tgindex
ساکت و خُل

ساکت و خُل

Статистика
@the_quiet_writerперсидский

نویسنده، زبان‌شناس، عاشق

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
384
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
377
21 постов
Вовлечённость
98,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
54
1/48двое суток
61
1/72трое суток
66

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من یاد گرفته‌ام از آدم‌های نوستالژیک فرار کنم؛ آنهایی که می‌خواهند آنچه را قبلاً باخته‌اند با تو تکرار کنند. انتظار دارند بخیه‌ی زخمی باشی که تو بازش نکرده‌ای. یه کتاب وحشی؛ برای کسایی که از مناسبات و روابط انسانی خستن. با پایان‌بندی به یاد موندنی. @the_quiet_writer

  • اسم این نقاشی «پیروزی مرگ» اثر یه نقاش سوئدیه (۱۹۲۱). شطرنج‌بازی‌کردن با مرگ ایده جدیدی نیست و پیشینه‌ش به یه نقاشی توی قرون وسطی (۱۴۸۰) برمی‌گرده. اما این نقاشی چند تا نکته جدید داره؛ توجه کنید: –ساعت شنی کنارِ مرگه؛ زمان بی‌رحمه و به نفع بازیکن نیست. –مقابل مرگ برهنه‌ایم؛ نه لباس، نه مقام، نه ثروت تأثیری بر بازی ندارن. –مرگ به جلو خم شده و بر تخته مسلطه؛ معلومه میلیارد‌ها بار این بازی رو برده. –برای مرگ فرقی نداره چقدر حریفش جوان و سالمه. شاید بذاره ازش مهره هم بزنه، ولی تهش طرف بازنده‌ست. @the_quiet_writer

  • 6 авг.162124

    داشتم درباره فیلم Backrooms تحقیق می‌کردم، با یه مفهوم غریب‌و‌عجیبی آشنا شدم: Liminial Space، یعنی مکان‌هایی که آشنا هستن اما خالی از آدم و غیرطبیعی شدن؛ مکان همونه، اما نور از یه جای جدیدی بهش تابیده. مثل نصف‌شب مدرسه، پاساژ تعطیل، فرودگاه خالی، راهروهای سوت‌و‌کور هتل و قلب تو. چرا ترسناک و دلهره‌آورن؟ ذهن میگه توی این مکان قاعدتاً باید آدم باشه، اما کسی نیست. همین ترسناکش میکنه، یک چیزیش کمه. @the_quiet_writer

  • «نمایش دایی وانیا؛ چخوف» @the_quiet_writer

  • یادگار پنج پنج ۱۴۰۵ @the_quiet_writer

  • کاش اینو زودتر می‌فهمیدم: آدم‌ها همیشه موجوداتی گریزان هستند که ده‌ها وجه مختلف دارند و هرگز نمی‌توان آنها را کامل تصاحب کرد یا شناخت. برای رهایی از این رنج، باید از توهمِ دستیابی به یقینِ مطلق درباره احساسات و افکار دیگری دست برداشت. باید پذیرفت که شناخت انسان‌ها یک فرایند تفسیریِ مداوم است که درآخر به سطحی از اعتماد نیاز دارد، نه کشف یک حقیقت قطعی و نهایی. @the_quiet_writer

  • ۴ هزار سال قبل توی حماسه گیلگمش نوشته شد: «به دنبال چه می‌گردی؟ آن زندگی که در پی آنی، هرگز نخواهی یافت.» یعنی چی؟ یعنی دنبالش نگرد؛ بالاخره یا بهترش نصیبت میشه یا بدترش. @the_quiet_writer

  • 9 июл.410144

    اون شب دورترین بودیم، نخی که ما را بند می‌کرد، کش آمد و رشته‌‌رشته شد. حرف می‌زد و فقط می‌شنیدم و خرده‌شیشه قورت می‌دادم. وقتی داشت می‌رفت گفت: ناراحتی؟ گفتم: بچه شدی؟ چرا ناراحت شم؟ اما وقتی تنها شدم، کلمه‌به‌کلمه حرف‌های زبر و تیزش رو بلعیدم. غم بار دیگه زیر پر و بالم رو گرفت؛ آزادتر از قبلم کرد. @the_quiet_writer

  • 2 июл.430154

    «به لطف و حرمت خاطره‌هامون، نگو همیشه یاد من می‌مونی. که نه من مثل اون روزهای دورم و نه تو دیگه برای من همونی.» کم ترانه فارسی داریم که اینطوری آداب عشق و دوستی یاد آدم بده؛ یاد بده که ته همه‌چیز سکوته. @the_quiet_writer

  • شاید ندونید، اما این شعر معروف با یه نیم‌فاصله کلا معنیش عوض میشه: ابرو به ما متاب که ما دل‌شکسته‌ایم ابرو به ما متاب که ما دل شکسته‌ایم اگه بین «دل» و «شکسته‌ایم» فاصله بذارید یه معنی میده، نذارید کامل یه معنی و مفهوم دیگه میده. وقتی میگم با فارسی کیف می‌کنم، همین منظورمه. @the_quiet_writer

  • درود بر رؤیاهای خاک‌گرفته و آدم‌های استوار. @the_quiet_writer

  • توی آدم‌ها و کتاب‌ها و قصه‌ها، توی آسمون و لای کلمات و آوازها، در آخر خودت رو ملاقات می‌کنی. @the_quiet_writer

  • 8 июн.438161

    این اواخر با «قانون تطابق» پنجه‌در‌پنجه شدم. شاید تکراری باشه ولی تکرارش ارزشمنده: قانون تطابق یکی از عمیق‌ترین و قدیمی‌ترین قوانین جهان‌شمول است که به زبان ساده می‌گوید: «جهان بیرون شما، بازتابی از جهان درون شماست.» این قانون ادعا می‌کند که دنیای فیزیکی اطراف ما، شرایط، روابط و اتفاقاتی که تجربه می‌کنیم، مثل یک آینه است و وضعیت ذهنی، باورها، ترس‌ها و عشق درونمان را به ما نشان می‌دهند. به زندگی الان خود نگاه کنید. روابط‌تان، شغل‌تان و میزان آرامش‌تان چطور است؟ این‌ها به شما می‌گویند که در ناخودآگاهتان چه می‌گذرد. اگر بیرون آشفته است، بپرسید: «کدام بخش از درون من نیاز به نظم و شفا دارد؟» @the_quiet_writer

  • دارم هری پاتر می‌بینم. اونجایی هستم که تعداد مرگ‌خواران روز‌به‌روز بیشتر میشه. نیروی تاریکی آسمون رو پوشونده. ارتش ارباب سیاه تکمیل شده. همه مضطرب و وحشت‌زدن. امید از بین رفته. نوری نیست. می‌خوام بگم چیزهایی که مردم عادی بقیه کشورها فقط توی کتاب و فیلم‌های تخیلی خوندن و دیدن، برای ما عین واقعیته. @the_quiet_writer

  • اسم نقاشی «مرگ و زندگی»ست؛ اثر نقاش مشهور گوستاو کلیمت (۱۹۱۶). در این نقاشی به این‌ها توجه کنید: در سمت چپ مرگ تنهاست؛ ما هرچقدر در زندگی با آدم‌ها درهم تنیده باشیم، در آخر هرکس تنها می‌میرد. مرگ به زندگی نگاه می‌کند، اما زندگی روی برمی‌گرداند. نمی‌خواهیم یاد مرگ باشیم. درحالی‌که مرگ خیره‌ست به ما. تمام افراد سمت راست، چشم‌های بسته دارند؛ همه ناخودآگاه زندگی می‌کنند. مرگ در این نقاشی کمی حسود است؛ نه؟ توجه کنید. بله، چون زندگی همیشه قوی‌تر است. @the_quiet_writer

  • اگر بچه داشتم بهش توصیه می‌کردم: «باباجان تلاش کن بیشتر با دو نوع آدم تعامل داشته باشی، آدم‌های آروم و آدم‌های خوش‌فکر. به لوده‌ها، خشکه‌مقدس‌ها، بی‌درد‌های الکی‌خوش، افراطی‌ها، بی‌ریشه‌ها و خودشیفته‌ها نزدیک نشو.» @the_quiet_writer

  • یکی می‌گفت: «بخش بزرگی از مشکلم ناتوانی در صحبت‌کردن درباره حالم بود. نمی‌خواستم باری روی دوش دیگران باشم.» این افراد فکر می‌کنن اگر تمام بار مشکلات روی دوششون باشه، اگر تنهایی از پس زندگی بربیان، فرد مستقل و قوی هستن. درحالی‌که هیچ انسانی اساساً مستقل نیست. فرد سالم از بقیه کمک می‌خواد. اگه وضعیت خوبی ندارید، خیلی راحت باید بتونید از بقیه کمک بگیرید. راحت بگید: «کمکم کن» این حرف شما رو ضعیف نمی‌کنه، مرد و زنم نداره. @the_quiet_writer

  • یه پدیده‌ عجیبی هست برعکس دژاوو که بهش میگن «ژامه‌وو» یا «ناآشناپنداری». یعنی چیزی که براتون آشنا بوده، ناگهان غریبه و جدید میشه. مثال معروفش اینه وقتی یه کلمه آشنا مثل «درخت» رو ۵۰ بار روی کاغذ بنویسید، حس می‌کنید این کلمه داره واستون عجیب و بی‌معنی میشه. یا مثلا وقتی برای چند دقیقه توی آینه به صورتتون نگاه کنید، کم‌کم حس می‌کنید خودتون رو نمی‌شناسید. دلم می‌خواست یه تشت پُر از ژامه‌وو می‌داشتم، بعضی آدم‌های زندگیم رو توش می‌خیسوندم. @the_quiet_writer

  • زندگی داستانی است که ابلهی آن را روایت می‌کند، ‌افسانه‌ای آکنده از هیاهو و خشم، ‌ولی خالی از معنی. «شکسپیر» ویلیام شکسپیر یه پسر به اسم همنت داشت که توی ۱۱ سالگی میمیره. از داغ مرگش، نمایشنامه هملت رو می‌نویسه. این فیلم رو ببینید، از بهترین‌های امساله. پیشنهادم اینه اولش با فیلم مدارا کنید، آروم‌آروم به دلتون می‌شینه و وقتی به آخر فیلم می‌رسید، می‌بینید یه چیزی داره توی سینه‌تون زیادی تکون می‌خوره، قلب‌تونه. @the_quiet_writer

  • چند سال پیش یه برنامه ۱۵ ساله واسه زندگیم ریختم که مثلا تا فلان سال این کارها رو بکنم و اینها. ایده تباهی بود. بعدش گفتم سال به سال برنامه بریزم. به سه ماه نرسیده، از برنامه عقب می‌افتادم. حالا؟ حالا حتی نمی‌دونم فردا چیکارم. @the_quiet_writer