- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عزیزی که ریاکت دادی قربون دستت🧡
اینجا واقعا شبیه یه خونهی سوت و کوره خونهای که در و دیوارشو خاک گرفته و سالهاست کسی پا توش نذاشته
𝖪𝗂𝗆𝗌𝖾 𝖽𝗎̈𝗌̧𝗎̈𝗋𝖾𝗆𝖾𝖽𝗂, 𝖲𝖾𝗇𝖽𝖾 𝗍𝗈̈𝗄𝖾𝗓𝗅𝖾𝖽𝗂𝗆=) 𝖤𝗏𝗋𝖺𝗇𝗈𝗌𝖥𝖺𝗍𝗆𝖺 | @DarmadumanAy
تو باعث شدی احساس کنم باز هم زنده هستم رویازاد آهنین _ جولی کاگاوا
والنسی : ((میدانی ، من هیچوقت واقعا زندگی نکردهام . من فقط نفس میکشیدم . همهی درها به رویم بسته بودند .)) بارنی :(( ولی تو هنوز جوانی .)) والنسی :(( آه ، میدانم . بله هنوز جوانم ولی این با جوانیکردن فرق دارد .)) قصر آبی _ ال ام مونتگمری
بعضی از آن ها را بعدا شناختیم ، معاملهگران کمسرمایه ، ظرفشور ، سلمانی ، درشکهران شخصی و موزیسینهای سرگردان بودند . مردان تنبلی که در روز به نامردی گذران میکنند ، مردمانی که برای مالکان بادمجان دور قاب میچینند و با آنها هم به همان نحوی رفتار میشود که با مردمان بیچیز رفتار میکنند ، مردمانی بیدغدغه و بیفکر . همانهایی که یک روز میآمدند تا اوامر دونچیرکو را به ما ابلاغ کنند و امروز با تفنگ آمده بودند تا با ما بجنگند . افرادی بودند بدون خانواده ، بدون شرف ، بدون شفقت ، بیاعتماد ، مردمی فقیر اما دشمن مردمان فقیر فونتامارا _ اینیاتسیو سیلونه
" اون ور جنگلِ تن سبز ، پشت دشتِ سر به دامن " " اون ور روزایِ تاریک ، پشت این شبایِ روشن "
کلاس فارسی عمومی در بدترین زمان ممکن برگزار می شد ؛ ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر ، زمانی که خورشید غروب می کرد و بیشتر دانشجویان یک به یک دانشگاه را ترک می کردند . همه می دانیم دانشجویی که از ساعت هشت صبح سر کلاس های مختلف نشسته ، خسته تر از آن است که بتواند…
فوروارد کنید بیام پستای جدیدتونو ببینم (مشخص کنید) یکیشونو بذارم اینجا ویو بگیره🪵
روزی از من تنها چندی کاغذ تکه پاره باقی خواهد ماند،آنگاه من هیچ چیزی نیستم جز یک بیت شعر،یک جمله مملو از کلمات،و آن روز بالهای خود را برای پناه گرفتن در شانهات خواهم گشود و همانند پرندهای کوچیک آوازخوان شعری خواهم شد که تنها یادآور بودنم است .
ممنونممم✨
без подписи
For dear tansabz Jacaerys Velaryon Prince of Dragonstone - اینکه بهش لقب جهریس دوم رو دادن نمیشه جدی گرفت. جیس میتونست پادشاه محبوبی باشه اما لزوما منطقی و عالی نه چرا که بیشتر کارایی که تو سیاست مادرش انجام داد برای مراقبت از عزیزانش بود نه استراتژی جنگی. Daemon Targaryen King of the Narrow Sea - وقتی رنیرا مد کویین شد و از کنترل خارج شد دیمون هنوز هم میتونست با مشاوره کنترلش کنه تا تاج و تختش از بین نره اما چون از رنیرا ناامید شده بود قبول کرد که حداقل آخرین دشمنش رو بکشه و مملکت رو با رنیرا تو گرسنگی و ظلم رها کنه.
دیمن تارگرین جسریس ولاریون
این پیام رو فوروارد کن چنلت اسم دوتا از شخصیت های موردعلاقت از دنیای نغمه یخ و آتش رو بگو و من در مورد هرکدومشون یه نظریه نامحبوب میگم. این نظریه ها هم میتونن خوب باشن و هم میتونن بد باشن پس لطفا ظرفیت شنیدنشون رو داشته باشید. کسایی که چنل ندارید میتونید اسم شخصیت ها رو همراه با اسم یا نشونه ای از خودتون رو تو ناشناس واسم بفرستید. @Bingewatcherukbot
کلاس فارسی عمومی در بدترین زمان ممکن برگزار می شد ؛ ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر ، زمانی که خورشید غروب می کرد و بیشتر دانشجویان یک به یک دانشگاه را ترک می کردند . همه می دانیم دانشجویی که از ساعت هشت صبح سر کلاس های مختلف نشسته ، خسته تر از آن است که بتواند چنین شرایطی را تحمل کند . اما آن کلاس با تمام خستگیاش برای من با کلاس های دیگر تفاوت داشت . در آنجا در مورد چیزی بحث می شد که در کلاس های دیگرم خبری از آن نبود : ادبیات . وقتی کلاس آخرم تمام می شد و از قید و بند کلمات خرچنگ قورباغهی عربی رها می شدم ، با همکلاسی هایم حدیثه و لیلا راهی کلاس استاد رستگاری می شدم . سر کلاس که می رفتیم ، جمعیت زیادی نشسته بودند ، ما معمولا چند صندلی در ردیف آخر پیدا می کردیم و آنجا می نشستیم . در تمام مدت کلاس ، حدیثه زیر زیرکی سریال می دید و لیلا با آن چشم های خواب آلود و خسته به استاد نگاه می کرد و خدا خدا می کرد زودتر حرفش را تمام کند . و اما من ... من بیشتر اوقات در آن ساعت سردرد داشتم ، گرسنه بودم و خوابم می آمد اما هیچ کدام این ها باعث نمی شد به حرف های استاد گوش نکنم . استاد رستگاری مردی بود حدودا چهل ساله ، با جثهای لاغر و صدایی بم . اما هر چه اخلاقش آرام بود ، سرعت حرف زندنش زیاد بود ، آنقدر زیاد که گاهی نمی توانستم بفهمم چه می گوید . جالب اینجاست خودش لبخند زنان می گفت :(( من یه اخلاق بدی دارم ، خیلی تند صحبت می کنم . اما چیکار کنم؟ عادتمه نمی شه کاریش کرد .)) به نظرم باید خیلی فروتن باشی که به عیب خودت اقرار کنی و او هم فروتن بود و هم بیریا . هر بار به یک موضوع از ادبیات می پرداخت . از شعر های سعدی و تفسیرش بگیر تا تاریخ ادبیات در گذر زمان . و من بین آن همه حروف و اشعار و متون عربی که محکوم به یاد گرفتنش بودم ، در آن کلاس چیزی را یافته بودم که مرا سر ذوق می آورد ؛ ادبیات ، چیزی که از هشت سالگی با آن پیوند خورده بودم و هیچ گاه رهایش نکرده بودم . از اولین جلسه در کلاسهای مترجمی عربی می دانستم که هیچ گاه دلم با این رشته صاف نخواهد شد . اما در تمام آن یک سال تلاش کردم تحملش کنم . تا اینکه پس از مدت ها عذاب ، در ماه های واپسین ترم دوم به این نتیجه رسیدم که بهترین کار تغییر رشته است . این که خود را از چنین وضعیتی نجات دهم و به سراغ ادبیات بروم . و هنوز هم باور دارم که کلاس استاد رستگاری مرا در تصمیمم مصمم تر کرد . جلسهی آخر کلاسش را خوب به خاطر دارم . مثل همیشه صرف نظر از چهرههای خسته و نه چندان مشتاق بچه ها تدریسش را انجام داد . سر انجام شروع کرد به حرف زدن ، همان نصیحت های استادانه اما نه چندان کلیشهای . و بعد دو بیت روی تخته نوشت که در آن ها کلمهی رستگاری به کار برده شده بود و متاسفانه هیچ کدام آن ها را به خاطر ندارم . سپس رو به ما کرد و گفت :(( اینا رو هم نوشتم که هر وقت خوندینشون یاد من بیفتین . )) سپس روی صندلی نشست . بغض صدا و ناراحتی توی چهرهاش را خوب به خاطر دارم . یادم است که وقتی این حرف را زد صدایش می لرزید :(( کلاس تمومه دیگه ، می تونین برین .)) اما ما روی صندلی هایمان خشکمان زده بود . چه کسی دلش میآمد از روی صندلی بلند شود؟ یکی از بچه ها با دلسوزی گفت :(( استاد خب اینجوری که ما دلمون نمیاد بریم .)) استاد صورتش را با دستش پوشاند و با صدای خفهای گفت :(( برین .)) پس از چند دقیقه میخکوب شدن روی صندلی ، بچه ها یکی پس از دیگری از جا بلند شدند ، از استاد خداحافظی کردند و رفتند . برایم ناراحت کننده بود که برای همیشه با این کلاس دوست داشتنی و استاد مهربانش خداحافظی کنم اما چاره ای نبود . من با آن همه خجالتی بودنم جلو رفتم و محترمانه به استاد گفتم :(( استاد خیلی کلاس مفیدی بود ، ممنونم ازتون .)) استاد متواضعانه سر خم کرد و تشکر کرد . و من خداحافظی کردم و برای همیشه از در آن کلاس خارج شدم . وقتی از دانشکده بیرون رفتم و وارد فضای آزاد شدم ، غم بیشتری به قلبم هجوم آورد . اما با فکر اینکه قرار است ترم بعد را در رشتهی مورد علاقهام بگذرانم ، نوری در دلم روشن شد و کل ناراحتیام را تسکین داد . استاد رستگاری خودش خبر ندارد که چه تاثیر مثبتی روی زندگی تحصیلی من داشته اما من که می دانم . پس اگر روزی در آیندهای دور مشغول امضا کردن کتابم برای طرفدارانم بودم ، کلاس دوستداشتنی او و حرف هایش را به یاد می آورم و از ته دل سپاسگذار او خواهم بود . امیدارم هرکجا که هست ، سالم و سلامت باشد و نور بر زندگی اش بتابد . #دیما
без подписи
без подписи
без подписи
اونور جنگل تنسبز پشت دشت سر به دامن