tgindex
شخصیت زرد

شخصیت زرد

Статистика
@yellowpersonalityперсидский

به روح من نزدیک نشو https://t.me/HarfChatBot?start=540cfec51f8c

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
174
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
407
23 постов
Вовлечённость
233,9%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • و در این خستگی انسان جرأت، عجیب ستودنیست

  • و همانطور که گفت: «هیچ چیز تمام و کمال درست نیست» جهان ناقص است و سر جنگ دارد و تو همچنان باید فریاد بزنی: دوستت دارم

  • اندوه را فراموش کرده‌ام رضایت از چشمانم فواره میزند اما هیچوقت کامل نیست هیچوقت نبوده و نمیتوان از جستجویش دست کشید نمیتوان امیدوار نبود و در بیابان به دنبال نور عظیم نگشت اما بی هیچ تصویری باید گشت ستاره‌ای سقوط کرده؟ یا آتش فشانی گداخته؟ معشوق چه میشود عاشقی چیست پس که بود عشق را نور میدانست خستگیم استخوان میترکاند و مرا به ادامه مجبور و خستگی‌ای که اگر به استراحت برسد مرگ‌آلود است انگار امید آن نفرین انسان است که با میل خویش دوباره و دوباره کوه را بالا میرود معشوق خسته است انسان خسته است همه‌انسان ها خسته اند و خسته عاشقی کردن خسته کننده عاشقی کردن خسته کننده و عاشق خسته است هنگامی که درد با قدرت تو را در لحظه فرو میبرد و غرق میکند همان لحظه را باید زیست و چون لحظه را زیسته‌ای به حرکت دردناک خویش ادامه بده و خسته ادامه بده که محکومی

  • مرا سخت‌تر‌ ببوس که اینجا جان راحت میرود

  • به آویخته‌ترین گردن جهان به حزن انسان بودنی ابدی و کمالی که کلمه میشود قسم به افسون زمان و شقاوتی ازلی این احساسات درهم‌آمیخته به انسان ذوب میشود و در جانم تمام ذرات را فریاد میدارد قبل از شعور کلمه قبل از شهود عشق و فرود به هرج زمین انسان من شد که فریاد بزند «من» ناهمگون خویش «من» ناامن و بی دفاع «من» شرمگین از وجود و پشیمان از هبوط و تمام ناتوانی «من» را فریاد و مشت سرازیر به جهان به سمت انسان و تقابل «من» ها به شکلی بیمارگونه که برای تقبیح یکدیگر نجاست بر خود میپاشند و معشوقی که در این میان زمزمه میکند تو تمام شده‌ای حل شده‌ای و چیزی باقی نمانده خود را به ابدیت بسپر و گوش به فنا بسپر خود را در من فرو ریز و در مبنای بشریت حل شو و عشق بعد از «من» در انزجار زشتی او گریست و متولد شد

  • ترس که بلعید وجود و شهود و لحظه را

  • و خُر‌خُر مطلوب خوکان بر فراز منطق های ذهن و هجوم مستهجن حسادت از هرزه رفتار استادان و پوستینی که باد شده از توهم «من» بودنِ ما که بوی تعفن فساد تو میدهد و نزاع های نابرابری که با بمب های پیاپی هژمونی پاسخ میگیرد فریاد های خفه شده خون‌های گلوله آلود و دوستان که خُرخُر میکنند و سکوت که فضای من را با تجاوزی بی رحمانه پر میکند و معنویتی که تزریق میکنم جایگزین قرص‌های رنگی و مغزم که چنان در هم میلولد که گره میخورد در وجود مشکوکم و استادان که همچنان باد میشوند که همچنان چشم هایشان از دهانشان بیرون تر میزند و حالا که باید کشید کشیدنی هایی که تسکینند برای نفس هایی که سنگینند و آخرین بلع های هوسناک برای یافتن نجاتی ترسناک

  • توهم صبح چراغیست که در حیاط روشن است تمام شب در حالتی گرگ و میش به انتظار وقوعی مطلوب و چه‌چه بلبلان هدر میرود

  • گرمای آتش سوز گرم زمستانی موجودات داغ آبی و حضور مردد تو که سنگ ها فریاد میزدند و دریا آرام آواز میخواند و من دیوانه رام آتش شدم و دست ها که ریشه دواندند من راه میرفتم و نعره های خاموشی بر سر آسمان میزدم ماه بر من میتابید و چیزی را نجوا کرد ایمان چیزی بر من فرو افتاد ایمانی سرخ که در تمام مویرگ های وجودم تپید ایمان به مسیری در میان بیابان که میگفت هر آن چه که برای توست در زمان مناسب به تو خواهد رسید و پس از آن آرامشی از جنس ایمان و پس از آن سکوت و پس از آن صبر و پس از آن صبر…

  • The Blamer keeps blaming everyone For things that went wrong in his life. He points fingers at friends, at fate, at the world, Never once turning the mirror on himself… He runs from one person to the next, Hoping the next one will fix what’s broken, But the crack is inside, deep in his soul, And no new face can mend what he won’t own.

  • خداوندا! زیبایی این دریا از کجاست یعنی میان این همه رویا غرق میشوم و دوباره نمیبینمش؟ شمس لنگرودی

  • در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان امسال عاشق ترین زنده ها بوند

  • اگر خواستید با کسی صحبت کنید من هستم! @blueferri

  • شخصیت زرد pinned «آه ای عزیزانم تصمیم گرفتم بنویسم اخرین کلمات خویش را زیرا که میدانم، هیچ نمیدانم مرگم چقدر نزدیک خواهد بود نه ازین بابت که مرگ همیشه در کمین است زیرا که حالا مرگ در خانه هایمان نفس میکشد و تیغش را زیر گلویم نزدیک تر از همیشه حس میکنم باور نمیکنید؟ به خون…»

  • آه ای عزیزانم تصمیم گرفتم بنویسم اخرین کلمات خویش را زیرا که میدانم، هیچ نمیدانم مرگم چقدر نزدیک خواهد بود نه ازین بابت که مرگ همیشه در کمین است زیرا که حالا مرگ در خانه هایمان نفس میکشد و تیغش را زیر گلویم نزدیک تر از همیشه حس میکنم باور نمیکنید؟ به خون های ریخته شده بر زمین و صدای سوگ پیچیده در خیابان ها و بوی تعفن ظلم بنگرید روایت ها همیشه متفاوت است و زاویه دید نیز چرا که میبینیم عده ای تمام این ها را وارونه مینگرند و در توهم دشمن خود دشمن شده اند اما اتفاقات گاهی اوقات به نقطه ای میرسد که نیاز به چشم ندارد برای دیدن نیاز به گوش ندارد برای شنیدن و حتی اگر بوی تعفن ظلم را نشنیدی صدای قلبت به توی میگوید حقیقت را همه چیز در درون تو زندست و نفس میکشد و نشانت میدهد که نور از کدام طرف است حالا که من میبینم خانواده خود را و میبینم که کر و کورند و قلبشان سیاه شده و پوسیده میفهمم که آن ها چگونه به روی جگر گوشه هامان رگبار بستند میفهمم چگونه دروغ میگویند و انکار میکنند و این فهم فراتر از تحملم میرود که کاش هیچگاه این ظالمان را نمیفهمیدم اما مجبورم که بفهمم مادرم چگونه خون های کف خیابان را میشوید و آه که چه درد عمیقیست و بند بند وجودم ناله میکند نمیخواهم این سیاهی و غم که فراتر از کلمات است در میان نجوای شعر گونه وصیتم گم شود اما تلطیف بشود، زیرا که اگر نشود زیر بار این سنگینی خود جان خود را میگیرم و با تمام این وجود چه کلنجار ناجوری میروم با چاقوی خویش که میگوید بزنم قبل از آن که بی شرف ها بزنند و حالا روی این خط کج و معوج که به زور میشود زندگی خطابش کرد راه میروم و تلوتلو میخورم و فکر میکنم به انسان آه ای عزیزانم ایران برای من معنی ندارد جز شما من به کوه ها و دریاها و دشت های این وطن دل دادم اما گمان میکنم در جهان از این ها زیادند اما از شما نه و چقدر در زیر این درد ها، به یاد درد شمایی بودم که ندیدمتان و چقدر دوست داشتن را خالصانه حس میکنم وقتی به شما فکر میکنم آه ای عزیزانم این خانه بدون ما ویرانه ای بیش نیست پس زنده بمانید این خانه هر شب کابوس خون های شمارا میبیند باید ادامه دهید و در این سیاهی ادامه دادن خود حماسه ایست که باید سروده شود وقت آن رسیده که ایران یک بار دیگر از شر اهریمنان نجات یابد ایران باید از شاهان و رهبران و پیشوایان عبور کند و به مردم برسد، یک بار برای همیشه آزادی را شرحه کنید و وجودش را ببلعید تا شیره اش را بفهمید آزادی بیشتر پنج حرف نوشته شدست آزادی دنیاییست که میتوان در آن روبروی ظلم زیست نه زیر آن بدون هیچ سایه بزرگ ترسناکی آزادی از دموکراسی میگذرد و باور کنید راهی جز این ندارد از ترس، تن های زیبایتان را به ذلت پدرسالاری عادت ندهید زیرا که لیاقتتان آزادیست و یادتان نرود تمام این خون ها و زجه ها و نفرین ها در آرزوی آزادی، شما را مینگرند ایران را که گرفتید، آزادی را به ارمغان بیاورید و آزادی که آمد به جای تمام مردگان زندگی کنید حلالتان باد

  • و جدالی عجیب است میان کافی بودن من هر بار تا اخرین ذره توانم میجنگیدم و باز شکست خورده بودم باز هم کسی بود که بهتر باشد و بهترین نبودنم همیشه برایش نبودنم بود تمام کودکی با دست های کوچک با قلمی کوچک جنگیدم و همچنان بازنده ترین بودم و جایی باور کردم که تمام است شکست خورده ارزش نفس کشیدن هم ندارد همه چیز که پوچ شد در میان آن نیستی فقط بودنم کافی بود و اولین موفقیت واقعی ام خودم برای خودم نفس کشیدنی با ارزش بود از مرگ که بازگردی همه چیز زندگیست و زندگی را رو هم سوار کردم با حس عجیبی از موفقیت که از جنس رضایت بود رضایت خودم برای خودم که دیگر او مهم نبود که زندگی همین بود و همین است اما گاهی همچنان چیزی درونم صدا میزند:«ناکافی، ناتمام، شکست خورده، بی ارزش» و آن صدا را بلند تر میکند عدم رضایت آدم های مهم و انگار در مغزم مرگ را فریاد میزنند و میخوام مغزم را وسط خیابان بریزم که باور کن کافی ام و باور نمیکند و این جدال گاهی خونین میشود که باید پیروز خارج شوم این جدال مرگ و زندگیست و باید زندگی کنم هر نفس من نشان از کافی بودن دارد که هستم و چه زیبا، میخواهم باشم

  • چهار حفره خالی چهار افسوس که به خونابه های غم پر میشود و ضربانی دردناک میزاید اصل حیات است که زندگی میسازد و حالا ما باید بنشینیم و معما حل کنیم که چگونه تسلی بخشیم عشق یا افیون ثروت یا معنویات و دردمندی را به اوج پشیمانی برسانیم و هر شب در فکر خفه شویم که چرا امروز چیزی کم داشت که فردا چگونه کم نباشد که کافی باشد که کافی باشیم

  • آن بالا که هستی لحظه ای میرسد که تمام وجود میلرزد دودستی سنگ هارا گرفتی و اگر میشد با دندان هم میگرفتی انگشت ها در حال لیز خوردن و دست ها رعشه میروند و پاها توان حتی یک پرش دیگر را هم ندارند با تمام وجود میخواهی بمانی ادامه دهی چون هنوز نیوفتادی هنوز باید به سنگ آخر برسی چند نفری هم نگاهت میکنند اما تو میدانی دیگر تمام شده دیگر هیچ کدام از ماهیچه های کوچک و بزرگ قدرتی برای انقباض دیگر را ندارند و در لحظه ای نامشخص با تمام آن تقلا ها خودت را با ضربه ای محکم بر روی زمین میبینی دراز به دراز افتادی و حتی دیگر نمیتوانی با انقباضی دیگر بنشینی در همان حال در همان خستگی هنگامی که نور های سقف چشم هایت را میشکافند چند لحظه ای میمیری تا دوباره بلند شوی تا دوباره بمیری

  • و به حفره تنگ گل‌آلود غاری میماند که سینه خیز هیکل لاجون را از تنگنایی همیشگی عبور دهی و بروی که به جایی برسی که هیچ نمیدانی کجاست تقلای بی‌رحمانه‌ای که گفته‌اند بکن و میکنی و تا آنجا میرسی که سر در گل فرو رفته نفس بند آمده عضلات وا رفته و اگر بمانی و اگر بایستی سنگ های غار چنان در آغوششان میفشارند که استخوان ها چنان خورد شود که آه مرگت با صدای شالاپ محو شود و در خاطره بودن هم گم شوی پس به تقلایی ادامه میدهی و از نقوش همین سنگ های غار بی‌رحم معناهایی میپرورانی که برای کشان کشان زجر آورت شور زیستن بجویی و هر بار از نهاد آرزو کنی که کاش این نقوش نقشه راه فرار حقیقی باشد

  • 16 нояб.2 17222

    من شعر را باختم کلمات را باختم حضور را باختم و مته داغ آهنین فرو رفت در من آرام آرام فرو رفت که رم نکنم مانند قورباغه ای در دیگ که بپذم برای شام پادشاه و آخ نگفتم و شکوه نکردم و به مغز استخوان رسید حالا که خونم میجوشد حالا که درد بالا می‌آورم حالا که پیر خرفتی در مغزم عربی میرقصد و چه زشت میرقصد انگار که دهن‌کجی کند مغزم اخرین کلمات خود را از دیگ به بیرون پرت میکند و من در این شالوده در لابلای این دیگ مست شده ام و دوست داشتن را میچشم

شخصیت زرد — tgindex