tgindex
Story planet (closed)

Story planet (closed)

Статистика
@yushistoriesперсидский

اگر ایده‌ای داشتید می‌تونید برام بفرستید تا با اسم خودتون بذارم: @YushiScenarioBot *ربات کاملا ناشناسه پس اگر خواستید برای خودتون تگ انتخاب کنید

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
63
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
62
21 постов
Вовлечённость
98,4%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 21
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
21
1/48двое суток
24
1/72трое суток
25

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Channel name was changed to «Story planet (closed)»

  • خب پس خسته نباشید؛ چه از سناریوها استفاده کردید چه نکردید‌. خوشمزه‌ترین بخش اینجا خوندن نوشته‌هاتون بود. امیدوارم بازم شانسش رو داشته باشم.

  • اینجا دیگه کاربرد نداره اگر کاری باهاش ندارید ببندمش

  • 🫴🏻

  • 14 авг.24из YushiScenarioBot

    فول پارت همورا تقدیم شما

  • 14 авг.2422из YushiScenarioBot

    ‌ м’αι∂єяఌ︎ ✨ ‌

  • 14 авг.2411из YushiScenarioBot

    𝐀𝐓𝐄𝐄𝐙 𝐌𝐈𝐍𝐈𝐅𝐈𝐂 (#Minific) 𝑵𝒂𝒎𝒆: 𝑯𝒆𝒎𝒐𝒓𝒂 𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: 𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏𝒄𝒆, 𝑷𝒔𝒚𝒄𝒉𝒐𝒍𝒐𝒈𝒊𝒄𝒂𝒍, 𝑫𝒓𝒂𝒎𝒂, 𝑨𝒏𝒈𝒔𝒕 𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆: #Yungi برای خواندن خلاصه ضربه بزنید Chapter 1 Chapter 2 Chapter 3 Chapter 4 Chapter 5 Chapter 6 Chapter 7 Chapter 8 Chapter 9 Chapter 10 Chapter 11 Chapter 12 Chapter 13 Chapter 14 Last Chapter وضعیت: Full ✅ ‌➪𝙒𝙖𝙩𝙩𝙥𝙖𝙙                ➪𝘾𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡                ➪𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 ‌

  • без подписи

  • آدمی که از مرگ نمی‌ترسه زندگی پرهیجانی داره یا ترسناک؟ این‌بار آدمی که برای فرار از مرگ به مرگ پناه برده بود، ته غاری پرت شد که حتی سرنوشت هم نمی‌دونست چه چیز‌هایی توش قایم شدن. شاید واقعا خود مرگ اونجا بود، شاید هم خدایی که کنترلش می‌کرد. *خودتون می‌تونید تصمیم بگیرید ژانرش بقا باشه یا ترسناک یا فانتزی

  • без подписи

  • 1 авг.371из sushishisan

    توالی اتفاقات لزوما قصه رو نمی‌سازن خیلی جاها نیاز دارن از یه اتفاق جلوتر برن که توی ذهن بمونن

  • 1 авг.401из sushishisan

    خیلی مهمه که بدونید دارید اتفاقات رو تعریف میکنید یا قصه می‌گید

  • 16 июл.1273из byaulasy

    𝓜𝔂 𝓢𝓮𝓬𝓻𝓮𝓽 𝓒𝓱𝓻𝓲𝓼𝓽𝓶𝓪𝓼 𝓖𝓲𝓯𝓽 داستان از شبی آغاز می‌شود که مینگی به رسم هر سال خانه‌اش را ترک می‌کند تا به دیدار یونهو برود؛ پسری که تنها یک شب در سال، میان دو زمان، انتظارش را می‌کشد. ایده اولیه داستان از این چنل گرفته شده.

  • без подписи

  • 16 июл.1173из SongfortheWhiteTree

    ┄ 𝒯𝗁𝖾𝗒 𝗌𝖺𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝓌𝗁𝗂𝗍𝖾 𝓉𝗋𝖾𝖾 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝖻𝗅𝗈𝗈𝗆𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝗈𝗌𝖾 𝗐𝗁𝗈 𝖺𝗋𝖾 𝗐𝗂𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝖽𝗂𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝓛𝗈𝗏𝖾.. ┆ 𝖡𝗎𝗍 𝗂𝖿 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗂𝗌 𝖺 𝖼𝗎𝗋𝗌𝖾, 𝗍𝗁𝖾𝗇 𝗅𝖾𝗍 𝗆𝖾 𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖺𝗌𝗍 𝗈𝗇𝖾 𝗍𝗈 𝖻𝗋𝖾𝖺𝗄; 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗂𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖻𝗎𝗋𝗇𝗌, 𝖨 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗌𝗍𝗂𝗅𝗅 𝗋𝖾𝖺𝖼𝗁 𝖿𝗈𝗋 𝗁𝗂𝗆

  • #yourstory

  • 31 мая1681из YushiScenarioBot

    https://t.me/yushistories/2129 خیره به عنوان (قسمت آخر) نمایشنامه ضخیم روبروش به تمام سالهایی که اسمش پیتر صدا زده می‌شد فکر کرد. اگه قصه پیتر تموم بشه من چیکار کنم؟ زمزمه‌اش انقدر تلخ بود که پرده گوشش رو زخم کنه.نمایشنامه رو بست و حس کرد که انگشت‌هاش سرد تر از برگ های کاهی کتابچه چروکیده‌ای شده بود که بعد از سالها لبه‌های کمی پاره و زرد رنگ به خودش گرفته بود بعد اجرای آخرین پارت قصه قرار بود همه چیز جوری باشه که قبلا بود ولی وقتی به ماسکی که با دقت و دستای لرزون تمام بخش های آسیب دیده رو ترمیم کرده بودو بوی تند رنگ میداد خیره شد به هیچ جوابی نرسید اصلا بدون اون ماسک با لبخند بزرگ سرخ رنگش بلد بود بخنده؟ یا بیرون از چادر سبزرنگ کسی قرار بود پیتری رو صدا بزنه تا نجاتش بده؟ تنها سوالی که داشت این بود که اگر پیتر نبود، پس اون چی بود؟ اون سالها به نحوی نقش پیتر رو بازی کرده بود تا خودِ ساختگیش رو توی چشم‌های پر از تحسین خالق اصلی قصه ببینه ولی برای بعدش هیچ ایده‌ای نداشت... (هی پسر جون نویسنده اومد، قراره آخرین تمرین رو امشب تموم کنیم) برای آخرین بار به خود گمشده و بی هویتش تو آینه خیره شد و فهمید چقدر از کلمه آخرین بار متنفره. و دوباره ماسک پیتر رو روی صورتش محکم کرد. نویسنده پیتر رو دوست داشت، پسرک هم پیتر بودن رو بهتر از هر چیزی بلد بود. فقط از خودش سالهای دور فاصله داشت.

  • خوابها سان کوتاه‌تر میشن و بدنش بیشتر تحلیل میره. انگار آفریده‌هاش مستقیم از شیره وجودش تغذیه میکنن اما خب متوجهش نیست. میونه داستان اون سه تا یه شخص مجهول چهارمی هم به داستان اضافه میشه اما سان نمیبینه و نمیدونه کیه. فقط مینویسه و دنیاش رو گسترش میده. تا روزی که به چپتر آخر جلد آخر میرسن. هر چهارتا ناراحتن و اونجاست که کشمکش بزرگ بین آفریدگار و آفریدگانش بوجود میاد. اونجاست که اشک‌ها میریزن و خون‌ها چکه میکنن و سان به زانو میوفته در برابر عشق سونگهوا. و داستانی که براش نه راه پس گذاشته و نه پیش.

  • سان نویسنده‌ست. سالها پیش چندین رمان در ژانر درام، جنایی و فانتزی نوشته. موفق هم بوده در زمان خودش و پول خوبی هم درآورده و بعد سرمایه گذاری کردنش توی چندتا انتشارات مشغول تدریس توی دانشگاه شده. سالها از موفقیت‌های قبلیش استفاده میکنه و لذت میبره ولی خب انگار ذهنش ایده تموم کرده و نمیتونه بنویسه‌. نوشته‌هاش خلاصه میشن توی متن و مقاله‌های کوچیک و کوتاه برای دانشگاه یا داستان‌های کوتاه. دلش پیش مجموعه‌های قبلیش گیر کرده و نمیدونه چه چیزی دوباره قلبش رو گرم و روشن میکنه برای نشستن پشت دستگاه تایپش و ساختن دنیای جدید. یه روز توی دانشگاه کمی دیرش میشه و مسیر رو گم میکنه بخاطر سردرگمی و بدخوابی‌های اخیرش و یهو به گروه سه نفره‌ای بر میخوره. آشنا نیستن و تا به حال ندیده بودتشون. کمی باهاشون حرف میزنه و اونا بهش میگن که باید کدوم سمت بره تا به دانشکده مدنظرش برسه بدون اینکه سان بهشون بگه گم شده. اسم‌هاشون رو بخاطر میسپره در اون لحظه ولی وقتی به کلاس میرسه یادش میره. چند روزی میگذره و سان حس میکنه دستاش و ذهنش برای نوشتن آماده هستن و یه روز عصر میشینه پشت دستگاه تایپ و بدون اینکه متوجه باشه داستانی رو شروع میکنه. بعد بلند شدن از پشت دستگاه شروع به نوشتن تایم لاین داستان، شخصیت‌ها، اینکه در چند جلد میخواد باشه، چطور پیش بره، هرکدوم رو چه زمانی منتشر کنه و در هر جلد راجب چه چیزی حرف بزنه، برنامه میریزه. ۴جلد کتاب، سه جلد اول راجب زندگی سه شخصیت متفاوت و کتاب آخر نقطه شروعی که اون سه نفر رو بهم میرسونه. سان موقع کشیدن اسکچ شخصیت‌هاش و طراحی هرکدوم متوجه میشه چقدر براش آشنان و انگار جایی اون‌هارو دیده و دیدار چند روز پیش یادش میاد‌. اسم هاشون تو ذهنش زنگ میخوره و یادداشت میکنه تا فردا از اساتید دیگه و مسئول دانشجوها بپرسه آیا اینا هستن یا خیر. میخواسته اجازه استفاده از اسم و چهره‌شون رو بگیره. به بن بست سنگینی میخوره. نه توی اون دانشگاه و نه هیچ جای دیگه‌ای اصلا این سه اسم وجود ندارن. بین رکوردهای قدیمی میگرده اما باز هم به نتیجه‌ای نمیرسه و بیخیال میشه‌ و تمرکزش میره روی نوشتن که شاید بعد انتشار داستانش، صاحب شخصیت‌ها دنبالش بیان یا ازش شکایت کنن و اون بتونه ازشون بخاطر دوباره روشن کردن قوه نوشتنش، تشکر کنه و اگر اونا لازم دیدن سهمی از فروش کتابا بهشون بده. سان هرچی بیشتر توی نوشتن غرق میشه از زندگی روزمره فاصله میگیره. ساعت خوابش، رژیم غذاییش و وقت گذروندن با دوستاش و حتی دانشگاه رو بهم میزنه. برگه‌های نوشته‌هاش توی خونه پخش میشن و هرگوشه‌ای از خونه بالشتی وجود داره که وقتی موقع نوشتن خوابش برد همونجا بیدار بشه. بین این خواب و بیداری‌های بد موقعش شخصیت‌هاش جون میگیرن‌. توی خواب به سراغش میان و چیزی رو تجربه میکنه که خیلیا با استفاده از مواد مخدر بهش میرسن اما اون صرفا با کم خوابی و ضعیف کردن خودش بهش میرسه‌. هربار یکی از شخصیت‌هاش میان و بهش راجب خودشون میگن و اونم مینویسه و نمیدونه چقدر میتونه بهشون اعتماد کنه راجب داستانی که براش تعریف میکنن. سونگهوا و یونهو و مینگی. هرکدوم یجوری به سان علاقه‌مند میشن و باهاش وقت میگذرونن. تا جایی که سان کم کم موقع بیداری صدای هرکدوم رو میشنوه که ادامه داستانی که توی خواب داشتن میگفتن رو براش میگن...گاهی هر سه تا باهم حرف میزنن و گاهی تنها. گاهی داستانی از جمع سه تایی میگن و گاهی از گذشته خودشون. گاهی حرفای همو قطع میکنن و تصحیح میکنن. گاهی دعوا میوفتن. اولین کسی که موقع خوردن ترکیب قهوه و ودکاش جلوی چشماش ظاهر میشه سونگهوا با موهای مشکلی و بلندشه که لباس سفیدی به تن داره. سان ماگ رو میشکونه و میترسه و عقب میره و اشک تو چشم‌های سونگهوا جا میگیره و بهش میگه چرا ترسیده. مگه خداش اونو به زیباترین شیوه ممکن نیافریده؟ مگه خداش عاشق لمس موهاش توی باد نیست؟ و سان کم کم به حضورش عادت میکنه. به نوازش‌هاش پیش از خوابیدن تو نقطه‌های رندوم خونه. مینگی و یونهو تقریبا همزمان خودشون ر نشون میدن. صدای خندیدن یونهو توی خونه و ذهنش میپیچه و بعدش مینگی جلوی چشماش جون میگیره که از گردن یونهو آویزون شده و داره بهش میگه داستانو باز اشتباه تعریف کرده. و سونگهوایی که میره به بازوی مینگی تکیه میده و به شیطنتشون میخنده. تنها دلیلی که در خونه سان باز میشه، خرید خوراکی و مواد اولیه‌ست و صد البته شیشه‌های الکل. هربار ودکاهای متفاوت رو امتحان میکنه با قهوه‌هاش. برگه‌های بیشتری پر میشن و گذشته‌ها کامل میشن و به نقطه شروع میرسن.