- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 73
- 1/48двое суток
- 83
- 1/72трое суток
- 90
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://youtube.com/@takinhamzeloo?si=NNtv8e8xR_gvzj-o کتاب صوتی تکین حمزهلو @takinhamzeloo
دوام بیاور، تاریکترین لحظه، قبل از سر زدن سپیده است🦋 @takinhamzeloo
یادت میاد....یادت میاد....یادت میاد💔 @takinhamzeloo
https://youtube.com/playlist?list=PLFKTTf95aYeeAlP2t7GDqQ8QSY5ZvycGu&si=H-fmGi8t5Nfvm6Hx کتاب صوتی وقتی نازلی آمد، رایگان
ایران و ملتش اون درخته...💔 @takinhamzeloo
این روزها میگذرد، این روزها که کارد به استخوان زندگی رسیده و تحمل آخرین سنگر ماست. این روزها که غروبش ساعتها طول میکشد. #بردیا_یادگاری @takinhamzeloo
در ۷۷روز اخیر، ۳۲ نفر اعدام شدن. هیچ حزب و گروهی جز ملیگرایان و پادشاهیخواهان تجمع و اعتراضی ترتیب نداد. نه بیانیهای، نه تجمعی، نه اعتصاب و اعتراضی، همچنان همه طیفها در حال مبارزه با پهلوی هستند. یادمون نره. @takinhamzeloo
بیضه رو ملت ایران دارن که با وجود قتلعامهای متعدد باز بخاطر ایران، به پاخاستند... شکوه این ملت رو هیچ لاشخور حقیری نمیتواند خدشهدار کند. @takinhamzeloo
به بهزاد فراهانی نامحترم: شما اگه میدونستی قراره با دوشکا رگبار بگیرن روت، به خواهر و مادرت تجاوز کنن، برای پس دادن جسدت پول تیر حساب کنن، شبونه خاکت کنن اونم تو ناکجا آباد، پات رو بیرون از خونه که هیچ، از اتاقت بیرون نمیذاشتی، طرف مقابل شما #آریامهر بود که نخواست روی خون ملتش حکومت کنه، دوزاری. @takinhamzeloo
سحر فلاح متولد ۱ آبان۷۹،مدرس زبان و تنها دختر خانواده، ۱۹دی در فلکه سوم تهرانپارس با شلیک تیر جنگی به شقیقه کشته شد. او در پروسه مهاجرت بود، نوشته بود: «کسی میداند من چقدر تلاش کردم که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفه انسان این است قلبش را به زشتی نسپارد.» 💔 مادرش برای گم نشدن سحر، تا صبح پیکرش را در آغوش گرفت.نامش را ببریم. @takinhamzeloo
فرزند ایران و جانفدای میهن: #ملیحه_فیروزه از بجنورد عزیز ۲۵ روز بیخبری، پیکر سوخته و چشم تخلیه شده: روایت زیر توسط افراد خانواده در سوشال مدیا اخیرا منتشر شده، در صورت خبر تکمیلی در زیر پست به روز رسانی میشود: «خواهرم ۲۵ روز جنازهش رو زمین بود.به ما گفتن خودکشی کرده، اما وقتی جنازه رو دیدیم، زمین تا آسمون فرق داشت با حرفهاشون. دستها و پاهاش شکسته بود.تنش پر از ساچمه بود.چشم چپ نداشت.نصف صورتش از بین رفته بود.کل بدنش رو آتیش زده و سوزونده بودن.مظلوم کشتنش. یک ماه هیچ خبری ازش نداشتیم.۱۲ بهمن از آگاهی تماس گرفتن.ساعت ۸ صبح گفتن خواهرت خودکشی کرده. از ما امضا گرفتن.گفتن همین امروز، فقط با داداشت، بیسروصدا دفن کن، هیچکس نفهمه.تاریخ دقیق فوت ندادن، اما مشخص بود حدود ۲۵ روز جنازه نگه داشته شده. متولد ۷۳ بود.نامزد داشت، عروسی نکرده بود. وقتی سردخانه رفتم و خواهرم رو دیدم، جنازه رو تحویل نگرفتم.صورتش رو نتونستم ببینم.یک پرستار با غیرت تو بیمارستان گفت: «این رو زدن». غسال خانه دیگه نتونسته بود بشوره. آنقدر نگهش داشته بودن که بدنش را سوزانده بودند تا آثار جنایت دیده نشه، ولی بازم معلوم بود. روز خاکسپاری، جنازه حتی از کاور هم درنیومد. نشد با صورتش خداحافظی کنم.نشد دستاش رو از کفن آزاد کنم.نشد صورتش رو تو قبر باز کنم.نشد براش غسل بگیرم. فامیل التماس کردن نماز میت بخونن، ولی نذاشتیم.با گل و نقل و نبات خاکش کردیم.نذاشتیم فاتحه عربی یا مراسم رسمی برگزار بشه. ملیحه فیروزه مظلوم کشته شد.گفتند: «خودکشی.» @takinhamzeloo
. یکی بود یکی نبود، مادری دوپسر داشت، امیرحسین و احمدرضا، اصالتا اهل اسدآباد همدان اما ساکن در فردیس کرج، با پخش خبر مرگ دجال اعظم، خامنهای، پدرخانواده همراه با پسرانش در ماشین سوار میشوند تا در شادی مرگ جلاد ایرانیها با مردم سهیم باشند، شامگاه نهم اسفند فقط به دلیل بوق شادی زدن ماشینشان را زیر رگبار میگیرند،حتی وقتی توقف میکنند رگبار گلوله جنگی ادامه مییابد، به گفته شاهدان محلی که با خانواده فیضی صحبت کردهاند، امیرحسین هنوز زنده بود و در حال جان دادن. یکی از مأموران نیروی انتظامی به همکارش گفته بود: «گناه دارد، تیر خلاص بزن.» اما همکارش پاسخ داده بود: «نه، بگذار زجر بکشد؛ اینها ضدانقلاباند، بگذار با زجر بمیرد.#امیر_حسین_فیضی ۱۹ساله و برادر ۱۶سالهاش #احمد_رضا_فیضی کشته میشوند مادری ناگهان دو پسر رشید و عزیزش را با دستهای خودش به خاک وطن میسپارد، حالا اگر راهی دارید برای خلاصی از این شیاطین اشغالگر بگویید وگرنه نه به جنگ، را ما هم بلدیم، راهی برایمان نمانده. @takinhamzeloo
. قهرمان وطن #مریم_زردشت، پزشک ۴۵ ساله اهل شیراز، وی در روزهای پایانی دیماه برای کمک به مجروحان همراه با چند نفر دیگر به مرودشت رفته بود. به گفته نزدیکانش، او پس از بازگشت در همان شب بدون جلب توجه به اتاق خود میرود و روز بعد در حالی پیدا میشود که بیهوش بوده و آثار زخم و کبودی بر بدنش دیده میشده است. دکتر زردشت به بیمارستان منتقل شد و حدود یک هفته در بیمارستان بستری بود، اما در این مدت از ملاقات خانواده با او جلوگیری شده و توضیح روشنی درباره وضعیت جسمیاش ارائه نشده است. بنا بر این روایت، در نخستین آزمایشها اعلام شده که هیچ نشانهای از مسمومیت، مصرف دارو یا الکل در خون او وجود ندارد، با این حال گفته شده بود کلیههایش دچار آسیب شده و سطح هوشیاریاش پایین است. به گفته نزدیکان، او در مقاطعی کوتاه به هوش میآمده و درخواست کمک میکرده، اما دوباره بیهوش میشده و همچنان امکان ملاقات برای خانواده فراهم نشده است. سرانجام در تاریخ ۸ بهمن، بدون ارائه توضیحی روشن درباره جراحات و کبودیهای عمیق بدن، علت فوت «نامعلوم» اعلام شده است. نزدیکان دکتر مریم زردشت با تأکید بر اینکه درگذشت او در پی حمله مأموران رخ داده، خواستار روشنشدن حقیقت، ارائه توضیح رسمی درباره نحوه جانباختن وی و پاسخگویی مسئولان مربوطه شدهاند. ظاهراً شاهدانی از کادر درمان هستند که به خاطر ترس حاضر به شهادتدادن نیستند. زیرساختهای ما چنین انسانهایی بودند که از ایران و ایرانی، گرفته شد. @takinhamzeloo
. دروغه اگه بگم بهت فکر نمیکنم زن ناشناس شماره ۱۲۷۶۰. وقت خواب، وقت بیداری، وقت پختن غذا، بیشتر از همه وقت پیاز رنده کردن که میشود اشک ریخت و بچهها را نگرانتر نکرد، وقت نوشتن، صورت بیگناه و جوانت میآید جلوی چشمم، قصه یادممیرود، چه قصهای بجز قصه غصه شما؟ اصلا شما همه چیز مرا بیمعنی کردید، تنها رسیدگی من به خودم ناخنهایم بود زن، خبر داری سه ماه است نرفتهام پیش دوستی که مهربانانه ناخنهایم را درست میکرد؟ حالا ناخنها به حال و روزم شبیه است، از ته شکسته، پوست پوست شده و غمگین... خبر داری زن شماره ۱۲۷۶۰ که موهایم را هم کوتاه کوتاه کردم؟! دیگر حوصله سشوار و دنگ و فنگ نداشتم حالا موها شبیه حال و روزم است، بینظم و درهم، ژولیده، غمگین... وقت حرف زدن با بچهها یادت میافتم...پنجاه روز است که در کهریزک مانده بودی، حالا چطور؟ هنوز آنجایی یا دنبالت آمدهاند، پیدایت کردهاند؟ مادرت کیسههای سیاه را یکی یکی باز کرده و روی ماهت را دیده؟ شاید مادری نداری، پدرت شاید نوحه خوانده دختر من کجایی؟ دختر بابا...کجایی؟ شاید هیچکس را نداری، شاید از شهر کوچکی آمده بودی که روی پاهای کوچک و لرزانت بایستی و هنوز خوش خیالانه فکر میکنند در حال بدو بدو برای از گرو درآوردن هشتت از نُهت هستی، هان؟ بچهای شاید در رحمت بوده، هان؟ رحمی که میگویند درآوردهاند که مدرک جرمی نماند...شوهری شاید دنبالت باشد، هان؟ هیچکس؟هیچکس تو را گم نکرده؟ کاش من اسمت را میدانستم و دنبالت میگشتم، دوازدههزار و هفتصد و پنجاه و نه کاور را باز و بسته میکردم تا برسم به تو... به قرص روی چونماهت، با دست لکه خون را از روی بینیات پاک میکردم، قربان صدقهات میرفتم، برایت کِل میکشیدم، گِل به سر دور مزارت میرقصیدم. میرقصیدم، میرقصیدم @takinhamzeloo
. مادر پسرهایی که من باشم خدمتتون بگم قربان صدقه پسرها رفتن لم خاصی دارد، خیلی غلیظ نباشه، بوس و بغل یهویی نباشه، جلوی چشم بقیه نباشه، خلاصه که مادر پسرهایی که من باشم، وقتی یکیشون رو میبینم با احتیاط میگم قربون قدت، قربون ریش و سبیلت، خجولانه لای ریش و سبیلها لبخند کوچکی شکل میگیرد و چشمها ستاره باران میشود، جواب میرسد: خدا نکنه، قربونت مامان. دست جوانی که چند ضربه به سینه میزند که یعنی جای مادر اینجاست... بخواهی ببوسی باید سرپنجه بایستی تا قدت به سرو قدشان برسد، در همان حال حظ میکنی... امیرحسین مادرت حتما قربان چشمان شوخ و شنگت میرفته، قربان مو و ریش و سبیل شبق رنگت... امیرحسین لابد وقتی در جمع فامیل میخواستند بخوانی مادرت با نگاه خواهش میکرده که بخوان و تو نرم اعتراضکی میکردی و بعد پنجه بر سازت میکشیدی و صدای گرمت جمع را ساکت میکرده، لابد مادرت چند سانت قد میکشیده از غرور داشتنت... امیرحسین امروز بیهوا به عکست برخوردم، به صفحه اینستاگرامت که کلیپهای خواندن و نواختنت را گذاشتی، لابد دوست داشتی بین این همه خواننده وطنی معروف بشوی، روی چندتایی تگشان کردهای، امیرحسین بیشترشان شکاف خونین سرت را ندیده گرفتند، سکوت کردند و بعد پشت قاتلانت ایستادهاند به بهانه وطن!! امیرحسین چه چشم و ابروی شوخ و شنگی داشتی پسر، چه صدای گرمی چه سرپنجه هنرمندی، اما امیرحسین تو برای کلیپهای خواندت معروف نشدی پسر، تو بخاطر سینهای که سپر کردی، جانی که فدا کردی معروف شدی، معروفتر و خوشنامتر از تمام خوانندهها...امیرحسین حالا مادرت قربان صدقه که میرود؟ جایت در خانه و وطن خالی مانده که جان مادر ... #امیرحسین_ملکشاهی ۲۷ساله ۱۸ دی با شلیک مستقیم به سرش کشته شد. @takinhamzeloo
. خوب حالا جواب لئو رو چه باید داد؟ گربه پرشین #غزل_جانقربان نمیفهمد به صاحب ۱۵سالهاش سه بار شلیک شده، فقط میداند غزل هیچجا نیست نمیفهمد که به کمر و کلیه و پای دختر نوجوانی، در اصفهان زادگاهش، توسط نیروی امنیتی که قرار بود مراقب جان و مال شهروندانش باشد، شلیک شده... سه شلیک، سه تیر و لابد حق سه تیر هم بعدا طلب کردهاند از مادر و پدرش تا تک فرزندشان را پس بدهند، البته جسم بیجان فرزندشان را با سه جای شلیک در بدن ظریف و کوچکش... چطور باید به همکلاسیهای غزل فهماند رفیق شاد و پرانرژیشان با موهای فرفری، که دست خالی و بیدفاع بود کشتهاند؟ چطور میشود این جنایت را فهمید؟ خریدهای عید نو مانده، اتاق خالی از نوجوان ، هودی سیاه با سوراخهای جای گلوله، نیمکت خالی جایش در مدرسه، لئو گربه نگران و مضطربش، و پدر و مادری که تنها فرزندشان کشته شده...چطور میشود چیزی درباره این فقدان و رنج و جنایت نوشت. @takinhamzeloo
دوستم کانفینگ خریده، هر گیگ یک میلیون... گاهی پیام میدهد ما خوبیم اما این بار خیلی سخته. فکر میکنم هیچوقت نمیفهمم چه حسی دارد، بعد یادم میافتد من هم جنگ دیدهام. وقتی موشکباران تهران آغاز شد، خانه ما در خیابان کیا بود، محله شهرآرا، خانهای با تراسی بزرگ و سرتاسری و شیشههای قدی... چسبهای بدرنگ قهوهای که پدرم به شکل یک ضربدر بزرگ پشتشان زده بود و بعد هم انگار راضی نشده باشد که چند ضربدر دیگر هم با همان مرکز زد، صدای خرت خرت چسبها هنوز یادم است. وقتی برق آلستوم را زدند همین چسبها شیشهها را نگه داشت... خانه روبرویی شیشههایش ریخت و پدر حس کرد قهرمان جنگ شده... روزهای موشک باران درست همین وقتها بود قبل از عید خیلیها تهران را خالی کردند، عموها به بابا اصرار که بیا برویم. بابا باز سینه جلوو داد که نخیر! اگر قرار است بمیریم در خانه خودمان بمیریم بهتر است. آن وقت مامان خوشحال بود که شیشه های شیر آنقدر زیاد آمده که دیگر بدون صف و هرچندتا بخواهد میدهند نه بعد از یک ساعت صف، فقط دوتا... همان شیشه های معروف با عکس کله گاو که درپوش آلمینیومی داشت و من عادت داشتم بعد از برداشتن درپوش انگشتم را فرو کنم در نیم سانت خامه سر شیشه و از مزهاش حظ کنم. خانه سه اتاق خواب داشت با یک رختکن کوچک جلوی حمام که بابا عقیده داشت کار پناهگاههای ضداتمی را میکند. تز میداد اینجا انقدر تیرآهن داره که محاله طوری بشه... قبل از فرود موشک اول صدای ضدهوایی میآمد، صدای توپ درکردنهای شب بیست و دو بهمن... بعد صدای سوت منحوسی میامد که با شنیدنش هرجا بودیم خودمان را میرساندیم به اتاقک دو در دو پشت حمام و سرها را جمع میکردیم بین دو زانو. بعد صدای اصابت و لرزش زمین... بستگی به نزدیکی محل اصابت شیشه و درها میلرزید یا نه تکان خفیفی میخوردیم. آن وقتها همیشه رادیو روشن بود تا صدای آژیر قرمز را بشنویم. یادتان هست؟ بوق بدصدایی که قلبمان را از جا میکند اما آخرهای جنگ دیگر خیلی هم تکانمان نمیداد... فقط صدای سوت منحوس پرتاب موشک می ترساندمان خواهر کوچکم تا مدتها لکنت گرفته بود، جیغ میزد: سوت زدن سوت زدن... میدوید در مثلا پناهگاه... گاهی شبها در رختخوابش باران هم میبارید. من هم با خودم حرف میزدم. به خودم میگفتم کاش این موشک میخورد به مدرسه ما؛ چطور به قسمت پسرانه خورده و آنها تعطیل شدهاند؟ پس ما چه؟ گیشا را که زدند محله خون گریه میکرد، دهان به دهان قصه دلخراشش به گوش همه میرسید... تولدی بوده، همه فامیل جمع بودهاند، همه کشته شده بودند. کادوها همانطور در کاغذ کادو مانده بودند... شانزده نفر... بچهها بیشتر... یادم میافتد که سر هرکوچه حجله زده بودند. از ان حجلهها که چراغ رنگارنگ دارد. حجلهها مخصوص جوانها بود، رزمندگان راه اسلام... پر بود از حجله...تا چشم کار میکرد حجله. آن روزها اگر یک فرمانده کشته میشد حتما صدها سرباز و نوجوان تازه سبیل سبز کرده همراهش کشته شده بودند. بچهها... امروز اما خبر ندارم نمی گذارند صدایشان بلند شود. خبرها جعل میشود،خودشان هم مدام دروغ میگویند، مردم حتما مثل آن روزهای ما دلشان با هر صدای مهیب انفجار فرو میریزد، حتما دماغشان پراز بوی باروت و چوب سوخته میشود. شاید روزها برسرشان خاک و خاکستر میبارد... این بار اما بیشتر جنگ افروزان کشته میشوند، برعکس زمان نوجوانی ما که جنگ افروزان در خانههای امنشان دستور میدادند برای رسیدن به کربلا باید که خون داد و ما که کمپوت و شالگردن و کلاه و نان خشک میگذاشتیم روی تودههای کمک مردمی جلو مسجدها، ناراحت بودیم چرا پسر نیستیم تا فرار کنیم و شناسنامهمان را دستکاری کنیم تا ما را هم ببرند جبهه؟ حالا میدانم لازم به دستکاری هم نبود، همان موقع هم میدانستند بچههای ناوارد را میبرند به مسلخ، مثل امروز، بچههای دوازده، سیزدهساله مغزشویی شده در توهم قدرت با تفنگ... اما مردم مهربان ایران هنوز هم هستند، هنوز بهم کمک میکنند، حالا امیدوارند که با پایان این جنگ، دیگر هرگز جنگی را نبینند. دیگر جنگی در خانه همسایهها هم شروع نشود، نه تنها برای خودشان بلکه برای همه جهان هم ایستادهاند، هرچند جهان قدر نداند. حالا دندان برجگر داغ دیده تحمل میکنند، صدایشان را خفه کردهاند، مثل همه این سالها بجایشان حرف میزنند، بجایشان تصمیم میگیرند، تهدیدشان میکنند اذیتشان میکنند اما این بار ازشان میترسند، از آن شجاعت و دلیریشان از آن کارد به استخوان رسیدهشان... حالا میدانند این بار، هیچ بخشش و مرحمتی درکار نیست. آنها در خانه زیر بمب و موشکها، منتظرند تا حساب چهل و هفت ساله را صاف کنند. #تکین_حمزه_لو @takinhamzeloo
گوييد به نوروز، الم سوز بيايد... بر گوش رسد ناله مرغان گرفتار گلپوش کند مرقد مردان وفادار جاويد کند عمر فر برق شرربار گوييد به نوروز، شب و روز بيايد! دلخواه و دل آگاه و فرآموز بيايد با خنده گريان جگر سوز بيايد بر گلشن سرما زده پيروز بيايد گوييد به نوروز که نوروز بيايد عاشق نکند ياد گل افشان چمن، وای شاعر نرسد بر در امداد سخن، وای «خون ميدمد از خاک شهيدان وطن، وای» اي وای چمن وای سخن، وای وطن، وای نوروز خسته باد، با آرزوی آزادی و آبادی برای وطن💚🤍❤️ @takinhamzeloo
اما نرود یادت… آن روز که خندانی آن روز که از شادی، باران بهارانی آن روز که آزادی آن روز که: – باور کن! آن روز که شوریده، رقصندهی میدانی آن روز که خون ارزان بر خاک نمیریزد آن روز که «جان جان جان…» با قهقهه میخوانی آن روز که: – ما بردیم! بزمست به برزنها میچرخی وُ پاکوبان غرق بوسهبارانی آن روز که نزدیکست آن روز که یادش خوش: آغوش… پس از آغوش، ریسههای طولانی * آن روز ولی از ما یادی به میان آور رفتیم غریبانه بیصدا وُ پنهانی از یاد نبر خون را، خونی که شتک میزد خونی که از آن آمد فردات چراغانی یک جرعه بنوش آن روز با خنده بنوش آن روز یاد مردگانی که زندهاند وُ میدانی علی اسدالهی @takinhamzeloo
. اینا رو از بین صدها پیام پر عشق هموطنام جمع کردم و اینجا گذاشتم که یادم بمونه بعد از این اگه کسی گفت ایرانی فلانه و بیساره، محکم بکوبم تو دهنش... چه افتخاری که من با شما هموطنم، عزیزان من در داخل و خارج از ایران، عشق و نور و مهر بر تکتک شما❤️🤍💚 #پاینده_ایران @takinhamzeloo