tgindex
چای وگپ ( وآن سالها)

چای وگپ ( وآن سالها)

Статистика
@tea_Gapперсидский

داستانها .وقصه ها پلی به گذشته دکتر کریم عزتی زاد ه کلهر @Karimizzatizade @farhadezzati https://t.me/tea_Gap

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 688
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
493
38 постов
Вовлечённость
29,2%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 38
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
463
1/48двое суток
530
1/72трое суток
572

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • آیا واقعاً اتو را خاموش کردم؟» 🤔 این وضعیت برایتان آشناست؟ از خانه بیرون آمده‌اید، در را قفل کرده‌اید و نیمی از مسیر را تا رسیدن به ماشین طی کرده‌اید که ناگهان تردیدی به سراغتان می‌آید: آیا اتو واقعاً خاموش است؟ آیا کتری را روی اجاق جا گذاشته‌اید؟ آیا شیر آب بسته است؟ 🔍 چرا ما می‌توانیم یک کار روزمره را با دقت کامل انجام دهیم، اما تنها چند دقیقه بعد، انجام آن را به خاطر نیاوریم؟ 💡 در نسخه جدید «حقایق عصبی: بینش‌های کاربردی، بدون باورهای نادرست» (Neuro-Facts)، بررسی می‌کنیم که چرا این اتفاق می‌افتد، چگونه به مغز خود کمک کنیم تا کارهای روزمره را بهتر ثبت کند، و چه زمانی بررسیِ مکرر و دوباره‌ی کارها نیازمند توجه و بررسی دقیق‌تر است. 👉 و شما صادقانه بگویید: آیا تا به حال پیش آمده که برای چک کردن اتو یا قفل بودن در، به خانه برگردید؟ `` چرا همیشه به خاطر نمی‌آوریم که آیا اتو را خاموش کرده‌ایم، در را قفل کرده‌ایم یا دزدگیر ماشین را فعال کرده‌ایم؟ چرا مغز آن ها را به خاطر نمی اورد؟ ما اغلب کارهای همیشگی را به‌صورت خودکار انجام می‌دهیم. در اینجا نکته‌ هایی وجود دارد که به رفع تردید کمک می‌کند. ۱- قبل از ترک خانه یا دور شدن از اتو، مکث کوتاهی کنید ۲- به اتو، در یا شیر آب نگاه کنید و به‌وضوح در ذهن خود ثبت کنید: «آن را خاموش کردم» یا «آن را بستم.» ۳- گرفتن عکس یا بیان نام آنها با صدای بلند، حافظه‌تان را تقویت می‌کند. ۴- با تکرار منظم این مراحل، مغز شروع به بهتر به خاطر سپردن خواهد کرد.`

  • видео или голосовое, без подписи

  • 📕خاطرات یک مترجم *محمد قاضی* ‏صبح روزی که پس از مصادره و استقرار “برادران” در نشر امیرکبیر، آقای مترجم را احضار می‌کنند و جوانکی با نام برادر مُطلب که حالا پشت میز ریاست “موسسه انتشارات اميركبير فيضيه قم” نشسته است، ‏بی‌آنکه سر بالا بیاورد، از محمد قاضی که تا آن زمان ۴۰ کتاب تراز اول ترجمه کرده بود، می‌پرسد؛ اینجا چه کار داری؟ ‏قاضی می‌گوید: ‏«شما با من کار دارید و دنبالم فرستاده‌اید!» ‏مدیر انقلابی، نگاهی به مترجم آن “کتاب مورد دار” می‌کند و می‌گوید: ‏«شما از پیش از انقلاب با امیرکبیر ۹ عنوان کتاب ترجمه کرده‌اید. ‏ما می‌خواهیم کتاب “نان و شراب” را تجدید چاپ کنیم، ولی چون اسم کتاب اسلامی نیست، مشکل‌دار شده و باید نامش را عوض کنید» ‏قاضی که شرح این سفلگی را در یکی دو مصاحبه و از جمله خاطراتش آورده، پاسخ می‌دهد که کلمه شراب در قرآن هم آمده است. ‏«نگاهی خیره از حیرت و نفرت به من انداخت و گفت در قرآن نام شراب آمده است؟ در کجای قرآن؟» ‏قاضی نشانش می‌دهد و مدیر فرهنگی حکومت ِشب‌زدگان، ‏«به لحنی اندک خشم آلود گفت؛ از شما بعید است که چنین حرفی می‌زنید و شراباً طهوراً قرآن را سر این شراب نجس می‌گذارید» ‏مترجم مفصل توضیح می‌دهد که عنوان کتاب برگرفته از عبارت ِ”نان و شراب” در سنت مسیحیت است و اتفاقا صبغه‌ای کاملا دینی دارد. ‏بعد از دقایقی سکوت آقای رئیس می‌گوید: ‏«من چون اختیار ندارم که حرف‌های شما را بپذیرم، همه این مطالبی را که به من گفتید روی یک ورقه کاغذ بنویسید و به من بدهید، به قم خواهم رفت و مدافعات شما را در مدرسه فیضیه مطرح خواهم کرد. البته اگر پذیرفته نشد باید اسم کتاب را عوض کنید» ‏برای همین می‌گوید که نام دیگری را هم پیشنهاد دهد تا اگر علما حرف ِحساب مترجم را نپذیرفتند، ‏انتشارات ِغصب شده‌ی بدست فيضيه قم، شاهکار اینیاتسیو سیلونه را با عنوانی جدید منتشر کند. ‏محمد قاضی که جدا از ترجمه، نویسندگی و شاعری، به روحیه‌ی طنز کم‌نظیرش در میان اهالی فرهنگ شناخته می‌شد، می‌گوید: ‏«نامش را بگذارید نان و سرکه» ‏سال‌ها بعد در جایی نوشت شاید بهتر بود پیشنهاد دوستانم را می‌پذیرفتم و برای “ثبت در تاریخ” همان نام مضحک نان و سرکه را بر کتاب می‌گذاشتم تا بعدها معلوم شود چه بر سر فرهنگ این خاک رفت.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 10 авг.5191311

    🌹🌷شخصی پرسید  که آیا دریا زن است یا مرد؟! دیگری گفت این چه پرسشی است!؟ دریا اسم دختره آیا توجه کرده اید ! وقتی که به بالا نگاه می کنیم آسمان ، خورشید ، ستاره ، ناهید ، زهره ، مهتاب ، باران ، به نامِ خانمهاست؛   به دریا نگاه می کنیم مروارید، صدف، موج ، پری ، به نام خانومهاست . ! به باغچه نگاه میکنیم شبنم ، مریم ، نسترن ، رز ،  ، نرگس ، یاس ، نیلوفر ، لاله ، به نام خانم هاست . به دشت نگاه میکنیم آهو ، غزال ، گلشن ، کژال به نام خانمهاست . به دل کوه نگاه میکنیم طلا ، نقره، الماس ، یاقوت ، به نام خانمهاست. به تن نگاه میکنیم نفس، جان ، گیسو، کمند ، تن ناز ، ماه رو به نام خانمهاست. دیگر سئوالی ندارم. این چه ابهت وحکمتی است که خودکلمه ،، دنیا،، هم به نام خانمهاست. ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی وافتخار آمیز هستند وبا خردگرایی تمام  نام‌های موجود در طبیعت را که به نوعی بازیبایی،ظرافت وعظمت روحی، روانی مرتبط هستند برای خانمها اختصاص داده، آیا چنین پدیده‌ای رادر فرهنگهای دیگر سراغ دارید؟ تقدیم به مهر بانوی ایران زمین امروز سالگرد نامگذاری کشور عزیزمان "ایران" است حتی نام،،  ایران،، هم مختص خانم هاست در سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی، نام رسمی “ایران” (به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد. نامی که امروز ایران گفته میشود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می شد. زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در سال ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود . واژه ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی ها به سرزمین مان گفته میشد و نامی تازه و ساخته و پرداخته‌ای نیست ... واژه " ایران" از دو بخش درست شده است: بخش اول " ایر " به معنی اصیل، نجیب ، آزاده و شریف است ؛ ‌بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است. معنی کلی واژه ایران، *“سرزمین آزادگان و نجیب زادگان"* میباشد. *مرا شادی از نام ایران بود* *دلم پر ز یاد نیاکان بود* *ز ایران جهان پیش من گلشن است* *همیشه ز یادش دلم روشن است. چو ایران نباشد تن من مباد تقدیم به شما بزرگواران ایران دوست۰🌹 ارسالی از طرف "K"

  • 9 авг.499107

    خانواده تا حدی باور کردند، اما تازه مرحله‌ی سرزنش شروع شد: «دختر را چه به این کارها؟» «تو که این‌قدر سبک‌سر نبودی! کی این کارها را بهت یاد داده؟» «نامه نوشتن یعنی چه؟» «این چیزها برای سن تو زود است!» و در نهایت هم قرار شد این قبیل نامه‌نگاری‌ها و عاشقانه‌ها بماند برای بعد از ازدواج. مدتی بعد که فهمیدند نه کسی در کار بوده و نه من واقعاً برای علی‌آقا نامه نوشته‌ام، ماجرا تبدیل شد به شوخی خانوادگی. هر وقت فرصتی پیدا می‌کردند، با خنده می‌گفتند: «خب، از علی‌آقا چه خبر؟حالا کی سریال آیینه عبرت پخش می شه ؟» و من از خجالت دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد! حالا که سال‌ها از آن ماجرا گذشته، وقتی به آن دختر نوجوان فکر می‌کنم، بیشتر از اینکه بخندم، دلم برایش می سوزد. او فقط می‌خواست برای چند لحظه شبیه آدم‌های قصه‌ها زندگی کند؛ دختری که مخاطب نامه‌اش حتی وجود خارجی نداشت، اما خیال کردن برایش آن‌قدر جدی بود که برای نامه‌اش تدابیر امنیتی می‌گذاشت! ما نسلی بودیم که خیلی از احساسات و فکرهایمان را ناگفته نگه داشتیم؛ نسلی که در روزگار سخت‌گیری بزرگ شد و یاد گرفت که حتی برای از سر گذراندن رؤیاهایش هم محتاط باشد ... امروز بچه‌های ما در دنیای دیگری زندگی می‌کنند؛ دنیایی که فاصله‌اش با نوجوانی ما از زمین تا آسمان است. اما شاید خوب باشد که این تفاوت را فقط ببینیم، نه اینکه بخواهیم آن را با گذشته‌ی خودمان بسنجیم. قرار نیست فرزندان ما همان محدودیت‌ها و رنج‌هایی را تجربه کنند که ما تجربه کردیم. شاید کافی باشد ما گذشته‌مان را به یاد داشته باشیم و آن‌ها را آزاد بگذاریم که نوجوانیِ خودشان را زندگی کنند. ما روزهایی داشتیم که خیال هم جرم بود؛ و شاید بزرگ‌ترین خوشبختی امروزمان این باشد که فرزندانمان بتوانند بی‌هراس‌تر خیال کنند. پایان ارسالی فریده فخرایین

  • نام داستان: روزهایی که خیال هم جرم بود ✍️ سپیدار نوجوانیِ ما در دهه‌ی شصت، فقط چند سال از نوجوانیِ امروز فاصله نداشت؛ انگار در دو دنیای کاملاً متفاوت بزرگ شده بودیم. سبک زندگی‌مان ساده‌تر بود، لباس‌هایمان معمولی‌تر، انتخاب‌هایمان محدودتر و خیلی از چیزهایی که امروز برای نوجوان‌ها عادی است، برای ما اصلاً تعریف نشده بود. مدل مو، نوع لباس پوشیدن، رفت‌وآمد، معاشرت و حتی شیوه‌ی حرف زدنمان اغلب زیر ذره‌بین بود. برای دخترها حساسیت‌ها بیشتر هم بود؛ کافی بود لباس یا مدل مویی کمی متفاوت باشد یا رفتاری از نظر بزرگ‌ترها زیادی آزادانه به نظر برسد تا بلافاصله تذکر و نصیحت شروع شود. دنیای دوستی و انتخاب آدم‌ها برای خودمان، آن‌طور که امروز برای نسل جوان قابل تصور است، وجود نداشت. خیلی چیزها باید در چارچوبی انجام می‌شد که دیگران برایمان تعیین کرده بودند و ما هم کم‌کم یاد گرفته بودیم کمتر سؤال کنیم و بیشتر مراقب باشیم. اما عجیب‌تر از همه این بود که این محدودیت‌ها فقط به ظاهر و رفتار ختم نمی‌شد؛ کم‌کم به دنیای احساسات و خیالاتمان هم می‌رسید. دوست داشتن، دل بستن، نامه نگاری یا حتی اینکه یک دختر نوجوان بگوید شخصی برایش خوشایند است ، موضوع ساده‌ای نبود.و لو اینکه آن شخص هنرپیشه فیلمی آن سوی دنیا بود ! انگار احساسات هم باید مجوز می‌گرفتند! در چنین روزگاری، کتاب‌ها برای من پناه کوچکی بودند. رمان‌های فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی را می‌خواندم و در کنار آن‌ها، سراغ کتاب‌های خواهران برونته، شارلوت، آن و امیلی هم می‌رفتم. «بلندی‌های بادگیر» از امیلی برونته از آن کتاب‌هایی بود که در ذهنم ماند و کتاب‌های سیدنی شلدون و دانیل استیل را هم با همان شوق دنبال می‌کردم. آدم‌های این داستان‌ها زندگی دیگری داشتند؛ عاشق می‌شدند، دلتنگ می‌شدند، نامه می‌نوشتند و احساساتشان را بی‌پرده زندگی می‌کردند. من هم گاهی آن‌قدر با شخصیت‌های داستان‌ها همذات‌پنداری می‌کردم که خودم را جای آن‌ها می‌گذاشتم. از طرفی، بین هم‌سن‌وسال‌ها هم حرف‌هایی می‌شنیدم؛ فلانی عاشق فلانی شده، فلانی از کسی نامه گرفته، فلانی کسی را دوست دارد. برای من این حرف‌ها بیشتر شبیه بخشی از همان کتاب‌ها بود تا زندگی واقعی. یک روز که در خانه تنها بودم، شاید تحت تأثیر همان کتاب‌ها و حرف‌هایی که از دوستانم شنیده بودم، تصمیم گرفتم خودم هم کاری شبیه آدم‌های قصه‌ها انجام بدهم. نشستم و نامه‌ای نوشتم؛ برای یک آدم خیالی! نه کسی وجود داشت، نه کسی قرار بود آن نامه را بخواند. فقط دلم می‌خواست یک بار مثل آدم‌های داستان‌ها نامه بنویسم. بعد هم برای نامه یک عملیات حفاظتی کامل ترتیب دادم! البته بعدها چند بار جایش را عوض کردم؛ یک بار زیر قالیِ اتاقم گذاشتم، یک بار زیر رختخواب‌ها قایمش کردم، یک بار دیگر لای جلد کتابی در کتابخانه گذاشتم و خلاصه، هر بار یک جای تازه برایش پیدا می‌کردم تا دست هیچ‌کس به آن نرسد! همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه نزدیک عید شد و خانه‌تکانی شروع شد. من آن روز مدرسه بودم و وقتی برگشتم، دیدم خانه زیر و رو شده است. وسایل جابه‌جا شده بودند و در جریان همین خانه‌تکانی، نامه‌ی محرمانه‌ی من هم از مخفیگاهش بیرون آمده بود! همین که وارد شدم، نامه را جلویم گرفتند و بازجویی شروع شد: «این نامه مال توئه؟» گفتم: «بله.» گفتند: «کی نوشته؟» گفتم: «خودم!» پرسیدند: «برای کی نوشتی؟» گفتم: «هیچ‌کس.» گفتند: «یعنی چی، هیچ‌کس؟» گفتم: «خودم همین‌طوری نوشتم.» دستخط که دیگر جای انکار نداشت، اما سؤال اصلی تازه شروع شد: «خب، برای کی نوشتی؟» گفتم: «برای هیچ‌کس.» گفتند: «مگه می‌شه آدم برای هیچ‌کس نامه بنویسه؟» و من مانده بودم چه جوابی بدهم. اگر می‌گفتم برای کسی نوشته‌ام، باید اسمش را می‌گفتم؛ درحالی‌که اساساً چنین شخصی وجود نداشت! و اگر می‌گفتم برای هیچ‌کس، باور نمی‌کردند. مغزم از ترس و هول دنبال یک راه نجات می‌گشت که ناگهان یک اسم از گوشه‌ی ذهنم بیرون آمد: علی‌آقای آیینه عبرت! گفتم: «برای علی‌آقای سریال آیینه عبرت نوشتم!» منظورم همان محمود دینی بود که نقش علی‌آقا را بازی می‌کرد. آن روزها موهای بلند برای جوان‌ها نماد خوش‌تیپی و متفاوت بودن بودو هر کسی موی بلند نداشت چون از طرف جامعه نکوهش می شد! و علی‌آقا هم با آن موهای بلند، برای بخشی از نوجوان‌های آن دوره چهره‌ای جذاب به حساب می‌آمد؛ چیزی شبیه همان «کراش» امروزی. البته من آن لحظه نه دنبال تعریف کراش بودم و نه نامه‌ام واقعاً برای علی‌آقا بود؛ فقط می‌خواستم از آن بازجویی جان سالم به در ببرم!حالا جای شکر دارد توی اون هول و ولا نگفتم نامه را برای خودِ آتقی نوشتم !

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • دەنگ عشق مەیو نە یانەش

  • � همه با هم برای نجات جان‌ها 🚨 🇮🇷 بیایید یک کمپین ملی برای جلوگیری از حوادث رانندگی راه بیندازیم. 🚗 کمربند ایمنی را ببندیم. 📵 هنگام رانندگی از تلفن همراه استفاده نکنیم. 🛑 با سرعت غیرمجاز رانندگی نکنیم. 🍺🚫 هرگز پس از مصرف الکل رانندگی نکنیم. 😴 هنگام خستگی پشت فرمان ننشینیم. ❤️ جان خودمان و دیگران را جدی بگیریم. یک لحظه بی‌احتیاطی می‌تواند یک عمر پشیمانی به جا بگذارد. 🇮🇷 «آرام‌تر برانیم، سالم‌تر برسیم» ❤️ جان انسان‌ها مهم‌تر از چند دقیقه زودتر رسیدن است. از خودمان شروع کنیم و این پیام را به همه برسانیم. #کمپین_نجات_جان‌ها #رانندگی_ایمن #ایران_بدون_تصادف

  • 📕خاطرات یک مترجم ▪️محمد قاضی ‏صبح روزی که پس از مصادره و استقرار “برادران” در نشر امیرکبیر، آقای مترجم را احضار می‌کنند و جوانکی با نام برادر مُطلب که حالا پشت میز ریاست “موسسه انتشارات اميركبير فيضيه قم” نشسته است، ‏بی‌آنکه سر بالا بیاورد، از محمد قاضی که تا آن زمان ۴۰ کتاب تراز اول ترجمه کرده بود، می‌پرسد؛ اینجا چه کار داری؟ ‏قاضی می‌گوید: ‏«شما با من کار دارید و دنبالم فرستاده‌اید!» ‏مدیر انقلابی، نگاهی به مترجم آن “کتاب مورد دار” می‌کند و می‌گوید: ‏«شما از پیش از انقلاب با امیرکبیر ۹ عنوان کتاب ترجمه کرده‌اید. ‏ما می‌خواهیم کتاب “نان و شراب” را تجدید چاپ کنیم، ولی چون اسم کتاب اسلامی نیست، مشکل‌دار شده و باید نامش را عوض کنید» ‏قاضی که شرح این سفلگی را در یکی دو مصاحبه و از جمله خاطراتش آورده، پاسخ می‌دهد که کلمه شراب در قرآن هم آمده است. ‏«نگاهی خیره از حیرت و نفرت به من انداخت و گفت در قرآن نام شراب آمده است؟ در کجای قرآن؟» ‏قاضی نشانش می‌دهد و مدیر فرهنگی حکومت ِشب‌زدگان، ‏«به لحنی اندک خشم آلود گفت؛ از شما بعید است که چنین حرفی می‌زنید و شراباً طهوراً قرآن را سر این شراب نجس می‌گذارید» ‏مترجم مفصل توضیح می‌دهد که عنوان کتاب برگرفته از عبارت ِ”نان و شراب” در سنت مسیحیت است و اتفاقا صبغه‌ای کاملا دینی دارد. ‏بعد از دقایقی سکوت آقای رئیس می‌گوید: ‏«من چون اختیار ندارم که حرف‌های شما را بپذیرم، همه این مطالبی را که به من گفتید روی یک ورقه کاغذ بنویسید و به من بدهید، به قم خواهم رفت و مدافعات شما را در مدرسه فیضیه مطرح خواهم کرد. البته اگر پذیرفته نشد باید اسم کتاب را عوض کنید» ‏برای همین می‌گوید که نام دیگری را هم پیشنهاد دهد تا اگر علما حرف ِحساب مترجم را نپذیرفتند، ‏انتشارات ِغصب شده‌ی بدست فيضيه قم، شاهکار اینیاتسیو سیلونه را با عنوانی جدید منتشر کند. ‏محمد قاضی که جدا از ترجمه، نویسندگی و شاعری، به روحیه‌ی طنز کم‌نظیرش در میان اهالی فرهنگ شناخته می‌شد، می‌گوید: ‏«نامش را بگذارید نان و سرکه» ‏سال‌ها بعد در جایی نوشت شاید بهتر بود پیشنهاد دوستانم را می‌پذیرفتم و برای “ثبت در تاریخ” همان نام مضحک نان و سرکه را بر کتاب می‌گذاشتم تا بعدها معلوم شود چه بر سر فرهنگ این خاک رفت. (متن کتاب برای درج در کانال دیالکتیک روشنگری روایتگری شده است)

  • گیسەیلم بوڕم بپەیشتم له دەس کەسیگم چیە وە ڕۊ هەزار کەس

  • видео или голосовое, без подписи

چای وگپ ( وآن سالها) — tgindex