- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 13
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کتاب ساحلی و در آن لحظه بود که متوجه شدم: وقتی حس میکردی دنیا تاریک و ترسناک است، عشق میتوانست تو را به رقصیدن وا دارد؛ خنده میتوانست کمی از دردت بکاهد؛ زیبایی میتوانست ترست را سوراخ سوراخ کند. همان لحظه تصمیم گرفتم زندگیام پر از هر سه باشد. نه فقط به خاطر خودم، بلکه بهخاطر مامان و همهی اطرافیانم. من یه زمانی مهمونی دوست داشتم، ولی این اواخر هیچی رو دوست ندارم. دلم برای حس کنجکاوی عمیقی که به مردم داشتم تنگ شده بود، آن جرقهٔ هیجان وقتی متوجه میشدی نقطهٔ اشتراکی داری یا حس تحسین، وقتی استعداد یا ویژگی پنهانی را کشف میکردی. گاهی اوقات صرفا دلم برای دوستداشتن مردم تنگ میشد. آن زمان عشق واقعی شبیه یک جایزه بزرگ به نظر میرسید، تنها چیزی که میتوانست هر طوفانی را پشت سر بگذارد و از خرحمالی و ترس نجاتت دهد. و نوشتن دربارهٔ آن حس معنادارترین هدیهای را داشت که میتوانستم به خود بدهم. بله، عشق اتفاق میافته. ولی بهتره واقعبینانه باشه تا مرتب بدبیاری نیاری. و احتمال اینکه عشق برات بدبیاری بیاره خیلی بیشتر از اینه که خوشبختی ابدی به ارمغان بیاره. و اگه تو رو آزار نده، اون وقت تویی که یه نفر دیگه رو آزار میدی. اینکه حس کنم نمیتونم تنها کاری رو که توش استعداد دارم انجام بدم، تنها کاری که باعث میشه حس کنم خودمم، به اندازهٔ کافی بد هست. اولین دور مریضی مامان به من آموخت که عشق طناب فرار است، ولی دومین موج مریضیاش بود که به من آموخت وقتی در حال غرقشدنی، عشق میتواند جلیقهٔ نجاتت باشد. شاید او هم مثل پدرش توانایی داشتن عشقی را که تمام عمر در جستوجویش بود، نداشت. یا شاید چنین عشقی اصلا وجود نداشت. با صدای گرفتهای گفت:« نمیدونستم. که یه جای کارش میلنگه. این چیزیه که میخواستین بدونین؟» چشمهایش مات شدند و یک بار سرش را تکان داد. «تا وقتی نرفته بود نفهمیدم.» گاس سرش را کج کرد. «چطور ممکنه؟» «چون...» حتی با اینکه شانه بالا انداخت، چشمهایش در از اشک شدند. «...هنوز میخندید.» همه تو زندگیشون مشکل دارن، ژانویه. بعضی وقتا فکرکردن دربارهٔ مشکلات بقیه تقریبا آرامشبخشه. بارها و بارها به من گفت که خودم نیستم. ولی اشتباه میکرد. من همان منِ همیشگی بودم. فقط دیگر تلاش نمیکردم برای او یا هرکس دیگری در تاریکی بدرخشم. ولی بدترین چیز، سختترین چیز، عصبانیبودن از دست کسی بود که نمیتوانستی سنگهایت را با او وابِکَنی. فقط کافیه در قلبت رو باز کنی. اگه بتونی این کار رو بکنی، از این به بعد دنیات خیلی روشنتر از قبل میشه. هرچقدر هم گاهی از این دنیا متنفر باشد، تنها دنیایی است که به آن تعلق دارد. فکر میکنم باورداشتن به عشق شجاعانهاس. منظورم عشق پایداره. این.که سعی کنی چنین چیزی رو بهدست بیاری، حتی با علم به اینکه میتونه بهت آسیب بزنه. یه نفر باید یه ادیپِن برای حوصلهسررفتن اختراع کنه. بعضی وقتا آدمهای خوب یا حداقل نجیب کارای بد میکنن. و بعضی وقتا واقعا فکر میکنن کاری که انجام میدن درسته. «پیت دوست داره بگه من هیچوقت بچه نبودم.» «این غمگینترین چیزیه که تا حالا شنیدم.» «تو فرق بین ترحم و همدردی رو نمیدونی. من بهت ترحم نمیکنم. فکرکردن به اینکه اینجوری باهات رفتار شده غمگینم میکنه. فکرکردن به اینکه چیزهایی رو که همهٔ بچهها سزاوارشن نداشتی، عصبانیم میکنه. و آره، اینکه آدمهای زیادی همون سختیهایی رو که تو تجربه کردی تجربه میکنن غمگین و عصبانیم میکنه، ولی چون این اتفاق واسه تو افتاده، غم انگیزتره. من تو رو میشناسم و ازت خوشم میاد و دلم میخواد زندگی خوبی داشته باشی. این ترحم نیست. اهمیتدادن به یه آدمه. شاید فکر میکرد یک نفر باید شاهد سیاهیها باشد یا شاید امیدوار بود اگر به اندازهٔ کافی به تاریکی قیرگون را بزند، چشمهایش عادت کند و جوابهای پنهان در آن را ببیند. اوه، عزیزم، ما هرگز نمیتونیم آدمهایی رو که دوست داریم کامل بشناسیم. وقتی از دستشون میدیم، همیشه چیزهای بیشتری وجود داره که میتونستیم ببینیم. میخوام بدونی که چیزی که از اشتباهاتم بزرگتره، از هر کار خوب یا بدی که تا حالا کردم بزرگتره و کوچکترین خدشهای بهش وارد نیست عشق من به توئه. آدمها پیچیده بودند. مسائل ریاضی نبودند؛ مجموعهای از احساسات و تصمیمات و شانس خرکی بودند. دنیا هم پیچیده بود؛ نه یک فیلم فرانسوی زیبا و تار، بلکه یک آشفتگی فاجعهآمیز و وحشتناک، آمیخته با درخشندگی و عشق و معنا. با خودم فکر کردم، آره. زندگی خیلی وقتها همین حس رو داره. انگار هر چه در توان داشتی برای زندهماندن انجام میدادی و بعد اتفاقی که خارج از کنترلت بود، شاید حتی بهش تاریکترین از وجود خودت، همه چیز را نقش بر آب میکرد. اشکالی ندارد گهگاهی اجازه دهی کمی زشتی قاطی داستانت شود. که این باعث نمیشود همهٔ زیباییها از کفت بروند.
ماه خاموش شاید خیلی چیزها بدانیم، دربارهی یک نفر - قد، وزن، یا اینکه تخممرغش را چطوری دوست دارد - اما هیچوقت دقیقا نمیدانیم که چه چیزی بر قلبش فرمانروایی میکند. بله من گرسنهام اما برای معاشرت. عدالت یک شوخی است. سؤال اصلی این است که به نظر خودت لیاقتت چقدر است، عزیزم. ما با بدترین کارهایی که کردیم یکسان نیستیم یا با بدترینچیزهایی که سرمان آمد. ما چیزهای دیگری هم در وجودمان داریم. ما در نبود هرچیزی میتوانیم زنده بمانیم به جز عشق. میگویم: «نمیدانم چرا گریه میکنم. ناراحت نیستم.» اما اشکم بند نمیآید. که گاهی ما کسانی را دوست میداریم که نباید و وقتی حس میکنیم احساسمان را دیگر دیر شده است. در امروز زندگی کن جو. چون داستان فردا هنوز نوشته نشده است. آمادهشدن برایش فایدهای ندارد. هیچ فایدهای ندارد. دربارهی آدمها هم همینطور است. وقتی دائم روی کسی حساب میکنی که هیچوقت درست درنمیآید، فقط داری ضربه میخوری. اما اتفاق میافتد، مگر نه؟ مرگ. ناگهانی یا آرامآرام. امید است که آدم را میکشد. اصلا حسوحال دعاکردن ندارم. امروز به خدا باور ندارم. حتی به مردم هم باور ندارم. نمیدانم، بدوید، اگر لازم بود فرار کنید اگر این تنها راه زندگیکردنتان است. و اگر کسی خواست جاویدان را بگیرد، به او بگویید که شما مسئول زندگی هیچکس نیستید به جز خودتان.
کورالین وقتی با وجود ترس از چیزی، باز به طرفش میروی، یعنی شجاعت داری.
انسان درجستوجوی معنا درد و رنج یک انسان مشابه عملکرد گاز است. مقدار مشخصی از گاز که به داخل یک اتاق پمپاژ میشود و در نهایت بدون اهمیتداشتن اندازهٔ اتاق، گاز تمام آن را بهطور یکسان در بر میگیرد. درد و رنج هم دقیقا به همین شکل عمل میکنند. روح و ضمیر آگاه انسان را کامل در بر میگیرند و مهم نیست که میزانشان چقدر است. برای همین میتوان گفت که «میزان» رنج بشر کاملا نسبی است. وای بر آن کسی که دیگر نه هدفی و نه دلیل و معنایی در زندگی خود داشته و دلیلی برای ادامهٔ زندگیاش پیدا نکند. اینگونه افراد به سرعت خود را گم شده و در پاسخ به تمام بحثهای امیدبخش تنها یک جواب میدادند: «انتظاری از زندگی ندارم.» دیگر چه نصیحتی میتوان به آنها کرد؟ زندگی یعنی پذیرش مسئولیت برای پیداکردن پاسخ مناسب در مقابل مشکلات و انجام مأموریتهایی که سد راه هر فرد قرار میگیرد. اینگونه وظایف و حتی معنا و هدف زندگی برای هر فرد در هر لحظه متفاوت است. به همین دلیل ارائه معنایی کلی از زندگی غیرممکن است. سوالات مربوط به زندگی را نمیتوان با جملات کلی پاسخ داد. «زندگی» چیز مبهمی نیست، بلکه کاملا واقعی و قابلدرک است. این وظایف آینده هستند که انسان را میسازند و برای هر فرد کاملا خاص و متفاوت هستند. سرنوشت هیچ شخصی نمیتواند با سرنوشت شخصی دیگر مقایسه شود. هیچ موقعیتی دوبار تکرار نمیشود و هر موقعیت پاسخی جداگانه را میطلبد. گاهی شرایطی که یک فرد خود را در آن مییابد ممکن است او را مجبور کند تا خودش سرنوشتش را شکل دهد. گاهی هم استفاده از فرصتی برای فکر و تشخیص موهبتها در این راه برای او سودمندتر است. گاهی انسان مجبور است سرنوشتش را به سادگی بپذیرد تا بتواند شرایط سختش را تحمل کند. هر موقعیتی منحصربهفرد است و برای رویارویی با آن باید پاسخ خاص خودش را یافت. همیشه یک جواب درست برای مشکلاتی که سر راه او قرار میگیرند وجود دارد. نیازی نبود که از گریهکردن شرمسار شویم، اشکها گواه بر این بودند که فرد از قدرت و شجاعت عظیمی برای مقابله با سختیها برخوردار است. اما انسانهای اندکی این موضوع را درک میکنند. به آنها گفتم که در این شرایط سخت و دشوار همواره کسانی چشمانتظار ما هستند ، همسر، دوست، کسانی که از دنیا رفتهاند و کسانی که هنوز زنده هستند، و حتی خدا؛ آنها توقع ندارند که ناامیدشان کنیم. آنها از ما میخواهند که با سربلندی درد و رنج را تحمل کنیم، نه با ذلت و بدبختی و کسی نباشیم که فقط هنر مردن را آموخته است. برای چنین آدمی رنج و مرگ کاملا معنادار بود و فداکاریاش مفهومی ژرف داشت، زیرا که اون نمیخواست بیهوده بمیرد. قطعا هیچکدام از ما نمیخواستیم بیهوده بمیریم. مهربانی و لطافت در تمام اقشار یافت میشود، حتی در آن دسته از افرادی که به آسانی مورد اتهام ما قرار میگیرند. مرزهای جوامع مختلف با یکدیگر تداخل دارند و ما نباید با تقسیمکردن آنها به دو دستهٔ ظالم و مظلوم کار را برای خودمان ساده کنیم. بیدلیل رنجبردن نوعی خودآزاری است تا فداکاری.
بازماندهی روز وقتی جنگ تمام شد، ادامهٔ تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشت طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگدزدن به او معنی ندارد. ما نسلی بودیم که به آمال معنوی توجه داشتیم و برای ما مسأله صرفا این نبود که یک نفر پیشخدمت مهارت حرفهای خودش را چهطور به مرحلهٔ عمل میگذارد؛ ما میخواستیم بدانیم که برای چه مقصودی این کار را میکنیم؛ در قلب یکایک ما این تمایل وجود داشت که سهم ناچیز خود را در ایجاد یک دنیای بهتر ادا کنیم، و برای اهل حرفه مطمئنترین راه رسیدن به این مقصود آن بود که در خدمت رجال بزرگ این عصر باشیم، که زمام تمدن به کف کفایت آنها سپرده شده. ولی حالا که این را عرض کردم، عیبی نمیبینم امروز این را هم اذعان کنم -و از این بابت بههیچوجه شرمسار هم نیستم- که خواندن این داستانها برای بنده یک نوع التذاذ فرعی هم داشت. شاید در آن موقع به این موضوع توجه نداشتم ولی، همانطور که عرض شد، چه جای شرمساری است؟ انسان چرا باید سخت بگیرد و از خواندن داستانهای خانمها و آقایانی که عاشق همدیگر میشوند و احساسات خود را با آن عبارات بسیار زیبا بیان میکنند لذت نبرد؟ بهترین قسمت روز شب است.
اختراع هوگو کابره هیچ دقت کردهای که تمام دستگاههای ماشینی به یک علتی ساخته شدن؟ ماشینها رو برای این میسازن که آدم رو بخندونن، مثل همین موشه؛ یا اینکه وقت رو بهت بگن، مثل ساعت؛ یا شگفتزدهات کنن، مثل آدمآهنی. برای همینه که از دیدن یه دستگاه خراب همیشه بفهمینفهمی غصهام میشه، چون دیگه نمیتونه کاری رو که برای اون هدف ساخته شده، انجام بده. شاید وضع آدمها هم همین جور باشه. وقتی در زندگی، هدفت رو از دست بدی... به این میمونه که شکستی و خراب شدی. دوست دارم خیال کنم دنیا یک دستگاه ماشین بزرگه. آخه میدونی، ماشینها هرگز قطعهی اضافی ندارن. مقدار و نوع قطعاتشون درست همونیه که لازم دارن. خب، پس اگه اونطور که من فکر میکنم، دنیا یه ماشین بزرگ باشه، پس بودن من هم توی این دنیا علتی داره. و با این حساب تو هم به یه دلیلی توی این دنیا هستی.
شانس ضربدر هفت فکر کنم برای بهدستآوردن هر چیزی اگر مدت زمان طولانی صبر کنیم، برایمان لذتبخشتر میشود. به نظرم خوب نیست آدمها را فقط یکوجهی ببینیم. هر آدمی ترکیبی است از عناصر مختلف که همیشه مخلوقی منحصربهفرد ازش میسازد. تجربههای زندگیام بهم نشان داده که انگار لذت دوستداشتن با غم دلشکستن، دست در دستِ هم به سراغت میآیند. هیچوقت اجازه نده کسی بهت بگوید که نمیتوانی. خب، این خودش یک جورهایی مایهی دلگرمی است. همین که آدم بداند بدترین اتفاق زندگیاش را به سلامتی پشت سر گذاشته، خیلی خوب است. منظورم این است که دیگر واقعا میدانی که بدترینش را پشت سر گذاشتی. خیالت راحت، حالاحالاها راحتی. دلم میخواهد خورشید را خاموش کنم و توی تاریکی زندگی کنم. هنوز میتوانم راه بروم، حرف بزنم و نفس بکشم، اما چه فایده؟ این کارها را فقط جسمم انجام میدهد. میدانم دارند دربارهی من حرف میزنند، اما برایم مهم نیست. هر چه که دارند دربارهی من میگویند، نمیتواند واقعیت اصلی زندگیام را تغییر بدهد. واقعیتی که آنقدر خردکننده است که قابلتوصیف نیست. این خصوصیت اخلاقی را در آدمها خیلی تحسین میکنم. این توانایی که موقع لازم دهانت را ببندی، نشانهی هوش میدانم. خویشتنداری، تفکر و تحلیل لازم دارد. یکریز که مشغول وراجی باشی، این کار برایت خیلی سختتر میشود. دیگر فهمیدهام زندگی فقط سفری بزرگ و سخت است روی میدان مین. هیچوقت نمیدانی بالاخره کدام قدم میفرستدت هوا. بقیهی آدمها هرچقدر تلاش کنند نمیتوانند حال و روز مرا درک کنند، چون قادر نیستم با دیگران ارتباط برقرار کنم. برای همین است که عمیقترین درد به شکل سکوت بروز میکند. آشغال های یکی، گنج دیگری است. دِل دوک آدم بدی نیست، فقط توی آدمبودن بد است. هرچند چیزهای مجانی، واقعا هیچوقت مجانی نیستند. همان بهدوشکشیدن بار مالکیت، یعنی هرچیزی قیمتی دارد. توی این چند ماه گذشته، اگر چیزی دستگیرم شده، این است که میتوانی برای بهنظمدرآوردن موجودات زنده، رویشان برچسب بزنی، اما مردم را نمیتوانی توی هیچ گروه یا روال خاصی قرار بدهی.
دزدهای خوب باید برای سروساماندادن به اوضاع راهی پیدا میکرد. نمیدانست چه کار کند و چطور وضعیت را بهتر کند، اما باید کاری میکرد چون خاصیت عشق همین است، چارهای برای آدم باقی نمیگذارد. انگار عدالت فقط مال اونهاییه که پولش رو دارن. سعی کن تا جایی که میتونی یاد بگیری، یادگرفتن نقطهی مقابل مرگه! سلاح تو توی زندگی نباید یه چاقو باشه، باید یه چیز خیلی خیلی قویتر و خاصتر باشه. وقتی میدونی که اشتباه کردی، بهترین دفاع عصبانیشدنه. وقتی داشتم میاومدم اینجا، توی کشتی یه مردی رو دیدم که میخواست رقاص بشه، میتونست درجا دو متر بپره هوا. مردم نگاهش کردن و زدن زیر خنده: یه سیاهپوست هیچوقت نمیتونه شاهزادهی یه نمایش باشه. بههیچوجه. تصورات جهان دربارهی آدمهایی که پوستشون همرنگ منه چندان سخاوتمندانه نیست: جهان از قبل برامون تصمیم گرفته که کی باشیم و چی باشیم.
مهزاد: قهرمان دوران یک زندگی راحت چیز زیادی به شما نخواهد آموخت. این ذات و ماهیت دنیاست: وقتی چیزی رو میسازیم، اغلب چیز دیگهای رو در این فرایند نابود میکنیم. این میتونه کار تو باشه؛ اما هویت تو نیست. تو از تغییر متنفری. منم متنفرم؛ اما هیچی دیگه نمیتونه مثل سابق بمونه و تنها در صورتی چیزی در زندگیات عوض نمیشه که مرده باشی. گاهی وقتها جنگیدن ارزش هزینهای رو که براش میپردازی، نداره. مسئولیتهای ما نباید باعث نابودیمون بشن. انسان عبارتست از چیزی که بهش علاقه داره. من به این نتیجه رسیدم که اگه به خاطر چیزی که فکر میکنی بیشتر بهش احتیاج داری، دست از انجام کاری برداری که بیشتر از همه بهش علاقه داری، در نهایت چیزی جز ناکامی نصیبت نمیشه. افرادی که عشق در وجودشون باشه، کسانی هستن که اقدام به تخریب و نابودی میکنن؛ چون عشق یه نفر تا زمانی که ثابت نکنه حاضره تا چه حد براش فداکاری کنه، حقیقی نیست. چنین شخصی که عشق در وجودش باشه، آیا حاضره دست به قتل بزنه؟ آیا حاضره به جنگ بره؟ آیا حاضره تمام داشتههای خودش رو نابود کنه و کنار بذاره؟ اونم فقط به خاطر چیزی که عاشقشه؟ انسانها چطور میتوانستند به دینی ایمان داشته باشند که از یک سو در مورد عشق و محبت سخن به میان میآورد و از سوی دیگر میگفت کسانی که به آن ایمان نیاورند باید نابود شوند؟ چطور کسی میتوانست بدون سند و مدرک حقانیت چیزی را باور کند؟ چطور میشد از کسی انتظار داشت به چیزی ایمان داشته باشد که درمورد معجزات و شگفتیهای رخ داده در گذشتههای دور سخن میگفت؛ اما نمیتوانست برای عدم وقوع چنین معجزاتی در حال حاضر دلیلی بیاورد و به بهانههای مختلف از این موضوع طفره میرفت؟ بهتره دوست داشته باشی و صدمه ببینی تا بیعشق زندگی کنی. این تنها ارزشی بود که او برای ادیان قائل میشد: دروغهایی برای اینکه مردم احساس بهتری داشته باشند. ایمان ربطی به منطق نداره فرزندم.
مهزاد: چاه معراج الند بهآرامی گفت: «آدمای صرفا خوب به یه افسانه تبدیل نمیشن.» وین گفت: «آدمای خوب نیازی ندارن تا به یه افسانه تبدیل بشن.» چشمهایش را باز کرد و به الند خیره شد. «اونا همیشه کار درست رو انجام میدن.» - این چیز بدیه؟ - اگه همه نجیبزاده باشن که دیگه مفهومی به اسم نجیبزادگی معنایی نداره. نمیشه که همه پولدار باشن. نمیشه همه صاحب قدرت باشن. اینجوری اوضاع پیش نمیره. گاهی وقتا تسلیمشدن بهتر از شکستخوردنه. وین گفت: «من به کسانی تعلق دارم که منو دوست دارن.» زین با لحنی آرام پرسید: «دوست دارن؟ بگو ببینم، اونا درکت میکنن، وین؟ اصلا میتونن که درکت کنن؟ مگه یه آدم میتونه چیزی رو دوست داشته باشه که درکش نمیکنه؟» نقصها و عیبها شخصیت انسان را شکل نمیدهند؛ بلکه نحوهی غلبهاش بر نقصهایش شخصیتش را میسازند. من همیشه نگران اینم که اون نمیتونه منو درک کنه؛ ولی آیا من میتونم اونو درک کنم؟ بانو، اعتقادات کسی رو صرفا به خاطر اینکه درکشون نمیکنین، زیر سوال نبرین. فکر نمیکنی آدم وقتی بهتر قدر عشق رو میدونه که مدتها بدون عشق و در تمنای عشق زندگی کرده باشه؟ گاهی وقتا آدما فقط در یه مسیر مصمم به نظر میآن؛ چون راه دیگهای بهشون پیشنهاد نشده. تیندویل به آرامی گفت: «سیزد، این مردایی که من در موردشون مطالبی رو خوندم، آدمایی نبودن که بشینن و درمورد بهترین شیوه مخفیشدن برنامهریزی کنن و نقشه بکشن. اونا مبارزه کردن؛ به دنبال پیروزی بودن. گاهی وقتا بیپروا بودن و بقیهی مردم بهشون میگفتن احمق؛ بااینحال وقتی زمانش فرا میرسید، اونا بودن که سرنوشت رو رقم میزدن.» فقط به خاطر اینکه قبلا این اتفاق نیفتاده، نمیشه گفت که این اتفاق کلا نباید بیفته. اورسئور گفت: «فقط بهخاطراینکه اون پدرمونه، دلیل نمیشه که تمام کاراش رو بپذیریم و تایید کنیم، بانو. مگه نمیشه که یه انسان پدرش رو دوست داشته باشه؛ اما به نظرش پدرش شخص خوبی نباشه؟» ما از همدیگه استفاده میکنیم برای عشق، برای حمایت، برای اعتماد. زین گفت: «اعتماد تو رو به کشتن میده.» - پس بهتره که بمیرم. مهمبودن اونقدرا هم شگفتانگیز نیست، اسپوک. بیشتر وقتا عذابآوره.
مهزاد: امپراتوری نهایی مزههای جدید مثل فکرهای جدید هستند، مرد جوان! هر چی پیرتر بشی، هضمکردنشون برات سختتر میشه. وقتی به سن من برسی، باید خیلی مراقب باشی که انرژیت رو کجا داری هدر میدی. بعضی نبردها ارزش مبارزهکردن ندارند. وقتی تنها هستی هیچکس نمیتونه بهت خیانت کنه. وین گاهی تصور میکرد شبیه خاکستر یا باد یا حتی خود مه است. موجودی بدون قدرت تفکر که فقط وجود داشت و نمیتوانست بیاندیشد، به چیزی اهمیت بدهد یا آسیب ببیند. پس میتوانست... آزاد باشد. گاهی احساس میکرد در زندگی یک مهگون اسکا، جان بهدربردن چندان مسئلهای نبود، بلکه مسئلهی اصلی انتخاب زمان مناسب برای مرگ بود. رین همیشه میگفت، هیچوقت به آدمی که بهت خبر خوب میده، اعتماد نکن. این قدیمیترین، ولی آسونترین راه برای فریبدادن یه نفره. آنها واقعا زنده نبودند. آنها صرفا وجود داشتند. فکر کرد، این آزادیه. این همون چیزیه که همیشه دلم براش تنگ میشد، هرچند، هیچوقت نمیدونستم چیه. مردم باارزشاند، بانو وین! پس باورهاشون هم باارزشه. این چیزیه که ما از دست دادیم. اونها به لرد فرمانروا ایمان ندارند، صرفا ازش میترسند. اونها دیگه چیزی براشون نمونده که بهش ایمان داشته باشند. بهترین دروغگوها اونهاییاند که اغلب اوقات حقیقت رو میگن. تو فقط به خاطر اینکه کسی بهت خیانت کرده، دست از دوستداشتنش میکشی؟ من که اینطور فکر نمیکنم. همینه که باعث میشه خیانت خیلی دردآورتر باشه؛ درد، سرخوردگی، خشم... و من هنوز دوستش داشتم. هنوز هم دارم. میدونی، گاهی وقتها باعث حیرتم میشه که ما هنوز هم امتحان میکنیم. با همهی بلاهایی که اونها سرمون میآرن -مرگها، شکنجهها، عذابها و دردها- با خودت فکر میکنی ما دیگه از چیزهایی مثل عشق و امید دست میکشیم. ولی اینطوری نیست. اسکاها هنوز هم عاشق میشن. هنوز هم سعی میکنند خانواده تشکیل بدن، هنوز هم تقلا میکنند. مهم نیست اوضاع چطوری به نظر میآد، مهم نیست احتمالات چقدر وحشتناکاند، باید به جنگیدن ادامه بدیم! ایمان ما اغلب زمانی که باید در ضعیفترین حالتش باشه، قویترینه، این ماهیت امیده. تو نمیتونی از دوستداشتن کسی فقط به خاطر اینکه بهت آسیب رسونده، دست بکشی. اگه میتونستی، مسلما مسائل راحت.تر میشدند. به نظرم اعتقاد صرفا چیزی برای روزگار خوش و روزهای درخشان نیست. اعتقاد و ایمان رو اگه بعد از شکست ادامه ندی، به چه دردی میخوره؟ همه میتوانند به کسی یا چیزی که همیشه موفق میشه باور داشته باشند، بانو! اما شکست... آه، الان واقعا کار سختیه که بهش باور داشته باشی. به نظرم اونقدر کار سختی هست که ارزشمند باشه.
ما یک نفر تی پی از دلقکها بدش میآید دراگون از سوسک میترسد و مامان از موش. بابا وانمود میکند از هیچ چیز نمیترسد گرچه دیدهام وقتی نامههای پستی میرسند چطور تکان میخورد و قبضهای بیمارستان و پارکینگ را بین روزنامهها و بروشورهای تبلیغاتی پنهان میکند. و من؟ چشمها چشمها اذیتم میکنند چشمها چشمها همهجا هستند و اینکه من شاید کابوس آدمها باشم. ته مدادش را میجود با نوک انگشتهایش روی میز رِنگ میگیرد. میگوید: «انتخاب... میفهمم من هم اگر اینجا نبودم شاید در قطاری بودم که به ناکجاآباد میرفت.» میدانم که احساس خوبی نیست اما حسرت میخورم که چرا نمیتوانم گاهی اوقات من هم خودخواه باشم. و راه میافتیم تا سر کلاس ریاضیات برویم که مسائلش از مسائل ما راحتتر است. شانههایم را بالا میاندازم و سعی میکنم ناراحتیام را نشان ندهم. میگویم: «نفرت از همدردی بهتر است.» میگوید:« بلد نیستم ظاهریازی کنم.» دروغ میگوید بارها برای خیلی چیزها ازش خواستهام تظاهر کند. جان با ماشین کال ما را تا خانه میرساند و من باید خیلی جلوی خودم را بگیرم که تمام پانزده دقیقه را به تیپی که سمت چپ است و به جان نزدیکتر است حسادت نکنم. میگوید: «ما میتوانیم مدرسه برویم، کاری دستوپا کنیم، رانندگی کنیم، شنا، کوهنوردی، خیلی کارها و من همهجا و برای هر کاری کنارت میمانم. هر کاری که دوست داری فقط کافی است بگویی، از عهدهاش بر میآییم. هر کاری میتوانیم بکنیم، خب؟» میگویم: «خب.» - اما نمی توانیم عاشق بشویم هیچوقت هرگز میفهمی؟ آهسته جواب می دهم: «آره، میفهمم.» اما برای این اخطار کمی دیر شده... اما خوشحالشدن مهم تر از غافلگیرشدن است. میگویم: «به عقیدهی پلاتو هر آدمی به آدمی دیگر وصل بوده، یعنی چهار دست و چهار پا، و سری با دو صورت داشتند اما آنقدر قدرتمند بودند که توانستند خدایان را شکست بدهند و مجبورشان کنند ما را از همزادهایمان جدا کنند.» جان می گوید:«از پلاتو خوشم آمد.» و بعد: «پس در واقعا معتقدی تو و تیپی آدمهای خوشبختی هستید.» میگویم:«شاید.» چون نمیخواهم اعتراف کنم از وقتی او را دیدهام قلبم تقسیم شده است. ولی من نمیفهمم غرور در مقابل این همه چیزی که از دست دادهایم چه معنا دارد؟ این چیزی است که دوست دارم بدانم. میگوید: «نمیتوانم، قدرتش را ندارم.» جوابی نداریم. این تنها حقیقتی است که طی این چند ماه بر زبان آورده. برگهای زرد و قهوهای و قرمز پاییز خرد شدهاند آسمان درهایش را باز میکند و برف میبارد زمستان است. در راه خانه، بابا تمام لطیفههایی را که بارها شنیدهایم تعریف میکند و ما بلند میخندیم چون همه میترسیم در مورد موضوع اصلی حرف بزنیم. میگوید: «همهچیز درست میشود. ما باید با هم باشیم. اگر جدا شویم، میمیریم.» لبهایش خشک است. رنگ به صورت ندارد. انگار بیشتر از تمام آدمهایی که میشناسم زندگی کرده است. مردن چهجور است؟ مثل خواب؟ فرورفتن در تاریکی و رویایی خوش؟ اگر اینطور باشد خوب است. اما میدانم خودم را مسخره کردهام. باید خیلی بدتر از این باشد در غیر این صورت مردم این قدر از مرگ وحشت نداشتند.
Channel created