- Последний пост
- 13 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از من برای تو. pinned «به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، شب مرا در آستین بلند خودش پنهان کند؛ ماه بیآنکه نگاهم کند، از کنارم بگذرد، و کلاغی تنها شاهد باقیماندنم باشد. آنوقت شاید جهان بفهمد همهی تاریکیها از جنس ترس نیستند؛ بعضیهایشان فقط…»
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، تبدیل به نیمکتی شده باشم در ایستگاهی که قطارهایش همیشه کمی دیر میرسند. آدمها کنارم بنشینند، به ساعتشان نگاه کنند، آهی بکشند و دوباره به دوردست خیره شوند؛ بیآنکه بدانند انتظار گاهی از خود رسیدن قدیمیتر است. -@Negar_is_writing
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، تبدیل به فانوسی شده باشم در انتهای راهی که شبها مسافرهای خسته از کنارش میگذرند. نه آنقدر روشن که تاریکی را از میان بردارد، فقط آنقدر که یادشان بیاورد هیچ شبی آنقدر بلند نیست که صبح راهش را پیدا نکند. -@InsideOfLia
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، تبدیل به کوهی شده باشم که از دور فقط سکوتش دیده میشود. کسی نداند در دلش چند بهار خوابیده، چند زمستان گذشته، و چند بار بیصدا فرو ریخته است. فقط هر بار که آفتاب بر شانههایش مینشیند، همانطور استوار ایستاده باشد. -@Thedevouredstar
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، تبدیل به درختی شده باشم که شاخههایش تا آسمان قد کشیدهاند. و عصرها، پرندهای بیآنکه مرا بشناسد، کتابِ آوازش را روی یکی از شاخههایم ورق بزند. یا شاید تبدیل به ابری شده باشم که هر عصر آرام از بالای جنگلها عبور میکند؛ آنقدر نزدیک که درختان مرا میان شاخههایشان نگه دارند. -@theshadowinsideme
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، من در دل جنگلی دور هنوز برای خودم نامه بنویسم؛ بر تنهی درختی خیس تکیه بدهم، و هر بار که شاخهای زیر بارانوسبزتر از دیروز میشود، یادم بیاید رشد، همیشه بیصدا اتفاق میافتد. من سالهاست درخت شدن را از جنگل یاد میگیرم؛ ریشه دواندن در خاکی که همیشه مهربان نبوده است. -@whwhwbsjsjsjej
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، من در میان قدمزدنهای بیهدفم در یک شهر دور جا مانده باشم؛ جایی که هوا کمی شبیه پاییز است من گاهی حس میکنم در حال نوشتنم، برای اینکه از خودم دور نشوم؛ انگار هر جمله یک نخ باریک است که مرا به چیزی درونم وصل نگه میدارد. اگر روزی به عقب نگاه کنم، فکر میکنم تنها چیزی که مانده همین باشد: منی که در میان جهان، آرام دنبال خودش میگشته است. -@musicismylifeandmylove
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، من در جایی میان صدا و سکوت ایستادهام؛ جایی که موسیقی دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد و همهچیز را بیواسطه به تن آدم میریزد. موسیقی برای من، نوعی اعتراف است؛ دستهایی که بدون اجازهی عقل حقیقت را روی کلیدها پخش میکنند. -@My_Highlights_birth
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، در آینهای جا مانده باشم که هنوز تصویرِ تو را واضحتر از خودم نشان میدهد؛ و من هر بار از تماشای تو میفهمم گلدانی که شکسته است، هنوز هم میتواند گل را نگه دارد، اما نه همانگونه که بود. -@nameless031
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، من شکل ابری باشم، و جلوی هر گربهی کوچک کمی مکث کنم، و از خودم بپرسم چرا بعضی گلها بیسر و صدا اینقدر زیبا هستند. و اگر کسی بپرسد دنبال چه میگردی، فقط لبخند بزنم و بگویم: هیچ… فقط دارم دنیا را یواشیواش میشناسم. -@lilyofthemarsh
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، ردی از خودم را در آخرین صفحهی رمانی جا گذاشته باشم؛ جایی که قهرمان قصه بعد از تمام گریههایش دوباره دل به راه میزند. آن روز شاید کسی آرام کتاب را ببندد و باور کند هیچ آدمی آخرین فرصت خوشبختی ما نیست؛ گاهی قصه فقط میخواهد یک صفحهی دیگر ورق بخورد. -@Neveshtehay_doodi
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، لای صفحههای کتابی جا مانده باشم؛ کتابی که تو سالها بعد بیهیچ دلیلی از قفسه برمیداری، چند صفحهاش را میخوانی و برای لحظهای از این جهان به جهان دیگری میروی. دلم میخواهد آن روز، من هم میان همان سطرها همراهت آمده باشم. -@iamstillblue
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، شب مرا در آستین بلند خودش پنهان کند؛ ماه بیآنکه نگاهم کند، از کنارم بگذرد، و کلاغی تنها شاهد باقیماندنم باشد. آنوقت شاید جهان بفهمد همهی تاریکیها از جنس ترس نیستند؛ بعضیهایشان فقط جای امن کسانیاند که زیادی نور را دیدهاند. -@Vorlagpietersen
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، در روشنی آبی دریا حل شده باشم؛ جایی که مرز آب و آسمان از یاد جهان رفته است. شاید همانجا، کسی سنگِ کوچکی به آب بیندازد و دایرههای آرامِ موج، تا دوردستها بروند؛ بیآنکه بدانند همهی آرزوی من همین بود: اندکی در چیزی بزرگتر از خودم گم شوم. -@apaletorturedblue
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، نام دیگری نخواهم شد؛ همان سکوت نرمی خواهم ماند که عصرها بر شانهی درختان مینشیند. شاید آن روز کسی آهسته بگوید: «نازنین…» نه برای آنکه مرا بازگرداند، نه برای آنکه اندوهی را قسمت کند؛ چنان که آدم نام گل کوچکی را در دل خودش تکرار میکند. اگر باد تمام رد پاهایم را از همهی کوچههای جهان پاک کند، اگر باران تمام نامههای نانوشتهام را با خود ببرد، باز هم از نام من اندکی روشنایی بر انگشتان کسی خواهد ماند. -@Rawbrownie
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، لای صفحههای کتابی جا مانده باشم؛ کتابی که تو سالها بعد بیهیچ دلیلی از قفسه برمیداری، چند صفحهاش را میخوانی و برای لحظهای از این جهان به جهان دیگری میروی. دلم میخواهد آن روز، من هم میان همان سطرها همراهت آمده باشم. -@iamstillblue
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، شب مرا در آستین بلند خودش پنهان کند؛ ماه بیآنکه نگاهم کند، از کنارم بگذرد، و کلاغی تنها شاهد باقیماندنم باشد. آنوقت شاید جهان بفهمد همهی تاریکیها از جنس ترس نیستند؛ بعضیهایشان فقط جای امن کسانیاند که زیادی نور را دیدهاند. -@Vorlagpietersen
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، در روشنی آبی دریا حل شده باشم؛ جایی که مرز آب و آسمان از یاد جهان رفته است. شاید همانجا، کسی سنگِ کوچکی به آب بیندازد و دایرههای آرامِ موج، تا دوردستها بروند؛ بیآنکه بدانند همهی آرزوی من همین بود: اندکی در چیزی بزرگتر از خودم گم شوم. -@apaletorturedblue
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، نام دیگری نخواهم شد؛ همان سکوت نرمی خواهم ماند که عصرها بر شانهی درختان مینشیند. شاید آن روز کسی آهسته بگوید: «نازنین…» نه برای آنکه مرا بازگرداند، نه برای آنکه اندوهی را قسمت کند؛ چنان که آدم نام گل کوچکی را در دل خودش تکرار میکند. اگر باد تمام رد پاهایم را از همهی کوچههای جهان پاک کند، اگر باران تمام نامههای نانوشتهام را با خود ببرد، باز هم از نام من اندکی روشنایی بر انگشتان کسی خواهد ماند که یکبار مرا با همان آرامی نخستین «نازنین» صدا زده است. -@Rawbrownie
به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچکس صدا نزند، و باد مرا با خودش ببرد، مهِ نازکی شده باشم که هر بامداد از شانههای جنگلی دور آرام بالا میرود؛ و نویسندهای، پیش از آنکه اولین جرعهی چایش را بنوشد، پنجره را باز کند، نفسی عمیق بکشد، و نخستین جملهی کتابش را از من به امانت بگیرد. -@abi_aban