فقط زامبی!
Статистикаمن برونریز ذهنم رو اینجا ثبت میکنم. -مریم پرتو ✍️ راه ارتباطی : https://telegram.me/BiqChatBot?start=it-lamjgp-mijohx
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Mood
🤍🙂↔️
گاهی اوقات لازم است گوشه ی دنجی بروی و با خودت خلوت کنی. جایی به دور از شلوغی آدم ها بنشینی و ببینی با خودت و زندگی ات چند چندی؟! لابلایِ شلوغی و همهمهی این روزها نشستن در سکوت و تنهایی بدجور می چسبد. نرگس صرافیان طوفان
خواستم برای امشبت قند بفرستم، دیدم شیرینتر از من نوشته مریمی دیگر… در من یک نفر جوری به داشتنت مشغول است که انگار چیزی جز این از دست و دلش بر نمی آید... -مریم قهرمانلو
فاصله عجب چیز عجیبیست. فاصله که میگیریم، دست کم چندسالی از عمرم کم میشود. اصلا فکر کنم به همین خاطر است که وقتی دوریم از هم انقدر بچه و بی منطقم. دل باید قرار داشته باشد، دل بیقرار نفهم و بی منطقاست… من تمام عمر به این میبالم که از تو کم مینویسم. آنقدر که تورا میبینم، کار به نوشتن قد نمیدهد. کاش شبانه روزم با تو میگذشت، این نوشتن از تورا دوست ندارم. تورا باید نگاه کرد، تورا باید بین هر کلمه بوسید. نوشتن عجب کار بیخودیست وقتی میتوانم لیوان چایم را مهمان تو باشم…
هرروز به این فکر میکنم که چقدر کوچیکم برای زنده موندن تو این دنیای بزرگ و چقد خوب اینهمه ضعف رو با امید و پشتکار کاور میکنم…
راه باش برای من… من به پیچ و خم مسیر خودم وفادارم.
видео или голосовое, без подписи
اگر غم لا به لای دکمههای پیراهنت خانه کرد، اصلا نترس! دستان من نگهبان شادی تو هستند. دانه به دانه دکمههای پیراهنت را باز میکنم، غمهایت را میروبم و از نو دکمههایت را میبندم؛ که رخت و لباسِ تو تا زمانیکه من هستم همیشه طرحی از شادی و نشاط باشد… -مریم پرتو
видео или голосовое, без подписи
این روزا مدام به یه چیز فکر میکنم… اینکه چرا آدما، با اینکه بیشتر از قبل تلاش میکنن، انگار کمتر به اون چیزی که میخوان میرسن. یه جمله از دوستم هنوز توی ذهنم مونده: «تا چند سال پیش، توی تولدا آرزوی پولدار شدن نمیکردیم.» عجیبه، نه؟ یه زمانی برای هم سلامتی آرزو میکردیم، دلِ خوش، آرامش… حالا اما تهِ همهی آرزوهامون یه کلمهست «پول». انگار هممون به این باور رسیدیم که اگه پول نداشته باشیم، بقیهی چیزا هم از دستمون رفته.
видео или голосовое, без подписи
که برای زنده ماندن، همین لیوان چای کفایت میکند.
برای دوباره نوشتن به بهانه نیاز داشتم و چه بهانهای بهتر از این حال و هوای سرزندهای که این روزها دارم؟! میتوانم ساعتها از این گردن آویز سنگی بنویسم که یادگار توست. از لبخندهایم، درخشش موهایم، حال روحم که حالا خوبِ خوب است و اینهمه زن بودن که در وجودم جریان پیدا کردهاست. دلم میخواهد از شکفتن بنویسم، از احساساتی که دیگر نمیترسم بروز دهم. از ترسهایی که رخت بستهاند از قلبم. من دیگر از هیچ چیزِ این زندگی نمیترسم چرا که دستان تو محکم دستم را گرفتهاند. من نوشتنِ دوبارهام را مدیونِ توام که حامی این روزهای منی! -برای حامیِ این روزهایم. 13 تیر 1405
که من برای شکفتن، بارها شکافتم.
ولی حامی خیلی مهمه تو زندگی! تنهایی نمیشه به جایی رسید
کاش میشد در سال چندبار خانهتکانی کرد، شاید آن وقت دلیلی پیدا میکردم که گرد و غبار غم را بروبم از سر و صورت زندگیام. به ناچار ادامه میدهم، به ناچار میخندم و زندگی میکنم. چه میشود کرد؟! ما که آخرین زورهایمان را هم زدیم و حالا ببین که چطور تسلیمِ زندگی شده ایم… زورمان نرسید عزیزِ من! زورمان نرسید به سرکوب و خفقان این کشور. زورمان نرسید به این قحطیهایِ مدرن. ما که هروقت چیزی گفتیم، گلویمان را با پوتینهایشان فشردند. بله شما پیروز شدید و ما شکست خوردیم. کجای جهان در جنگ سنگ و تفنگ، سنگ برده که این بار دوم باشد؟!
ما یادمون نمیره!🖤
видео или голосовое, без подписи
اونکه هنوزم با شما جوره نمیبخشم!🖤