محتوای دعواهای ذهنی نیک تو حموم
Статистикаاین چنل دقیقا چیزیست که در عنوان آن نوشته شده. -Gender fluid http://t.me/HidenChat_Bot?start=1467699674
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 146
- 1/48двое суток
- 167
- 1/72трое суток
- 180
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به نظرم تصمیماتی که در زندگیمون میگیریم و چیزهایی که ازشون حمایت میکنیم به دو صورت خودشون رو در زندگی نشون میدن؛ یکی ارادی و دیگری غیر ارادی. به صورت غیر ارادی که خواه یا ناخواه یک سری چیزها تحت تاثیر اون باور قرار میگیرن، یک سری رفتار یا گفتار یا گاهی حتی کردار. توی بحث آثار ایرادی یک مقدار پیچیدگی بیشتری هست. اگر کسی به چیزی باور داره و ازش حمایت میکنه باید نتیجهی این حمایت توی زندگیش دیده بشه. اگر من خودم رو حامی و موافق با عقیدهای میدونم باید تاثیرش رو به صورت فعال توی زندگیم ایجاد کنم. نمیتونم برای زمین و زمان از عقیدم بگم، بعد خودم چپ و راست که میرم از الفاظ و توهینهایی استفاده کنم که کاملا مخالف با عقیدم هستن. نمیتونم به افراد مخالف با عقیدم که میرسم فقط برای راضی نگه داشتنشون و بر طرف کردن عقدههای شخصیم رنگ عوض کنم(مگر برای حفظ امنیت که بحثش کاملا جداست از این جریانی که خدمتتون میگم.) نمیتونم یک عقیده رو به عنوان بخشی-یا بخش مهمی-از کسی که هستم معرفی کنم و وقتی مردم مطابق همون از من توقعاتی دارن، ناراحت و شاکی باشم. نمیتونم سوار اتوبوس فلان باور بشم و از بهبه و چهچه کردنهای بقیه لذت ببرم، ولی وقت عمل که شد خودم رو کامل کنار بکشم و بزنم به کوچهی علی چپ. آدم باید یک مقدار تکلیفش رو با خودش معلوم کنه. وقتی همهچیز خوب و ساده و شیرینه که همه خواستار هستن، موقع سختی باید بیشتر از همیشه حضور داشت. وقتی جرئت میکنیم و خودمون رو به عنوان حامی چیزی معرفی میکنیم یک سری مسئولیتهایی هم برامون به همراه میاره که باید در حد توان اجراشون کرد. نمیشه تا اوضاع سخت میشه رنگ عوض کنیم و دوباره در زمان آسودگی برگردیم.
☁️' آشیل در نگاه روایات اقتباسی و بازنویسی های مدرن؛
☁️' آشیل در نگاه روایات اقتباسی و بازنویسی های مدرن؛
دیشب رفتم کتابفروشی و یک کتاب جالب پیدا کردم. این پیام اینجا باشه که یادم بمونه وقتی خوندمش بیام براتون راجع بهش صحبت کنم.
без подписи
پارسال که خوابگاه بودم یکی از دوستان یک حرف خیلی قشنگی بهم زد. داشتیم راجع به یک سری از کارهایی که کردیم و بعد از انجامشون دچار نشخوار فکری شدیم حرف میزدیم و برگشت و بهم گفت که "ببین، من چند وقته به خودم میگم که مهم نیست اگر الان اون کار برام عجیب یا بچگانه یا خجالتآوره؛ اون لحظهای که انجامش دادم حتما صلاح دونستم و نیاز داشتم که انجامش بدم." و من خیلی وقتها به این جمله فکر میکنم. به این فکر میکنم که در کودکی چقدر سعی میکردم همرنگ بشم. بیرون با صدای بلند موسیقی گوش نکنم؛ توی جاهایی مثل مترو یا کافه یا زنگهای تفریح مدرسه کتاب دست نگیرم؛ لباسهای عجیب و غریب نپوشم؛ توی پیادهرو بلند بلند قهقهه نزنم یا با تلفن صحبت نکنم؛ وقتی یکی چیزی از یک آدمی که تصادفی دیدمش برام زیباست، چیزی نگم؛ در کل با کسی که نمیشناسم زیاد صحبت نکنم که یک وقت چیز اشتباهی نگم یا تپق نزنم. اگر هر کدوم از اینها به هر نحوی اتفاق میافتاد ساعتها سر این که فلان شخصی که حتی اسمش رو هم نمیدونم چه فکری دربارهی من کرده مغزم رو تکه و پاره میکردم. رفته رفته به خودم اومدم و دیدم این زندگیای که من دارم اصلا زندگی نیست، آروم آروم غرق شدن و ساکت شدنه؛ من نبودن و محو شدنه. همش برای این که من زیادی خودم رو درگیر انتظارات و نظرات بقیهی آدمها کرده بودم. آداب اجتماعی به جا و به موقع باید ادا بشن، اما بعضیهامون برای چیزهایی که هیچ اصول خاصی لازم نیست راجع بهشون رعایت بشه و صرفا سلیقهای هستن زیادی دور خودمون زنجیر پیچیدیم؛ برای بعضی هم این زنجیرها توسط افراد دیگه پیچیده شدن. الان وقتی میرم بیرون اگر بخوام کتاب دست میگیرم، بلند بلند در مکانهای عمومیای که درشون سکوت لزوم نداشته باشه میخندم، لباسهایی که بخوام رو میپوشم، حرفهایی که میخوام رو به آدمهای تصادفی میزنم؛ تپق هم میزنم گاهی، اما قانونی که برای خودم گذاشتم اینه که حتی اگر شده خودم رو بکشم روی زمین هم باید حرفم رو بلند و رسا بزنم. هنوز هم گاهی وقتها فکر میکنم به این که دیگران چی فکر میکنن-انکار نمیکنم-اما من اگر قراره نشخوار فکری داشته باشم ترجیح میدم برای حرفها و کارهایی باشه که گفتم و انجام دادم، نه اونهایی نگفتم و انجام ندادم. آدم اگر خودش نباشه، با رنگها و حرفهای خاص خودش و اخلاقیات شخصیش و نظرهاش و کارهای کوچکی که برای خودش انجام میده، انگار اصلا نیست. آدم بدون خودش بودن محو میشه.
نام اثر: "هدیهای که میخوام بفرستم رو در چه سایز پاکتی باید بذارم؟"
یکی از مسائل خیلی جالب در آثار عطارزاده برای من ارتباطیه که نویسنده بین صورت و چهرهی شخصیتهاش و هویتشون ترسیم میکنه. (چیزهایی از کتابهای "من، شمارهی سه" و "راهنمای مردن با گیاهان دارویی" قراره در ادامهی حرفهام براتون لو بره.) شخصیتهای اصلی عطارزاده در این دو کتاب هر دو با هویت خودشون درگیرن و با یک هرج و مرج دائمی و درونی درگیرن، درحالی که این هرج و مرج در سیما و رفتار اونها دیده نمیشه و ظاهر بسیار آرامی دارن. یکی به خاطر نابینایی توسط پدر رها شده و دیگری به خاطر صورت زیباش مدام به مسیح تشبیه میشه. هر دو خلاصه شدن در جسم خودشون. جالبترین چیز در هر دو داستان برای من اینه که زمانی که این هرج و مرج رو میپذیرن و بهش غلبه میکنن، هر دو، یکی با سوزوندن و دیگری با زخم کردن، به صورتهای خودشون آسیب وارد میکنن. اما بعد از این آسیب هرج و مرج دیگهای نیست، ضعف نیست، درد روحی نیست. انگار با کنار زدن پردههای کهنهی جسمشونه که تازه شخصیت و روح و روانشون خودش رو نشون میده و آزاد و رها میشن.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
روزی بود، روزگاری بود. ما بودیم و آنها و کرانههای رودی که از یکدیگر جدایمان کرده بود. سالها پیش از روی این رود پلی عبور میکرد که وقت کودکی، به هنگام خواب، در وصفش برایمان افسانهها میگفتند. شاید کمی خندهدار باشد اینکه چیزی به سادگی یک پل، یک پل سنگی، آنقدر بزرگ باشد که میان دو قوم آن را منشا خیر بخوانند و یواشکی، انگار که بخواهند نام شیطان را بر زبان برانند، دهان به دهان، زیر گوش هم زمزمه کنند که بلا از وقت ریختن پل بر ما نازل شد. شاید هم واقعا شیطان بود که با دست خود صاعقهای از آسمان بر آن فرود آورد و به دنبالش خشکسالی، آفت و جدایی. جدایی. و ماها شدیم ما و آنها؛ ما و آنها که آخر هفتهها مینشستیم بر ساحل رود و از ورای آن یکدیگر را تماشا میکردیم. مانند مردمی که پنجشنبهها سوی گورستان روان شوند برای دید و بازدید مردگان از ورای حصار مرگ. و این فاصله چنان دور بود که اجزای چهرهی هیچکس را نمیشد از هم تمیز داد. هیچکس عزیز خود را نمیشناخت و بچهها چنگ در دامن مادرهایشان میانداختند و با چشمهایی گرد میپرسیدند "پس این است قیامت؟" زمان، اما، همچنان در گردش بود. این دو مردم بزرگ شدند، بچهدار شدند، مو سفید کردند و فرزندانشان هم به نوبهی خود قد کشیدند و فرزندان آنان نیز. و همینطور که خورشید برآمد و فرو رفت و نسلها از پی نسلها آمدند و موسفیدهای هر دو قوم و عزیزهایشان در آن سوی رود همه به دل خاک سپرده شدند، دیگر کسی باقی نماند که کسی را در آنطرف خود به یاد آورد. جوانها ماندند با داستانهایی از خویشاوندیها و محبتهایی که برمیگشتند به زمان پل سنگی؛ با دلتنگیای که جای ارث پدری به دستشان داده شده بود؛ با فقدانی که مال خودشان نبود اما هیچکدام، هرگز فکر زمین گذاشتنش را هم نکردند. جدایی به اندازهی دستی یا پایی برایشان حیاتی بود؛ نمیشد بیخیال از خود بکنند و به گوشهای بیندازندش. این بود داستان رود و داستان ما—ما و آنها. باقیماندههای پل را هنوز میتوانی ببینی. از رنگ سنگهایش که فرق میکند با رنگ هر سنگ دیگری میشود ردش را گرفت. پایهای در اینسو و پایهای در آنسو و خرابهای میان بستر رود. آری، میتوانی ببینیاش. آنجا، همانجا، درست کف رودخانه... رودخانه؟ پس کو این آب؟ کو جریان آب؟ این سنگها که بر خاک خشک افتادهاند! تازه حالا میتوانم ببینم. حالا که عمرم به آخر رسیده، که چون میوهای زیاده بر شاخه مانده پلاسیده و چروکیدهام، حالا که چشمهایم برای دیدن هرآنچه پیشتر لاجرعه سر میکشیدم بیش از اندازه کمسو شده... رود کجاست؟ چقدر راحت میشد قدم پشت قدم روی این خاک گذاشت و به آنطرف رسید اگر پاهایم هنوز جان رفتن داشتند. یعنی همیشه به همین شکل بوده؟ خشک است! این زمین خشک است.
без подписи
یک کتاب جدید از عطیه عطارزاده گرفتم و نمیتونم برای خوندنش صبر کنم. اولین و تنها کتابی که ازش خوندم "من، شمارهی سه" بود که چندین روز ذهنم درگیرش بود و مغزم رو به جاهای خیلی جالبی برد. دیدگاههاش نسبت به یک سری از مسائل خیلی جالبن. اول میاد راجع به یک موضوع صحبت میکنه و تو با خودت میگی "به سلامتی و دل خوش. باز هم یه برداشت کلیشهای و همیشگی از این قضیه." بعد که داستان جلوتر میره جوری اون دیدگاه رو میتابونه و یک چیز نو ازش میکشه بیرون که شوکه میشی.
без подписи
از جوانک یک دوربین عکاسی، تعدادی عکس عجیب و یک وصیتنامه باقی مانده. یک زندگی، خلاصه شده در عکسهای تار از چیزهای نامعلوم و تعدادی جمله در وصیتنامهاش که از زبان هرکس دیگری هم میشد همینها را شنید... و فرناد. فرناد هم از او باقی مانده. همینجاست؛ مرتب میبینمش. کسی میگوید "و چشمهایش." و زل میزند به چشمهای کودک، انگار که چشمهای جوانک بر روی صورت او جوانه زدهاند. جوانک نوزده سال عمر کرده. عکس میگرفته، از دار و درخت، از نور خورشید، از ابرهایی که سالهاست دیگر جایی دیده نشدهاند. جوانک اهل کار بوده و خوشخنده؛ کشتی گرفتن را دوست داشته و... نوزده سال عمر کرده. همین. عدد نوزده برای کودک بسیار بزرگ است. او تنها ده عدد میشناسد که همه را میتواند با دست نشان دهد. کودک مرتب با خود فکر میکند که کی قرار است انقدر بزرگ شود که بتواند نوزده را روی دستش بشمارد و نشان بقیهی بدهد. کودک هر روز صبح که بیدار میشود تا پاسی از شب در آینه زل میزد تا شاید بتواند عدد نوزده را در بازتاب چشمانش ببیند. کودک، کودک است. همین. کودک برای خود یک دوربین دست و پا کرده و هرازگاهی از گلها عکس میگیرد؛ بعدهها از درختان؛ بعدهها قد میکشد و دستانش درازتر میشوند و میتواند از ابرها هم عکس بگیرد. ابرهایی که تنها در عکس او باقی ماندهاند و دیگر سالهاست که کسی آنها را ندیده. کودک کشتی نمیگیرد؛ دوست دارد، اما نمیگیرد؛ نمیتواند؛ زیادی کوچک است. عوضش با تمام دنیا انگار که سر جنگ داشته باشد، دعوا میکند. مرتب سوال میپرسد و میخواهد بقیه آنچه را که خودش نتوانسته در آینه پیدا کند، برایش بیابند. یافته نمیشود. جوانک نوزده سال عمر کرد و بعد ناپدید شد. در چند عکس و تعدادی جمله ناپدید شد. تمام شد. امروز کودک بیست ساله است. در آینه زل میزند به چشمانش که چیزی تمامشده را بیابد. نمیتواند. دستهایش را میبرد جلوی صورتش و میشمارد؛ به نوزده که میرسد مکثی میکند و ادامه میدهد. "بیست. بیست و یک. بیست و دو. بیست و سه..." پس چرا جوانک فقط نوزده سال عمر کرد؟ #ازدعواهایذهنینیک
без подписи
لیست اکانتهای توییتر فعال حقوق بشر که میتونید برای تگ کردن استفاده کنید. متن توییت برای عزیزانی که در خطر اعدام هستند: شروین باقریان - ارغوان فلاحی - رومینا و ترانه رحیمی - علیرضا رئیسی - ابوالفضل ابراهیمی - فائقه حسینی - امیرحسین ملکی - ساغر غلامی - دیانا طاهرآبادی - نیلوفر اصفهانی - علی دشتی - ملیکا عزیزی - فایل توییتر آموزش توئیت و ریتوئیت | آموزش ایمیل زدن
خندهی سرخ لیانید آندرییف
But Wilfred just shook his head like I didn’t understand, and to be honest I was starting to feel like I didn’t, and he told me again that he “met the war”. He said it was no taller than I was. It struck me that perhaps he was describing some dreadful mirage that had come upon him as he lay in that wretched place, and I asked him to tell me what the war looked like. I remember exactly what he said. He told me it had three faces. One to play its pipes of scrimshawed bone, one to scream its dying battle cry and one that would not open its mouth, for when it did blood and sodden soil flowed out like a waterfall. Those arms that did not play the pipes were gripping blades and guns and spears, while others raised their hands in futile supplication of mercy, and one in a crisp salute. It wore a tattered coat of wool, olive green where it was not stained black, and beneath, nothing could be seen but a body beaten, slashed and shot and until nothing remained but the wounds themselves. -The Magnus Archives
ریتوییت برای دختران در خطر اعدام: https://x.com/i/status/2081746228509897001 https://x.com/i/status/2075111893476196623 https://x.com/i/status/2020294869466640688 https://x.com/i/status/2081769145574547655 https://x.com/i/status/2037872194622283785 https://x.com/i/status/2077600799522279500 https://x.com/i/status/2035678275331321961 https://x.com/i/status/2070502495516783050 https://x.com/i/status/2026304540224405612 https://x.com/i/status/2067020997899817080 https://x.com/i/status/2076584040694423975 https://x.com/i/status/2044497403685048604 https://x.com/i/status/2065501033435173034 https://x.com/i/status/2070649952980602985 https://x.com/i/status/2039089335216324944 https://x.com/i/status/2048775049868705916 https://x.com/i/status/2049731953650180419 https://x.com/i/status/2027301909883752675 https://x.com/i/status/2079624970800410741 https://x.com/i/status/2075578751325188270 https://x.com/i/status/1941410027811594253
من فقط به امید "این عوعوی سگان شما نیز بگذرد" نفس میکشم. مرتب این جمله توی سرم تکرار میشه؛ هرروز، هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه. گذشتن که میگذره، ولی تهش این بوی خون نفس آدم رو میبره.