- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 93
- 1/48двое суток
- 106
- 1/72трое суток
- 114
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
دلم برای روزهایی که بیوقفه میخوندم و مینوشتم تنگ شده. برای اون شور، دیوانگی و جنونی که بنظر میومد انتهایی نداره.
یکی زده زیر اولین مهرهی دومینوی زندگیم، منم نشستم به افتادن تکتک مهرهها نگاه میکنم.
امروز کلا روز من نبود. از همون صبحش باید میدونستم.
بعد از ۱۸ و ۱۹ دی احساس میکنم وارد جهانی شدم که هیچیش برام آشنا نیست. خبرها تکراریاند. چیزی ارزش واکنش نشون دادن نداره. همینجوری فقط یه چراغقوهی کمنور گرفتم تو دستم سلانه سلانه میرم جلو و هیچ نمیدونم دارم کجا قدم برمیدارم یا منظره چه شکلیه. فقط دارم انجامش میدم چون میدونم باید انجامش بدم. تنها راهیه که وجود داره. چون منم و همین یه چراغقوهی کمنور. منم و همین جهان ناشناختهای که داره راه خودش رو میره. عجیب تجربهای بود این زندگی. عجیب و سخت و طاقتفرسا. اونقدر که به قول مرضیه وفامهر؛ حالا اینجا یک کرگدن نشسته است!
من وقتی خوبم از خودم خوبتر نیست. وقتی هم بَدَم از خودم بدتر نیست.
جدی خودتون خسته شید دیگه.
ولی دیدی کار دنیا رو؟ یه جوری رفتی انگار اصلا نبودی. اسفند کجا تیر کجا!
هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی اندازهی یه طبیعتگردیِ درست حسابی و دور شدن از روتینام نمیخوام. (به جز پول. چون پول اگر باشه طبیعتگردی و خارج شدن از شهر برام ممکن میشه.)
درسی که زندگی با بالا رفتن سن بهت یاد میده اینه که تو به عنوان یک انسان متوجه بشی همهی اتفاقاتی که در اطرافت میفتن سزاوار واکنش نشون دادن نیستن. یاد بگیر توجهات رو خرج چیزای الکی نکنی. این یکی از درسهاییه که سخت یاد میگیری، اما بالاخره یاد میگیری.
گویا وقتی گریه میکنم، پوست میاندازم و به زنی غیر از خودم تبدیل میشوم و مانند خوانندهای که نقش غمبار کتابی را تماشا میکند، به زندگیام اِشراف پیدا میکنم و دلم به حال خودم میسوزد. اورهان پاموک|نام من سرخ
اینم از این
چمیدونم؛ یه معجزهی پیامبرگونه انجام بده بگو برا تو کردم.
видео или голосовое, без подписи
یه بار "میم" به شوخی سرِ تمرین گفت اینجا مثلا میتونم شبیه کسایی باشم که زیر بارونان. "خ" خیلی محکم گفت بارونش با من. نیاز دارم یکی با همون صلابت بگه بارونش با من و پنج ثانیه بعدش اولین قطرهی بارون روی صورتم باشه.
حداقل بارون ببار.
تا روزی که نفس میکشم میتونم نفرتپراکنی کنم.
اگر شد شد، اگر نشد هم خب نشد! دنیای به این بزرگی، چیز دیگری میشه!
محیا ساعدی یه فیلم گذاشته توی صفحهش و داره راجع به چند هویتی بودن انسان و درگیریِ ذهنیش با عنوان شغلی حرف میزنه. من در طی دو سال گذشته و سر کارِ قبلیم، همیشه به طنز به اطرافیانم میگفتم بین شخصیت بازاری و هنریم در نوسانم و نمیدونم گرگ وال استریتم یا ویرجینیا ولف. کار قبلیم طی قطعی سه ماههی اینترنت از دست رفت و همون سه ماه برام کافی بود تا بدونم در ایران دیگه هرگز نمیخوام کاری در بستر اینترنت داشته باشم. احتیاج به زمین سفتتری دارم برای پول در آوردن. حالا، سر کارِ جدیدم، که اتفاقا حس میکنم دوستش هم دارم، لحظه شماری میکنم تایم کاریم تموم بشه و بزنم بیرون و پرواز کنم به سمت پلاتو برای تمرین. انگار نمیخوام فراموش کنم هنرمند بودن رو. نمیخوام حتی یک روز از این داستان دور باشم و تماما تن بدم به کارمندی و بازی با عدد و رقم و سر و کله زدن با فلان مدیر و مهندس. انگار که نخوام اون آزادی نسبی که در هنر دارم رو دستی دستی تقدیم دیگران کنم. و خب در این میون سردرگمترین انسان جهان هستی شدم. اگر در کشور آزادی میزیستم، یک نمایشنامهنویس و بازیگر تمام وقت بودم. ولی خب چه میشه کرد؟ در این نقطه برای کوچکترین چیزها هم باید بیشتر ناخن کشید به سر و صورتِ زندگیِ عاریهای!
امروز با تمام وجود این موزیکم.