tgindex
Vetr
@vetr_aghaперсидский

[فرد را از آن "وتر" گویند که از غیر قطع شده و تنها مانده است] ✒️پسرکی که دوست دارد بنویسد...

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
60
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
150
20 постов
Вовлечённость
250,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
108
1/48двое суток
123
1/72трое суток
133

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 10 авг.405из mimremeembook

    🖤 دوستم می‌گفت امام رضا در مشهد «مخاطب درد» است. آدم دردش را می‌برد آن‌جا. اما امام حسین در کربلا «موضوع درد» است. آن‌جا دیگر درد را نمی‌بری، در خود درد قرار می‌گیری و بستر درد جز بی‌قراری و پریشانی و دلهره نهایتی ندارد. این تفاوت کوچکی نیست. این تفاوت، تفاوت نوع اشک است. اما چیزی که بعدا فهمیدم این بود که حتی این تقسیم‌بندی هم کافی نیست. چون گریه به مکان و روایت وابسته نیست. به «امکان جمع‌شدن» هم وابسته است. یعنی گریه فقط فردی یا تاریخی نیست؛ زیرساخت جمعی دارد و بزرگ‌ترین زیرساخت جمعی گریه در جهان، متعلق به کربلاست. - نظریهٔ گریه از یک زائر دوتکه - قاسم فتحی - دو ماه‌نامهٔ مدام: حسین (ع) 📚 @mimremeembook

  • مامکم، ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کل زندگی‌اش را به سادگی یک ترانه بیان می‌کند. -ییچارگان؛ فیودور داستایوفسکی

  • خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟ نشاید در به روی دوستان بست #سعدی

  • بنده هنگام شرح حال گیری:

  • ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ "شب‌های روشن" بله!!! یادم نمی‌آید در چند وقت اخیر، این‌قدر مجذوب کتابی شده باشم و از خواندنش کیفور شده باشم. لذتی که از این کتاب بردم وصف‌نشدنی است و میزان همذات‌پنداری‌ام با راوی به غایت اعلی بوده. بعضی جملات را که می‌خواندم، می‌گفتم: عه! این را من هم همیشه می‌گویم، من هم همین‌جور فکر می‌کنم. از داستایوفسکی زیاد کتاب نخوانده‌ام، اما این بهترین کتابی بود که از او خوانده‌ام. ترجمه‌اش بی‌نظیر است. سروش حبیبی سنگ تمام گذاشته است. کتاب کم‌حجمی است و یک‌نفس می‌شود خواندش. (من دونفس خواندم؛ دیشب و امروز ظهر.) از عمیق‌ترین و بهترین تجربه‌های کتاب‌خوانی‌ام بوده. البته شاید هم دارم زیاد شلوغش می‌کنم. شاید هم نه. نمی‌دانم. کتاب محشری است. حتماً بخوانیدش. بعید است پشیمان شوید. داستان را توضیح نمی‌دهم چون بدون پیش زمینه خواندنش لذت دیگری دارد. (ترجیحا پیشگفتار مترجم را هم نخوانید!) جمله آخر کتاب: «خدای من، یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟» این کتاب برای من یک دقیقه تمام شادکامی بود. #از_قفسه

  • دوست ندارم کل محتوای کانال معرفی کتاب باشه. اما جلوی خودمو نمی‌تونم بگیرم و باید این شاهکار رو بی‌چون‌وچرا به هرکسی که میشناسم معرفی کنم!!!

  • داستان در مورد یک پسری هست به اسم کاکا که توی خانواده‌ای متولد میشه که ۵ تا خواهر بزرگتر داره و پدر خانواده به شدت منتظر یک فرزند پسر هست تا نسلش ادامه پیدا کنه و از این حرف‌ها. و نکته‌ی جالبی که دارد این هست که این پسری که به دنیا می‌آید، پر از نواقص مادرزادی است. یک چشمش لوچ هست و یک پایش از پای دیگر بلندتر و دست راستش هم ۶ انگشت دارد :) کلکسیون کاملی است برای خودش. شما قصه را از زبان خود کاکا می‌خوانید. داستانی به شدت تلخ، پر از اتفاقات ناگوار؛ اما با روایتی به غایت شیرین و خنده‌دار. آن‌قدر این نثر روان و جذاب است که طی شدن صفحات را نمی‌فهمید. ناگهان به خودتان می‌آیید و می‌بینید ۴۰، ۵۰ صفحه را پشت سر هم خوانده‌اید و اصلاً برایتان سخت نبوده. تجربه‌ای که کمتر در کتاب‌های ترجمه‌شده خواهید دید. خودم هنوز کتاب را تمام نکرده‌ام و مشغول خواندنش هستم. اما اگر دنبال یک کتاب طنز اجتماعی با فضای دهه ۶۰ و ۷۰ هستید که متن روان و در عین حال عمیقی داشته باشد؛ کتابی که با خواندنش هم بخندید و بعضی اوقات هم عمیقاً غصه بخورید، این کتاب برای شماست. با خواندن چند صفحه اول، دستتان می‌آید با چه نوع روایت و متنی طرف هستید. من که خیلی حال می‌کنم باهاش. #از_قفسه

  • ۱۴۰۵/۰۴/۳۱ .... "کاکا کرمکی، پسری که پدرش درآمد" بله!

  • در همین راستا بیاین یه کتاب بهتون معرفی کنم 😃🦦

  • تا امروز فکر می‌کردم اسم «دختربس» بیشتر مال رمان‌ها و داستان‌های قدیمی است و الان دیگر کسی را با این اسم پیدا نمی‌کنیم. تا اینکه امروز تو بخش، پرونده یک خانم ۶۶ ساله را دیدم که اسمش را نوشته «دختربس». فلسفه این اسم چیه؟ قدیم اگر چندتا بچه پشت سر هم دختر می‌شد و تلاش‌هایشان برای تولد نوزاد پسر به در بسته می‌خورد، اسم دختر آخری را می‌گذاشتند «دختربس»؛ یعنی: آخدا! دختر بسه دیگه، پسر بده بهمون! :| اصلاً هم کاری نداشتند که این دختری که به دنیا آمده آدم است و یک روزی بزرگ می‌شود و شما عملاً با این اسم‌گذاری شاهکارتان، دارید به خود دختر و کل آدم‌هایی که اسمش را می‌شنوند می‌گویید: ما این دختر را نمی‌خواستیم و این نتیجه شکست ما در رسیدن به مولود پسر است. حالا انگار این پسر قرار است چه گلی به سر خانواده بزند، نمی‌دانم. #دلنوشت

  • نازنین و سال بلوا پ.ن: راستی کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی هم در همین سبکه. که بعدا سر فرصت معرفیش میکنم. #از_قفسه

  • بیاین براتون یه تکنیک روایی جالب و خفن رو بگم. «جریان سیال ذهن» چی هست ایشون؟ از اسمش پیداست. شما به‌جای اینکه یه متن فکرشده و ساختاربندی‌شده بخونین، میاین مستقیم وارد ذهن شخصیت میشین. انگار طرف هرچی به ذهنش میاد رو پشت سر هم میگه و یه نفرم بی‌کم‌وکاست همون‌ها رو می‌نویسه. اگه یه کم به روند فکر کردن خودتون دقت کنین، می‌بینین جریان ذهنتون اصلاً ثبات نداره. از این شاخه به اون شاخه می‌پره، زمان بی‌معنی میشه و پر از پرش‌های زمانی میشه. حالا شما یه کتاب می‌خونین که با همین شیوه نوشته شده و باید از بین این همه فکر درهم‌وبرهم، خودتون داستان رو استخراج کنین. تجربه‌ی عجیبیه. سخته و در عین حال خیلی جالبه. یه جور حس کشف کردن داره. اینکه افکار یه آدم رو تقریباً برهنه و بی‌سانسور بخونی، خودش جذابه. حالا با این سبک، دوتا کتاب بهتون معرفی می‌کنم. اولیش که هم آسون‌تره و هم کوتاه‌تر، نازنینِ جناب داستایوفسکیه. از این جنس روایت بی‌نصیب نیست، ولی فئودورجان خیلی پیچیده‌ش نکرده و میشه با یه کم حوصله داستان رو دنبال کرد و ازش لذت برد. کتاب بعدی سال بلوا اثر استاد عباس معروفیه. همین اول بگم که کتاب سختیه. مخصوصاً اولش که بخواین با متن ارتباط بگیرین و بفهمین داستان چی به چیه. انگار پنجاه صفحه‌ی اول رو درست متوجه نمی‌شین و فقط گیجین. ولی ادامه بدین و تسلیم نشین. بذارین عباس مجیک خودشو رو کنه. اون‌وقته که واقعاً از قلم این آدم لذت می‌برین. البته اینم بگم که کلاً داستان‌های عباس معروفی تلخن. خیلی هم تلخن. ولی خب... قشنگن. خیلی قشنگ. #از_قفسه

  • ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ "بازی" بله. کاملا بله. شدیدا ارزش خواندن دارد و حس خوبی از مطالعه کتاب می‌گیرید. حقیقتا مهمترین معیار یک کتاب هم برای من همین است که درحین خواندنش حس خوبی دریافت کنم. کتاب شیرین است، متن روانی دارد. روایتِ درگیری با خود. خلاصه‌نویس نیستم ولی درکل کتاب درمورد یک پیرمرد نقاشی است که مجبور است چند روز را به تنهایی از نوه ۵ ۶ ساله‌اش مراقبت کند و باهم در خانه دخترش زندگی کند. و شما خواننده چالش های پیرمرد با خود و نوه‌اش هستید. از قلم جناب استارنونه خیلی خوشم می‌آید. روایت اول شخص را به بهترین شکل تحویل میدهد و شما کاملا درون ذهن شخصیت زندگی می‌کنید. اگرچه شاید تنها ایرادی که بتوانم از کتاب بگیرم این است که در بعضی جاها به توضیحات بیش از حد و نوشتار طولانی درمورد فکرهای نقش اصلی است. جوری که شاید از داستان پرت بشوید و از حوصله خارج بشود. ولی با تمام این توصیفات این کتاب یک بله‌ی قاطع هست و خواندنش واقعا لذت بخش و درس آموز است. #از_قفسه

  • نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر بلند مرتبه پیکر، بلند بالا سر فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد که بندۀ‌ تو نخواهد گذاشت هرجا سر قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق که پر شده است جهان از حسین سرتاسر نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن به آسمان بنگر! ما رایت الا سر سری که گفت من از اشتیاق لبریزم به سرسرای خداوند می‌روم با سر هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر همان سری که یُحّب الجمال محوش بود جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر سری که با خودش آورد بهترین‌ها را که یک به یک همه بودند سروران را سر زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر سپس به معرکه عبّاس «اجننی» گویان درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر بنازم ام وهب را به پارۀ تن گفت برو به معرکه با سر ولی میا با سر خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید گذاشت لحظۀ آخر به پای مولا سر در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد همان سری است که برده برای لیلا سر سری که احمد و محمود بود سر تا پا همان سری که خداوند بود پا تا سر پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر امام غرق به خون بود و زیر لب می‌گفت به پیشگاه تو آورده‌ام خدایا سر میان خاک کلام خدا مقطعه شد میان خاک الف لام میم طاها سر حروف اطهر قرآن و نعل تازۀ اسب چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او ادامه داشت ادامه سه روز ... اما سر جدا شده است و سر از نیزه ‌ها درآورده است جدا شده است و نیفتاده است از پا سر صدای آیۀ کهف الرقیم می‌آید بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام که آفتاب درآورد از کلیسا سر چه قدر زخم که با یک نسیم وا می‌شد نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت به چوب، چوب‌ محمل؛ نه با زبان، با سر دلم هوای حرم کرده است می‌دانی دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر #سیدحمیدرضابرقعی

  • ۱۴۴۸/۰۱/۰۱ محرم که می‌شود، سعی می‌کنم علاوه بر عزاداری و روضه گرفتن، حداقل یک کتاب مربوط به عاشورا هم بخوانم. تا به قول معروف شور و شعور را در کنار هم داشته باشیم. این ۹ کتاب به ذهنم آمدند : "فتح خون" آوینی نوشته است و نیازی به تعریف ندارد. هنوز هم گاهی برمی‌گردم و بخش‌هایی ازش را دوباره می‌خوانم. "شماس شامی" این یکی نسبت به بقیه متفاوت‌تر است و روایت واقعه عاشورا را از زبان شماس، خدمت‌کار و محافظ مخصوص جالوت از نوادگان حضرت داوود، می‌خوانید. تجربه جالبی است خواندنش. اما در اولویت آخر پیشنهاد کردنم است. "نامیرا" یک رمان تاریخی قوی که به وقایع قبل از عاشورا و مردم کوفه می‌پردازد. واقعاً جذاب است. سه کتاب بعدی نوشته سیدمهدی شجاعی است. معرکه هستند و فقط موضوعشان را می‌گویم. "سقای آب و ادب" برای حضرت عباس. "پدر عشق و پسر" برای حضرت علی‌اکبر. نسخه صوتی‌اش را با روایت زنده‌یاد بهروز رضوی پیشنهاد می‌کنم. "آفتاب در حجاب" برای حضرت زینب. "سفر شهادت" گفتارهای امام موسی صدر درباره واقعه عاشورا که گذر خوبی به منظومه فکری ایشان هم هست. "راز شادی امام حسین در قتلگاه" استاد طاهرزاده خوانشی متفاوت از واقعه عاشورا را ارائه می‌دهند. مطرح کردن یک سؤال و تلاش برای پاسخ دادن به آن. "حماسه حسینی" به گمانم کمتر کسی باشد که اسم این کتاب را نشنیده باشد. اگر نخوانده‌اید حتما در اولویتتان باشد. این‌ها چند کتاب عاشورایی بودند که در سال‌های اخیر خوانده‌ام و گفتم بد نباشد برایتان بگویم. شما هم اگر کتابی در این موضوع خوانده‌اید و می‌شناسید، برایم معرفی کنید که بخوانم و استفاده ببریم. #از_قفسه

  • без подписи

  • ۱۴۰۵/۰۳/۲۵ "وقتی نفس هوا می‌شود" بله. کتابی به شدت تاثیرگذار و گیرا. زندگی‌نامه خودنوشت یک رزیدنت جراحی مغز و اعصاب که مبتلا به بیماری سرطان می‌شود. شما با آدمی آشنا می‌شوید که به شکل ناباورانه‌ای نخبه است و دیوانه‌ی ادبیات. فردی با تفکراتی عمیق و دیدگاه…

  • ۱۴۰۵/۰۳/۲۵ "وقتی نفس هوا می‌شود" بله. کتابی به شدت تاثیرگذار و گیرا. زندگی‌نامه خودنوشت یک رزیدنت جراحی مغز و اعصاب که مبتلا به بیماری سرطان می‌شود. شما با آدمی آشنا می‌شوید که به شکل ناباورانه‌ای نخبه است و دیوانه‌ی ادبیات. فردی با تفکراتی عمیق و دیدگاه جالب درمورد تمام مسائل، از پزشکی تا مرگ. این کتاب برای من سه نقطه بسیار جذاب داشت، سه موضوعی که ذهن من را درگیر کرده‌اند، در این کتاب کنار هم آورده شده‌اند؛ پزشکی، سرطان و مرگ. و نحوه برخورد نویسنده با هرکدام از این موارد درس آموز است. اینکه چگونه به حرفه پزشکی نگاه می‌کند و پزشک بودن را تعریف می‌کند. چگونه با مقوله دردناک سرطان کنار می‌آید و بیماری را به چشم پایان نمی‌بیند و در اوج درد و ناامیدی باز هم زندگی می‌کند. و در آخر اینکه چگونه با مرگ روبه‌رو می‌شود و آن را می‌پذیرد. اگر هرکدام از این سه موضوع برایتان دغدغه است، این کتاب یا برایتان جوابی دارد یا سؤالتان را غنی‌تر می‌کند. #از_قفسه

  • اون دختر بچه جلو چشم من خداحافظی کرده...

  • 10 июн.1491из mim_hazar

    - در مذمت محیط آژیته این که می‌نویسم، یک اعتراف است. واگویه‌ای که گفتن از آن، کاری آنچنان دلخواه نیست. آدمی‌زاد بعضی‌ وقت‌ها، کارهایی را انجام می‌دهد که در مخیله‌اش هم نمی‌گنجیده که روزی فاعل چنین اعمالی باشد. قاتل‌های سریالی را تصویر کن که در ابتدای زندگی چه آدم‌های خوبی بوده‌اند. پزشکی هم انگار همین است. سیاهه‌ای که می‌نویسم به هیچ وجه توجیه نیست. که کادر درمان با هر شرایطی باید به بهترین شکلی که می‌شود اوضاع را مدیریت کنند. شک نکن. اما وقتی بیرون گود نشسته‌ای یا حتی وقتی ابتدای این مسیر هستی، رفتار آنکه پرخاش می‌کند یا جواب بیمار را سربالا می‌دهد برایت عجیب می‌نماید. کما اینکه برای من هم بود اینطور. یک آن به خودت می‌آیی، و می‌بینی که توامانی که سال‌بالایی‌ات دارد فشار می‌آورد، همزمانی که تو خسته‌ای و بی‌خوابی کشیک‌ها امانت را بریده است، درست همان وقتی که کار پشت کار است که روی سرت می‌ریزد، خلاصه بگویم، زمانی که محیط به قولی برای تو آژیته است، دیگر هنگام درد کشیدن بیمار هنگام معاینه، ناراحت نمی‌شوی. که حتی پابه‌پای دیگران، آن بی‌خانمانی که گوشهٔ اورژانس خوابیده را مسخره هم می‌کنی. که وقتی عملیات احیای آن یکی بیمار تمام می‌شود، انگار نه انگار که کسی همین الان زیر دست تو جان داده است. که می‌شوی یک ربات که وظایف ازپیش‌محول‌شده‌ای را باید انجام بدهد. و من می‌ترسم. و من از اعماق قلبم می‌ترسم که نکند از این بدتر هم بشود. که نکند من بشوم همان کسی که منفورترینِ انسان‌ها برایم بودند. ترسناک نیست؟ تبدیل شدن انسان به ربات ترسناک است. دکتر یاکوب داستان نادر ابراهیمی مثلاً. لااقل من را که به وحشت می‌اندازد. این‌ها که گفتم اعتراف بود. شما را نمی‌دانم. اما باید می‌نوشتم. باید می‌گفتم. اتفاقاً باید در پایان همین کشیکم هم می‌گفتم. که یادآوری بشود برای خودم. که یادآوری بشود و بماند. #از_شفاخانه #این‌گفت‌و‌سخن‌ها