- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
I Am the Common Man — Joe Corrie I am the Common Man. I am the brute and the slave, I am the fool, the despised From the cradle to the grave. I am the hewer of coal, I am the tiller of soil, I am serf of the seas Born to bear and to toil. I am the builder of halls, I am the dweller of slums, I am the filfth and the scourge When winter's depression comes. I am the fighter of wars, I am the killer of men, Not for a day or an age But again and again and again. I am the Common Man. But Masters of mine take heed, For you have put into my head Oh! many a wicked deed. منم آن انسان عامی — ترجمۀ فارسی: ع. وارسته منم آن انسان عامی. آن وحشی، آن برده، آن کودنِ مطرود از گهواره تا به گور. من آن زغالشکنم، همان دهقان، رعیّتِ دریاها؛ زاده شده تا باری کشد و رنجی بَرَد. همو که عمارتها بر پا میکند، همو که ساکنِ زاغههاست. همان کثافتم من، همان آفت هنگامۀ رکود زمستان. من: جنگاورِ جنگها، قاتلِ بنی بشر، نه برای یک روزی و نه برای یک روزگار؛ بارها بارها بارها. منم، آن انسان عامی. لیک، هشیار باشید شما، ای اربابان من! شما در سر من چه بسیار بذرِ شرارت کاشتهاید. • حسین آقا در طلای سرخ، ساختۀ جعفر پناهی
در حال تماشای فیلم روزا لوکزامبورگ (از بنیانگذاران حزب کمونیست آلمان و مخالف جنگ جهانی اول) ساختهی فون تروتا هستم. در کنفرانسی سخنران چنین میگوید: «پرولتاریا کیست؟ تودهای از مردم و اجتماعی است که بهصورت همگانی عاشق صلح بوده و از جنگ متنفر است. و از آنسوی این ملیگرایان و میهنپرستان مجنون و دیوانه هستند که از کشتارها و قتلعامهای جنگ به وجد میآیند. اما به محض آنکه این نبردها و درگیریها متوجه خود ایشان گردد، یعنی هنگامی که جنگ بورژوازی و طبقهی کارگر را به یکسان در خود ببلعد ، ایشان به یاد متحدین و همپیمانان خویش خواهند افتاد و به فرونشاندن توفان جنگ مبادرت خواهند نمود. بهرحال حنای این آقایان دیگر رنگی ندارد» . . . وحشت از جنگ و بمباران از خاطر هیچکدام از ما زدوده نخواهد شد. همچنین سخنانی از این دست که جنگ را کمکی انساندوستانه قلمداد کردند و آن رفصها و شادیهای آنسوی مرزها… در این چند ماه چه برچسبهایی که به کسانی که طرفدار جنگ نبودند، نخورد. داد از این «بربریت ملیگرایانه»
تازی pinned «همهچیز تهی است، حتی اندیشهی تهی بودن. همهچیز به زبانی بیان میشود که نمیفهمیم: جریانی از هجاهایی که در درکِ ما بازتابی نمییابند. زندگی، تهی است، روح، تهی است، و دنیا تهی است و خدایان به مرگی دچار شدهاند که خود، بزرگتر از مرگ است. همه چیز در ورطهی هیچی…»
در ستایش سوگ جمعی مرگ، پیش از آنکه پایان یک زندگی باشد، شکست امکانِ حضور است. آنچه با مرگ از میان میرود، صرفاً یک بدن یا یک فرد نیست؛ شبکهای از امکانهاست که آن فرد در جهان میگشود. با مرگ دیگری، جهانی که در نسبت با او معنا یافته بود نیز دچار شکاف میشود. از این حیث، هر مرگ، رخدادی در هستیِ بازماندگان است. سوگ، آگاهیِ ما به همین شکاف است. اما سوگ جمعی، از این جهت چیزی بیش از جمعشدن چند اندوه فردی است. جمعِ سوگوار، برای لحظهای «ما» را بر «من» مقدم میکند. انسان، در مقام سوگوار، درمییابد که سوژهای خودبسنده نیست؛ هستی او از آغاز در تار و پودِ دیگری تنیده شده است. ما پیش از آنکه «من» باشیم، در جهانی مشترک با دیگران پرتاب شدهایم؛ و مرگ، حقیقت این وابستگی را بیرحمانه آشکار میکند. از این منظر، سوگ جمعی یکی از نادرترین لحظاتی است که جامعه از ظاهر قراردادی خود عبور میکند. در زندگی روزمره، دیگری غالباً یک نقش است: شهروند، همکار، غریبه، دوست، نامی در فهرستی از نامها. اما مرگ، این فاصلههای قراردادی را میشکند. ناگهان دیگری نه یک «کس»، بلکه یک «بود» میشود؛ حضوری که اکنون فقط در غیاب قابل ادراک است. و این شاید پارادوکس بنیادین سوگ باشد: ما حضور کسی را از طریق غیابش تجربه میکنیم. سوگ، به این معنا، تجربهی ناب تناقض است. آنچه دیگر وجود ندارد، همچنان در جهان ما اثر میگذارد. مرده غایب است، اما غیبت او حضوری سنگین دارد. او دیگر در جهان نیست، اما جهان ما بدون او همان جهان نیست. فقدان، خود به نوعی حضور تبدیل میشود. از همینجا، سوگ جمعی به یک کنش فلسفی بدل میشود. جمعِ سوگوار در برابر فراموشی مقاومت میکند؛ در برابر این تصور که آنچه دیگر حاضر نیست، دیگر اهمیت ندارد. سوگواری میگوید: ارزشِ یک زندگی به استمرار حضورش وابسته نیست. چیزی میتواند پایان یافته باشد و همچنان معنا داشته باشد. از این حیث، سوگ نوعی شورش علیه منطقِ مصرف و فراموشی است؛ علیه جهانی که هر چیز را تا زمانی ارزشمند میداند که حاضر، قابل مشاهده و قابل استفاده باشد. سوگ میگوید: آنچه از میان رفته، لزوماً بیمعنا نشده است. و شاید عمیقترین معنای سوگ جمعی همین باشد: دفاع از امرِ یگانه در برابر بیتفاوتیِ جهان. ما کنار یکدیگر جمع میشویم تا مرگ نتواند زندگیِ یک انسان را به یک واقعهی خاموش تبدیل کند. نام را تکرار میکنیم، خاطره را بازمیگوییم، سکوت میکنیم، میگرییم؛ نه برای آنکه مرگ را تغییر دهیم، بلکه برای آنکه اجازه ندهیم مرگ، معنای زندگیِ از دسترفته را نیز با خود ببرد. سوگ، بنابراین، تنها واکنش به مرگ نیست؛ نوعی داوری دربارهی زندگی است. ما با سوگواری اعلام میکنیم که این زندگی ارزشِ فقدان دارد. و سوگ جمعی، این داوری را از سطح تجربهی فردی به عرصهی امر مشترک میآورد. جامعه برای لحظهای به یاد میآورد که پیش از قانون، پیش از منفعت، پیش از نقشها و مناسبات اجتماعی، چیزی بنیادیتر وجود دارد: آسیبپذیریِ مشترکِ موجودات انسانی در برابر زمان. همهی ما درون زمان زندگی میکنیم، اما هیچکس مالک آن نیست. و سوگ، لحظهای است که زمان از حرکت عادی خود بازمیایستد؛ گذشته ناگهان به اکنون بازمیگردد و آینده، با فقدانِ یک امکان، دوباره تعریف میشود. شاید به همین دلیل باشد که انسانها از دیرباز مردگان خود را تنها دفن نکردهاند؛ برایشان آیین ساختهاند. زیرا دفنِ مرده پایانِ رابطه نیست. آغازِ رابطهای دیگر است: رابطهی حافظه با غیاب. مرده دیگر نمیتواند در جهان سخن بگوید؛ اینک نوبتِ زندگان است که به جای او، از معنای بودنش سخن بگویند. و چه چیز انسانیتر از این؟ اینکه در برابر جهانی که بیتفاوت به مرگِ ما ادامه خواهد یافت، برای لحظهای بایستیم و بگوییم: نه. این زندگی آنقدر بیاهمیت نبود که مرگ بتواند به سادگی از کنار آن عبور کند. —تازی
همهچیز تهی است، حتی اندیشهی تهی بودن. همهچیز به زبانی بیان میشود که نمیفهمیم: جریانی از هجاهایی که در درکِ ما بازتابی نمییابند. زندگی، تهی است، روح، تهی است، و دنیا تهی است و خدایان به مرگی دچار شدهاند که خود، بزرگتر از مرگ است. همه چیز در ورطهی هیچی فرو رفته است. هنگامی که چنین میاندیشم و به امید این که واقعیت عطش مرا فرو بنشاند به هر سو مینگرم، تنها حرکاتی مبهم را میبینم. سنگها و جسمها و اندیشهها، همه مردهاند. هر جنبشی به سکون گراییده و همه چیز همچون گذشته است. هیچ چیز حرفی برای گفتن ندارد. هیچ چیز معلوم نیست، نه برای این که به نظر من شگفتانگیز است، بلکه برای این که نمیدانم چیست. دنیا گم شده و در اعماق روحم که اکنون تنها چیزی است که واقعی است، رنجی شدید و نامرئی، اندوهی شبیه همان صداهایی که از سر اندوه برمیخیزد، همچون قطرات اشک در اتاقی تاریک حضور دارد. فرناندو پسوآ
без подписи
без подписи
در باب «صلح برای همه»، «محکومیت جنگ و خشونت» و سخنان مشابه. غسان کنفاني
کاترینا.pdf
شعرِ بلندِ «کاترینا» — تاراس شوچنکو، ترجمۀ هاله لشگری
دوستِ صمیمیام که تراژدی و اندوه و غربت را درچشمانت میخوانم ما مردمی هستیم که شادی را نمیدانیم! بچههای ما تاکنون رنگین کمان ندیدهاند اینجا کشوری است که درهای خود را بسته است و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است! کشوری که به کبوتر شلّیک میکند، و به ابرها و ناقوسها. اینجا پرنده پروایِ پریدن ندارد و شاعر هراس از شعر خواندن! اینجا کشوری است که راهی برای پیمودن ندارد حتی مگس از پریدن میترسد و شب شعری برگزار نمیشود! اینجا کشوری است که نیمی از آن سیاهچال است نیمِ دیگر نگهبان ! مُردگان با همسرانِ یکدیگر ازدواج کردهاند و روشن نیست مردمانش کجا رفتهاند! گردشگرِ مو طلایی فرانسوی به من میگوید کشورِ شما زیباترین کشوری است که من دیدهام! اینجا باران میخندد گلها میخندند هلو و انار میخندد بوتههای یاسمن از دیوارها آویزانند پس چرا درکشورِ شما هیچ آدمی نمیخندد؟! _نزار قبانی
без подписи
در لحظهای که قدرت تصمیم میگیرد درباره پایان زندگی یک انسان حکم براند، تمام پرسشهای بنیادین عدالت دوباره پیش روی ما قرار میگیرد: آیا حقیقت بهطور کامل آشکار شده است؟ آیا امکان خطا از میان رفته است؟ آیا انسانی که در برابر مرگ ایستاده، پیش از آنکه یک «محکوم» باشد، همچنان یک انسان با کرامت و حق شنیده شدن دیده شده است؟ قدرت، زمانی که درباره مرگ تصمیم میگیرد، سنگینترین مسئولیت اخلاقی را بر دوش میگیرد. هیچ نظامی نمیتواند ادعا کند که عدالت را اجرا میکند، اگر امکان خطا، تردید و بیعدالتی را نادیده بگیرد؛ زیرا مرگ، تنها حکمی نیست که اجرا میشود، بلکه نقطهای است که پس از آن هیچ فرصت اصلاحی باقی نمیماند. انسان را نمیتوان به پرونده، اتهام یا عدد تقلیل داد. پشت هر حکم مرگ، چهرهای انسانی وجود دارد؛ انسانی با خاطرات، خانواده، ترسها، رنجها و امیدهایی که با یک تصمیم برای همیشه خاموش میشوند. جامعهای که مرگ را به جای گفتوگو، اصلاح و جستوجوی حقیقت انتخاب میکند، باید از خود بپرسد که چه چیزی از معنای عدالت باقی مانده است. عدالت بدون کرامت انسان، تنها نامی دیگر برای اعمال قدرت است. اعدام نباید به یک امر عادی، به یک خبر کوتاه و به آماری بیچهره تبدیل شود. هر بار که انسانی از حق زندگی محروم میشود، پرسش از انسانیت، وجدان و مسئولیت جمعی دوباره آغاز میشود. سکوت در برابر رنج انسانها، تنها نبودن صدا نیست؛ گاهی پذیرفتن عادی شدن خشونت است. امروز باید صدای کسانی باشیم که شاید فردا دیگر فرصتی برای سخن گفتن نداشته باشند. —تازی
«واپسین ضربه» از خلل چشمانِ اشکآلودۀ درشتِ خود، بهسختی توانِ تمییزِ این لحظه از زمان را دارم. و بهدور از هرگونه پرواز بر فرازِ آسمانِ آبیِ پاک، بر زمین، به درونِ گودالی میخزم که در آن پنهان شوم. اگر که توانستی مینزارِ بر مسیرت را پشت سر بگذاری، و از پسِ سگان برآمدی و از چشمانِ سردِ برقی گریختی، و نهایتاً، اگر از شرِّ شاتگانهای مستتر در راهرو خلاص شدی، قفل را بشکن، گودالِ کشیش را بگشا. اگر که آنجا بودم، به تو خواهم گفت: کودکی هست؛ با وهمی عظیم، در حال معاشقه با زنانِ در مجلات. و مشتاق است بداند، که آیا تو با ایمانِ نویافتهات به خواب میروی؟ و آیا کسی هم هست که او را دوست بدارد؟ یا که تمام اینها، چیزی نیست جز رؤیایی دیوانهوار؟ و اگر که امشب نیمۀ تاریکم را نشانت دهم، باز هم مرا در آغوش میکشی؟ و اگر که دل بر تو بگشایم، و نیمۀ ضعیفم را نشانت دهم چه میکنی؟ قصّۀ مرا به [مجلۀ] رولینگ استونز میفروشی؟ یا که کودکان را از من دریغ میکنی و تنهایم میگذاری و همزمان که در تلفن نجوا سر میدهی، پوزخندی حوالهام میکنی؟ آیا مرا از خود خواهی راند، یا که با خود به خانهام خواهی برد؟ گمان کردم باید آشکار سازم احساساتِ عریانِ خود را، گمان کردم باید این پرده را بدرّم تیغ را در دستان لرزان خود محکم فشردم آمادۀ آماده بودم، امّا زنگِ تلفن به صدا در آمد… من هیچگاه جرئت نکردم واپسین ضربه را فرود آوردم. ــــــــــــــــــــ ترجمه: ع. وارسته
без подписи
ما از عروسکها کمتریم. آنها مرده بودند و زندگی میکردند، ما زندگی میکنیم و مردهایم. بهرام بیضایی
без подписи
«_ آقای بن مهیدی نامردی نیست که از سبدهای زنان خودتان برای حمل بمبهایی استفاده میکنین که جان افراد بیگناه رو میگیره؟ _ نامردی بیشتر از این هم میشه که به روستاهای بیدفاع با بمبهای آتشزا که یکباره هزاران نفر رو میکشه ، حمله میکنین؟ مشخصه که هواپیماها کارها رو واسهی ما آسونتر میکنن. آقا، هواپیماهای بمبانداز رو به ما بدین و شما هم میتونین سبدهای ما رو داشته باشین. » «نبرد الجزایر» ساختهی جیلو پونته کوروو شاهکاری است که توانسته با زبان سینمایی و بیانی نسبتاً بیطرفانه خشونت ذاتی استعمار و اجتنابناپذیری واکنش به آن را به تصویر بکشد. هر چند به باور من فیلم با وجود عمق از واکاوی اقتصادِ سیاسیِ استعمار (مالکیت زمین، نفت و بهرهکشی طبقاتی) غافل میماند و تقابل را بیشتر در سطح فرهنگ و هویت نگه میدارد. اما بهرغم اینها آنچه فیلم را در نظر من ارزشمند و ماندگار میکند روایتی است که یکسویه ارائه نمیشود؛ با توجه به سکانس بمبگذاری در کافهها و نیز سرکوب و شکنجهی متقابل ارتش فرانسه و موسیقی متنی که برای صحنههای تلفات هر دو طرف یکی است هر چند جهتگیری کلی فیلم همدلانه با مبارزات مردم الجزایر است؛ با اشاره به سکانسی که سرهنگ در کنفرانسی میگوید: ما اینجا نه برای امپراتوری که برای تمدن میجنگیم. اما فیلم با نشان دادن برابری منطق خشونت هر دو طرف این گفتمان تمدنسازی را بهسخره میگیرد و با کالبدشکافی علمی از پدیدههای شورش و سرکوب، هشداری اخلاقی دربارهی مدرنیتهی مبتنی بر زور ارائه میدهد. #نبرد_الجزایر #جیلو_پونتهکوروو #سینمای_ایتالیا
без подписи
خیالْ بافی نکن مگر نمیبینی؟ دهقان و بَرزگر در ازدحامِ پنبه، و آهن گُم گشتهاَند… دود شدهاَند هیاهویی، جُز لغزشِ خورشید بر چهرهها نیست کارخانهها: با سوگند به حقوقِ بَشر تقویمِ شقاوت و حیلهاَند بِیرَقِ وحشت بر انبوهِ سیّارهها، و هر کشور میغُرّد کسی شبیهِ یک نویسنده آری! یک موسیقیْدان که چندان نمیشناسماَش از هراسِ گلوله و زندان به خیابان نمیآید و هرگز هم: در اشتیاقِ آزادی و صُلح نخواهد رَقصید باید خیره شویم… کومههایِمان را با دستانِ پینهْ بسته تقسیم کنیم از مترسک! آزمون بگیریم و حتّا به ناقوسکِ پیر در مَعدنِ طلا هشدار دهیم آیا اعتراض، و اعتصاب رسالتی از جنسِ حقیقت نیست؟ آیا هر شیار بر گُردهها و سینههامان حماسه را بر تارُکِ صدا طلب نمیکند! اینک برخیز و فریادی باش در اوجِ مُصیبت… بر خانههایِ تاریک زیرا شورش: تصویری از نیرنگ یا پلیدی نیست و خاموشی، در غَزلْ وارههایِ انتقام مَعنا ندارد به گماناَم: ماتمِ تو از فَقر یا زخمِ من از رنج ظلمت را به نغمه و نور بَدَل خواهد کرد نگاه کن… که حاکمانِ جلّادْ سِرشتِ مقدّسْ پیشه چگونه ثروت را به وقتِ سَحَر از ناسورِ استخوانهایِمان بیرون میکِشند و به مَساجد، و کلیساها میبرند بیشَک! هنگامهیِ سُرخِ انقلاب است. مایاکوفسکی