tgindex
(تاملات)

(تاملات)

Статистика
@tammollaatперсидский

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
119
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 446
20 постов
Вовлечённость
1215,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
600
1/48двое суток
687
1/72трое суток
741

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • انسان زیاده انسان یا انسان محصول پکیج! سال‌ها بر این باور بودم که عده‌ای از انسان‌ها هستند که از دیگران توانمندترند. گاهی هم می‌گفتم با جربزه‌ترند. به گونه‌ای هم، جز اصول ذهنی‌ام شده بود. می‌گفتم لابد برخی‌ها به قول مرحوم نیچه دامه برکاته انسان زیادی انسان هستند! البته بحث او انسانی، زیاده انسانی بود که متفاوت بود، من فقط ناخنکی از جنس دیگر به آن زدم. در نهایت پذیرفتن اینکه این تفاوت بنیادین است، کاری نمی‌توان برایش انجام داد، بسیار پذیرفتنی می‌نمود. زندگی هم به همین منوال می‌گذشت. اما به مرور هر چه که بیشتر می‌گذشت تحلیل مارکسیستی موضوع برایم قابل لمس‌تر می‌شد. تحولی در فهم موضوع برایم ایجاد شد اما نه از موضع نفرت از فرادستان که مارکس موضوع را تعریف می‌کرد بلکه چیزی فراتر از آن. برای تبیین موضوع دنبال یک ترومای حسابی در ذهنیت ایرانی بودم تا مدل را بر مصداق سوار کنم تا بهتر درک‌اش کنم. باید به دنبال ابر ترومای زندگی دهه‌ی شصتی می‌رفتم تا بتوانم با سوار کردن مفاهیم و یافته‌هایم روی آن درک درست‌تری داشته باشم. ابر ترومای دهه‌ی شصتی که به تراژیک‌ترین شکل ممکن حل‌وفصل شد، نبردی گلادیاتوری به نام کنکور بود. در آن سری از نبردهای وحشتناک گلادیاتورها به سه دسته‌ی منطقه‌ای تقسیم می‌شدند و بسیاری از استعدادها با مجموعه‌ای از عوامل مخرب که دست به دست هم داده بودند له و لورده می‌شدند. نمی‌خواهم در اینجا به مکانیسم جنگ‌اندازی آن گلادیاتورها بپردازم. چیزی مثل آن ماشین جهنمی در فیلم "The Wall" پینک‌فلوید که جوان‌ها با آن چرخ می‌شدند. بلکه بحث‌ام این است که چگونه برخی گلادیاتورها لقب گلادیاتور برتر می‌گرفتند. هر جایی که ۵۰۰ نفر اول شکل می‌گیرند، مثلا ۵۰۰ پزشک برتر یا ۵۰۰ حقوق‌دان برتر و یا ۵۰۰ ورزشکار برتر! آیا می‌شود گفت، اینها ابر انسان هستند؟ اکنون با اطمینان می‌شود گفت نبودند. بعدها فهمیدم که اصولا نفر دهم با نفر هزارم آنچنان تفاوت معنی‌داری از لحاظ توانایی حل مسئله، قدرت عکس‌العمل، هوش هیجانی، سرعت عکس‌العمل و سایر بضاعت‌های ذهنی وحتی قابلیت‌های فکری نداشته؛ یقینا چیزی که تعیین کننده است نه این دارایی‌های ذهنی بلکه پکیجی است که آنها آن را یدک می‌کشند و اختیاری در آن ندارند می‌باشد. کوله‌پشتی‌ای مملو از امکان‌ها و فرصت‌ها و شرایط‌ها که به دست خودشان درون کوله‌پشتی تلنبار نمی‌شود بلکه محصول یک توزیع تصادفی قابل دستکاری است؛ که البته این دستکاری محاط به توان محدود یک شخص نیست بلکه هیئتی از آدم‌ها و عوامل پای کار را هم می‌طلبد که محیط بر او هستند. اینکه قضیه را افراط‌گونه از روایت سرمایه‌داری بخواهیم سمبل کنیم راهگشا نیست. اگر برگردم به واقعه‌ی گلادیاتورهای دهه شصتی و با فضولی محض کوله‌پشتی شخص را دست مامور تفتیش دهیم تا عوامل مستتر در آن را روی میز تشریح بریزد، ماهیت "بسته موفقیت" بیشتر عیان خواهد شد. احتمالا این ۵۰۰ نفر اول در کوله‌پشتی‌شان اینها پیدا می‌شود: ۱. همکلاسی‌های پای کار ۲. عدم وجود بیماران مزاحم ته کلاس ۳. آرامش خانوادگی ۴. بودن در بهترین سال‌های بازدهی که برای هر شخصی در طول عمرش متفاوت است ۵. به مشکل نخوردن با معلم‌های دوره دبیرستان ۶. نداشتن رفیق ناباب که اجلی معلق است که هر لحظه امکان ظهورش هست ۶. بهره‌مندی از توزیعی تصادفی اما خوب از معلمان کارآمد ۷. داشتن مشاور آگاه و عمل‌گرا ۸. بهره‌مندی از معلم‌های خصوصی باکیفیت ۹. عدم وقوع فجایع خانوادگی و زیستی در چند سال منتهی به کنکور ۱۰. وضعیت بسامان اجتماعی_ملی ۱۱. وجود انگیزه‌های پیشران ۱۲. قرار گرفتن در اتمسفر معطوف به هدف مطلوب ۱۳. در دسترس بودن منابع کتابخانه‌ای لازم ۱۴. رفاه اقتصادی حداقل متوسط ۱۵. رسیدن به خودآگاهی نسبت به موضوع و ده‌ها عامل ذکر نشده‌ در این کوله‌پشتی قابل آشکارسازی است. تازه مامور تفتیش آرام در گوشم می‌گوید باز هم هست؛ اما همین‌ها هم برای نتیجه‌گیری کافی‌ست. مامور که دل‌اش آرام نگرفته بود باز درگوشی گفت: حالا در برخی از موارد حتی چند تا از این اقلام کشف شده ممکن است در برخی از قربانیان بازرسی نباشد! و برخی چیزهای دیگر اضافی هم هست اما کلیت ماجرا تقریبا همین‌هاست؛ چند تا بیشتر، چند تا کمتر! در نهایت به این نتیجه رسیده‌ام انسان زیاده انسان موجود نیست. در عمل چیزی که موفقیت را می‌سازد کوله‌پشتی‌ای است که بسته موفقیت در آن پنهان شده. شخصی که در ۵۰۰ نفر اول قرار می‌گیرد و نفر اول جمع می‌شود حتما قابلیت‌های بالایی دارد اما در خوش‌بینانه‌ترین حالت شاید ۳۰ درصد آن مربوط به عامل ذهن برتر است و باقی در احاطه همان ۷۰ درصد و به بازی کردن خوب سایر عوامل وابسته است که چیزی به اسم موفقیت را مفهوم می‌بخشد و انسان محصول پکیج را می‌آفریند. موفقیت محصول پکیج است، فقر و ثروت سیستماتیک بخشی از آن است. ۲۰ مردادماه ۱۴۰۵ ✍ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • سرو پیتزای قورمه‌سبزی، توسط جمعیت پرچم‌سوار، در سرزمین قوم مبعوث شده معجون قدرت زمانی ذائقه را بیشتر نوازش می‌دهد که همراه با حس دوست داشته شدن باشد. حس دوست داشته شدن همان اندازه که نیروبخش است حس فقدان آن همان میزان آفت روان است. از گرایش‌های سیاسی که از دوست داشته نشدن در عذاب است گرایش چپ ایرانی‌ست. از همین رو جز اقلیتی از چپ‌ها، اکثریت چپ این روزها خود را قاطی جمع می‌کنند و گوشه‌ای از امورات هیئت را می‌گردانند به این امید که شاید فرصتی پدید آید که از این صدقات حاصله آنها هم بهره‌مند گردند. گویی ۵۷ است. غافل از آنکه بچه هیئتی‌ها پای‌شان در بازار است و منطق چرتکه را ازبر هستند و خوب ملتفتند که دو دوتا چهارتاست. چون منطق منافع اقتصادی ماورای منطق اراجیف‌بافی سیاسی است که بی‌حساب و کتابست و دور از سرزمین بی‌رحم اعداد. این روزها کاری که چپ‌ها می‌کنند نام‌اش《پرچم‌سواری》است. پرچم‌سواری یا Flag riding را می‌توان به حالتی اطلاق کرد که بازیگر عرصه سیاست که در وضعیت تحقیر شده و ورشکستگی سیاسی است با همدستی با جریان غالب خود را به عنوان نیروی خودی جا می‌زند. شرافت سیاسی‌اش را که قابل نقد کردن نیست به ثمن بخس می‌فروشد و کالبد سیاسی‌اش را در حرکتی انتحاری استحاله نموده و روح‌اش را در معرض فروش در اختیار شیطان قدرت‌طلبی می‌گذارد. در پرچم‌سواری جریان سیاسی به دنبال احیای اعتباری است که دیگر مالکیتی بر آن ندارد و تنها دل خوشی‌اش خارج کردن اموال مصادره‌ای از دست طلبکاران است؛ حتی اگر قرار باشد دارایی‌ها قربانی دیون ممتاز گردند! همین که رقبا (شما بخوانید لیبرال‌ها) یک ریال از طلب‌شان صاف نشود برایشان کافی است. اعتباری که از دست رفته سهم دولت و طلبکاران ممتاز شود بهتر از این است که خرج لیبرال و ملی جماعت شود. چپ‌های ایرانی این روزها بیشتر دنبال سرو کردن پیتزای قورمه‌سبزی هستند تا پیزای ایتالیایی. پیتزای قورمه سبزی که از ریختن خورشت قورمه‌سبزی روی ته‌دیگ خشک و سخت پدید می‌آید تناول‌اش دو نکته‌ی فنی دارد که جماعت اهلش آن را نیک آگاهند! یکی اینکه باید به خورشت زمان داده شود، تا خوب در جان ته‌دیگ نفوذ نماید. دوم آنکه، زمان گاز زدن نباید بی‌محابا بدان حمله‌ور شد، بلکه باید با احتیاطات لازم با آن روبرو گردید؛ چون خطر شکست دندان روکش شده و عاریه‌ای در آن بسیار محتمل است. لاکردار بدی‌اش آنجاست که درست دندان‌های خط خنده را هدف می‌گیرد و فاجعه را جایی برای پنهان کردنش نیست. حالا این خطرات را باید اضافه نمود به ذائقه قوم مبعوث شده که بیشتر قیمه پسند است و لپه را همیشه به لوبیا ترجیح داده است. اینکه حضرات در پوستین گوسفند رنگ عوض کرده‌اند چون بره‌هایی گوش به فرمان از ژست وطن‌پرستی_هیئتی درآمده‌اند هم در نوع خود جالب توجه است. آنهایی که تا دیروز می‌گفتند وطن‌پرستی از ارکان فاشیسم است و دین افیون توده‌هاست؛ هم تند‌ترین گرایش وطن‌پرستی را دنبال می‌کنند و هم دینی‌ترین فریضه اسلام شیعی یعنی حفظ نظام اوجب واجبات است را. اما هر چه در صف نگاه می‌کنی پرچم تکان دادن‌شان به دل نمی‌چسبد! زبانم لال گویا مسعود کشمیری در میان جمعیت است. اما چپ زیرک، دو نکته فنی کذا را از یاد برده‌. اول اینکه برای منعطف شدن ته‌دیگ باید صبر خوبی داشت و این مستلزم شکم‌سیری است؛ تا طاقت صبر مهیا باشد. دوم احتیاط در گاز زدن و بی‌محابا حمله‌ور نشدن به پیتزای قورمه‌سبزی! که عدم رعایت هر دو امر نتیجه‌اش شکستن آن دندان‌های باقی‌مانده خواهد شد و قوزی خواهد شد والای قوز که در عین بی‌اعتباری سیاسی که ناشی از شکست‌خوردگی مرام سیاسی‌شان است، بدریختی چهره نیز بدان افزوده خواهد شد. بی‌ریخت‌تر از اینی خواهند شد که تاکنون بوده‌اند. بالاخره سخت است تحمل این چهره برای کسانی که زمانی جوان اول زیباروی شهر بودند و شهره شهر برای هر جوان عاشق پیشه‌ای‌ در پیکار سیاسی. یاد باد آن روزگاران، یاد باد. مخلص کلام اینکه قورمه‌سبزی با ذائقه قیمه دوست‌ها هیچ سازگاری ندارد، در این وضعیت باید مرد شور این جنس پیتزا را هم برد که نه باعث نزدیکی به قدرت خواهد شد و نه باعث احیای محبوبیت از دست رفته. نه برای سیر کردن شکم کارکردی دارد و نه برای لذت بردن از یک طمع جدید. نه قورمه‌سبزی‌اش مال شماست که غذایی باب طبع سلاطین و پادشاهان است (از باب وطن‌دوستی) و نه ته‌دیگ‌اش مال شماست که از قعر دیگ برنج قیمه کش رفته‌اید (از باب هیئت امام حسین). به قول آن رندی که از زبان نیچه عبارت جعلی ساخته، شما آنهایی هستید که با خون قهرمانان سورچرانی می‌کنید! نه متاسفانه، آن هم دیگر نیستید. نه قهرمانان خودتان را آبرویی برای‌شان باقی گذاشته‌اید و نه به قهرمانان لانچر با هیچ چسبی می‌چسبید، جماعت لایتچسبک! که حتی برای اقلیت‌تان هم رفقای قابلی نیستید. چون پرچم‌سواری سیاسی عین بی‌اخلاقی‌ست. ۲۱ تیر ۱۴۰۵ ✍️فریبرز نعمتی @tammollaat

  • نه دیگر آن، نه هنوز این! چند ماه طوفانی گذشته و در میان خرابه‌های فکری قدم می‌زنیم. به مانند کسی که پس از یک جنگ بزرگ در قواره جنگ جهانگیر اول و دوم آمده در میان خرابه‌ها، تیر و تخته‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کند تا چیزهایی را برای تبیین آینده پیدا کند. تا چشم کار می‌کند فروپاشی ساختارهای ذهنی و بناهای یادبود حادثه‌های تاریخی‌ست. چیز دندان‌گیری نیست! این همه اندوخته‌‌های سال‌ها، این همه تجربه سیاسی، این همه گزیدن‌ها و گزیده شدن‌ها، گویی همه از دست رفته یا اگر چیزی مانده دیگر ارزش نقد کردن در وضعیت جدید را ندارد. با یک سری جنگ زده طرفیم. دسته‌ای را می‌بینم که تمام سران‌ و بزرگان قبیله‌شان ترور شده‌اند. آن طرف‌تر جماعتی شیون می‌کنند که ما قربانیان بی‌گناه بودیم. دسته‌ای چمباتمه زده‌اند آن‌طرف‌تر و دائم می‌گویند خاک بر سرت ترامپ! آن یکی داد می‌زند ما هم با شما بودیم هاااا؛ چپ محور_مقاومتی، یادتان نرود. منطق خرابه‌ها را پذیرفته‌ایم. نمی‌دانیم در وضعیت آنومی (Anomi) دورکیمی هستیم؟ یا مفهوم پرتاب‌شدگی هایدگری؟ یابرزخ تاریخی گرامشی؟ یا شاید هر سه‌ی اینها. آنومی به وضعیتی گفته می‌شود که علی‌رغم بضاعت ذهنی، داشته‌ها دیگر به کار زندگی در حال و آینده نمی‌آید. تحلیل وضعیت قفل شده، قفل است و زعمای قوم نمی‌دانند آینده آبستن چه حوادثی است. نا‌امید نیستیم اما تصویری از آینده ایران هم نمی‌توانیم تصور کنیم. در میان خرابه‌ها باز بیشتر قدم می‌زنیم. صدای تحلیل‌گر_کفتارها از دور دست‌ها شنیده می‌شود. بیشتر این وضعیت خلا ذهنی را مرور می‌کنی. می‌بینی مفهوم برزخ تاریخی گرامشی هم به عنوان یک اپلیکیشن مسیریابی شاید بد نباشد. "گذشته‌ای که مرده است و آینده‌ای که هنوز توان متولد شدن ندارد" وضعیت کمی بهتر می‌شود. اعتماد به نفس‌ فروکاسته‌ات که ناشی از هاله‌ای از منگی کشتار و پیامد آن جنگ است؛ کمی بالاتر می‌آید. همین که می‌فهمی آن موجود هنوز کامل متولد نشده کمی حالت را بهتر می‌کند. هنوز امیدواری! با اینکه ته دل‌ات نگرانی که چه از کار در خواهد آمد؛ اما همین که متولد نشده روح محافظه‌کارت را نوازش می‌دهد. به خودت رشوه روانی پیشنهاد می‌دهی که می‌تواند چنان هم بشود، یک چیز خوب. اما همان لبخند گذرا هم زود از لبانت زدوده می‌شود زمانی که نحوست خاورمیانه‌ای‌ات جلوی چشمانت ظاهر می‌شود طبق به روزترین تعریف از آن... خاورمیانه جایی است که صلح در آن به مفهوم شلیک با شدت ملایم‌تر است! با تشکر از توجه شما به این مطلب. دونالد.جی.ترامپ! کمی بیشتر که فکر می‌کنی و از تحلیل‌های سه‌گانه و تاکسی‌واری اردبیلی_مالجو_بزرگیان فاصله که می‌گیری متوجه می‌شوی که هایدگر هم یک مفهوم "پرتاب‌شدگی" دارد. با خودت می‌گویی "اوه" این هم جالب است. شاید راست کار خودمان باشد. وضعیتی که اضطراب پنهان داری چون به وضعیتی پرتاب شده‌ای که اختیاری در بوجود آوردنش نداشتی. روایت‌های پر و پیمانی در گذشته تلنبار هستند اما هیچ کدام از آنها به درد توصیف آینده نمی‌خورند که هیچ، بلکه به درد حال هم نمی‌خورند. به درد این می‌خورد که برای بی‌گناهی‌ات استدلال‌های چند صفحه‌ای بتراشی. اما باز هم همه‌ی ‌‌پاسخ‌ها را نداری. ادغام زورچپانانه‌ی تحلیل جامعه‌شناسی_تاریخی_فلسفی این می‌شود که آنومی_بین‌دورانی_پرتاب‌شدگی مفاهیمی هستند که قطارشان یکجا به هم رسیده است و ما گرفتار هر سه حالت هستیم. هم اجتماع ایرانی دچار آنومی شده، هم تاریخ‌اش گرفتار برزخ و هم فلسفه وجودی‌اش دچار پرتاب‌شدگی به وضعیتی ناشناخته. اینجاست که مانوک خدابخشیان و جام جهان‌نمایش به شکل عجیبی گوش‌ات را دائم می‌کشد و می‌گوید با این وضعیت؛ بازی تازه شروع شده است! ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ ✍️ فریبرز نعمتی @tammollaat https://vrgl.ir/sQQPC

  • 2 июн.1 21172

    نه به اعدام یا آری به اعدام؟ جوان‌تر که بودم افکار لیبرالی داشتم اما بعد از سنی گویا لیبرالیسم منتهی به کانسرواتیسم می‌شود. یکی از تم‌های روشنفکری معاصر گفتن نه به اعدام است. از اصول کیش روشنفکری است. نوعی گفتن شهادتین برای ورود به مارپیچ تو در توی این دین است. در تاریخ خاورمیانه ترکیه‌ای‌ها در این موضوع به عنوان یک عامل موثر پیشگام هستند. ژنرال کنعان ائورن در ۱۹۸۰ میلادی در ترکیه کودتا کرد. از جمله دستاوردهای این کودتای خونین این بود که بعد از دو سال دولتی تحت حمایت کودتا بر سر کار آمد که معمار ترکیه نوین شد و افکار  بلاتکلیف چپی-راستی جای خود را به افکار راست‌گرای تورگوت اوزال داد که به حق ترکیه را وارد مسیر ترقی و پیشرفت نمود. در آن سال‌های پر بلوا بود که هنوز به سبب اعدام مندرس و برخی از وزرای دولت‌اش در کودتای ۱۹۶۰ و سایر اعدام‌ها و قتل‌ها در ۱۹۸۰ بدنه‌ی سیاسی ترکیه دست به یک اقدام مترقی و کم‌نظیر زد. مجلس ترکیه در یک اقدام بی‌مانند در خاورمیانه "اعدام سیاسی" را الغا نمود؛ از ۲۰۰۳ هم دیگر نه به اعدام دوفاکتو شد. سال‌های بسیاری طول کشید که نه به اعدام در ایران تبدیل به یکی از مناسک روشنفکری شود اما نه با استثناهای آنگونه بلکه به شکلی درهم و فله‌ای! یعنی این جنبش تبدیل شد به نه به اعدام به هر شکلی. از یک نه به اعدام فعال سیاسی که انگیزه‌ای شرافتمندانه دارد و به حق است تا یک خفت‌گیر با سابقه ۲۰۰ خفت‌گیری در خیابان که حتما منجر به قطع دست ۲۰ مورد شده و احتمالا ۲۰ الی ۳۰ نفر را هم چنان ناقص نموده باشد که دیگر قابل بازگشت نباشد یا تروماهایی به اشخاصی در تاریکی و خلوت خیابان وارد نموده است که تا آخر عمر فراموش نمی‌شود! چرا؟ چون روشنفکران عزیز بر این باورند که اینها قربانیان جامعه هستند پس جامعه با تحمل جانیان باید قربانیان‌اش را گرامی بدارد! وچه عجیب استدلالی است؟ بدن باید تومورهایش را گرامی بدارد و حتی بیماری‌هایش را بپذیرد چون رژیم بد غذایی‌اش یا الگوی بد ورزشی‌اش یا سبک نامناسب زندگی‌اش باعث بروز و ظهور آنها شده پس باید تحمل‌شان نمود! نه استخراج‌شان یا درمان‌شان! و زندگان و سلامتان و جوانان که اکثریت قربانیان این جماعت را تشکیل می‌دهند؛ بیشتر قربانی شوند تا مبادا حضرات قطاع و طریق روح آزرده‌شان از جامعه ذره‌ای آزرده‌تر نشود. البته تئوری‌بافان این قضیه نه به اعدام فله‌ای، بیشتر حضرات پروگرسیو (آخرین نسخه‌ی چپ) بوده‌اند و آنچنان این شعار فراگیر و سانتی‌مانتال بوده که بتواند کل تیپ‌ها و دارودسته‌های روشنفکری را درنوردد. نکته اساسی در این میان، اینجاست که اکثر طرفداران نه به اعدام "جانی‌ها"، همان‌هایی هستند که طرفدار دادن حق سقط جنین فله‌ای به زنان هستند! بدون قائل شدن به تفکیک و جداسازی موارد متنوع از هم... که آیا؟ این موجودی که قرار است سقط شود به چه علت باید حادثه‌ی مرگ برایش ساخته شود. در کل در سرزمین حضرات روشنفکر گویا هر چیزی فله‌‌ای‌اش مبارک است و هیچ چیزی را قائل به تفکیک و تمایز نباید بود. ✍️ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • 25 февр.1 460137

    آیا به پایان سلطه چپ در دانشگاه سلام می‌کنیم؟ روز سوم اسفندماه ۱۴۰۴ در دانشگاه شریف پرچم شیر خورشید بالا رفت! استقبال پر شوری هم از آن اتفاق افتاد. گویا ایران شده سرزمین خلاف آمد عادت‌ها. حتی فضای مباحث سیاسی را هم لرزاند. موضوع پرچمی بود که ناسیونالیسم ایرانی آن را پرچم واقعی ایران می‌داند. در واقعیت سیاسی بین سه‌گانه مذهبی‌ها، مجاهدین و چپ‌ها به عنوان جریان‌های مطرح در تاریخ سیاسی ایران، این شیر و خورشید با این هیبت جایگاهی نداشته است. نزدیک‌ترین گزینه که مجاهدین باشند نه شیر پرچم‌شان چنان به شیر می‌زند و نه خورشیدشان آنچنان خورشید است. جواد صالحی هم که در یک فرار به جلو گفت اصلا این نماد متعلق به جمهوری اسلامی ایران است. اما در انباری داشته‌های نظام در قسمت غیرقابل استفاده کد اموال خورده است. چپ‌ها هم که طبق معمول ترجیح می‌دهند تنفر بورزند تا حرف دندان‌گیری تحویل دهند. بالا رفتن این پرچم در دانشگاهی که زایشگاه دوگانه چپ و مجاهد بوده نمادین است! از سوی دیگر جرات بالا بردن آن هم یک مسئله دیگر است. یعنی شکستن یکی از سفت و سخت‌ترین ممنوعیت‌های نانوشته در تاریخ امنیتی جمهوری اسلامی ایران. به نظر تابویی بود در حد آزادی حجاب که اتفاقا به این بخش آن کمتر پرداخته شده است. حال باید چگونه به بحث ورود نمود؟ آیا این نمادی از افول چپ است؟ آیا این نمادی از ظهور قدرتمند ائتلاف راست لیبرال با محافظه‌کار است؟ یا آیا ما در ابتدای مشروطه ایستاده‌ایم؟ شاید همه! به نظر می‌رسد نباید ارزیابی شتابزده داشت. باید منتظر ماند و دید که روزهای آینده چه تحولاتی را بر ساحت سیاسی ایران تحمیل خواهد نمود. اما چیزی که تاکنون می‌توان از آن استنباط نمود این است که علاوه بر تمام نشانی‌ها و نمادهایی که می‌توان به پدیده‌ی پرچم و شعارهای این روزهای دانشگاه بست، قادریم یک مفهوم شاخص را از درونش بیرون بکشیم و آن ارتقا یافتن جایگاه اندیشه‌ی لیبرال و اندیشه‌های دست‌راستی ملی‌گرایانه در دانشگاه‌هاست. در جایی که حیاط خلوت سنتی چپ‌ها بوده و حتی قبل از ۱۸ و ۱۹ دیماه چپ‌ها بر این عقیده بودند که مواضع آنها در دانشگاه به مانند سنگرهای بتنی آلمان هیتلری در سواحل نورماندی مستحکم است. راستش را بخواهید همین‌طور هم به نظر می‌رسید. انواع سنگرهای پوششی، برجک‌های تخریبی، مین‌گذاری و هر استحکامی که فکرش را بکنید در ظاهر داشتند. اما حوادث دیماه چنان کاتالیزور قدرتمندی برای یک انفجار بود که توانست بر دیواره‌های این استحکامات بتنی ترک‌های عظیمی ایجاد نماید و یک نیروی نادیده گرفته شده و سرکوب شده را آزاد نماید. آن نیرویی که مانند اسب‌تروا در دانشگاه و جامعه موجود بود اما اعتماد به نفس لازم برای ابراز وجود را نداشت، تفکرات دست‌راستی سال‌هاست که زیرپوستی در مطبوعات و رسانه‌ها خود را تکثیر کرده بود و طبیعتا دانشگاه هم در اتمسفر آن تنفس کرده بود. در حقیقت جلد کار چپ بود اما محتوا کاملا راست شده بود. این حرکت نه محصول سه سال کار ایران اینترنشنال بلکه محصول سال‌ها کار فکری است. سال‌ها نقد سیستماتیک چپ. سال‌ها سترون بودن چپ‌ها در تولید اندیشه‌ی نو! برخی بر این باورند که چپ‌ستیزی کورکورانه به راه افتاده، اما باید گفت ابدا کورکورانه نیست. محصول سال‌ها کار است. جایی به بهانه‌ای گفتم که چپ در ایران در آستانه‌ی دومین شکست تاریخی خود است. چپ دو بار با متدینین در ایران شراکت کرده است. یک بار در انقلاب ۵۷، که شراکتی قهری بود و در نهایت ماجرا شراکت‌شان به نابود‌ی‌ بخش اعظمی از سرمایه‌های انسانی و پایگاه اجتماعی‌شان انجامید و این بار با شراکتی اختیاری که ناشی از تحمیل خودشان است و داوطلبانه و البته خوش‌خدمتانه که به نظر نمی‌رسد باز با سرانجام نیکویی فرجام یابد. در همین راستا چون وقایع با تعاریف کلیشه‌ای سایر گرایش‌های سیاسی همگام نیست پس یک جواب ساده به کلیت موضوع داده می‌شود، در یک کلام: مردم و دانشگاه و هر چه که هست احمق هستند و همین تفسیر دم‌دستی آنها نشانی برای از پیش بازندگی آنهاست. آنها می‌کوشند این تحلیل را جا بیندازند که ملی‌گرایی در ایران امری کاذب است، محصول بن‌بست است و دست پخت تلویزیون‌هاست! اما برخلاف ژست‌های عاقل اندر سفیهی که در برابر ایران‌اینترنشنال و منوتو می‌گیرند و مردم را مرعوب آن معرفی می‌نمایند خود این گرایش‌ها بیشتر از همه مرعوب‌شان شده‌اند. با اینکه در ایران وزن واقعی نیروهای سیاسی به درصد مشخص نیست، به لطف نبود موسسات نظرسنجی شناسنامه‌دار و کارنامه‌ای که قابل راستی‌آزمایی باشد، حضرات در خلوت از هم‌اکنون خود را بازنده‌ی هر وزن‌کشی سیاسی قبول کرده‌اند. راه حلی هم که برای گریز از شکست احتمالی ارائه می‌دهند یا تحقیر شعور مردمان است، یا صبح تا شب تولید محتوای سلبی بدون اندکی ایجاب یا اثبات در آن. یا حذف رقبای محتمل از صندوق. موضعی کاملا منفعلانه.  فریبرز نعمتی @tammollaat

  • 19 февр.1 4901313

    متارکه‌ی بدون مشاجره استادی داشتم و البته دارم که تم فکری‌اش چیزی تو مایه‌های خانواده‌های شهید پرور آمریکاست. به شدت فهمیده، به شدت اخلاق‌مدار و در کل از نیکی‌های روزگارش هر چه بگویم کم گفته‌ام. اما این جمیع خصائل نیک در کنار این همه هنر یک ایراد دارد که همان سوپر ارزشی بودنش است. بالاخره هر جمیع خصائل نیکی ایراداتی هم از سوی داور خواهد داشت. ایشان روایت می‌کرد زمانی که در کمپانی معظم آمریکایی کار می‌کرده با انواع رئیس و رؤسا از ملیت‌های متفاوت کار کرده و می‌فرمودند دو قماش متفاوت از دیگران بودند. یکی چینی‌ها و آن دیگری آمریکایی‌ها. می‌گفت رؤسای چینی یک روح شرقی عجیبی دارند. ممکن است در کار فحش و بد و بیراه هم بگویند. گاهی اوقات حتی غیرحرفه‌ای تا کنند. گاهی کار تا یک قدمی یقه‌گیری هم بکشد اما به یک اصولی پای‌بند هستند و آن اینکه روح شرقی‌شان اجازه نمی‌دهد نان شب کسی را قطع بکنند. اخراج از موقعیت شغلی به صورت نسبی کمتر از مدیران چینی دیده می‌شود. و اما مدیریت آمریکایی! در این جنس از مدیریت شما معمولا بلند شدن صدای طرف را متوجه نمی‌شوی. همدردی بسیار بالایی هنگام طرح مشکلاتت تجربه می‌کنی. از فرط همدلی نمی‌دانی که چگونه احساس ذوق و شوق‌ات را پنهان کنی. اما در نهایت کار فردا می‌بینی که از سر همدلی مدیر آمریکایی حکم اخراجت را زده! برای انسان شرقی متارکه‌ی بدون تجربه مشاجره چیزی قفل شده است. اصولا نمی‌تواند اتفاق بیفتد اما در مدل آمریکایی به سادگی اتفاق افتادنش ممکن است. چند روز پیش که متن عراقچی را در باب پیشرفت مذاکرات می‌خواندم احساس کردم که ایشان در تله‌ی "عدم فهم منطق آمریکایی" گرفتار است. یا گرفتارش کرده‌اند! جلسات برگزار می‌شود. آنها خطوط را یادآور می‌شوند و گروه ایران تازه یادش می‌افتد که منافع شرکت‌های آمریکایی را در مذاکرات دخیل نماید. یعنی چیزی که قرار بود در برجام اتفاق بیفتد. چیزی که اگر درست اتفاق می‌افتاد شاید امروز به گونه‌ای دیگر بود. آمریکایی‌ها دائم خطوط مذاکره را گوشزد می‌کنند و همدلی و همدردی می‌نمایند. در عین حال کلت و قمه و ناو هواپیمابر را هم دائم نشان می‌دهند. اما تیم ایران سر تکان دادن‌های آنها را نشانی در راستای وفاق از جنس وفاق پزشکیان می‌بینند. در مدل آمریکایی یک روز که باورمان نمی‌شود؛ وقتی همه چیز آرام است و ما آن را چون سایر روزها می‌پنداریم، اتفاقی خواهد افتاد. متارکه‌ای بدون مشاجره. آن روز یا شب چون سایر روزها یا شب‌ها خواهد بود و به ناگاه به شکل دیگری پیش خواهد رفت. ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • 16 февр.1 52099

    سرگیجه‌‌های من جرج اورول در قلعه حیوانات که یکی از شاهکارهای بی‌نظیر اوست؛ سکانس نهایی انقلاب را مساوی مذاکره قرار می‌دهد. انقلابیون آشتی‌ناپذیر دیروز به این نتیجه می‌رسند که راه رهایی از مسائل حل نشده‌ی انباشت‌شده، در فاز نهایی به مذاکره ختم می‌شود. همان گناهی که سال‌ها حیوانات مزرعه را از آن برحذر داشته بودند. اورول همانجا داستان را تمام می‌نماید. اما در مسیر طی شده، شیب منفی ماجرا که به ضرر انقلابی‌هاست نشان می‌دهد که آن‌ چیزی که مذاکره را ممکن می‌سازد ورود زیر پوستی به فاز استحاله است. بیشتر حال کسی را دارم که در حال خداحافظی از هم‌بندان است. آخر ما دیگر زندگی در کثافت تحریم برای‌مان خلق و خو شده بود. دیگر زندگی بدون تحریم چه صفایی می‌توانست داشته باشد. پس این کاسبان تحریم که کلی بهشان سود می‌رساندیم چه؟ یعنی ما دیگر لیاقت حتی سود رساندن را نداشتیم؟ به قول هگل دامة برکاته آخر ما دیگر دل بسته بودیم به زندان‌بان! اولین‌بار که شنیدم قرار است برگردیم به غنی‌سازی٪۳.۶۷ پتکی بر سرم فرود آمد! تا خودم را پیدا کنم، دیدم دوش آب سردم را هم گرفته‌ام. حال رزمندگانی را پیدا کردم که در جنگ ایران و عراق در منگنه‌ی اسارت خبر امضای قطعنامه را شنیدند و بر سر و صورت خود می‌کوبیدند. همین مدل سیاست‌گذاری و کشورداری که زندگی بسیاری از ما را به فنا برده و بسیاری را فراری داده. آقای عجیب شده‌ایم. همان آقای عجیب رادیو چهرازی! [مدیریتِ عجیب] یه روز اومد پشتِ بلندگو گفت: همه صف وایسید، دیگه وقتِ رفتنه... هر کاری کرد جمشید نیومد سرِ صف. ما دست بلند کردیم گفتیم: مدیریتِ عجیب ببخشید، دیدی دنیا دو روزه وفا نداره?! دیدی طنابش تخمی بود?! دیدی گرد‌ و خاک کردی گردِ سمِ خرانِ شما نیز بگذرد?! دیدی دیوونه‌ها همه اخمو شدن آویزوون شدن?! دیدی مردمِ بی‌لبخند?! دیدی دیگه نا نداریم یه آبِ گرمو وصلش کنیم?! دیدی زمین سفت نبود?! دیدی حیف کردی?! دیدی دیوونه‌ها جای چونه‌زدن واسه آب گرمشون، همه رفتن فیس‌بوکو مکافات از لجت?! دیدی لاغر شدیم رومون نمیشه بریم بیرون?! مدیریتِ عجیب... با شمام دوستِ عزیز...» نگا کرد به دور دست گفت: «اللّهمَ عَجِّل لِوَلیِکَ الفَرَج وَ العافِیهِ وَ النَصر وَ اجعَلنا مِن خَیرِ اعوانِه و انصارِه و المُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیه» وقتی میرفت دوستاش تا دم درم باش نرفتن... نیمه بیدارم! همسر می‌گوید از فضای جامعه دوری! برج عاج‌نشین شده‌ای؟! میگویم خوب چه خبر در متن جامعه! میگوید کارمند جماعت که حداقل من باهاشون در ارتباطم خیلی نگران داستان مذاکرات هستند. اصلا درصد و پرصد هم براشون مهم نیست. به قول عیال درصد چند کیلو؟ همون درصد کیلو چند خودمان. ‌آنها فقط می‌خواهند وضعیت بهتر شود. فروپاشی جمهوری اسلامی را با هر متری که می‌سنجم به نفع آمریکا و غرب نیست. یعنی اصولا منطق سیاست توجیه نمی‌کند که یک عده از خود راضی و گنده دماغ بیایند و پرچم ایرانشهر اینجا علم کنند که چه شود؟ همان داستان‌ها به شرحی که گذشته تکرار شوند. مبادا بوی ناسیونالیسم که به مزاج غربی‌ها سازگار نیست از اینجا مجدد برخیزد. اینها إتودی بود از سرگیجه‌های من قبل از جنگ دوازده روزه! آنجا که داشتند می‌بستند برای مذاکره! آنجا که نگران بودیم مبادا درصدهای‌شان جابجا شود. الان جنگ دوازده روزه که هیچ حتی خونین‌ترین دیماه تاریخ را هم از سر گذرانده‌ایم. حسابی ساچمه باران و گلوله‌آجین شده‌ایم. تعداد کشته‌ها از سه هزار تا سی‌واندی هزار روایت می‌شود. شدیم عدد. آن اندازه زخم‌خورده و ناتوان شده‌ایم که مثل بچه آدم، تمرگیده‌ایم ببینیم دعوای کلانتر جدید شهر با استکبارستیزان خاورمیانه‌ای به کجا خواهد رسید؟! سرگیجه دوباره به سراغم آمده. شب‌ها در ناخودآگاهم با حس شب آخر می‌خوابم و روز که بلند می‌شوم یک خط دیگر بر عمر ابطال شده می‌کشم. چوب خط‌های‌مان در حال خط خوردن است. حال کارآگاه اسکاتی در فیلم سرگیجه اثر آلفرد هیچکاک را دارم. در ارتفاع (استعاره از ۵۷) بلایی سرمان آمده که توان تحمل مجددش را نداریم. هر چه با او عشق باختیم، تنفر ورزیدیم، پروژه مشترک تعریف کردیم، اعتماد کردیم، خودمان را به حماقت زدیم، خواستند روح مارمولک فرصت‌طلب و نابکار پشت آبگرمکن را برایمان درونی کنند، جواب نداد که نداد. مثل همیشه به سبب شاید نقص بیولوژیک عده‌ای بدون دلیل چشم‌های‌شان را به مانند خوابگردها باز می‌کنند و نمی‌گذارند بخوابیم. ما در تمام مدت فیلم بدون اینکه خود بدانیم همدست شده بودیم برای توجیه یک جنایت خوفناک علیه عمرمان. اما این بیدار شدگان نمی‌گذارند خواب راحتی بکنیم به رغم تلاش بی‌کم‌وکاست خواب‌کنندگان. روانکاوان بر این باورند که تنها نسخه‌ای که برای درمانش جواب است چیزی نیست جز یک شوک عاطفی و احساسی سنگین در همان موقعیت ۵۷. چون تجربه‌ی زیسته‌مان برای انقلاب قلابی بوده است. ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • ضد انقلاب‌ها و ضد انقلاب کردن‌ها تامل در وضعیت سیاسی ایران ناظر را به این نتیجه می‌رساند که تمام گرو‌های سیاسی ایران به نوعی ضد انقلاب هستند! ضد انقلاب در ادبیات ایران پس از بهمن‌ماه سال ۵۷ به تمام کسانی گفته می‌شد که مخالف حاکمیت نظام جدید بودند. یعنی واژه ضد انقلاب مفهوم آشکار و روشنی داشت. انقلاب بود و اضدادش. اما آن‌قدر این کلمه ضدانقلاب تکرار شد، آن‌قدر فضای انقلاب زندگی شد؛ وسواس خرج آن شد و شیره جان‌اش مکیده شد که درون خود ضد خود را هم پرورش داد و منادیان آن هم خود نوعی دیگر از ضد انقلاب شدند. زیرا فعل انقلاب کردن که مقدس‌ترین مفهوم برساخته شده از ۵۷ بود، به مرور زمان که پوزیسیون در جمهوری اسلامی جا افتاد، واژه انقلاب برای ادامه حیات مجبور به ترکیب با اسلام شد تا به سرزمین انقلاب اسلامی کوچ نماید و از این پس ترکیب کلمات بود که مقدس شده بود و کلمه انقلاب وقتی تنها بود به بدترین مفهوم ممکن تنزیل درجه یافت. یعنی منادیان به این درک از انقلاب رسیده بودند که انقلاب اسلامی‌اش خوب است. هر نوع دیگری هم غیر از آن کار دشمن است و این حرف‌ها. اصولا چه کسی گفته انقلاب پدیده‌ی مبارکی است؟ خیلی هم شوم و ویرانگر است تنها اسلامی‌اش خوب بود که ما یک بار در تاریخ انجام‌اش دادیم تمام شد و رفت. در سال‌های اخیر اصول‌گراها و اصلاح‌طلب‌ها هم ضد انقلاب شده بودند؛ با این تفاوت که آن ضد انقلاب‌های اورجینال مخالف حاکمیت جمهوری اسلامی بودند و طرفداران جمهوری اسلامی (اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان) ضدِ روی دادن انقلابی جدید علیه خود هستند. تازه کار خیلی بالا گرفته است، ملغمه‌ی روشنفکران هم ضد انقلاب هستند، چون بیشترشان پشیمان از انقلاب قبلی‌اند! مردم عادی هم ضد انقلاب هستند چون بین انواع اقسام گروه‌های بالا پخش و پلا هستند و حال انقلاب ندارند. از فرط بی‌حالی ضد انقلابند. اسرائیل هم که پیمانکار رژیم چنج به کارفرمایی آمریکاست، باز ضد انقلاب است. یعنی انقلاب را به مفهوم کن فیکون شدن که از جعبه پانورامای آن چیزی غیرقابل پیش‌بینی متولد شود را نمی‌پسندد، فقط و فقط یک پروژه‌ی مشخص باشد مطلوب است. تا این همه زحمت و تهمت و منت به چیزی بی‌ارزد که قابل پیش‌بینی باشد، حداقل برای چند دهه. ایران کلا سرزمین ضد انقلاب‌ها شده. گویا این پدیده از مضرات زندگی طولانی مدت در حال‌و‌هوای انقلاب است. برای شناخت دقیق انقلاب‌ها تامل در احوال روس‌ها هم حکایت خود را دارد. هر پیچی که انقلاب داشته باشد و هر مهره‌ای که با آن پیچ چفت شود را می‌توان در جعبه ابزار روس‌ها یافت. در میان آن جماعت البته بودند تیزبین افرادی چون تروتسکی که گاف ماجرا را از ابتدا دریافته بود. از مرحوم روایت متواتر بود که می‌فرمود: خلق باید در انقلاب دائم باشد. ما هم که ساده باور! بر این تصور بودیم که منظورش پویایی در انتقاد از وضعیت است. دائم انقلاب کنیم به جمود نمی‌رسیم! اما بعد از صد و خردی سال مردمان دریافته‌اند که نه رفیق، منظورش چیز دیگری بوده. او می‌گفته مبادا پوزیسیون شویم، تا اپوزیسیونی هوس کند جای ما را بگیرد و انقلابی شود. در نهایت هم مجبور شویم به تناقض تاریخی تعویض نقش با ضدانقلاب‌ها برسیم. مصادره انقلاب برای همیشه به نفع خود، یعنی نشستن بر صندلی برای همیشه با دیدی طلبکارانه. آن یکی مرحوم، رفیق لنین هم چاره‌ی کار را در پردازش مفهوم انقلابی حرفه‌ای! یافته بود. یعنی نماینده سه نبش انقلاب بدون شغل دوم و عامل مونوپل یا انحصاری بهره‌مندی از آن. در ایران کسانی که انقلاب کرده بودند، یعنی فعل انقلاب را انجام داده بودند، شده بودند نماینده انقلاب و سایر فاعلین و مفعولین  شده بودند ضد انقلاب. حال آنهایی که ضد انقلاب بودند به صورت طبیعی گهگاهی هوس انقلاب می‌کردند و می‌کنند و لاجرم میل به انقلاب آنها را تبدیل به انقلابی می‌کند اما حاکمان ضد انقلاب هستند. و این مرحله‌ی نسبتا پیچیده‌ای است یعنی جایی که همه به نوعی ضد انقلاب می‌شوند. در آخر انقلاب در نفس خود برای انقلابی‌ها جذاب نیست بلکه پسوند آن انقلاب است که برای نمایندگان انقلاب آن را قابل اقامه می‌سازد. انقلاب + اسلامی، انقلاب + بلشویکی، انقلاب + در تحلیل نهایی، در همان فازهای اول، انقلابی‌ها از ترس انقلاب دیگران علیه خویش، ضدانقلاب می‌شوند. یا بهتر است بگوییم فردای انقلاب، انقلابی‌ها به سمت ضد انقلاب شدن میل می‌نمایند اما مدت‌ها طول می‌کشد تا بدان اعتراف نمایند. در حال حاضر فضای سیاسی ایران مملو از ضد انقلاب‌هاست، با این تفاوت که یکی مثل حاکمیت ضد فعل انقلاب است، آن یکی‌ها ضد فاعلان انقلاب قبلی هستند و روشنفکران ضد ذات انقلاب و این یکی‌ها ضد گزینش بی‌حساب و کتاب فاعل انقلاب کردن! ‌‌‌دعوای سنگینی برای بازتعریف و بازآرایی نقش‌ها و مفاهیم در جریان است. با محوریت انواع ضد انقلاب‌ها و انقلاب کردن‌ها. ۱۰ شهریور ۱۴۰۴ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • وضعیت کلینج شرایط کلینج (گیر افتادن نزدیک), شرایط هولناکی بود! شاید متولدین بعد از دهه هفتاد شمسی در ایران "الدار کورتانیدزه" را نشناسند یا فهمی از مفهوم "کورتانیدزه" نداشته باشند. کورتانیدزه با اینکه یک شخص بود اما آبستن زایش یک استعاره هم بود. استعاره از تحمیل شکست‌هایی که حق‌مان نبود. "الدار کورتانیدزه" کشتی‌گیری عضلانی و کوتاه قامتی بود اهل گرجستان که سال‌های بسیاری گربه‌ی سیاه ِ جوان اول کشتی ایران شده بود. چیزی حدود چهارسال کابوس را به کشتی دوستان ایران چشانده بود. علیرضا حیدری با قامتی کشیده و عضلاتی درهم‌تنیده، هر بار مقابل این حریف "چغر" و "بد بدن" می‌ایستاد؛ چاره‌ای جز تجربه شکست نداشت. سه بار شکست پیاپی حیدری از کورتانیدزه، تبدیل به یک عدم اعتماد به نفس ملی شده بود. هر بار کشتی پیچ می‌خورد، نتیجه‌اش یا در وسط یا در آخر کار منتهی به شرایط مسخره "کلینج" می‌گردید! کلینج به وضعیتی گفته می‌شد که دو کشتی‌گیر دست‌ها را دور همدیگر حلقه می‌کردند به مانند دو حلقه‌ی زنجیر مجاور هم بر همدیگر قفل می‌شدند و هر کسی که زودتر دستش باز می‌شد؛ به حریف مقابل امتیاز می‌داد. امتیاز که چه عرض کنم، با همان می‌بازاندن‌شان. معروف بود که کلینج توطئه‌ایست برای نابود کردن کشتی ایران. در شرایط کلینج کسانی برتری داشتند که در اصطلاح به فنون پرتابی کشتی فرنگی مسلط بودند. کشتی ایران هم که سنت مخصوص خود را داشت و بر پایه زیرگیری بود و گرفتن پاهای حریف و دستی در کشتی فرنگی نداشت! روس‌ها کلینج را وارد قوانین کرده بودند چون با سبک کشتی آنها سازگاری زیادی داشت. به صورت طبیعی، آناتومی الدار کورتانیدزه به گونه‌ای بود که پیروز همیشگی وضعیت کلینج بود. آناتومی‌ای که برای "گیرافتادن نزدیک" آفریده شده بود و در سنت کشتی روسی پرورش یافته بود. سال‌های حاکمیت کلینج، سال‌های سختی برای کشتی ایران بود. اینقدر این شکست‌ها برای ما تلخ شده بود که محسن نامجو، روح زخم خورده‌ی ملی ما را از الدار کورتانیدزه، چند سال پیش در قطعه‌ای فوق‌العاده از یک آهنگ با فضاسازی بی‌نظیری به نام "کورتانیدزه" به تصویر کشید. شکست برای‌مان تبدیل به یک نوع مازوخیسم تاریخی شده بود. نامجو در آن قطعه با ظرافت خاصی تصویری خلق کرده بود که علیرضا حیدری (نماد ایران) حاضر بود با دستان کورتانیدزه بارها چلانده شود، ضربه فنی شود، تکه‌تکه شود، اما به پیش از عهدنامه گلستان(شکست نمادین ایران) بازگردد. چون ما به تکه‌ای از روح خودمان می‌باختیم. اگر تاریخ را در قبل از عهدنامه‌ی گلستان منجمد می‌کردیم شاید شانسی داشتیم. خلاصه نهایت کار، گرد و خاک سم اسب کورتانیدزه نیز فروکش کرد و در المپیک ۲۰۰۴ از حیدری شکست خورد. حتی وضعیت کلینج را هم واگذار کرد و ناجی‌اش نشد. امروز شرایط منطقه‌ای ایران شرایط "کلینج" است. هر حرکتی ممکن است ایران را به پُل برده و در آستانه ضربه فنی قرار دهد و بی‌عملی هم همان سرنوشت را برایش رقم بزند. مشکل اینجاست که دوستی یا دشمنی با ترکیه، آذربایجان، ارمنستان و حتی گرجستان بخش سطحی ماجراست. اینها رقبایی قابل شکست هستند. حتی با تمام بلندپروازی‌هایی که برای کنترل کریدورهای ارتباطی ایران با اروپا دارند. دشمنی آنها با ما دشمنی خودشان نیست، دشمنی‌ای می‌باشد که برای آنها ساخته شده است. مشکل اصلی سیاست‌ در ایران این است که نمی‌خواهیم متوجه شویم که نظم جهان را چه کسانی تنظیم می‌کنند. آنهایی که تعیین می‌کنند در مسابقات باید کلینج باشد یا نباشد. آنهایی که کلینج را فکر شده با طراحی زیرکانه‌ای با تکیه بر نقاط ضعف ما تبدیل به قانون و قاعده بازی می‌کنند. تاریخ سیاست خارجی در ایران نشان داده است که در دهه چهل و پنجاه شمسی ایران به جایی رسیده بود که در عمل پیچیده‌ترین و کارآمدترین سیاست خارجی را در منطقه و حتی سطح جهان پیاده‌سازی کرده بود؛ از شوروی تا آمریکا با این بازی سیاسی خوب تعامل می‌کردند؛ تا جایی که از سال ۵۳ شمسی، فیل ایرانی یاد هندوستان کرد. حال در این میان برخی بر این تصورند که می‌توان با این کشورها به تقسیم کیک منافع اقتصادی و این داستان‌ها نشست. در حالی که مسئله‌ی کنونی ما مسئله کیک نیست، مسئله کُلت است. زمانی که در دهه شصت آمریکایی‌ها برای مذاکرات مک‌فارلین با ایرانی‌ها پیش قدم شدند به صورت نمادین صحبت از "کیک و کلت و انجیل" بود. امروز دیگر تسهیم کیک ماجرا هم با منطق دیگری انجام می‌شود. برای نجات، باید برای کلتی که آن روز قرار بود به دست‌مان بدهند و امروز در شقیقه‌مان نهاده‌اند؛ فکری کنیم...! وضعیت امروز محصول سیاست‌های دهه‌ی هفتاد شمسی است. اگر آن زمان اشغال قره‌باغ را به رسمیت نمی‌شناختیم و توازن منطقی بین ارمنستان و آذربایجان را دنبال می‌کردیم؛ نه پان‌ترکیسم، نه روسوفیلیسم، امروز عروس شدن دالان زنگزور را شاهد نبودیم. ۱۸ مرداد۱۴۰۴ فریبرز نعمتی @tammollaat

  • 29 июн. 2025 г.20393из tammollaat

    #باز_نشر توصیه می کنم حتما این ویدئو را ببینید... دوست داشتم برای حوادث ورزشگاه یادگار امام تبریز در آبان ماه نود و هشت یادداشتی بنویسم. ایده کلی آن آماده است، اما فعلا ترجیح دادم ویدئویی از عالیه عطایی را منتشر کنم. نویسنده ای که اگر مرزهای ما بازیچه مرزسازها نبود، تا از آن گسل بسازند؛ و در مغاک این گسل زندگی انسان ها را به گروگان نمی گرفتند، شاید روزگار دیگری را تجربه می کرد. مرزها، همان گسل ها هستند. گسل ها را عمیق تر نکنیم، بلکه هنر بندبازی میان گسل ها را آموزش ببینیم و آموزش بدهیم. از کلیشه ها گذر کنیم و طرحی نو دراندازیم. تنوع فرهنگی یعنی تنوع قابلیت ها. تا زمانی که ثروت تنوع فرهنگی در قامت کثرت ها نتواند در خدمت وحدت ملی در آید چیزی جز نقش یک بیل زن برای عمیق تر کردن گسل نخواهد داشت. وحدتی هم که حامی کثرت هایش نباشد لاجرم محکوم به تضاد با کثرت هایش (تنوع هایش) خواهد شد. در ساختن وحدت نمی توان همه چیز را از همه تنوع ها قبول کرد، اما باید بهترین ها را ارائه داد و برخی چیزها را در خلوت خود، برای خود نگه داشت. گزینش طبیعی، بدون رانت، بدون شانتاژ، بدون توطئه، بدون وابستگی... فریبرز نعمتی @tammollaat

  • 7 мая 2025 г.25261из vatanyolii

    . 🔺گزارش شبکه BAKU.WS: 🔻شعری که پزشکیان خواند چه پیامی داشت؟ سردرگمی و عصبانیت رسانه‌های جمهوری بادکوبه از کنایه شعرخوانی پزشکیان ادامه دارد 🆔 @Vatanyolii

  • نسخه‌ای از ویدیوی بالا با زیرنویس فارسی البته خلاصه شده و گزینشی اما کلیت مطلب قابل درک است. در مورد زیرنویسی که رسانه وطن‌یولی انتخاب نموده اشتراک نظری با آنها نیست. @tammollaat 👇👇👇👇

  • پزشکیان و هتریک پان‌ترکیسم در قلب باکو قسمت دوم ویدئویی که به پیوست مشاهده می‌شود تحلیلی است که در تلویزیون جمهوری آذربایجان انجام شده که هیچ یک از وصله‌های پان‌فارسیسم، پان‌ایرانیسم، ایرانشهریزم و یا تعلق خاطر به این جنس اندیشه‌ها به مجری و میهمانان نمی‌چسبد! سه دقیقه کوتاه اما بسیار آموزنده! آن چیزی که می‌توان از کارشناسان آذربایجان آموخت؛ اول) شناخت دقیق مفهوم شهروند یک واحد سیاسی و جغرافیایی بودن دوم) تفسیر دقیق مفهوم استعاره شیر در شعر شهریار سوم) آگاهی به ظرافت‌های روابط سیاسی خود با دیگران نتیجه منطقی اینکه، عده‌ای از ما که در ایران از فرط کشور آذربایجان دوستی خود را آزار می‌دهیم و برخورد هیستریک و عصبی با تحلیل‌های واقع‌بینانه داریم، نه یک‌بار بلکه باید به اندازه‌ی لازم، شاید ده‌ها بار این ویدئو را از ابتدا نگاه کنیم تا متوجه شویم تحلیل‌های واقع‌بینانه را نمی‌توان با فانتزی‌های سیاسی از میدان به در کرد. همچنین، توصیه می‌شود تحلیل سیاسی را تا زمانی که الزامات و روابط سیاست و قدرت را به درستی نشناخته‌اند کناری بگذارند و برای ورود به ان خطر نکنند. امید است تلنگری باشد. فریبرز نعمتی @tammollaat

  • پزشکیان و هتریک پان‌ترکیسم در قلب باکو! حدود ده سال پیش در یک گروه خصوصی صحبتی بود و در آن گروه با دوستی پیش‌بینی مشترک کردیم که در آینده پزشکیان رئیس‌جمهور ایران خواهد شد. عمرمان آن اندازه به حیات بود و به دور از ممات که تحقق‌اش را هم دیدیم. با ارجاع به آن روزها و با تمام انتقاداتی که از پزشکیان داشته‌ام و دارم و خواهم داشت؛ به یاد آوردم در قواره‌اش چیزی دیده بودم که امروز دوباره برایم زنده شد. در سفر به کشور آذربایجان پزشکیان شعری از منظومه‌ی《حیدر بابایه سلام》استاد شهریار خواند که بیشتر کانال‌های قوم‌گرا بدون توجه به محتوای آن و پیام دیپلماتیکی که در دل این اسب تروا پنهان گشته بود، دست به انتشار حداکثری آن زدند. ذوق زده از اینکه رئیس جمهور ترکی صحبت کرد! غافل از اینکه در دل این شعر چه پیامی مستتر بود. در عین ناباوری پزشکیان به ایرانشهری‌ترین شکل  ممکن عمل کرد و توانست؛ به عنوان نماینده سیاسی ایران در قلب باکو نشان دهد که نماینده‌ی ملی ایران است؛ زیرا انتخاب این شعر چنان با دقت انجام شده بود که به تنهایی پاسخی برای تمامیت دیپلماسی مشاعره‌ای اردوغان در آن سوی ارس بود. واژه آیرلیق یا جدایی در آذربایجان ایران و آذربایجانِ آذربایجان! (که چقدر هم بی مسماست) اشاره به یک جدایی عظیم بین دو سمت ارس دارد. متافورسازی از آن مفهوم که تولدش در این سوی ارس در سال ۱۳۳۵ رقم خورد، آبستن مفاهیمی شد که در طول تاریخ مشترک حس‌های متفاوتی را تجربه کرد. سه روایت متفاوت از یک ماجرا نتوانست حس قدرتمند مستتر در این واژه و مفهوم‌سازی سیاسی آن را فروکاهد. روایت روس‌ها و ترک‌ها از ماجرای آیریلیق، هیچ کدام نتوانستند اسب تروای ایرانیِ آن را افسار زنند. زیرا چه عامل آیریلیق متقدم یعنی روس‌ها و چه عامل آیریلیق متاخر یعنی ترک‌ها و البته سیاست‌ورزان همیشه در صحنه خودی نمی‌توانند زخم آیریلیق را ترمیم بخشند. در واقع جدایی تنها یک راه درمان دارد و آن چیزی نیست جز وصال. در این سال‌ها شاهد بوده‌ام که هرگاه ایران‌دوستان صحبت از وصال یاران می‌نمودند در آینده‌ای حتی خیالی! اولین کسانی که معترض‌شان می‌شدند نه علمای علم سیاست یا حقوق بین‌الملل، بلکه تعلق خاطر داشتگان بر ایدئولوژی پان‌ترکیسم بودند؛ که دست به دعوت از بیداری از رویاپردازی می‌زدند. چه منطقی مردمانی بودند. اما بخش تلخ ماجرا آنجا بود که همین افراد در کوچه باغ‌ها، در خلوت، در آن جای دیگر، دائم ترانه آیریلیق را سرمی‌دادند، زمزمه می‌کردند و برایش اشک می‌ریختند؟! و چگونه می‌شد این تناقض را حل کرد؟ تناقض عقلانیت ظاهری و تقیه وجدانی؟ جز با ارائه راه حل جدایی آذربایجان از ایران و قال گذاشتن سایر هموطنان از کشتی وصال؟! بگذریم تا ده سال پیش واژه‌《ایرانشهر》مفهومی در بایگانی تاریخ ایران بود. فوق‌اش اگر طرف اهل‌اش بود یک چیزک‌هایی در موردش شنیده بود. جواد طباطبایی نامی بود که از پستوی تاریخ ایران گشته بود و سوارش کرده بود بر یک دستگاه فکری که به نظرش می‌توانست ناجی این کشتی به گل نشسته باشد. نقشه‌‌ی راهی برای روز واقعه! اما چیزی که در واقعیت اتفاق افتاد. همزمانی، ناهمزمان‌ها بود. مخدر اصلاح‌طلبی آنچنان ایران خانم را تخدیر کرده بود که هیچ اندیشه‌ای در این مونوپل اصلاح‌طلبی یارای سربرآوردن نداشت؛ تا اینکه دیگر اهالی خانه صدای‌شان درآمد و از مکانیزم عمل این افیون آگاه شدند. اما باز هم ایرانشهر نیاز به یک کاتالیزور قدرتمند داشت تا بتواند حداقل مباحثاتی را برای شعله‌ور شدنش رقم زند و اشتعال یابد. کاتالیزور یا همان سهل کننده مسیر این واکنش چه بود؟ چه چیزی بهتر از این می‌توانست باشد که قرارداد مقاطعه‌کاری بالا آوردن ایرانشهر واگذار به دشمنان آن شود؟! سال ۱۳۹۲ سید جواد طباطبایی انگشت خود را در لانه‌ی زنبوری فرو برد که پیامدهای آن برایش عجیب کارساز شد. لشکری از کندو بیرون آمدند که نادانسته مقاطعه‌کار بالا آوردن واژه‌ی ایرانشهر در جو سیاسی ایران شدند. به تلافی آن انگشت، آنقدر گفتند و گفتند تا در یک دهه اخیر ایرانشهر تبدیل به مفهومی با دوگانه قوی شد. چه شعبده‌ای بود؟ تبلیغ به دست کسانی که نمی‌توانستند آسیبی متوجهش کنند. از این هم بگذریم، به شعری که امروز در قلب باکو خوانده شد برگردیم. پزشکیان با گفتن اینکه جدایی را چه کسانی بین ما انداختند؟ حضار را که بر این تصور بودند که لابد امپریالیسم ایران-بنا به روایتی که برای‌شان ساخته بودند- در اوج مدهوشیت برد و ناگه تیری بر بالن شلیک کرد و گفت: بوردا بیر شیر وار داردا قالیب، باغیریر! مروّت سیز انسانلاری چاغیریر (اینجا شیری است که در تنگنا مانده و فریاد می‌زند و انسان‌های نامروتی را صدا می‌زند.) شیر نماد ایرانشهر وارد شد و گرگ نماد تورانیسم که به خیال افراد ساده‌لوح در اوج بود با خفت صحنه را واگذار کرد. و آب سردی بود بر سر پان‌ترکیسم. فریبرز نعمتی @tammollaat

  • چرخه کمونیسم و یک عاشقانه‌ی آرام! اینفوگرافی ارائه شده یک نکته اساسی دارد و آن بخش ماقبل آخر چرخه است یعنی این کمونیسم واقعی نبود! تمامی مدافعان مکاتب ناموفق تاریخ این گزاره را به عنوان رکن رکین دفاعیات خود در آستین دارند. اینکه ما بگوییم کوبا، کره‌شمالی، شوروی، اقمارش، آلمان شرقی... نمونه‌های فاجعه‌باری از تبدیل شدن ایده برده‌دارانه سوسیالیسم در تبدیل از نظر به عمل بوده است نا‌اُمید کننده‌ی جریان‌های مدافع اندیشه‌ورزی سوسیالیستی یا همان مدافعان عدالت اجتماعی نیست. حتی گفتن اینکه شکست خورده‌ها را رها کنید؛ یک نمونه موفق را مثال بزنید، باز تاکنون نتوانسته آنها را از میدان به در کند! با اینکه با شرمندگی به دست‌های خالی‌شان نگریسته‌اند، اما باز هم دست از دفاع از باطل برنداشته‌اند. مدل‌های منصف و معقول و البته منطقی‌شان برای اینکه رابطه‌ی عاطفی خود را با این ایدئولوژی قطع ننمایند با بغض فریاد زده‌اند: بی‌معرفت‌ها! ساعات کارتان که معقول شد بیمه تامین اجتماعی‌تان که تامین شد حداقل حقوق انسانی کارگران که تامین شد. تصورتان بر این است که بدون آموزه‌های رفیق مارکس امروز اینها را می‌توانستید داشته باشید؟ اما باز هم عاقبت کارشان محدود می‌شود به عاشقانه‌‌ای یک‌طرفه با ایدئولوژی! از خود نمی‌پرسند که این رشد ناشی از انفجار تولید سرمایه‌دارانه بود که این اهداف را تحقق بخشید یا مبارزات کارگری؟! یا کسی نمی‌پرسد که آیا این حداقل‌ها در کالبد نظام‌های آزاد تامین شد یا کالبد سوسیالیسم‌ها؟! اجبار کردن مردم به بیگاری! مهمترین شریان برای کنترل حرکت‌های اجتماعی، کنترل شریان مالی گروه‌های اجتماعی است. اینکه سوسیالیسم به شدت علاقمند دولتی کردن همه چیز ممکن است در همین نهفته است. یعنی کنترل شریان مالی گروه‌های اجتماعی! تبدیل انسان آزاد به برده دستگاه معظم دولت با کنترل جریان مالی آن. شما برده‌ی کسی می‌شوید که جریان مادی و مالی زندگی شما را کنترل می‌نماید. از همین روست که دولت‌ها در ذات خود میل به بزرگ شدن دارند. گروه‌های اجتماعی کارمندان و کارگران دولتی تبدیل به محافظه‌کارترین گروه‌های اجتماعی و سیاسی می‌شوند. زیرا کوچک‌ترین مخالفت و اعتراض منجر به شناسایی شدن آنها توسط دستگاه امنیتی و حذف آنها از دایره حقوق بگیران می‌شوند و قدرت بی‌مانندی به دولت در نقش ولی‌نعمت اعطا می‌نماید. به عبارتی سوسیالیسم نه مرحله بعدی سرمایه‌داری بلکه ماشینی برای بازتولید مرحله ماقبل سرمایه‌داری یعنی همان نظام ارباب و رعیتی است که این بار قبای ارباب را نه یک شخصیت حقیقی با قدرت محدود بلکه یک شخصیت حقوقی با قدرت نامحدود در قامت کمپانی برادران حزبی به تن نموده است.  غارت یا کشتن افراد موفق! هر شخص یا شخصیتی که به نقطه‌ای برسد که کمترین مرجعیت سیاسی و اجتماعی را بخواهد بیابد و هوس حرکت در جهت مخالف دولت را بنماید گزینه‌ی غیر قابل بخششی برای نظام برده‌ساز است. از همین روست که در نظام‌هایی که عمر برده‌داری افزایش می‌یابد قامت افراد موفق هم کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود. از مثال‌های بارز و داغِ داغِ آن سوریه است. نظام آنچنان افراد بلند قامت را با پرس‌های سنگین فولادی له و لورده می‌نماید که دیگر کسی هوای هندوستان نداشته باشد. کیفیت سقوط و فردای سقوط تمام نظام‌های سوسیالیستی هم به میزان سوسیالیستی بودن‌شان وابستگی مستقیم داشت. هر اندازه سوسیالیستی‌تر بودند یا سوسیالیستی بودن‌شان بیشتر طول می‌کشید تهی‌تر از انسان‌های توانمندی شده بودند یا می‌شدند که برای فردای فروپاشی به وجود آنها نیاز بود. تمام شدن غذا، گرسنگی و مرگ! نهایت چرخ‌دنده‌ها زنگ می‌زنند و بوی الرحمان بلند می‌شود. سوسیالیسم بانگ رحیل را می‌شنود اما گوش‌اش بدهکار نیست. هنوز در حال شکست دادن دنیای آزاد است. هنوز به حداقل‌هایش با عاشقانه‌ای آرام می‌نازد اما گرسنگی و مرگ و قحطی امانش را بریده است. فرو می‌پاشد اما هنوز حس نوستالژیکی از آن باقی است. عده‌ای در خرابه‌های خاکستر شده و اکنون انتزاعی‌اش هنوز به حداقل دستاوردهای سوسیالیسم در برابر حداکثرهای دنیای آزاد می‌بالند. اگر قرار بر بالیدن به حداقل‌ها باشد به فاشیسم در آلمان و ایتالیا هم می‌شود بالید. به قدرت رسیدن فاشیسم در آلمان تکانه‌ای را در آن سرزمین رقم زد که آثارش تاکنون باقی است. بسیاری از تکنولوژی‌ها و حتی سبقت تکنولوژیکی آلمان بر رقبای اروپایی خود محصول همان دوران گذار است. دورانی که دستاوردهایش حتی از لحاظ نظری برای رقبا سطح جدیدی از فهم و درک را رقم زد اما آیا ویرانی و کشتار میلیون‌ها انسان را می‌توان با تکیه بر آن دستاوردها سفیدشویی نمود. آری این چنین است، نه تنها نمی‌توان با تکیه بر حداقل‌ها کمونیسم و نظام‌های توتالیتر را سفیدشویی نمود بلکه حتی با تکیه بر حداکثرها به سختی می‌توان دنیای آزاد را تطهیر نمود. فریبرز نعمتی @tammollaat https://vrgl.ir/BTW8y

  • ترامپ و فوبیای پنی‌سیلین یکی از وحشتناک‌ترین تروماهایی که در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام اولین تزریق پنی‌سیلین بود. هنوز هم دقیق خاطرم هست که در حدود پنج سالگی‌ام سرماخوردگی ماندگاری در تنم رسوخ کرده بود. سرفه‌های خس‌دار و سایر علائم منضمه.... به منظور درمان، پدر (که پزشک بودند) یک روز به همراه خود آمپول پنی‌سیلین و تشکیلات مرتبطه را به همراه آوردند. از قبل هم پروپاگاندایی گوبلزی و دقیق و حساب شده روی من انجام شده بود که این تشکیلات ناجی تو خواهند بود و حسابی ذوق‌زده از ورود پنی‌سیلین به منزل بودم. در آن پروژه‌ی خام‌سازی گفته شده بود که این ابزار خوب وسیله‌ای است که تاکنون تجربه نکرده‌ای و اتفاقی بسیار خوب در انتظار توست. دوز ماجرا آن اندازه زیاد شده بود که چیزی شبیه برنده شدن بلیط بخت‌آزمایی چند میلیون دلاری را برابری می‌کرد. در آستانه‌ی اوردوز (Overdose) خوشبختی بودم. و آن اوردوز (بیش مصرفی) چه کار وحشتناکی بود! از آن جنس فریب‌هایی بود که هر دهه‌ی شصتی در خورجین خود نیم‌دوجین از آنها را تجربه نموده است. خلاصه داستان به اینجا رسیده بود که من خودم اصرار می‌کردم که پدر من، مادر من، آقا بیایید والا غیرتاً این آمپول ما را بزنید، آخر چرا؟ شما که این پدیده‌ را این اندازه مبارک تصویر نموده‌اید، از رسیدن من به این حد از خوشبختی ممانعت می‌نمایید؟! مگر شما بخیل هستید؟ در حالی که سرنگ داشت آماده می‌شد و در حال هواگیری شدن بود؛ من در حال رقص و پایکوبی از این اتفاق میمونی بودم که لحظاتی دیگر قرار بود بر من فرود آید و تمام خوشبختی جهان دفعتاً زورچپان تجربه شود. با کمال میل دراز کشیدم و آماده شدم. اندک اندک دیدم که مادرم به عنوان معاون جرم و پدر به عنوان مباشر نیز دست به کار شده و در حال گرفتن دست و پای من هستند. من هم آن اندازه مست بودم که این مقدمات به دمپایی مبارکم هم نبود. از آنجا که یک پسربچه یاغی تمام عیار بودم از قبل برای سرکوب‌ام تمهیدات لازم تدارک دیده شده بود. پس از اینکه کامل مهار شدم، ماجرا شروع شد و چه شروع شدنی!!! من که از ورود خوشبختی فریاد می‌زدم و زمین را گاز می‌گرفتم و عواملی که در حال وارد کردن خوشبختی تغلیظ شده بودند مصمم در کارشان. سال‌ها بعد فهمیدم که این عمل چیزی مثل جراحی بزرگ اقتصادی بود که احمدی‌نژاد سرمان آورد و این روزها دکتر پزشکیان هم می‌خواهند دوباره سرمان بیاورند به این بهانه که قبلی آمپول‌زن بود و من جراح قلب هستم و کارم را بلدم. غافل از اینکه بر خلاف تصور عامه دکترها آمپول‌زن‌های با مهارتی نیستند چون کارشان چیز دیگری‌ست. پس از این همه سال، هنوز هم خاطرم هست که چگونه ورود تک‌تک ذرات پودر سفید رنگ پنی‌سیلین را از عمق وجودم حس کردم و دردناک بودن جهنمی آن را... هنوز هم بعد از ۳۵ سال، درد آن سرجایش موجود و تازه است، به اندازه‌ای که فوبیای پنی‌سیلین اجازه نمی‌دهد از چند کیلومتری اتاق تزریقات عبور نمایم. مصداق انتخاب مجدد ترامپ به ریاست‌جمهوری که سیاست پیشه‌ای نامتعارف در نظام سیاست‌ورزی آمریکاست؛ برای ما ایرانی‌ها که در حال پایکوبی و رقص برای انتخاب مجدد او هستیم؛ حضور همان پنی‌سیلین ماجرا خواهد شد. آنچنان ماتحت‌مان درد خواهد گرفت که شاید سی الی چهل سال یادمان نرود! اما از سوی دیگر ضخامت پوست کلفت‌مان در آن قسمت که محصول زحمات چندین ساله‌ی تمام ناکارآمدی‌‌ها و بدبختی‌ها و شکست‌ها و عدم موفقیت‌هاست، می‌گوید: شاید در حال مبالغه در درد ذرات پودر سفید رنگ پنی‌سیلین شده‌ام و فوبیای پنی‌سیلین آنچنان هم دردناک نیست! شاید خردجمعی چیزی را می‌بیند که من قادر به دیدن‌شان نیستم. زنده‌باد خردجمعی که فوبیای پنی‌سیلین ندارد! ششم نوامبر ۲۰۲۴ فریبرز نعمتی @tammollaat https://vrgl.ir/tGdiR

  • داستان دولت، اقتصاد دولتی و شیفتگان‌اش و کسانی که هنوز امیدوارند روزی اقتصاد دولتی متفاوتی خواهد آمد که با اقتصادهای دولتی پیشین متفاوت خواهد بود. برای اینکه هیچ کدام از قبلی‌ها، اقتصاد دولتی واقعی نبوده‌اند! در آن اقتصاد خبری از انتصاب‌های رانتی-باندی نخواهد بود. مدیران ناموفق به سبب عدم موفقیت‌شان به مناصب بالاتری منصوب نخواهند شد. در روزهای آخر پاداش‌های عشقی برای خودشان در نظر نخواهند گرفت. نیروهای شایسته را با نظام گزینش اعتقادی فیلتر نخواهند نمود. اعداد و ارقام برای آنها مفهوم خواهد داشت. کیفیت محصولات و خدمات‌شان آن اندازه بهبود خواهد یافت که در سطح جهانی برندهایی مطرح خواهند ساخت. با دوستان‌شان شرکت‌های موازی تاسیس نخواهند نمود تا پیمانکار اصلی پروژه‌های اقتصاد دولتی باشند. شرکت‌ها معظم دولت را خصولتی‌سازی و خودمانی‌‌سازی نخواهند نمود. در آن اقتصاد آقازادگی جای خود را به شایسته‌بودگی خواهد داد و.... فریبرز نعمتی @tammollaat

  • چرا اسرائیل دقیق است و به هدف می‌زند؟ در سکانس‌های اول فیلم میهن‌پرست با بازی مل‌گیبسون در نقش سرهنگ بنجامین مارتین، نکته‌ی بسیار مهمی یادآوری می‌شود. او هنگامی که راهی انتقام و عملیات رهایش می‌شود؛ قبل از شروع لحظه‌ی نبرد اقلیت سه نفره با یک جوخه انگلیسی حداقل ۱۵ نفره می‌گوید: دقیق باش و به هدف بزن! بچه‌ها از بالا به پایین بیایید؛ ابتدا افسرها را مورد هدف قرار دهید. در تصویر ضمیمه این یادداشت سلسله مراتب هرم فرماندهی حزب‌الله لبنان نشان داده شده است. تقریبا قریب به اتفاق فرماندهان حزب‌الله لبنان حتی رهبری این حزب توسط نیروهای اسرائیل شناسایی و به شهادت رسیدند. چطور چنین نفوذ اطلاعاتی ممکن و مهیا می‌شود؟ چطور کشوری با جمعیت زیر ده میلیون نفر می‌تواند چنین دقیق عمل کند. برای پاسخ به این سوال بسیار دیر شده است. آسیب‌شناسی که دیگر برای آن جایگاهی باقی نمانده است. اما آنچه که می‌تواند اسرائیل را توانمندتر از هر سازمان نظامی مستقر در خاورمیانه نماید یک دلیل اساسی بیشتر ندارد و سایر دلایل و توجیهاتی که می‌توان برای آن تراشید در ذیل همین یک مفهوم اساسی می‌گنجد و آن چیزی نیست جز "گریز از نظام گزینش ایدئولوژیک"! نظام گزینش ایدئولوژیک ابزاری ویرانگر و مخرب است که اجازه رشد و تعالی محدود شده‌ای را به سیستم می‌دهد. در عین حال در عمل نشان می‌دهد حتی برای حفاظت از مهم‌ترین فلسفه‌ی وجودی خود به شدت ناتوان است. مهمترین فلسفه‌ی وجود گزینش بحث مقابله با نفوذ است. در این توجیه، سیستم ایدئولوژیک بر این باور است که بدون وجود فرآیند گزینش ایدئولوژیک، نفوذی‌ها وارد سیستم شده و می‌توانند بزرگترین عملیات‌های نفوذ را از حوزه‌ی فرهنگ گرفته تا واحدهای نخبه‌ی نظامی امنیتی انجام داده و حتی کشور را جولانگاه عملیات‌های تخریبی خود قرار دهند! اما چیزی که در عمل مشاهده می‌شود این است که گزینش ایدئولوژیک فرمول کاملی برای شکست  مطلق است. دستگاه‌ عریض و طویلی چون حزب‌الله لبنان بر مبنای یک گزینش ایدئولوژیک عمل می‌نمایند، حامیان آنها نیز در نظام گزینش ایدئولوژیک دست‌وپا می‌زنند اما نتیجه‌ی آن می‌شود ترورهای موفق، موفق و موفق! آیا زمان آن نرسیده که نظام گزینش ایدئولوژیک به کناری نهاده شود و گزینش بر مبنای حداکثر توانمندی و قابلیت‌های یک ملت انجام شود؟ برتری عملیاتی اسرائیل در همان یک دلیل اصلی خلاصه می‌شود و آن چیزی نیست جز استفاده از حداکثر توانمندی‌های یک ملت. اگر در ایران تنها ۲۰ درصد از جمعیت شانس گذر از نظام گزینش ایدئولوژیک را دارند با تعمیم آن به صد در صد جمعیت، قدرت اطلاعاتی، نظامی، موشکی در ایران نه به صورت خطی پنج برابر بلکه به شکلی غیرخطی تا چندین مرتبه بیش از آن می‌تواند افزایش یابد. زمانی که سوال گزینش در این حد تنزل یابد که آیا در مجلس عروسی فلان فامیل‌ات یا بستگان دور و نزدیک کراوات زده بودی یا نه؟ آیا توقعی هم برای جذب نخبه‌ترین نیروها در نظام گزینش می‌توان داشت؟ آیا برای توسعه توان موشکی در ایران نیاز به مهندسان و دانشمندان علوم پایه‌ی توانمندتری داریم یا کسانی که با معیارهای ایدئولوژیک سازگاری بیشتری دارند. خسروان صلاح مملکت خویش نیک‌تر دانند اما چیزی که شاهد آن هستیم در حال قبولاندن این اصل است که برای موفقیت باید از تمام امکانات، فرصت‌ها و قابلیت‌های نیروهای انسانی در یک کشور بهره‌مند گردید. شاید امروز گفته شود که حزب‌الله لبنان با صدهزار نفر جمعیت ادعایی خود هر اندازه هم فرماندهانش حذف گردد مجدد محور مقاومت جایگزین‌هایی برای آنها خواهد یافت. اما همگی می‌دانند نیروهای نخبه به سادگی جایگزین‌هایی همتراز خود نمی‌یابند. شاید هم گزینش ایدئولوژیک در ذات نظام‌های ایدئولوژیک لانه گزیده و راهی برای رهایی از آن متصور نیست. فریبرز نعمتی @tammollaat https://vrgl.ir/dHudJ

  • تله دروغ‌باوری وای بر لحظه‌ای که دروغگو، دروغ خود را باور می‌کند! بسیاری از ما این جمله را به مناسبت‌هایی شنیده‌ایم. من این جمله را اولین بار چند سال پیش از زبان صادق زیباکلام شنیدم. او در جستاری از تحلیل خود از وضعیت سیاسی حکومت‌های معاصر ایران در هنگام سخنرانی در نشست سالانه انجمن علوم سیاسی ایران به این جمله متمسک شده بود. خاطرم هست او گفت حکومت‌ها در برهه‌هایی از زمان شروع به دروغ گفتن می‌کنند و به مرور این بازی با دروغ آن اندازه ادامه می‌یابد که منتهی می‌شود به باور کردن دروغ‌ها از سوی خود کسانی که دروغ‌ها را دامن زده‌اند و معماری نموده‌اند. نهایت هم به این نتیجه رسید که پدیده‌ای بنیان‌‌برانداز است. اما مشکل به جاهای دیگر هم تسری می‌یابد و در همانجا محصور نمی‌شود. و این تسری بیماری دروغ‌باوری در میان انسان‌های طرفدار و در ظاهر از همه‌جا باخبر ایدئولوژی‌های روان‌گردان است. تله دروغ‌باوری با اینکه اولین قربانیانش را از میان سازندگان خود می‌گیرد اما قربانی‌های متنوع دیگری هم دارد. آنها که اهل اندیشه نیستند و آنها که ترجیح می‌دهند نیاندیشند. اما برگردیم به جمله ابتدایی و تفسیر آن که نسبت "دروغگو" و "تله‌ی باور دروغ خودساخته" را برملا می‌سازد؛ مربوط به فرازی از رمان فوق‌العاده برادران کارامازوف اثر داستایوفسکی است. داستایوفسکی از زبان سالک(یک روحانی بلند پایه‌ی عارف مسلک) ریشه‌های روانکاوی این پدیده و پیامدهای آن را اینگونه توصیف می‌نماید: کسی که دروغ می‌گوید و دروغ‌های خود را باور هم می‌کند، دیگر هرگز نمی‌تواند حقیقت را دریابد نه در خودش و نه در اطرافیانش. در نتیجه هم حرمت خودش را از بین می‌برد و هم حرمت اطرافیانش را. و این آدم نهایت نه خودش را دوست خواهد داشت نه دیگران را. و در نبودن عشق، موقعی که می‌خواهد خود را سرگرم نماید به شهوت و گناه روی می‌آورد آنگاه در فساد و تباهی حالت حیوانی پیدا می‌کند و همه‌ی اینها از دروغ گفتن به خود و دیگران ناشی می‌شود. کسی که به خودش هم دروغ می‌گوید، حتی به خودش هم توهین می‌کند. و این توهین به خود خیلی لذت‌بخش است! اگر کسی به شما توهین کند، اول به خودش توهین کرده و بعد برای اینکه آن را جذاب‌تر نماید به شما بی‌حرمتی هم می‌کند و بعد برای تکمیل کارش اغراق می‌نماید و در فاز نهایی داد و بیداد هم راه می‌اندازد.... گزیده‌ی بالا سخنان سالک خطاب به فئودور پاوولویچ است. پاوولویچ که نماینده انواع رذالت‌های بشری است و پدر برادران کارامازوف در این گزیده به قدری حرفه‌ای توصیف می‌شود که بعد از شنیدن این جملات به آرامشی همراه با وجد می‌رسد و روحش تسکین می‌یابد. در ادامه هم در همان حال‌وهوای جومدارانه می‌گوید: 《چه زیبا! تصور نمی‌کردم روزی چنین شسته‌ورفته حالات درونی‌ام، چون آیینه‌ای تمام قد قابل ارائه به خودم باشد.》 آن اندازه کیفور یا همان جوگیر امروزی می‌شود که خود را، خود ِ دروغ و فراتر از آن در جواب به سالک، پدر دروغ معرفی می‌نماید. فئودور پاوولویچ نماد یک شخصیت یا سیستم زالو صفت است که با خوش‌شانسی همراه با دریدگی و با چاشنی رذالت صاحب ثروت‌هایی می‌شود بادآورده و با کلاهبرداری از فرزندان خود غرق در آمال و آرزوهای خود می‌گردد. داستایوفسکی با اشاره به اینکه مجموع رذالت‌ها در هر شخص از لحظه‌ای آغاز می‌شود که آن شخص کارش به ورشکستگی می‌رسد و برای حفاظت از صورت ظاهری خود به دروغ متوسل می‌شود و سپس با باقی ماندن در مسیر، آن اندازه ادامه‌اش می‌دهد که باورش نماید. اما چیز وحشتناک‌تر این است که این ایدئولوژی‌های روان‌گردان و این اشخاص قابل تعمیم به سیستم‌های فاسد در کشورهای جهان سوم ذوب‌شدگانی می‌یابند که به همین سادگی‌ها ول کن ماجرا نیستند. دائما دروغ‌های ایدئولوژی ساخته را که در قالب تله تجسد یافته با خود به این سو و آن‌سو حمل می‌نمایند. با مشقت ترحم‌برانگیزی این قفس را تیمار می‌نمایند که مبادا میله‌هایش زنگ بزند یا لولایش را روغن‌کاری می‌نمایند که مبادا صدای جیرجیر از کار افتادنش برملا شود. در نهایت به اینجا می‌رسند که دو سطح از قربانیان قابل تمییز هستند. آنهایی که دروغ‌ها را می‌سازند و باورشان می‌کنند و آنهایی که دروغ‌های ساخته شده را باور می‌نمایند و تبدیل به قربانیانی دست چندم می‌شوند. تله دروغ‌باوری قربانیان دو سطحی دارد. هم شامل سازندگان می‌شود و هم شامل مصرف کنندگان دروغ. گاهی با اینکه سازندگان از بین می‌روند بازماندگان این ماشین دروغ را به پیش می‌رانند. یک مثال‌ کلاسیک آن در جامعه‌ی ایران برخی از روشنفکران وفادار به اندیشه‌های چپ می‌باشد. در این مورد با اینکه ساختار شوروی سوسیالیستی و "کالبد تله دروغ" فروپاشیده اما با حلول روح کمونیسم در پوتینیسم سعی در زنده نگه‌داشتن تله دروغ به هر قیمت دارند و ادامه کار آن، حتی بدون متولیانش. فریبرز نعمتی @tammollaat

  • یادنگاری از انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳ قسمت پنجم: ۱۴ تیرماه ۱۴۰۳ نزاع آتن و اورشلیم رنسانس در اروپا یک پایتخت بی‌بدیل داشت و آن جایی نبود جز فلورانس. مکانی که انباشت دانش و فرهنگ و سرمایه در آن به ظرفیت کامل خود رسیده بود. فلورانس وضعیت عجیبی داشت. الیگارش‌های حاکم بر آن کمپانی حاکمیتی تشکیل داده بودند و به صورت دوره‌ای قدرت را تصاحب می‌نمودند و آنهایی که از قدرت کنار می‌رفتند می‌دانستند سهام آنها در اداره فلورانس محفوظ است. به اشخاص وفا نمی‌شد اما دسته‌ها و جناح‌ها سهم خود را همیشه به فرم محفوظی داشتند. اما برای دیگران آزادی بیان بود اما سهمی از کیک قدرت نبود. برای خروج از این وضعیت مردمان فلورانس و حتی سیاسیون آن، به دو گروه تقسیم شده بودند. آنهایی که راه خروج را در عقلانیت آتنی می‌دیدند و احداث بنایی آتنیستی و آنهایی که رستگاری را در وجود مسیح سیاسی و احیای اورشلیم. اورشلیمی‌ها آنهایی بودند که علیه دستگاه روحانیت از درون دستگاه روحانیت قیام می‌کردند و در نهایت تکفیر می‌شدند، دار زده می‌شدند و اجسادشان در آتش می‌سوخت. روحانیت مسیحی از سهامداران کمپانی الیگارشی در فلورانس بود و اورشلیمی‌ها به گونه‌ای بریده‌ای از آن کیک که سهم دستگاه پاپی بود، بودند. و آتنیان یا اومانیست‌های عقل‌گرا، سکولارهایی بودند که راه رهایی را با تمسک به ارزش‌های عقلی می‌جستند و اکثر اوقات به دور از کیک قدرت بودند و الیگارشی حاکم بر فلورانس آنها را تا جایی لازم داشت که نقش‌آفرینی زیبایی در دموکراسی ساختگی و استحاله شده ایفا نمایند. اما نهایت داستان فلورانس اینگونه شد که اورشلیمی‌ها جاده صاف‌کن آتنی‌ها شدند. فریبرز نعمتی @tammollaat