tgindex
The last great revolution.

The last great revolution.

Статистика
@writtenbyrussiansперсидский

Haunted by the look in my eyes, that would’ve loved you for a lifetime.

Последний пост
28 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
304
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 285
20 постов
Вовлечённость
422,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
145
1/48двое суток
166
1/72трое суток
179

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • زمستانی که ظاهرا رفتنی نیست

  • چرخه‌ی بی‌پایان پشیمونی از زنده موندن تا عطش انتقام.

  • без подписи

  • اسطوره سیزیف - آلبر کامو

  • ماه‌ها می‌گذرد و گوشه‌ای نفرین شده در این جهان لعنتی هنوز زمستان است. داغ گلوله‌ها هنوز سرد نشده و ترکش موشک‌ها روی خانه‌ام سنگینی می‌کند. کمر قلم تاریخ سنگین از بار شرم خم شده و در خانه‌ی از خانه‌های این کوچه‌ی خاکستری مادری با طلوع خورشید می‌گرید؛ مادر یکی از هزاران ستاره‌ی خاموش شده، ستاره‌ای که خورشید خانه‌ای بود. شهر را غبار کثافت غم گرفته و زندگی دیگر رمقی برایش نمانده تا به این آسمان بی‌روح رنگ ببخشد. روزها می‌گذرد و ساعت هنوز در آن روز لعنتی گیر کرده، همان روز که هیچ‌کس، هیچ‌کس زنده به خانه برنگشت. لالایی هر شب این جسم‌‌های خالی صدای گریه‌ی پدران و فریاد مادران است، صدای گلوله و بمب و موشک، صدای آخرین حرف‌های یک محکوم، تصویر پشت پلک‌هایمان چشم‌های بی‌گناه سرو‌های به خاک افتاده‌ و لبخندهای شیرینشان؛ لبخندهایی که تا ابد تکرار نمی‌شوند. بهار با ناز می‌آید و می‌رود و تابستان جایش را پر می‌کند اما در این خانه هنوز زمستان است، زمستانی که ظاهرا رفتنی نیست و با این حال ذره‌ای این داغ سوزان را سرد نمی‌کند؛ زمستانی که درد می‌کند، زمستانی که درد می‌کند، زمستانی که درد می‌کند… -aa

  • جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه..

  • کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می‌گویم الهی بی‌اثر باشد.

  • 10 нояб.1 08510

    “چه حکمتیست که در آغاز، نگاه من به سرانجام است؟”

  • без подписи

  • без подписи

  • روزها از چشمان روز رفتنت خالی‌ترند. تنهایی جانم را بلعیده و می‌دانم به این سادگی‌ها گلویم را ول نمی‌کند. خفگی امان نمی‌دهد حرف بزنم. تو رفتی. من چه؟ همچنان اینجا ایستاده و منتظر بیدار شدن از کابوسی که عمرم را تلف کرده. دور و برم ستاره‌ها می‌درخشند و خورشید می‌تابد و من؟ زیر آسمانی که روزی طالعم را در تو قرار داده بود، خاطراتم را دود می‌کنم و راه می‌روم. یادآوری درد جان آدمیزاد است. خیره به خورشید نور چشمانم را روشن می‌کنم، نور چشمم چند وقتی می‌شود که دیگر نیست. دیگر نه می‌نویسم، نه حرف می‌زنم و نه حتی اشک می‌ریزم. ستاره‌ها حرف می‌زنند. می‌شنوی؟ زبانشان را بلد بودی. -aa

  • без подписи

  • و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

  • без подписи

  • قطره‌ء آبی که دارد در نظر گوهر شدن از کنار ابر تا دریا تنزل بایدش

  • без подписи

  • без подписи

  • ای که پرسی سرگذشتم، پایم اندر گل فرو شد زانکه در راه غمت جز اشک همراهی نباشد.

  • без подписи

  • حرف‌های ما هنوز ناتمام.... تا نگاه می‌کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن‌که با خبر شوی لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود آی..... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!