فَرگرافی
Статистикаعکاس پاره وقت، نویسنده هیچ وقت. @farnazinjast :فرناز هم که اینجاست
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تو مرا از یاد میبری، مانند فراموش کردن همگی بلاهایی که از سر گذراندی، آرزوها و رویاهایی که بهشان نرسیدی، رنج زنده بودنت و حتی تلخی روزی که از خانه بریدی و به دورها رفتی. از یاد میبری و غم من فقط برای فراموش شدن خودم نیست. برای مردمانی اندوهگینم که به از یاد بردن و فراموش شدن خو کردهاند. دروغ است. هرچیزی خلاف این مهمل است که ما، فراموش میکنیم و فراموش میشویم. فرقی نمیکند سالها گذشته باشد یا همین دیروز ناگواری رخ داده باشد، یک ناگهان، لحظهای رخ میدهد که از نفس عمیقی که میآید و جانت را مجددا زنده میکند، آرام میگیری. از آنجا آرام میگیری و میروی تا، پشت مرزهای کردستان، میان کولبرهای برفگیر شده، فراریهای دلکنده، سربازهایی که فقط سربازند و سربازهایی که روحشان با کاه دروغ پر شده است. میروی تا نقطهی اتصال خوزستان و عراق، میرسی به رد گلولهها روی کاهگلهای رها شده، پیرزنهایی که هنوز امیدوارند و بچههایی که شباهتشان به ماهی، احتمالا فقط در آبتنی نیست. پرواز میکنی تا مازندران، تا لکهی آبی که از ساحل روی شلوار جین دخترک باقی مانده بود و نمیدانست، که ممکن است این، آخرین باری باشد که خانوادهشان میتواند به سفر برود. میروی میروی میروی، همه را میبینی، انواع مختلفی از فراموشکاری را میبینی و عادت میکنی، خودت را آرام میکنی که مشکلی نیست، همه اینطورند و عادیست. اما نه، هیچکجای این ماهیوارگی جمعی، انبار شدگی کاههای روحی و ناتوانیهای متعدد در انواع مسائل، عادی نیست. نمیخواهم از حافظهی جمعی صحبت کنم اما، چیزی دیگر در ما نیست که گمان میبرم به قتل رسیده است. سلولی، عصبی، حسی. چیزی را از ما گرفتند و نبودش را عادی جلوه دادند، که پس از آن همه چیز را عادی بدانیم. هنوز جمعیت انبوهی از ما زندهاست که بخشهای مختلف وجودشان در حوادث و تواریخ مختلف از آنها گرفته شد، و فقط زندهاند که ثابت کنند ما فراموش نمیشویم. در حالی که خودشان یکدیگر را فراموش میکنند و این، فقط به من و تو مربوط نمیشود. میتواند یک ارتباط حسی حماسی میان یک اسطوره و یکی از عوام باشد. تو مرا از یاد میبری و من، شبیه پیرزنهای دم مرگ، فراریهای آزاده یا دختری که آبی دریا را به یاد دارد، هنوز امیدوارم. امید دارم که پس از آرامی نفست، به تلاطم باهم بودنمان بیفتی، یا بلکه ما، به خروش جمعیتمان بیندیشیم.
نشستهام و به این فکر میکنم که این حجم مایع داغ چگونه در حدقهی کوچک شدهی چشمان من جا گرفته است. چشمهایم، چشمهای کوچکم. چشمهایی که روزی از تناسب خارج بودند و حفرههای درشتی داشتند شبیه به خاکی که از آن آفتابگردان میروید. اما حالا، بیشتر مانند قلهی آتشفشان…
نشستهام و به این فکر میکنم که این حجم مایع داغ چگونه در حدقهی کوچک شدهی چشمان من جا گرفته است. چشمهایم، چشمهای کوچکم. چشمهایی که روزی از تناسب خارج بودند و حفرههای درشتی داشتند شبیه به خاکی که از آن آفتابگردان میروید. اما حالا، بیشتر مانند قلهی آتشفشان فعالی است که مداوم میجوشد و قطرات مذاب و سوزانش همهچیز را خشک میکند، حتی بذرهای تازه سبزشدهی گلآفتابهای زمینهای همسایه را. نمیدانم، شاید اشتباه میکنم. من اطلاعات چندانی راجع به کشت آفتابگردان و خاک مناسب مربوطهی آن را ندارم، اما بعید میدانم آن حجم سبزی و امید و زیبایی، از خاکی بیجان و حفرهای کوچک سر بیرون آورد. و همینطور بعید میدانم چشمهای کوچکم، به خاکی فرسوده و زمینی که بایر شده است بیشباهت باشند. نشستهام و بحث را به هرچیزی میکشم، از هر صدایی که در سرم بلند میشود یک تکه به زبان میآورم و اهمیتی نمیدهم که نتیجه چه مقدار نامربوط و تکهتکه خواهد بود. مگر آن زمان که زشتی شیشهای این عدسیها به روی امیدواری و زیبایی آفتابگردانهایم وصله پینه شد، کسی متوجه شد؟ یا بعدتر، برای کسی اهمیتی داشت که حفرههای حاصلخیز و سبزپرورم چگونه در حال فرسایش و کوچک شدن هستند، و ناگهان روزی سر رسید که دیگر خاک نبودند، آتش بودند؟! نشستهام و این پرسش مثل سنگینی خاک روی قفسهی سینهام میماند؛ بیجواب، بیپایان، و ساکتتر از آتشی که زیر پوست من نفس میکشد. نه آنها که از کنارم میگذرند جواب میدهند، نه خودم که مدتی است بلد نیستم به چشمهایم نگاه کنم. شاید هم پاسخ در همان دودهایی است که بیصدا به آسمان میروند و گمان میکنند آزاد شدهاند، غافل از اینکه فقط خاکستری هستند که از خودشان بر جا مانده. و شاید من اشتباه میکنم. شاید قلهی آتشفشان، ته قلب سوختهاش، هنوز تکهای کوچک از خاک حاصلخیز را نگه داشته است؛ شاید آن بذرهای بهظاهر مرده، زیر لایههای خاکستر، صبورانه منتظر بارانیاند که نمیدانم کی میآید و از کدام آسمان. مگر آفتابگردانها همیشه از دل تاریکی بیرون نیامدهاند؟ مگر بزرگترین گلها، روزی، نطفهی کوچک و بیدفاعی در اعماق خاک نبودهاند؟ اما من شکیبایی خاک را ندارم. با این حال هنوز نشستهام، به این فکر میکنم که آیا داغی این گدازه روزی به حاصلخیزی بدل خواهد شد، یا اینکه کارِ آن فقط خشک کردن هر بذری است که به خود جرئت جوانه زدن میدهد. نشستهام و بحث را به هر چیزی میکشم، چون شاید تنها کاری که از من بر میآید همین است: واژه بر زبان آوردن، تکهتکه و نامربوط، و امید داشتن به اینکه شاید روزی، مثل همان آفتابگردانی که از دل من میروید، این جملهها هم سر از خاک سوخته بیرون بیاورند و سبز شوند. حتی اگر همهی آنها، فقط آفتابگردانی باشند که انتخاب افراد معدودی هستند.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
مامان امروز که بیدار شی، با چه رویی بهت بگم دوباره غمگینم؟!
"اعدام انجام شد" یک شاخهی دیگر از زندگانیام خشک شد، برای برگی که از سر سبزش حلقآویزش کردند.
تو چوپان خوبی بودی، اما مسئله اینه که ما گوسفند نبودیم.
تنم داره میلرزه. از این اعلام بزرگتری خدا متنفرم، از این نوای تسلیم انسانیت متنفرم.
انگار که همراه خون، نامهای از ترکهای قلبم به مغزم رسیدهاست و گلبولها در عنوان پستچی، به نورونها گفتهاند مراعات کنید، دوباره شکسته است. و پس از این، احتمالا مغزم از آن تصمیمهای با همکاری تمامی اعضای کنگره میگیرد و برای مدتی، همگی باهم گم و گور میشویم. فرقی نمیکند، کنج اتاق، زیر پتو، آغوش مادر، هیچ توفیری ندارد؛ چون دیگر دریافتهام که هیچچیز نمیتواند ترکها را تسکین بدهد، جز از پرش ناگریز این عقربههای کوفتی که وقتی نیازشان داری، انگار فلج موضعی میشوند و استراحت مطلق.
احساس تعلق در من انگار که به قتل رسیده است، مظلومانه و بیگناه. گوشهای از قلبم که فقط دلش میخواست به جایی برگردد و منتظرش باشند، فقط میخواست جایی برای آرام گرفتن داشته باشد، متروکه و مهجور مانده است. سرسرای جانم، دیگر لبریز بابونه و گلآفتاب نیست، تنها خونسیاوشان است که میروید. از خون رویاهای کودکانه، آرزوهای نوجوانی، مطالبات بزرگسالی، تنها خاکستر مانده است که در پی حقیقتی دروغین سوختند.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
نمیدونم چی و چجوری بنویسم. "تروخدا اعدام نه"
زن.
مردهشور بردهها، چه کنم که با این قحبهها در یک مرز افتادهام؟! اروند بوی باروت و دود میدهد و تا تهران و خزر، در آتش میسوزند. موشک و غم تفاوتی ندارند، هیچکدام از عوام نمیگذرند فقط به این جهت که بیگناهند، همانطور که نخلها فقط میسوزند و نمیدانند به کدام انفجار.
خواستم چیزی بنویسم، خواستم نظر بدهم، اما یادم آمد فقط یک چیز را آموختم. جنگ پیش از آنکه سرزمینی را ویران کند، حافظهی آدمها را اشغال میکند.
پس از مدتها نگارش و یادداشتهایی برای میهن و مردمم، متوجه چیزی شدهام که مرا از ادامه آن باز میدارد. "اینها آنقدر بزرگدل و عظیمسرشتاند، که به کلمات حقیر تو مداوا نمیشوند."
حالا دیگر ۲۰ سالهام و جدا از این مسئله که با ترس و لرز وارد دههی سوم این لعنتی شدهام؛ احساسم این است که هیچگاه زندگی نکردهام، و تنها به واسطهی نفسی که یکی در میان فراموشم میشود بکشم و در سینهام گوله میشود، شناسنامهام باطل نمیشود و ادامهدار هستم. گاها مینشینم و مرور میکنم، به گمانم واقعا هیچ زمانی به معنای یک انسان، یک زن و شاید یک هنرمند، زندگی نکردهام. تنها، بودم که باشم، که مادر سیاهپوش نشود و پدر خمیدهتر نشود. من تمام مسیر را محتاط و دست به عصا آمدم و هیچوقت به مفهوم نرسیدم و حالا دیگر دیر شده است برای معنا شدن. خانهام نازیبا و وصلهپینه است، یک تکهاش گچ ور آمده، یک قسمتش کاهگل آبکی است. در حالی که تمام عمرم را صرف ساختنش کردهام، در حال فرو ریختن است.
سایهها ایدئولوژی ندارند، همگی محو خواهند شد. این رد خون است که میماند.