tgindex
نمی‌دانست کیست.

نمی‌دانست کیست.

Статистика
@unknoownsКартинкиперсидский

در پی یافتن خویش. متن‌ها و عکس‌های بی‌نام و نشان اینجا از خودمن. جواب چالش‌ها: https://t.me/unknown_chllenge

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
790
−8 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
686
21 постов
Вовлечённость
86,8%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
45
1/48двое суток
51
1/72трое суток
55

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • می‌خواست فریاد بزند، از این جهان دروغ بیرون بزند. می‌خواست جایی باشد فرای خیال، «آنجایی» ایده‌آل‌تر، که تمام موسیقی‌های جهان در آن نواخته شوند، و سه‌شنبه‌هایی داشته باشد برای خواندن تمام کتاب‌های دنیا. می‌خواست زنده بماند اما زندگی را به سبک خودش بگذراند، سبک‌سر، تنبل یا هرچیز دیگری نبود، تنها می‌خواست چیزهایی را داشته باشد که در سکوتش ساخته بود. می‌دانستم، می‌دانستم سرانجام به همه‌‌ی آن چیزها خواهد رسید، و کشف خواهد کرد که آنجا هم «اینجایی» دیگر است.

  • «در این باغ کوچک چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ در این باغ کوچک مگر چند سرو و صنوبر هست که این دندان برندهٔ تبر از شکستن‌شان سیر نمی‌شود؟»

  • این روزها،‌ مادر شدن و دست‌ کودکی را در مشت پدری گذاشتن، شبیه کاشتن درختی‌ست‌ در باغی که هر صبح،‌ تبر زودتر از بهار از راه می‌رسد.

  • این سرزمین، بیش از آن‌که به خاک محتاج باشد، به نفس‌های جوانش نیاز داشت. چه اندوه بزرگی‌ست وقتی صدای یک نسل، پیش از آن‌که به ترانه‌ای بدل شود، در سکوت گم می‌شود. هیچ درختی با بریدن شاخه‌های جوانش سبزتر نشده است. آرزوها را نمی‌توان به دار آویخت. آن‌ها در حافظه‌ی مردم، در چشم‌های خیس، در خیابان‌هایی که هنوز نام قدم‌های جوان را به یاد دارند، ادامه پیدا می‌کنند. آزادی را نمی‌شود به بند کشید؛ او پرنده‌ای‌ست که هر بار قفسی بسته می‌شود، در آسمانی دیگر به یاد نخوانده‌ها آوازش را از نو آغاز می‌کند.

  • «نگاه می‌کنم، به خودم، به تو، به زندگی‌ام که داشت از من گذر می‌کرد؛ شبیه رد نوری که از پنجره روی قالی وسط خانه می‌افتد، گرم است اما به نرمی عبور می‌کند. »

  • می‌گویند هر انسانی یک وطن دارد. و من سال‌هاست فهمیده‌ام وطن، جغرافیا نیست. وطن، مادری‌ست که وقتی نامم را صدا می‌زند، جهان از دشمنی دست می‌کشد.

  • شب، مرا در آستین بلند خودش پنهان می‌کند؛ نه مثل مادری که کودک خسته‌اش را، بلکه مثل جهانی که چشم‌هایش را بسته است تا سقوط‌ دوباره آدمی را نبیند.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • سال‌ها بود که جهان، کامل به نظر نمی‌رسید. سفره، هر روز کوچک‌تر می‌شد، لبخندها، کوتاه‌تر؛ و مادرها، هر بار که در بسته می‌شد، تا دوباره گشوده شدنش، اندکی پیرتر می‌شدند؛ و ما نسل شمردن شده بودیم؛ شمردن خبرهای بد و جوانی‌های از دست رفته. در چنین روزگاری، امید، کلمهٔ دشواری بود. نه چون وجود نداشت، از آن رو که هر صبح، کسی مشغول دفن کردن آن بود. با این‌همه، هر بار که خیالت از جایی در ذهنم عبور می‌کند، جهان برای لحظه‌ای از این همه مرگ، از این همه اضطراب، از این همه گرسنگی نان و آزادی، فاصله می‌گیرد. نه اینکه رنج پایان یابد؛ نه. فقط یادم می‌آید که هنوز می‌توان درختی را تصور کرد که پیش از رسیدن‌ بهار، جرئت جوانه زدن داشته باشد. هنوز می‌توان باور کرد پرنده‌ای، در شهری که سال‌هاست صدای بال‌هایش را از پنجره‌ها دریغ کرده‌اند، آوازی را آغاز کند که هیچ گلوله‌ای توان خاموش کردنش را نداشته باشد. از آن روز، جهان را نه با طلوع، که با امکان حضور تو می‌سنجم. شاید عشق، در روزگار ما، نام دیگر مقاومت باشد. اینکه با وجود همه‌چیز، هنوز کسی را دوست بداری؛ هنوز پنجره‌ای را برای فردا باز بگذاری؛ و هنوز باور داشته باشی روشنایی، راه خانه را به تمامی فراموش نکرده است.

  • به یک‌باره می‌فهمی، دیگر هیچ غمی در زندگی، تو را غافلگیر نمی‌کند.

  • او شبیه وعدهٔ بهار، میان سخت‌ترین روزهای زمستان بود. حضوری که بی‌آنکه چیزی بگوید، جهان آشفته‌ام را دوباره بر مدار می‌آورد.

  • «تصور اینکه هستی، چه ساده مرا از تمام مخمصه‌ها نجات می‌داد.»

  • من سال‌هاست درخت شدن را از جنگل یاد می‌گیرم؛ جایی که هیچ درختی عجله‌ای برای قد کشیدن ندارد؛ و همه چیز در تاریکی خاک آغاز می‌شود.

  • 2 июл.1 13525

    دلم می‌خواهد جهان، همیشه شبیه چشم‌های تو باشد؛ پر از سؤال، و بی‌دلیل مهربان.

  • الا ای، آهوی وحشی، کجایی.. -@unknoowns

  • видео или голосовое, без подписи

  • 30 июн.1 26224

    به گمانم روزی که دیگر نامم را هیچ‌کس صدا نزند، باد مرا با خودش تا باغی دور ببرد؛ شکوفه‌ای شوم بر شاخه‌ی درختی پیر، و کودکی بی‌آنکه بداند، عطر مرا نفس بکشد، و برای چند ثانیه، دنیا کمی آهسته‌تر از همیشه بگذرد.

  • و مثلا دردی نداری روز مثلا آفتابیست. تو مثلا شادمانی درگذری، مثلا نمی‌بینندت. همه مثلا خوشحال، همه مثلا آسوده، همه مثلا خشنود، و تو هم مثلا خوشحال. -انس کیشویج

  • видео или голосовое, без подписи

نمی‌دانست کیست. — tgindex