ترانه باراڹ☔
Статистикаما گریستیم و واژه ساختیم📝 او به ریشِ شعرِ ما میخندد❗️ #مهلا_زمانی _______________________________________ سامانه سازماندهی وزارت ارشاد کد شامد: ۱_۱۷۰۷۴۸_۶۱_۴_۱ من اینجام🌱 @mahla804
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 88
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 136
- 1/48двое суток
- 155
- 1/72трое суток
- 168
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چای و بغض،چه ترکیب شاعرانه ای🤍
من نمیخواهم بمانم غیر تو با هیچ کس یاشما یاتو عزیزم یا خودت یا هیچ کس🍃❣️ #سارا_یوسفی
بیبی زیر سایهی درخت گردوی پیرِ تهِ حیاط نشست؛ همان درختی که سالها بود بیصدا، رازهای یک خانه را در ریشههایش پنهان کرده بود🥀 استکان چای را به دستم داد، اما خودش ننوشید☕️ چشم دوخت به اتاقک کوچک انتهای حیاط؛ آنقدر طولانی که انگار سالها از نگاهش میگذشت، نه چند ثانیه❗️ آهسته گفت: «ژاله… توی اون اتاق زندگی میکرد.» صدایش لرزید. «بیست روز بیشتر از عروسیش نگذشته بود که سعید، توی یک تصادف، برای همیشه از زندگی جا موند. از همهی آن عشق کوتاه، فقط یک حلقه برای ژاله ماند… سالها بعد، وقتی خواست دوباره دل به زندگی بدهد، حلقه را آورد و زیر همین درخت گردو دفن کرد. گفت بعضی عشقها را نمیشود با خودت به خانهی دیگری ببری؛ باید جایی بگذاریشان که هر بهار، با برگهای یک درخت نفس بکشند.»🌱 سکوت کرد. سکوتی که از هر گریهای بلندتر بود💔 بعد نگاهش آرام به سمت زیرزمین لغزید. «ابراهیم… آنجا زندگی میکرد.» لبخند محوی زد؛ از همان لبخندهایی که بیشتر شبیه گریهاند🖤 «همهی داراییاش، یک عکس دونفره از همسرش بود…کنار ضریح امام رضا(ع)... نه فرزندی داشت، نه کسی که بعد از رفتنش آن عکس را از غبار فراموشی نجات بدهد. یک شب، عکس را بوسید، اشکش روی شیشهی قاب چکید، بعد قاب را زیر همین درخت دفن کرد و گفت: بعضی آدمها را فقط خاک خوب بلد است نگه دارد.» نسیمی از میان شاخههای گردو گذشت🌬️ بیبی سرش را بالا آورد و به اتاق طبقهی بالا خیره شد. «سید… آن بالا زندگی میکرد.»✨ صدایش آرامتر شد. «روز رفتنش، انگشتر عقیق برادر کوچکش را که از جبهه برنگشته بود، در مشت گرفته بود. انگشتر را بوسید، پیشانیاش را روی تنهی درخت گذاشت و گفت: “تا وقتی این درخت ایستاده باشد، انگار برادرم هنوز از این خانه نرفته…”🍂 بعد انگشتر را زیر خاک سپرد.» آن لحظه فهمیدم این درخت، فقط یک درخت نیست. گورستانِ عشقهایی بود که هیچوقت نمردند🥲 پناهِ آدمهایی بود که دلشان تابِ دور ریختن خاطره را نداشت❣️ بیبی استکان را روی زمین گذاشت. دستهای چروکیدهاش را روی تنهی گردو کشید..انگار شانهی رفیقی را نوازش میکند که همهی عمر، بیصدا کنارش مانده است. بعد آرام به سمت زیرزمین رفت. در گوشهی تاریک زیرزمین، صندوقچهای کهنه خوابیده بود❗️صندوقچهای که بوی سالهای دور میداد. درش را باز کرد. فانوسی کوچک بیرون آورد… خاموش بود، اما انگار تمام روشنایی سالهای آن خانه را در دلش نگه داشته بود🕯️ آن را در دستانم گذاشت. دستهایش میلرزید. گفت: «این… تنها یادگاریِ آقا کاظمه…» کمی مکث کرد. بعد آرام ادامه داد: «حالا نوبت توئه که از نورش مراقبت کنی.»♨️ آن روز نفهمیدم چرا موقع گفتن این جمله، چشمهایش اینقدر شبیه غروب شده بود. چند روز بعد… بیبی، در یک بعدازظهر گرم تابستان، آرام از دنیا رفت؛ بیهیاهو، درست مثل تمام سالهایی که زندگی کرده بود🩶 و من تکه های دلم را میان چین های لباسش جا گذاشتم من ماندم… با خانهای که دیوارهایش از آجر نبود.. از خاطره ساخته شده بود... با اتاقهایی که هنوز بوی آدمهای رفته را میدادند💔 با حیاطی که هر وجبِ خاکش، امانتدارِ تکهای از دلِ یک انسان بود. و با فانوسی خاموش… که هر شب، سنگینتر از شب قبل، در دستانم مینشست🙂 سالها از خودم پرسیدم: آدم، یادگارِ آخرش را به چه کسی میسپارد، وقتی دیگر هیچکس نمانده باشد❓ آخر… بیبی در این دنیا، جز من کسی را نداشت. آخرین بار کنار درخت گردو ایستادم. باد، شاخهها را آرام تکان میداد؛ انگار همهی آن آدمها، از زیر خاک، هنوز با هم حرف میزدند. فانوس را به شاخهای آویختم. نه برای آنکه راه کسی را روشن کند… برای آنکه اگر خاطرهها شبی تاریک شدند، بدانند هنوز کسی بیدار مانده است❗️ بعد کلید خانه را بوسیدم... کنار حلقهی ژاله… کنار عکس ابراهیم… کنار انگشتر سید… کلید را هم به خاک سپردم. درِ خانه را بستم🚪 صدای بسته شدن در، شبیه پایان یک زندگی بود🎈 همسایه از آن سوی کوچه پرسید: «خانه را فروختی؟» نگاهش کردم. گلویَم پر از چیزی بود که اسمش اشک نبود؛ دلتنگیِ تمام آدمهایی بود که دیگر برنمیگردند. آرام گفتم: «نه…دفن کردم،زیر درخت گردو» «بعضی خانهها فروخته نمیشوند…» «بعضی خانهها را باید دفن کرد…» زیر سایهی یک درخت گردو… جایی که خاطرهها، از آدمها، عمرِ طولانیتری دارند🫠 #مهلا_زمانی
کاشکی پنجرهی خانه یتان را آن روز وقت اسباب کشی با خودتان می بردید🥀 #امیرعباس_سوری
«تمام تصاویر قرار است ناپدید شوند... آنهمه چهره که روی میزهای کافههای یکنفره، نورانی شدهاند✨ زنانی که در آینههای کمد لباس یا دستشویی قطارها خم شدهاند❣️ درختان چنار در امتداد جادهها🌳 هیچکس دیگر نخواهد دانست که آن آدمها در آن لحظات چه کسانی بودهاند، چه فکر میکردند و چقدر خوشبخت یا غمگین بودهاند این سیل عظیم تصاویرِ بیشمارِ درهمتنیده که روزگاری روزمره بودند، همگی بلعیده خواهند شد...»🥀 #غم
یه خط روضه: در مدرسهی میناب،هنوز یک دانش آموز حاضر است(ماکان) #گلایپرپر💔🥀
#داستانک به آخرین خانهی روستا که توضیح میدهد گاز چیست و گازکشی چه فایدهای دارد، دیگر حسابی برف گرفته و شغالها شروع میکنند به خواندن🐩 زیپ کاپشنش را تا بیخ گلو کیپ میکند. اینجا دیگر موتور نمیکشد و مجبور است آن را دنبال خودش بکشد. از ظهر به کلی سوال…
مسعود وقتِ خواب، متكای اضافه بغل می كرد❣️ عزيز، هميشه، پايش را بغل می كرد بغل ها، توی خانه ی ما، تنگ بود، کم بود و به آغوش تبديل نمی شد🫠 #فریبا_وفی
رویای شیرین🐎
گفت: «تو دختر خوبی هستی، با شعوری»🌱 اینجور مقدمهها را خوب میشناختم. خوبیها را به تو میگفتند تا خوبترها را از تو دریغ کنند❣️ #فریبا_وفی
ژست شعرم باش-لبخند بزن❣️ #مهلازمانی
🥀🫠
من زود کم می آورم و زود از کوره در می روم و زود حالم بد میشود🥀 بمن که می رسید خیال کنید به دیوار کهنه ای رسیده اید که ملات وسیمانش ریخته 🫠 و به کمترین ضربه ای،آجر به آجر فروخواهد ریخت▪️ من خودم دمار از روزگار خودم در اوردم #نرگس_صرافیان
من ناز میکشم🫠🌿
صفحهٔ روی گرامافون تمام شد، یک صفحهٔ دیگر گذاشت🍃 نه اینکه او این آوازها را دوست میداشت، او فقط میخواست که فکرش مشغول باشد🫠 میخواست خود را از عالم آن اتاق بیرون کند میخواست در بیداری،خواب ببیند 🥀 #نمیدانم
چمونه چسبیدیم به شهر❓ این همه زیبایی رو ببین🌿🌱
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи