اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم
Статистикаهه https://t.me/livinginbluemind https://t.me/BChatBot?start=sc-1db07421d8
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
«فادر» گیو بار دیگر انگشتانش را در هم فشرد و نام نجات دهندهاش را صدا زد. ساعت ها بود که روی زانوهایش افتاده بود و با پشت خمیده شده برای گناهانش دعا میکرد. کسی در این کلیسا نبود که او را نشناسد. ایمان او از هر کس دیگری قویتر بود انگیزهای برای دیگران، امیدی برای گمراهان، درخششی برای گمشدگان در تاریکی گناه. «فادر!!» دوباره صدای پسر جوان در کلیسا پیچید. زانوهایش سست شده بود، پشتش را حس نمیکرد، اشک روی گونههایش خشک شده بود و از سرمای وحشتناک زمستان بدنش به آرامی میلرزید. دینگ دونگ! صدای ناقوس نیمه شب بود. تمام کلیسا را در برگرفت. گیو سرش را پایین تر آورد و چشمانش را محکم بهم فشار داد تا بالاخره صدای قدمهایی که منتظرش بود را از ته راهرو شنید. «پفف هاها گیو پس هنوز اینجایی؟» این صدا را خوب میشناخت. کسی که همه اورا فادر صدا میزدند، حالا اینجا بود. قدم های شمرده برمیداشت و هر لحظه به پسر جوان نزدیک تر میشد تا اینکه دقیقا روبه رویش ایستاد. نیشخند کشیدهای به لب داشت و نگاه نافذش معنیهای زیادی داشت. «گیو. اینجا رو نگاه کن» قبل از اینکه فرصت واکنش به پسر بدهد چانهاش را بین انگشتانش گرفت و سرش را بالا آورد. «هر شب میخوای اینطوری مشتاقانه منتظرم باشی؟ دارم کمکم فکرمیکنم عاشقمی~» گیو مردد لبهایش را بهم فشرد اما چیزی نگفت. همین کافی بود تا نیشخند مرد بیشتر شود و چانهی او را محکمتر به سمت خودش هدایت کند. «کمکم وقتشه جزای گناهی که چند سال پیش کردی رو پس بدی نه؟ پس از الان باید ایواس صدام کنی!» https://t.me/heroicspirit https://t.me/screwroom
без подписи
هانتررررر!! تمام میدان گاوبازی پر شده بود از هیاهو و شلوغی جمعیت. مردم فریاد میزدن و برای پیروزی ماتادور معروف شادی میکردند. او که به خاطر موفقیت های زیادش به «هانتر» ملقب شده بود در وسط میدان با شمشیر و پرچم سرخ رنگش ایستاده بود و برای تماشا گران دست تکان میداد. اما طولی نکشید که جمعیت سر جایش دوام نیاورد و اکثریت وارد میدان شدند. او را سر دستهایشان گرفتند و به بالا پرتابش میکردند. درعین حال هانتر در میان آن همه جمعیت فقط به یک نفر اهمیت میداد. سورا! دختر مورد علاقهاش که هنوز روی یکی از صندلی های تماشاگران ایستاده بود و با لبخند روشنی به هانتر خیره بود. دختر از خیلی قبل تر میدانست که هانتر موفق خواهد شد. میدانست که او میتواند شرط پدرش برای ازدواجشان را انجام دهد و مطمئن بود این مرد گاوچران همان شخصی است که میخواهد تا آخر عمر با اون زندگی کند. دست گل رزهای سرخش را توی دستش فشرد و با سرعت شروع به قدم برداشتن کرد. میخواست هرچه زودتر با هانتر جشن بگیرد اما طولی نکشید که سرجایش متوقف شد. انگار که خون رگ هایش یخ زده باشد، ایستاد. صحنه ای که دقیقا جلوی چشمانش درحال اتفاق افتادن بود را باور نمیکرد. لبخند روی لبهایش محو شد و دسته گل روی زمین زیر پاهای دیگر تماشاگران تکه تکه شد. دختری بلوند که سورا حتی یکبار هم ندیده بود در وسط میدان معشوقهاش را بوسید. نه چند ثانیه کوتاه..به بلندی یک دقیقهی کامل.. قلب دخترک طوری در سینهاش میکوبید که گوشهایش شروع به سوت کشیدن کرده بود. میتوانست واکنش هانتر را هم به خوبی ببیند که چطور با عصبانیت دختر را به عقب هل داد و فریاد ترسناکی کشید. اما دیگر دیر شده بود. هانتر به محض بالا آوردن سرش دیگر معشوقش را میان تماشا گران نمیدید. «سورا نه.. سوراااا!!» بلند او را صدا زد و بلافاصله به سمت آخرین جایی که دختر را دیده بود دوید.... https://t.me/BlackSorrovv https://t.me/noctures_r
без подписи
خدمتکار درهای کلاب رو باز کرد و بانو بدون لحظهای معطل شدن وارد کلاب شد. هنگام راه رفتن موهای بلند و سیاه رنگش را از روی شونهاش به عقب هل داد و عینک آفتابی گران قیمتش را روی سرش قرار داد. بلوم! بانویی که همه او را میشناختند و آخرین کاری که میخواستند انجام دهند عصبانی کردن او بود. اما بلوم لبخند بر لب داشت. برای هر خدمتکار، مشتری یا حتی سهام داری داری که برایش تا کمر خم میشدن سری تکان میداد و میگذشت. مستقیم به سمت اتاق رئیس کلاب رفت اما قبل از وارد شدن روی برگرداند و پشت سرش را نگاه کرد. «زودباش اسکای کوچولو تا صبح که نمیتونیم طولش بدیم~» اسکای، دستیار بلوم! پسر نوجوان و ظریفی که کیف دستی بزرگی را به دنبال خودش روی زمین میکشید. «چ..چشم بانو» با پشت دست عرق پیشانیاش را پاک کرد و به محض لحظهای کنار رفتن موهایش و نمایان شدن چشمان او خدمتکاران اطراف شروع به پچ پچ کردند. صورت اسکای سرخ شد و لبهایش را بهم فشار داد. سرش را پایین انداخت و همینطور که کیف بزرگش را محکمتر به دنبال خود میکشید. با خود فکرکرد سالهاست ترکیب موهای سپید و چشمان آبی رنگش دخترهای زیادی را جذب میکند اما چرا هنوز به آن عادت نکرده... البته فعلا اهمیتی نداشت. وقت کار است! بلوم وارد اتاق شد. لبخند پررنگتری زد و روی مبل روبه روی رئیس کلاب نشست. پاهایش را روی یکدیگر انداخت. «میدونی ویلیام اینکه من اینجام برات معنی های زیادی داره ولی مطمئنم خوب میدونی برای کدوم یکی اینجام!» رئیس کلاب بدون واکنش دادن به صحبت های بانو نیم نگاهی به اسکای انداخت و پلکهایش را ریز کرد. بلوم که بلافاصله متوجه منظور او شده بود دستش را بالا آورد و بعد از اینکه پسرک مطیعانه سرش را کف دست بانو گذاشت. با لبخند ادامه داد «نگران نباش اسکای دستیار خوب و مورد اعتماد منه. درضمن گوش های حساسی داره مثلا دروغ رو خوب حس میکنه~» اسکای بدون هیچ حرفی دوبارع صاف ایستاد و حالت خجالت زده صورتش در کسری از ثانیه به حالتی بیاحساس تغییر کرد. بلوم نگاهی به ناخن های کار شده و قرمز رنگش انداخت و ادامه داد: « میدونی ویلیام من اصلا از کسی که فکرمیکنه میتونه واسه من زرنگ بازی در بیاره خوشم نمیاد. مخصوصا اگه بعدش بخوای پولمو بالا بکشی» رئیس کلاب عصبانی شد و مشتی روی میز کوبید «فکرکردی کی هستی ها؟؟ تو فقط یه جندهی بی ارزشی چطور جرئت میکنی منی که صاحب این سازمانم رو تهدید کن-» هنوز حرفش را تمام نکرده بود که تیزی خنجر را روی شاهرگش حس کرد. چشمانش را کج کرد و با دیدن صورت پسربچهای که تا ثانیه پیش آن طرف اتاق بود سرجایش خشک شد. « جواب اشتباهی به بانو دادی!» پسرک بلافاصله تیزی را در گردن مرد فرو کرد اما با وجود پاشیدن خون توی صورتش لحظهای پلک نزد. https://t.me/Freya_55 https://t.me/PeachyPepper
без подписи
نیمهی یک روز تابستانی، آفتاب وحشتناک سوزان که از پنجرههای بزرگ اتاق به داخل میتابید. هیاهوی تماشگران نبرد گلادیاتورها اجازه نمیداد صدای فرو رفتن خنجر مرلین در گردن مرد نیمه برهنه به گوش سربازان برسد. همه مشغول و سرگرم بودند و پرنسس امپراتوری روم از این موضوع اطمینان داشت تعویض شیف، پنهان کردن جسد، زمان و مکان درست، نگهبان های مناسب همچیز مو به مو طبق نقشه جلو رفت اما فقط تا قبل اینکه ماتیلدا در چهارچوب در اتاق ظاهر شود. پارچ شراب ناب روم با صدای بلندی از دستان دخترک سر خورد و کف اتاق تکه تکه شد. رقاص مخصوص خاندان سلطنتی سرجایش خشک شده بود و با حلقههای گشاد شده چشمانش به مرلین خیره بود. «پرنسس...شما این کار رو کردین؟» مرلین بلافاصله حرکت کرد ماتیلدا را به در اتاق کوبید و خنجرش را زیر گلوی دخترک دیگر گرفت «قرار بود فقط یه جسد باشه اما گناه تو اومدن تو جاییه که نباید میومدی!» مرلین اخم کرد. دلش نمیخواست اینکار را انجام دهد اما چارهای نداشت. نگاهی به دوباره به چهره ماتیلدا انداخت اما چیزی دید که انتظارش را نداشت. او لبخند زد، گوشه لبهای نازکش به آرومی بالا رفت و با برق خاصی در نگاهش جواب پرنسس را به واضحی داد. «این درست ترین جاییه که تو عمرم بودم. میخوای انتقام بگیری؟ با کمال میل کمکت میکنم~» https://t.me/MoonWithN https://t.me/squirrelmindset
без подписи
این داستان متلعق به منه! عام خب راستش نه این داستان رئیسمه! اسمش یوناست! اون یه دختر جوون و خوش روعه که همیشه موهای طلاییش رو روی شونههاش پخش میکنه و با دامن پف پفی و آبی رنگش به مشتری ها سلام میده! اوه و اره ما توی یه مغازه نانوایی کار میکنیم که به تازگی پختن کیک رو شروع کردیم! اوایل مشتری نداشتن اما فقط تا زمانی که یه دختر ترسناک پا به مغازه گذاشت. اگر بخوام توصیفش کنم کاملا برعکس یونا خیلی خونسرد و با وقار بود! موهای سیاه و لختی داشت آرایشش ساده بود اما سرخی لبهاش به رنگ خون! و در کنار اینا تمام استایلش مشکی بود. اون روز به سمت تست کیک هامون روی ویترین اومد با دقت نگاهی بهشون انداخت که حتی من از فاصله دو متری سنگینی نگاهش رو حس میکردم... اما بازم میخواستم قدمی به جلو بردارم که یونا پیش دستی کرد و دقیقا کنارش ظاهر شد لبخند بزرگی زد و گفت « میخوای کیکهامون رو امتحان کنی؟؟» دختر به ارومی نگاهی به یونا کرد «بنظر خوشمزه میان» «نه به اندازه لبهات!» این دقیقا جملهای بود که از دهن یونا بیرون پرید. تمام نانوایی برای یه دقیقه کامل ساکت شد. و یونا که بعد از اون تازه متوجه شد چه چیزی به زبان آورده مثل لبو سرخ شد و درحالی که دستاش رو روی صورتش گذاشته بود به سمت آشپزخونه فرار کرد. اون روز اون دختر تمام کیک هامون رو خرید و تقریبا هر روز به مغازه میاد. یونا چند روزی ازش قایم میشد ولی بعد انگار باهم کنار اومدن و متوجه شدم که اسم اون دختر ولاد هستش! خوبه دیگه! صاحب نونوایی رو قرض دادیم عوضش کیکهامون رو فروختیم! https://t.me/yuna0_0_1 https://t.me/vladixsas
без подписи
سورن درحالی که هنوز بطری مشروبش را در دست داشت از کلبه کوچکی که درحال سوختن بود خارج شد. جمعیت عجیبی که جمع شده بودند با ترس و وحشت به او خیره ماندند. «پفف هاهاهاها بالاخره انجامش دادم!! خوب ببینید!!! من بالاخره انجامش دادم!» پا برهنه قهقه میزد و تلو تلو خوران به دور خودش میچرخید. آسمان غرش میکرد و همزمان با نوای آتش کلبه زمزمههای اطرافش بیشتر میشد. «عقلش رو از دست داده» «دیگه امیدی بهش نیست» «پس شایعه ها راسته» «اونجا مگه خونه خودش نبود؟؟» «من شنیدم بعد از مرگ همسرش دیوونه شده» اما طولی نکشید که فریاد دیگری همه توجه هارو به خود جلب. گارد سلطنتی اینجاست! «عقب به ایستید!» فرمانده جوخه جلوتر از بقیه سربازانش پا به حیاط خاکی گذاشت و با دیدن اوضاع سورن غلاف شمشیرش را محکمتر فشار داد. اما لب از لب باز نکرد. مرد مست دوباره تلوخوران قدمی به جلو برداشت و با گونههای سرخ شده از الکل نیشخند زد. «چیه؟ حرفی نداری بزنی؟» سورن بطری مشروب را کنار پای سنشی پرتاب کرد و فریاد کشید «موقع کشتن زنم که خوب بلبل زبون بودی حرومزاده عوضی!!» بلافاصله سربازها دستانش را گرفتنت و او را وادار به زانو زدن کردند. رفتاری که درست با هر مجرم دیگری میشد. از طرف دیگر مقاومت های سورن فایدهای نداشت او بیش از حد مست شده بود. پس فقط روی زانوهایش آرام گرفت و سرش را پایین انداخت. اینجا بود که سنشی بالاخره غرورش را کنار گذاشت و با صدای عمیقش پاسخ داد. « همسرت خواهر منم بود! اما چیز هایی توی این دنیا هست که باید انجام بشن!!» سورن دیگر توان پاسخ نداشت اما دقیقا قبل از بیهوش شدن دو کلمه را زمزمه کرد «خفه شو».... https://t.me/soren_hero https://t.me/Arahlya
اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم pinned «📓 این پیامو فور کنید نیکنیم + آهنگ مورد علاقتون بفرستید دوتا دوتا (که حس کنم جالبمیشه) رو کنار هم بذارم سناریو کوتاه ازتون بنویسم ممکنه دوست، پارتنر، دشمن یا حتی فقط همکار باشید. حتما محتوا داشته باشید!! لیمیت: تا خط بزنم بعدش دیگه نمینویسم فور نکنید دیگه…»
📓 این پیامو فور کنید نیکنیم + آهنگ مورد علاقتون بفرستید دوتا دوتا (که حس کنم جالبمیشه) رو کنار هم بذارم سناریو کوتاه ازتون بنویسم ممکنه دوست، پارتنر، دشمن یا حتی فقط همکار باشید. حتما محتوا داشته باشید!! لیمیت: تا خط بزنم بعدش دیگه نمینویسم فور نکنید دیگه ممنون شرکت کردین❤️ دارم مینویسم آخراشه
خب
.