها، فروزان شده چشمِ کورِ شما! چنین است برهانِ پایندهگی، به فرهنگ یابیم بس زندهگی! تمدن؟ شکوهِ زبانِ دریست!
#فردوس_اعظم @Tak_Mesra
ایران (با اجازه از روح پرفتوح فردوسی کبیر) یکی خیرهسر، بر سریرِ دروغ، که جانش ندارد نشان از فروغ، به پندارِ باطل که با زور و شر، بسوزد دل این «کهَنبوم و بَر» نفسهای او بوی خاکستر است، ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است.! که این کینهتوزِ غریب و دژم چه داند از ایران و از جامِ جم؟ نداند که ایران نه مشتی گِل است، که نبضِ جهان است و جان و دل است! ندانَد که این فرّ و این عشقگاه به شمشیر و آتش نگردد تباه! بسی دیوِ کین آمد و درگذشت چو بادی که نالید در کوه و دشت بله، آمدند از پیِ غارتش که ویران کنند آن همه شوکتش سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟ «شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟ همه باد گشتند و ایران بجاست، که این ریشه در سایهگاهِ بقاست! تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان، چه دانی ز خشم— آهِ ایرانیان! تو از نرخ خون گویی و سود خویش من از ریشه میگویم از اصل و کیش! بترس از خروشِ دماوندِ پیر زِ خشمِ نهفته در این شرزهشیر! ستونهای دیرینِ تختِ مهین، گواهِ بقا باشد از سرزمین! بله مامِ ایران بماند چنان، به امروزیان و به آیندهگان! چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛ تمدن نه با جنگ و خشم و خریست که در حکمت و دانش و داوریست! چو فردوسی از واژهها ساخت کاخ ستبر و بلند و شگرف و فراخ ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز که دارد جهان بر وجودش نیاز! چه گویم از آن پیر خلوتنشین، که لرزد از او تختِ بیدادِ کین! و یا سعدی آن مردِ صاحبسخن که پندش بُوَد جانِ هر انجمن! جلالالدین آن شمسِ افلاکِ روح که کشتیِ جان را بشُد همچو نوح بگوید که عشق است قانونِ زیست بدونِ محبت، جهان زنده نیست! ز خیام و سینا و عطارها فروزان شده چشمِ کور شما! چنین است برهانِ پایندهگی به فرهنگ یابیم بس زندهگی! تمدن؟ شکوهِ زبانِ دریست! درفشِ نیاکانِ نامآوریست! تمدن؟ خرد در رگِ زندگیست! شکوهِ رهایی و فرخندگیست! تمدن نه با آتش و آهن است، که پیوندِ اندیشه با میهن است! بله، این تمدّن نباشد چو گُل، که پژمرده گردد به آهِ دهُل. درختی که ریشه دوانده به سنگ نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ! و کاجی که با روح و جان قد کشید، زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید! که این مرز، پیوندِ جان و دل است طلسمِ ستمپیشهگان باطل است! چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت، خرد را به جانِ زمانه نواخت! سپهرِ سخن، اخترش پارسیست بقای خرد، جوهرش پارسیست تو ای دیو کینه، شنو این سُخن: که هرگز نخشکد درختِ کهن! و خورشیدِ ایران بتابد بلند، نیفتد بر این مرز و بومی گزند! ندانی که ایران نه مرز و گل است که تاریخ، اندیشه، جان و دل است! بماند وطن در جهان جاودان به کوریِ چشمِ ستمپیشهگان فروپاشد آن قدرتِ «آهنین»، بماند به جا نامِ ایرانزمین! #فردوس_اعظم #ایران @fiidavsiazam
ایران که آشیانهی آتشپرندهاست — یعنی بلندبالترین روحِ زنده است! او شیر پارسیست، مبادا خطا کنی! نزدیکتر نیا! که چَنگش درنده است! هرگز چراغ معرفت اینجا نمُرده است این سرزمینِ پاک خِرَدآورنده است! ای فتنهگر! که زادهی تزویر و کینهای پایانِ تو رسید؛ حقیقت گزنده است! دیدی چگونه کینهی ظلمت بریده شد؟ دیدی چگونه بیخِ سپاه تو کَنده است! دیدی چگونه فرق سَرَت را شکافتهست سیمرغ خشمِ ما که شهابِ جهنده است! طوفانِ موشک است که از خاک میپَرَد— چون اژدهای مست که آتشزَننده است! در جنگِ تیرگی و سپیدی، بدون شک آینهدارِ نور همیشه بَرنده است! با آنهمه جراحت و زخمِ هزار سال او همچنان امیدِ دلِ پُرتپنده است! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
جهانخواران دیوها در کاسهی سر، آشِ ماتم میپزند در دلِ دیگِ زمانه، مغزِ آدم میپزند شعله از ققنوسِ آزادی فروزان کردهاند بهرِ کامِ اژدها، «سوپِ جهنم» میپزند نقشهی جغرافیا را سفرهی خون کردهاند شرق را در خون کشیده، غرب را هم میپزند زیرِ ساطورِ «سیاست»، لحمِ دنیا ریزه شد رشتهی احساسِ ما را شور و درهم میپزند رقصِ ارواحِ گرسنه در خیابان «دیدنی»ست وعدههای پوچ را چون «نانِ اعظم» میپزند عقلها تبخیر شد در دیگِ جوشانِ جنون در عزای «زندگی»، آشِ محرم میپزند آتش مرگ است آنچه در گلومان ریختند زهر را در شیشه کرده، همچو مرهم میپزند گفتمش: «نانم کجا شد؟» آشپز فریاد زد: بس کن! اینجا قسمتِ تلخِ دو عالم میپزند! مطبخِ تاریخ را دودِ جنایت کور کرد نامهی اعدامِ ما را، مُهر و خاتم میپزند ای خدا! دیگِ فلک را چَپّه کن بر رویشان کاین جماعت مرگ و وحشت را دمادم میپزند!! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
سرطان ای زمین... ای کهنسالترین دردکشِ غمدیده یاد داری تپشِ صبحِ نخستینت را؟ که تنت بوی خدا داشت و نبضت آرام آسمان خندهی مهتاب به جامت میریخت در رگَت شورِ بقا، نه نشانی ز فنا! بعد از آن «سیبِ گناه» اولین قطرهی ویروس به روحت چسبید... و تبِ داغ به اندامِ تو پیچید، زمین! قرنها شد که از این سایهی منحوسِ بشر این هیولای طمع، کینه و شر پیکرت میسوزد روحت آشفته، دلت غمگین است دامنت از خون ما چرکین است! ریشههایت مسموم خاطرت سردرگم تانکها؛ کرمِ تنِ زخمی تو، گوشتخورند موشک؛ آن سوزنِ زهر است به پستانهایت آه... ای مادرِ مجروحِ زمان!... ای زمین... ای کهنسالترین دردکشِ غمدیده بشر امروز چو دیروز همان ویروس است که وجودش همه ویرانی، دمش افسوس است من یقین دارم از این نبضِ ضعیف، که از «آدم» چهقدر بیزاری! خوب دانم که بشر، شر دارد فقط آتش، فقط آشوب در آن سر دارد. زلزله؛ لرزش تبدار تو از شدت درد عرقِ سرد تو را میبینم قطرهقطره گهرِ چشم تو را میچینم بادها، طوفانها؛ سرفهی خونشدهی سینهی تو نفست سوزان است جگرت بریان است! ای زمین... ای کهنسالترین دردکشِ غمدیده از همان لحظهی پیدایشَت از سینهی نور تا به این روز، که این «آفتِ خودخواه و شرور» در رگت همچو وَبا سخت دَوید، روز خوش پیکر پاک تو ز ما هیچ ندید مزهی مُردهی صد قرن دهد این خاکت! بوی گوگرد گرفتهست فضای پاکت. آه ای سینهی خونشار؛ زمین! ای کهنسالترین دردکشِ غمدیده از دمِ تیغ سکندر تا به خونریزی روم، از سمِ لشکر چنگیزِ پلید شرق و غَربت همگی غرقهی خون... تا به این عصر اتم، عرصهی شوم، پیکرت ویران است! سینهات بریان است! آسمان را بنگر اینک از دودِ نفسهای خبیثانهی ما تیره شده دیدهی معرفت و عاطفه هم خیره شده شهرها – آبلهی چرکیناند کوچهها – زخمِ دهانواکرده... کوهها میلرزند دشتها میمیرند تو چهسان میتپی ای خاک در آغوش زمان؟ ای گرفتار هزاران سرطان؟... میرسد، روزی که مثل اندوهِ فراموششده گم بشویم روزی، این ویروس، خود را بخورد و تو ای مادرِ غمدیده و بسیار صبور باز در بستر کیهانی خود بیوجود بشر—این دیوِ بلا غَنَبی خواهی رفت... لیک با پیکرِ مجروح و عفونتکرده در سکوتی، که پر از مرثیه است... لیک، افسوس... هزاران افسوس در همان لحظه، که پنداشتهای پایان است از دلِ خونشارَت، کشتیای همچو ملخ سوی فضا خواهد جست! آه... ویروس نمردهست، زمین! ای کهنسالترین دردکشِ غمدیده قرنها شیرهی جان تو مَکید! تنِ زخمی تو را باز دَرید! دست پرمهر تو را هم بگَزید! و کنون با طمعِ دیرینه تخم این شرّ و جنون و کینه در دل خاکِ دگر خواهد کشت... تا شود خانهی رشدِ سرطان! و تو ای مادر بیمار، دریغ... در تهیگاه فضا، همچو یک توپ نفسسوختهای خواهی ماند... #فردوس_اعظم بهار ۲۰۲۶ @firdavsiazam
سوگ ملائک در عصر جنون (با اجازه از روح لسانالغیب) دوش دیدم که شیاطین، درِ کاشانه زدند نفت با خون بسرشتند و به پیمانه زدند آسمان، بارِ «جنایت» نتوانست کشید قرعهی جنگ به دو دلقک و دیوانه زدند صلحِ هفتاد و دو ملت؛ همه قربانیِ سود بمبها، بوسه به گهوارهی دردانه زدند تاجرانِ زر و تزویر، در این قربانگاه دستِ غارت به سرِ مردمِ بیخانه زدند لشکرِ کذب به تاراجِ حقیقت آمد قفلِ سرکوب به لبها چه غریبانه زدند! جای نان چیست؟ گلولهست در این سفرهی دَم داسِ تاراج به امیدِ فقیرانه زدند سروران لافِ حقوقِ بشر و صلح زدند لیک در خلوتِ خود، بر سرِ زر، «چانه» زدند! آتش آن نیست که از شعلهی او خندد شمع آتش آن بمبِ پلیدیست که بر لانه زدند! رودِ خون از دلِ تاریخِ بشر میگذرد حاکمان خندهکنان بادهی مستانه زدند سفره خالی و پدر دقزده، مادر مبهوت تازیانه به تنِ غیرتِ مردانه زدند! مکتبی سوخت میانِ نفسِ کینه و مین آتشی بود که بر «خرمنِ پروانه» زدند طفلکان با خطِ خون درسِ وطن بنوشتند، خواجگان، تکیه بر آن مسندِ شاهانه زدند! کرکسان آمده بر بامِ جهان میرقصند مُهرِ تبعید به پیشانیِ فرزانه زدند قلبِ خاور شده آماجِ طمعکاریِ غرب، تیر و شلاق بر این پیکرِ پیرانه زدند! عدل در کارگهِ قرنِ ستمپیشه بمُرد؟ مُهر و زنجیر بر این پرسشِ رندانه زدند! روحِ حافظ به فغان آمد از این ویرانی: خواجگان «رقصکنان ساغرِ شکرانه زدند!» #فردوس_اعظم @firdavsiazam
جنگ جهانی سبز رسانهها را خاموش میکنم دنیا از تب میسوزد، جهانخواران چنگدار زخم تنِ زمین را میخراشند... دشت میخوانَدم در سنگرهای تپنده جنگ جهانی سبز در حال پیشروی است نوروز — شعبدهبازِ دلداده، مرزبانان را هیپنوتیزم کرده بیگذرنامه از سیمخاردارهای تقویم گذشته است قاچاقچیاش؛ بهار! آنطرف پهپادها قیامت میکنند زمین سکته میکند آسمان تَلخَکَف است با داسِ طمع جان میدروند! اینطرف ریشهها؛ چریکهای زیرزمینی، دست در دست هم کفنِ زمستان را دریدهاند گربهام، لئو، خُرخُرکنان میگوید: بهار شورشگرِ تاریخ است؛ گلها علیه گلولهها! سبزهها علیه چکمهها! و شبنم؛ امضای صلحِ صبح، که هرگز نقض نمیشود! رسانهها را کور میکنم! جهانخواران آروغِ آتش میزنند اما خورشید دستورِ رویش صادر میکند و شکوفههای آلوچه در سینهٔ شاخهها میترکند، طبیعت مست میشود چه جهادِ دلبراست—روییدن! چه اتحادِ حماسی ست —رسیدن! چه انقلابِ باشکوهاست—زیستن! رسانهها را گور میکنم! *** دریغ و آه که آسمانِ پرستوها را میلرزانیم شهرها را به قبرستان میکوچانیم اما بهار تلافی میکند! خیزش در خیابان نمیتپد در میدانِ رسانههای ناپاک نیست! رستاخیز در نبضِ سبزهها در بزمِ بیکران و دلانگیز چمن در رقصِ دلربای پروانهها در رگهای بیقرار کاج است، که یکصدا فریاد میزنند: «زندگی!» رسانهها را دور میکنم! نوروز نوشخندزنان شهادت میدهد: تسخیرِ جهان، بدون خونریزی من به شورشِ ریشهها به همایشِ گلها به گردهماییِ سارها به سپاهِ سبزِ رویش میپیوندم! بهار دادگاهِ عالیِ زندگی است، که حکمِ شادزیستن را صادر میکند! رسانههای جنگطلب را میبندم #فردوس_اعظم #بهار #نوروز با این که گاهی صدای جنگ بلندتر از آواز پرندگان است، نوروز باز از لابهلای شاخهها میگذرد و میرسد به خانهی ما. پس، وجودتان مبارک، نوروزتان خجسته! @firdavsiazam
تو ای زمانِ کجآیین، که سخت نامردی! به جای صلح، چرا باز جنگ آوردی؟ زمین به جای تبسم، مزار میزاید، کفن به قامت گل دوختی! چه روزردی! سرِ مبارک سرو است پیش پای تبر، که رسم کهنهات این است: ناجوانمردی! جهان به کامِ نهنگانِ آهنین رقصید، تو در مدارِ جنون و گلوله میگَردی! هزار آینه از ترسِ سایهات بشکست، تو با شکستنِ دلها، چقدْر بیدردی! نفس میان گلو خوشه-خوشه یخ بسته، جهنم است دلت ای زمانه! دمسردی! به جای عشق که در شورهزار دلها سوخت، نفاق و وحشت و اندوه و ظلم پروردی. برای گردن گل حلقههای دار، اما به قتل عام درختان تبر برآوردی! هزار هابیلِ دل را به خون کشیدی باز، بساط مرگ و عزا را به شهر گستردی. الهی خشک شود ریشههای تقویمت، اگر دوباره تو با جنگ و فتنه برگردی! #فردوس_اعظم @firdavsiazam
ایرانِ مانا! (دژِ بیداری اندیشه) بگذار دیوارها فرو ریزند، کاجها ایستاده در بغضِ سنگین بپوسند، و باغ در نفسِ بادهای مسموم بسوزد... تو مپندار که این نقطهی پایانِ من است! روحِ مانای زمان، در تنِ ایرانِ من است! ایران را نتوان با موشک شکافت؛ که این خاکپاره نیست! اندیشهایست ستُرگ! هویتیست بزرگ! "مرزیست پُرگُهَر"، جغرافیای بیکرانهی خرَد است! اندیشهای که پیش از زایشِ کوهها، در سینهی دماوند، در شریانِ آتشزای البرز، مثل سبزپیچَکی مغرور، بر تاروپودِ تاریخ پیچیده است. کورسویانِ مردابنشین، تنها کفِ روی آب را میبینند. اما این شبپرستانِ تاریخدُزد، این جغدهای وهمزده، که کتابهای ما را در تاریکی با ترس ورق زدهاند، شبها کابوسِ سنگینِ کوروش را میبینند. شما، ای محکومانِ ابدیِ فنا! که معنیِ «انسان» را در قصابخانهی مغزهایتان کُشتهاید تنها زبانِ خون را میفهمید. نمیدانید: درختی که ریشه در هستهی زمین دارد، با دزدیدنِ برگهای زردش نخواهد خشکید! تبر به ریشهی ما؟ زهی خیالِ خام! سقوطِ این درخت؟ افسانهایست که شبها برای تسکینِ وحشتِ خود میبافید! تو مپندار که این نقطهی پایانِ من است! دشتِ بیمرزِ زمان، پهنهی ایرانِ من است! اینجا اندیشه جوشنپوش است، و بیریشگی کفنپوش. دشمنِ خونمَک میلرزد؛ نه از سنگ، نه از موشک... که از بیداریِ باستانی، از ایمانِ ریشهدار، از هیبتِ رستمی که زیرِ پوستِ این خاک، در انتظارِ شیههی رخشِ نور، آرامآرام پلک باز میکند! بگذار جهانِ دورو بر ویرانهها بخندد! چون ققنوس از دلِ خاکستر برخیزد، قسم به نور، که خورشید، برای تابیدن، از چشمانِ ما اجازه خواهد گرفت! تو مپندار که این نقطهی پایانِ من است! نبضِ هستیِ جهان، در رگِ ایرانِ من است! فردوس اعظم زنده باد ایرانِ بزرگ! @firdavsiazam
تارتَنَکِ جزیرهی هوس در پشتِ زرنقابِ فریبای این جهان، پنهان شده حقیقتِ چرکینِ ناکسان آنجا که پول به منبرِ قانون نشستهاست، چوبِ حراج خورده شرفهای «رایگان» بُتهای زر گرفته خدا را به بَندگی قاضیست کور و کر، وَ ترازوست ناتوان! دیدیم عقل سجده به پای جنون نمود مُردهست عشق در دلِ تاریکِ خواجگان سر را به پیشِ سکه فرود آورد غرور، ایمان شکسته است در این عصرِ بیامان! در آن جزیرهی هوس — آن قَلعهی فساد نوشیدهاند اشک، نه، خونِ فرشتگان! آن باتلاقِ نفس — همان صیدگاهِ جان طعمه — حیاتِ تازهی یک مشت نورَسان «ارباب»های پوچ در آن بزمِ سایهها، مستانه رقص کرده در آغوشِ عفریتان! گلهای ناشکفتهی باغِ امید را، چیدند بهرِ لذتِ کوتاهِ کرکسان آن قصر نیست، مقبرهی عصمتِ گُل است، پیرانِ پوچمغز — بلای تنِ جوان! شهبالهای رنگیِ پروانههای عشق کوتاه شد به قیچیِ این دیوسیرتان آنجا بهارِ عمر به تاراج میرود، در زیرِ پای شهوتِ پیرانِ حکمران دنیا شدهاست صحنهی بزمِ درندهها ما — برههای گمشده در دشتِ بیشبان پرده فتاد و چهرهی «دیو» آشکار شد، ابلیس خنده میکند از کارِ آدمان این شعر نیست، تیرِ خدای حقیقت است، تُف میکند زمانه به گورِ چنین سران! #فردوس_اعظم #عنکبوت تارتنک: عنکبوت/بافَنده @firdavsiazam
فردوس اعظم، شاعر شناختهشدهی تاجیکستان، در میان نسل نو خراسانافغانستان، از محبوبیت ویژهای برخوردار است. کتابهای «ابرهای آبی»، «یک بغل غزل»، «آیین آیینه»، «دریا»، «غروب نمنم باران»، «نوحهی دارکوب»، «فیل سیاه» و «زخمهای شکفته» از آثار او هستند که در ایران، خراسانافغانستان، ازبیکستان و نیز شماری از کشورهای اروپایی منتشر شدهاند. فردوس اعظم پیوند عاطفی ژرفی با خراسانافغانستان دارد و کتاب «زخمهای شکفته» را به مردم این کشور تقدیم کردهاست. او این کتاب را «رسالتمندانهترین» اثر خود میداند که به گفتهی خودش، «دردهای مردم این کشور را فریاد زده است» و با آن، «ادای دین» کردهاست. بیشتر... https://khorasantimes.com/?p=25461 @firdavsiazam