tgindex
صوفی
@soofiianehКнигиперсидский

«که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در کوزه بماند اربعینی» «تا نیست نگردی، ره هستت ندهند.»

Последний пост
25 сент. 2025 г.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
1 026
−1 за 2 дн.
Сутки
−1
−0,10%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 894
20 постов
Вовлечённость
184,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سکوت خونه داره عذابم میده. سکوت کلا داره برام ترسناک میشه. چرا؟ من که عاشق سکوت بودم. من که خیلی دوست داشتم این خالی بودن از همه چیز رو. پسر جدیدِ سکوت رو برام شکسته بود. حواسم بهش بود اینجوری سکوت برام معنایی نداشت انگار دیگه. با این پسر جدیدِ هم نشد البته. از اولم میدونستم نمیشه. آخرین باری که همو دیدیم، درست جایی که داشت موهام رو ناز می‌کرد، میدونستم آخرین باره که میبینمش. انقدر نشده که دیگه سخته باور کنم بشه. هزار بار با خودم مرور کردم آدم اگه اقلیمش‌ رو عوض کنه، بختش هم عوض میشه؟ فکر سینه مردونه‌ش هر فکری تو سرم رو پاره میکنه. چرا با اینکه میدونستم آخرین باره که میبینمش، بغلش نکردم؟ چرا وانمود کردم فقط دوستیم؟ چرا اونقدر‌ بهش بی محلی کردم که آخرش اومد بهم از دختر جدیدِ گفت؟ چرا بهش مشورت دادم؟ چرا بهش نگفتم نمیخوام بشنوم ازت که داری میگی دلت یک جایی گیر کرده؟ سکوت خونه شکست با صدای پارتی همسایه رو به رویی. چند وقته شبیه هم‌ سنام‌ زندگی نکردم؟ چند وقته فرصت ندادم به آدما که خودشون رو بهم بشناسونن؟ چند وقته بدون دغدغه خوشحال نبودم؟ چرا شبیه هم‌ سنام‌ نیستم؟ چرا همیشه خوشحال میشدم از این همه رفتار بزرگونه؟ از پارتی همسایه صدا میاد: یه معشوقه میخواستم. برای خونه قلبم. که دنیام رو بسازه توی ویرونه قلبم. منم. منم به معشوقه میخواستم…

  • یک استاندارد دوگانه در عشق ابدی من رو خیلی اذیت میکنه و اون هم؛ نحوه رفتار در پارامتر پیدا نکردن بین دخترها و پسرهاست‌. اینجوری که اگر زهرا پارتنر پیدا نکرد از بی‌عرضگی و نخواستنی بودنشه و انتخاب نشده اما سیاوش‌ و علی اگر هنوز سینماگر هستند بخاطر اینکه خودشون انتخاب نکردند. این برخورد دوگانه و متفاوت بین زنان و مردان واقعا آزاردهنده‌ست و ای کاش همه بفهمند اگر زنی کسی کنارش نیست، بخاطر اینکه اون هم حق انتخاب داشته اما کسی مورد پسندش نبوده.

  • یکی از اتفاقات شگفت انگیزی‌ که برام افتاد رو میخوام براتون‌ بگیم: دیشب که داشتم با یکی از دوستام درمورد یکی از حفره‌های از زندگیم حرف میزدم، یکهو‌ متوجه شدم؛ من دیگه گریه نمیکنم، بغض نمیکنم، حرفم رو قطع نمیکنم . این موضوع آنقدر برام درد داشت که هر بار، هر بار، هر بار میخواستم درموردش حرف بزنم حتی با روانکاوم؛ بارها و بارها تا دقایق طولانی گریه میکردم. دیشب اما دیدم نه. من دارم از دردم میگم بدون غصه‌، بدون بغض، بدون ضعف. من شفا پیدا کردم چون یک جایی بالاخره با رنجم چشم تو چشم شدم و ازش فرار نکردم و آنقدر با شهامت درموردش از تمام روایت فکر کردم و حرف زدم که حالا هرچند همچنان رنج زندگیمه اما پذیرفتم که هست و اون قدرت نابودی من رو نداره. آره منم نمیتونم کاریش کنم اما حداقل خلع سلاحش کردم و اونم نمیتونه به من کاری داشته باشه. و این مسیر به قدر سن ۲۸ ساله‌م برای من طول کشید و چندین سال هم باعث شده بود خیلی کارها نکنم اما امروز از جایی حرف می‌زنی که زخمم هرچند جاش مونده اما در کل التیام‌ پیدا کرده 🌱🫀✨

  • نسلی که سرسپرده عصر حجر شده، به ساقیای پیر ارمنی راضیه…

  • از کی روابط انسانی انقدر سخت شد؟ چرا همه چیز تا به نسل ما رسید انقدر پیچیده شد؟ ما برای اینکه از کسی که خوشمون اومده باید هزارتا داستان بچینیم. این پسره از من خوشش اومده. برام موزیک میفرسته. اما چرا چیزی نمیگه؟ من چرا چیزی نمیگم؟ من چرا بهش محل نمی‌ذارم؟ برای هر کلمه‌ای که می‌خوام بهش بگم مثل طلا فروشها که برای ذره ذره متای گرونشون، چرتکه میندازن، دو دو تا چارتا می‌کنم و هی حساب می‌کنم که چی بگم بهش که هوا برش نداره. راستی از کی وادی عشق انقدر حساب و کتاب قاطیش شده؟

  • امشب در پاسخ یکی از دوستام که ازم پرسید حالت چطوره؟ اینجوری توصیف کردم که امشب از اون شبهاییه که هرچقدرم دورت شلوغ باشه و سر و صدا زیاد باشه، باز سکوته که حکمفرماست. سکوتی که انگار از ابتدای بشریت بهت رسیده و هیچوقت قرار نیست نیست تموم بشه... این شبها یک سنگینی رو دلمه که حس خاصی نداره. یعنی نه غمگینه و نه ... راستش کلمه ندارم براش. نمی‌دونم اگر غم نباشه اما شاد هم نباشی، چه حالی داری. اما یک چیزی رو این سکوت خیلی زیاد بهت یادآوری میکنه؛ تنهایی. تنهایی که همراه سکوت میخواد خودش رو نشون بده و بگه ببین از روز تولدت تا لحظه مرگت، من باهاتم. حس غریبیه. تجربه‌ش خیلی منحصر به فرد و خیلی عجیبه. عجیب به اندازه نیمه شب‌های بی‌خوابی که یکهو از خودمون می‌پرسیم: من تو این دنیا چیکار می‌کنم!

  • روزی که اینجا رو درست کردم و شروع کردم به نوشتن، اسمش رو چیزی گذاشتم که اسم خودم نبود. راستش اصلا میخواستم آدمها ندونند کسی که پشت این کاناله، چه کسیه. بیشتر کانال نویسها همین بودند. تفاوت دلپذیر تلگرام با اینستاگرام همینه اصلا. توی اینستا همه دوست دارند دیده بشن اما اینجا آدما دوست دارن شنیده بشن (شما بخونید خونده بشن.) بعد از مدتها دیدم چقدر دلم می‌خواد حرف بزنم بدون اینکه آدمها بدونند راوی کیه. این مخفی موندن هویت خیلی دلپذیره. چیزی که جهان امروز که مدام ما رو به سمت میل به دیده شدن و جلب توجه کردن، سوق میده، ازمون دریغ کرده. من دوست دارم بگم بدون اینکه آدمها بدونند راوی کیه...

  • همینکه داشتم فکر می‌کردم که فلان عکسم رو استوری کنم تا پسره ببینه و تعریف کنه، یادم اومد که چقدر دارم دلم رو خوش می‌کنم به تایید گرفتن از آدمی که حتی ۱۰ درصد هم نمی‌شناسمش اما برام مهم شده. بیشتر دقت کردم دیدم خیلی از ما دخترها اینجوری شدیم. از استانداردهای خودمون عقب‌نشینی کردیم. به نظر من چند عامل تاثیرگذاره: اول: زنان سالهاست دارن سعی می‌کنند عاملیت جنسیشون رو به کنترل بگیرند و از اینکه منتظر بمونند برای اقدام از طرف مردها، خسته شدند اما انقدر این کار زیاد شده که اون تفاوت ذاتی بین زن و مرد که مردها به دنبال جلب نظر زنها هستند، از بین رفته. دوم: یک تحقیقی می‌خوندم که می‌گفت تغییرات شغلی در مردها بر سطح تستوسترونشون تأثیر گذاشته. می‌گفت مردها در گذشته شکارچی بودند و باعث میشد برای هر چیزی تمایل داشته باشند که مبارزه کنند و این حجم از هیجان سطح هورمونهای مردانه رو در اونها افزایش می‌داد. سوم: نسل جدید بشر کلا میل به راحتی داره و می‌خواد همه چیز آسوده در اختیارش قرار بگیره. ما نسل غذاهای فست فودی، پیامهای سریع و حتی دانشی که با یک سرچ به دست میاد و در یک کلمه ما ملت دوپامین و لذتهای آنی و لحظه‌ای هستیم و تلاش و صبر برای به دست آوردن چیزها، از دست رفته. خلاصه که من آدم تلاشم. تلاش‌های قدم به قدم. روابطی که براش زمان گذاشته بشه. نزدیکیهایی که دو طرف (چه رفاقت و چه رابطه عاطفی) خودشون رو به اون یکی ثابت کنند و متقابلا تلاش کنند برای شناخت جزئیات شخصیتی طرف مقابل. من با وجود سن کمم، آدم نسلی هستم که برای صحبت‌های عاشقانه مدت‌ها صبر می‌کرد تا نامه به دست یارش برسه و بیشتر هم منتظر می‌موند تا پاسخ دل‌نشین معشوقه‌ش بهش برسه. اگر تو هم مثل منی؛ سلام بهت که طعم تنهایی رو بیشتر از دیگران درک می‌کنی.

  • برف بباره بخاری ماشین روشن عزیزانت خوابشون برده باشه و رانندگی کنی.. دوس دارم تو سرما بزنم به جاده و نان استاپ این آهنگو گوش بدم...

  • چرا اینقدر تلاش میکنیم، مگه کامفورت زون چشه؟

  • 31 авг. 2024 г.2 1416из mahchnle

    چرا اینقدر تلاش میکنیم، مگه کامفورت زون چشه؟

  • 31 авг. 2024 г.2 09014из idkmybb

    same Sheldon same #TBBT

  • 30 авг. 2024 г.1 605217из manohayula

    انار میوه دلتنگیه. وقتی نهاله، خیلی کند و آروم رشد می‌کنه. میوه‌های کوچیک میده و زودتر از معمول خزان می‌کنه. اما وقتی پا می‌گیره شروع می‌کنه به مقاومت و یه‌دنده بودن. دونه به دونه میوه‌هاش بزرگ میشن و دیرتر خزان می‌کنند. پیش خودت می‌گی عجب درخت قوی و تنومندی. اما اگر حواست بهشون نباشه یهو می‌بینی تو اوج استواری و زیبایی پغی میوه‌ها به مثابه بغضی کهنه می‌ترکند. انار مثل انسان دلتنگ میمونه. بیدار میشه، غذا میخوره، سرکار می‌ره و با دوستاش وقت می‌گذرونه اما شب که میاد خونه میشینه یه گوشه و هوار هوار گریه می‌کنه. مثل انار ترک خورده حیاط پشتی.

  • 26 авг. 2024 г.1 740920из TiredSenpai

    پذيرفتن خیلی مهمه. بپذیریم که يه چیزی تموم شده، بپذیريم فلان جا اشتباه کردیم، بپذیريم که فلان جا حق داشتيم، بپذیریم یه سری چيزا همینه که هست، بپذیریم برای يه سری چیزا بايد تلاش کرد و جنگید. پذیرفتنِ موقعيت و طبق اون رفتار و احساس کردن خيلی مهمه. : توییت

  • چقدر دلتنگ نوشتن اینجا بودم. اینجا آدما خیلی خودشونن. نمیگم ۱۰۰٪ خودشون اما نسخه خیلی واقعیتر خودشون. اینستاگرام که همه شاخ و پولدار و مدلن. توییتر هم که همه سعی می‌کنند نسخه کولتری از خودشون رو ارائه‌ بدن و بازم بوی فیک بودن خیلی به مشام میرسه. اینجا اما اکثر کانال نویسا خیلی سعی می‌کنند همون چیزی که هستند رو به نمایش بگذارند و حس و حال واقعیشون رو به اشتراک بگذارند. ماچ بهت آقای دوروف با برنامه‌ای که ارائه دادی✨🥂

  • 25 авг. 2024 г.1 57387из ItsAurrora

    از تمامی روابط انسانی خسته و بیزارم.

  • من تسلیم شدم. برای پیدا کردن یک همراه خوب تسلیم شدم. برای اینکه لحظاتم رو با کسی تقسیم کنم، تسلیم شدم. چونکه نجات در رها کردنه. می‌خوام از اینهمه دست و پا زدن رها بشم. اما چیزی که متوجه شدم اینکه انگار نسل ما قرار نیست هیچ عشق عمیقی رو تجربه کنند. من به هر زوجی نگاه می‌کنم، یک جای کارشون می‌لنگه و این حقیقتا غم‌انگیزه. مثلا اکثر ما اون رابطه عمیقی که ایرج جنتی عطایی میگه رو درک نکردیم: «تورو می‌شناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی از اندوه تو و چشم تو پیداست كه از ایل و تباره عاشقایی تو رو می‌شناسم ای سر در گریبون غریبگی نكن با هق هق من تن شكسته‌ت رو بسپار به دست نوازش‌های دست عاشق من بذار قسمت كنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن به دنبال كدوم حرفو كلامی سكوتت گفتن تمام حرف‌هاست تورو از تپش قلبت شناختم تو قلبت قلبه عاشق های دنیاست تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه من رو به جشن نور و آیینه بردی چرا از سایه های شب بترسم تو خورشید و به دسته من سپردی» حالا دیگه نمی‌رم به چندین قرن پیش که حافظ می‌گفت: خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمی‌بینم منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم» حقیقتا چی سر نسل ما اومده که از اینهمه عاشقانه‌ی زیبایی که می‌تونست تجربه کنه، فقط دوری و دریغ، نصیب ما شده؟!

  • http://castbox.fm/episode/Episode-01---Affection-(%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C)-id3360969-id715210588?utm_campaign=a_share_ep&utm_medium=dlink&utm_source=a_share اولین اپیزود فصل «سواد عاطفی» جافکری که تا الان سه تا اپیزود از این فصل اومده و من بسیار بسیار لذت می‌برم از نگاه دقیق، عمیق و علمی محمدجواد فروزان نژاد. چه در رابطه هستید و چه نیستید، این فصل رو حتما گوش کنید.

  • 13 июл. 2024 г.1 4961731из unknoowns

    می‌خواهم بگویم می‌دانی عزیزم، من آن‌طور که نشان می‌دهم پرتحمل نیستم. فقط دارم دوام می‌آورم و حتی نمی‌دانم چطور.

  • براشون نوشته بودم که: بچه‌ها؛ من واقعا خیلی فاکداپم. هر کاری میکنم راضی نیستم از خودم. همه‌ش تو هول و ولام. هیچی بهم احساس رضایت نمیده. همه‌ش دارم می‌دوم و تلاش می‌کنم که خودمو اثبات کنم. تو یه جنگ نابرابر با همه گیر کردم... . و بعد فکر کردم چقدر حرف نگفته تو سینه دارم. از اینکه هر روز صبح بیدار میشم که برم خودمو به کل دنیاااا اثبات کنم، به جای اینکه خودمو منِ جستجوگرم فعال باشه و بگرده ببینه کدوم راه برای من مفیده و از طی طریق لذت ببره. از اینکه اینهمه تو فشار رقابت با همه‌م در صورتیکه صوفی واقعی اصن اینجوری نبود ولی روزگار انقدر چرخید که بهش اثبات کنه مدلش برای این زمونه نیست. من خسته‌م. از اینهمه هیاهو برای هیچ خسته شدم. از اینهمه بدو بدو خسته شدم. دلم نفس تازه می‌خواد. دلم دایره امن می‌خواد...

صوفی — tgindex