Magpie/قشقره
Статистика- Последний пост
- 31 мая
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فیلم Running Man را به زور و ضرب، و در ۳ نشست در طول ۴ روز، تمامش کردم. به تمام و کمال امریکاییست. همان تلهای که همهٔ فیلمهای قهرمانی و ادایی در آن میافتند: قهرمانی که خود را به اکراه و با کمی هُل انقلابی میشمارد، اما در نهایت عضوی از همان سیستم و سازوکار سیاسیست که فکر میکند میخواهد براندازد. مثل اعلای اینها همان سهگانهٔ ماتریس است که یوناس چایکا به زیبایی- و با استعانت از کتابی که ماتریس ادعای وامداریاش را در بوق و کرنا اعلام داشته- به نقد میکشد. برای بودریار و کتابش Simulacra and Simulation استعارهٔ غار افلاطون جوابگو نیست. چون در تمثیل افلاطون کسی لابد بیرون آن غارِ مثالی نشسته و دارد وضع و اوضاع غارنشینان را رصد میکند. حالیکه به تمام و کمال راه برونرفت از غار مسدود است. بلکه، ما اصلا نمیدانم آیا «بیرون از غار»ی وجود دارد که برای دستیابی بدان مأموران دیجیتال “ماتریس” را به مشت و لگد منکوب کنیم یا نه. نادر که هیچ…حتّا اسکندری هم پیدا نخواهد شد. -لینک ویدئوی تماشایی چایکا در نقد ماتریس: https://m.youtube.com/watch?v=bf9J35yzM3E&pp=ygUSSm9uYXMgY2Vpa2EgbWF0cml4&ra=m
پادکست LRB یا همون London Review of Books یه سری برنامه گذاشته که در هر اپیزود حدود ده دوازده دقیقه در مورد یکی از بزرگان باستان مختصری حرف میزنند و معرفی میکنند؛ از سافو و سوفوکل تا سنکا رسیدند فعلاً. جالبه. https://podcasts.apple.com/ca/podcast/among-the-ancients/id1749386421?i=1000657332699
اگر شخصیت اصلی ژانر نوآر رو بیارید در فضای درندشت و پُر نورِ استرالیا، میشه سریال Mr. Inbetween. شخصیتپردازی عالی؛ داستان و میزانسنی که هر از گاه به رئالیسم ایتالیای پساجنگ ادای دِین میکنه؛ و ضدقهرمانی که حتّا خودش رو هم نمیتونه نجات بده، چه رسد به دنیا. موجز و گُزیده و گزنده!
«میراثبرانند که ارث راتعیین میکنند. آنهایند که انتخاب میکنند، که وفادارترند به میراث در بیایمانی تا که در تعصب کورکورانهٔ خاطرات. زآنرو که وفاداری خود میتواند رویهٔ مبتذل روزمرهای محافظهکارانه باشد، که راه میبندد بر شگفتی از حال و آن.» اینها رو دانیل بِنسعید میفرماد در مواجههٔ ما با میراث چپ.
رفقا! سال نوتون مبارک! امیدوارم سایهٔ انواع بلایای خانمانسوز دور بشه از سر این مردم و این خاک بلاخیز.
“I always promise that this is the last time she'll hear a noise; I blame it on a pile of literature that fell on the floor and bounced for a while because of the lightness of the writing inside. She never gets the joke, maybe because she is studying to be an engineer, and falling matters are never a light matter.” - Carnival (Rawi Hage)
Someone said to Socrates that a certain man had grown no better in his travels. "I should think not," he said. "He took himself along with him." -Montaigne
پِری اندرسون نظریهٔ انتقادی را به دو بخش ادبی و نظریهٔ اجتماعی تقسیم میکند. بخش اجتماعیاش را دربست مدیون مارکسیسم میداند. و استفاده از حروف بزرگ برای نوشتنش، یعنی نوشتنش بصورت Critical Theory، را ناشی از تلاشهای هورکهایمر میشمارد که به زعم اندرسون در کنار آدورنو «در نظر داشت تا با استفاده از آن تیغ فلسفی بُرندهٔ ماتریالیسم مارکس را بازیابی کند…که به واسطهٔ میراث انترناسیونال دوم کُند شده بود». Perry Anderson: In the Tracks of Historical Marxism
رفقا! فایل صوتی نشست اول، از طریق وبسایت فانوس و کاج در دسترسه. با کلیک روی 🎧 میتونید بشنوید و یا دانلود کنید. https://www.lanternandpine.com/fa/episodes/1/published
رفقا! این کانال تلگرامی «فانوس و کاج» یا همون Lantern & Pine (تلمیح به شعر شاملو) برای مطالعهٔ جلد اول سرمایه تشکیل شده. پیدیاف کتاب هم گذاشتیم اونجا. جلسهٔ اولش هم همین دوشنبه ۸ عصر به وقت تهران برگزار خواهد شد. اگر اومدید قدمتون روی چشم. 🙋🏽♂️ 🥃 https://t.me/lanternandpine
رفقا! تعدادی از ما تصمیم داریم این چاپ جدید کاپیتال مارکس (ترجمهٔ پُل رایتر) رو فصل به فصل بخونیم و پیش بریم. یحتمل یک دو متن تکمیلی کوتاه هم از مفسرین بنام مارکس علاوه کنیم در طول مسیر. زمان و لینک کانال تلگرامش رو بزودی همرسان میکنم اینجا. اگر علاقه دارید قدمتون روی چشم!
رفقا! سال نوتون به شادی و خرّمی! جای همهٔ عزیزانی که ما رو ترک کردند هم خالی.
روز تولد مولانا دیوید گریبره. دوست دارم اولین لحظهٔ ملاقات فکری با ایشون رو ثبت کنم اینجا. حدود دوازده سال پیش (دقیق یادم نیست)، مدتی بود به کتابصوتی Ascent of Humanity به قلم زیبای چارلز آیزنستاین عزیز گوش میدادم. تصمیم گرفتم در یوتوب هم بجورمش. یکی از لینکهایی که آورد سخنرانی آیزنستاین در کنار یه آقای دیگه بود. مردّد بودم که لینک رو باز کنم یا نه. چون در اون لحظه فقط میخواستم به آیزنستاین بپردازم. بالاخره لینک رو باز کردم. اول آیزنستاین شروع کرد و در میان کلامش نکتهٔ جالبی گفت. گفت: پول برای من به مثابه جادو برای قدما عمل میکنه. در قدیم میرفتند پیش جادوگر و ازش دعا طلب میکردند. جادوگر هم نقوشی بر دیوار یا کاغذ جعل میکرد و میگفت با این اورادی که نوشتم اوضاع اون بیرون (در جهان واقعی) تغییر خواهد کرد و حتماً کارت راه میوفته. پول هم همینه. یک نفر در کامپیوترش یک صفر به داراییهای یکی علاوه میکنه واز هزاران نفر دیگه کم میکنه. و بدین ترتیب اوضاع در جهان واقعی عوض میشه. پس از اتمام سخنرانیش، سخنران بعدی رو معرفی کردند: آقای دیوید گریبر، استاد آنتروپولوژی در دانشگاه یِیل. اولین چیزی که استاد انجام داد این بود که رو کرد به آیزنستاین و گفت: میکروفون من خرابه. میشه میکروفونت رو بدی به من. و آیزنستاین هم بلافاصله میکروفون خودش رو داد به گریبر. مرحوم استاد هم با لبخندی رو به جماعت گفت: جادو این شکلی کار میکنه. یکی میگه یه کاری رو بکنید و مردم اون کار رو انجام میدن. و اسمش رو هم میذارن جادو. مختصر و مفید! خیلی خوشم اومد از تعبیرش. و از اون به بعد هر چه از مرحوم استاد دستم اومد خوندم و شنیدم و بلعیدم. بدون اغراق، روز تولد دوبارهٔ فکری من روز آشنایی با شما بود، استاد. معالاسف نشد از نزدیک ملاقاتتون کنم. ولی خوشحالم که تونستم بگم بهتون که چقدر دوستتون دارم و چقدر ازتون آموختم. خاک بر تو خوش، انسان زیبا!
مدتی بود وسوسهٔ ترجمهٔ این شعر از رِفعت العریر، شاعر مثلهشدهٔ فلسطینی، از ذهنم کنار نمیرفت. بالاخره انجامش دادم. «گر من از پای اندر آیم» بازْمان تا که گویی داستانم تا فروشی برگ و بارم تا قماشی برگزینی با نخی چند، (سعی کن رنگش سفید و دمبکش باشد بلند) تا هرآن کودک که در غزه چشم دوزد بر سپهر چشم در راه ابویی کاو به آتش پر کشید- بی که بدرودی بگوید هیچ کس را پارهٔ جان عزیزش جسم خود را نیز حتا- بادبادک را ببیند، آنکه از من ساختی را، بر فراز آسمان تا بیانگارد به آنی کی فرشتهیْ آمدهست تا که آرد عشق را از سر «گر من از پای اندر آیم» هین بِهل امّید آرد هین بِهل دستان شود رفعت العریر ترجمهٔ انگلیسی به همت سنان انطون: IF I MUST DIE” BY REFAAT ALAREER If I must die, you must live to tell my story to sell my things to buy a piece of cloth and some strings, (make it white with a long tail) so that a child, somewhere in Gaza while looking heaven in the eye awaiting his dad who left in a blaze— and bid no one farewell not even to his flesh not even to himself— sees the kite, my kite you made, flying up above and thinks for a moment an angel is there bringing back love If I must die let it bring hope let it be a tale فال بد أن تعيش أنت رفعت العرعير إذا كان لا بد أن أموت فال بد أن تعيش أنت لتروي حكايتي لتبيع أشيائي وتشتري قطعة قماش وخيوطا (فلتكن بيضاء وبذيل طويل) كي يبصر طفل في مكان ما من ّغّزة وهو يح ّّدق في السماء منتظرًاً أباه الذي رحل فجأة دون أن يودع أحدًاً وال حتى لحمه أو ذاته يبصر الطائرة الورقّية طائرتي الورقية التي صنعَتها أنت تحّلق في الأعالي ويظ ّّن للحظة أن هناك مالكًاً يعيد الحب إذا كان لا بد أن أموت فليأ ِِت موتي باألمل فليصبح حكاية
https://m.youtube.com/watch?v=oYcaDHEnhbU&pp=ygUXcGFyYXN0b28gYWhtYWRpIGNvbmNlcnQ%3D
پرستو احمدی، اکسیون، و آزادی! «کنسرت فرضی» خانم پرستو احمدی و دوستان نوازندهاش از دیروز سر و صدا راه انداخته در فضای مجازی. از اجرای شستهرُفته و مینیمال موسیقایی کار بگذریم، میزانسن و نور و فیلمبرداری هم زیبا از آب درآمده. این میان عدهای هم یا از در ملامت درآمدهاند (که بگمانم تا حد زیادی از بخل و حسادت باشد)؛ و عدهای هم مزوّرانه شجاعت صفشکنانهٔ این زن و این گروه را پای مردان معروف سیاست نوشتهاند. خود اجرا (لینک یوتوب👇🏽) نکتهای جذاب برای من داشت. در تمام طول اجرا، خانم احمدی با جماعتی فرضی در حال گفتوگوست: قطعات را به مخاطب (نا)حاضر پای صحنه معرفی میکند، نگاهش را به این مخاطب میدوزد، انتهای هر قطعه از ایشان تشکر میکند، و سر آخر کل گروه جلوی این جمعیت غایب میایستد و تعظیم میکند به نشانهٔ سپاسگزاری. مرحوم استاد گریبر مجموعهای از تعاریف برای مفهموم “عمل/اکسیون مستقیم” ارائه میدهد در کتاب بینظیر Direct Action: An Ethnography خلاصهٔ خودش از تعریف اکسیون مستقیم این است: Rather, they wish to destroy that power, using means that are—so far as possible—consistent with their ends, that embody them. They wish to “build a new society in the shell of the old.” Direct action is perfectly consistent with this, because in its essence direct action is the insistence, when faced with structures of unjust authority, on acting as if one is already free. One does not solicit the state. One does not even necessarily make a grand gesture of defiance. Insofar as one is capable, one proceeds as if the state does not exist. نکتهٔ اساسی اینجا این است: پافشاری بر اینکه انسان الساعه آزاد است، حتا زمانی که با ساختارهای نامنصفانهٔ استبداد و قدرت دستوپنجه نرم میکند. البته که این آزادی اصولاً و عموماً بهایی گزاف دارد برای کسی/کسانی که دفعات اول به اجراش درمیآورند. اما راه دیگری برای رهایی از زنجیرهای استبداد سراغ نمیتوان گرفت.
без подписи
سرخوردگی، دین، و فلسفه! خانمی حجابی و معتقد در توییتر فارسی نوشته «دین بهترین درمان افسردگیست». همفکرانش استقبال کردهاند و بسیاری هم بر او تاختهاند که اشتباه میگوید. به گمانم حرف این خانم متعصب مسلمان غلط نیست، گرچه به دلایلی کاملاً متفاوت با ایشان. شیخالرئیس سایمن کریچلی بر خلاف سنت ارسطویی معتقد است که فلسفه نه بر اثر wonder (شگفتی) ذهن بشری در برابر دنیایی که نمیشناسد، که به دنبال سرخوردگی disappointment اوست که کلید خورده و میخورد. سرخوردگی از مذهب و سیاست دو سرچشمهٔ اساسی سوق انسان به سوی نگاه فلسفیاند. سرخوردگی مذهبی به علت عدم ایمان به هیچ کدام از مذاهب موجود، و سرخوردگی سیاسی از دیدن شرایط سخت و خشونتبار زندگی بشری زاده میشوند. برای بشر، بزعم کریچلی، فلسفه نه تنها راهی به سوی تعهد اخلاقی بلکه حتا به سوی مقاومت سیاسیست. تنها از طریق خطاب قرار دادن و تأمل در سرخوردگیست که انگیزهٔ تفکر برای تغییر امور به وجود میآید. از سوی دیگر، اعتقاد دینی به فقه jurisprudence میانجامد. کسی در کسوت نبی پیش و بیش از شما به اکثر معماهای اخلاقی اندیشیده و جوابشان را به نام خدایی نادیده سند زده و به خورد عُموم داده است. و توده Das Man هم با علم به مخاطرات نهیلیسم قوانین آن نبی را به گوش جان پذیرفته و از دغدغهٔ اندیشیدن به قانون از پسِ هر اتفاق مفرد خلاصی یافته. انسان مذهبی تا زمانی که به حکمت الاهی بیاویزد نیازی به سرخوردگی و نومیدی ندارد و دچار افسردگی نیز نخواهد شد. البته که در دنیای واقعی کسی ذهنش چنان بسته نیست که مذهب را چشم و گوش بسته بپذیرد. از آن جهت، به فقه پویا و کلاه شرعی میاندیشد برای راحتی بیشتر وجدان خودش. دین بیشک درمان افسردگیست، اما به قول فرنگیها: For all the wrong reasons.
این آقای جوان اهل کانادا درس بیزنس و بازاریابی/مارکتینگ خوانده و در این زمینه ویدئوهایی پرطرفدار تولید میکند. نظرش را راجع به نحوهٔ گرداندن کمپین خانم کاملا هریس بیان کرده در این ویدئو؛ که تا چه اندازه در سطح فضای مجازی مانده، تا چه حد مبتنیست بر سیاستهای هویتی identity politics، و چقدر در زمینهٔ ارائهٔ سیاستی جدی و واقعی (که قابل درک باشد برای مردم کوچه و خیابان) ضعیف عمل کرده. طبق معمول بجای جدی گرفتن هشدارش دموکراتها تصمیم به خفه کردن صدایش گرفتهاند. و با فشار همهجانبه مجبورش کردهاند ویدئو را پاک کند و عذرخواهی. مثل اعلای بیکفایتی سیاستمداران دو حزب برتر امریکا. https://x.com/sanasaeed/status/1829678439357362469?s=46
نبوغ را ببینید! خانم کریستن قدسیِ نازنین پادکستی ساخته که در آن ۴۷ نوشته از الکساندرا کولونتای کبیر انتخاب کرده و خوانده و تحلیل کرده. حالا چه نامی برای پادکست انتخاب کرده؟ A.K.47 نبوغ نامگذاری را میبینید؟ Alexandra Kollontai + 47 جداً کمنظیر است این خانم قدسی. https://podcasts.apple.com/ca/podcast/a-k-47-selections-from-the-works-of-alexandra-kollontai/id1451134824?i=1000437099296