tgindex
ژیکان
@zhicanперсидский

ژیکان در زبان کُردی به معنای قطره‌ی باران و زیبا و آرامش‌بخش است ناشناس: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cjhdfiiee

Последний пост
6 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
469
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
283
22 постов
Вовлечённость
60,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
114
1/48двое суток
130
1/72трое суток
140

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اصلاً بگذار خیال‌ها را راحت کنم، ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچه‌های خاطرات هستند که کرورها در نهانخانه‌های آدم‌ها حفاظت می‌شوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمی‌شوند. ادبیات واقعی همین نامه‌ها هستند که در لحظه زاده می‌شوند و می‌میرند. 📚 شب یک شب دو #بهمن_فرسی #zhican

  • + تو این هتل زندگی می‌کنی؟ - نه. من اینجا هم، مثل همه‌ی جاهای دیگر، فقط هستم. 📚 شب یک شب دو #بهمن_فرسی @zhican

  • 1 авг.16143из nabayad_m

    طفلک‌ها، طفلک‌ این جوان‌ها که مثل خرمن دروشان می‌کنند. مارسل پروست، در جستجوی زمان ازدست‌رفته، ترجمه سحابی، طرف خانه سوان

  • وقتی در اتاق من، در آن مثلث آفتابی، ساعتی پس از برهنگی، وقتی تمام جلای صنعت از چشم و لب تو می‌ریخت و می‌گریخت و فراموش می‌شد، و تنها طبیعت برجای می‌ماند، در آن لحظه چشم تو باید می‌آمد و به تماشای خودش می‌نشست‌. کاش در آن لحظه زمین و زمان آینه می‌شد‌، و تو، آن حیوان پرستیدنی زیبا را که برهنه و ناب و بدوی در بستر من بود می‌دیدی، تا برای همیشه از رنگ‌ها می‌گریختی و چشم و لبت را آزاد می‌کردی. 📚 شب یک شب دو #بهمن_فرسی @zhican

  • اوستا! زندگی کجای آدم است؟ زندگیم درد می‌کند... #امیر_رضا_طهماسبی @zhican

  • این روزها فهمیده‌ام که فقط وقتی که غم عمیقی را تجربه می‌کنم خود واقعیم هستم. به زندگی و مرگ، هر دو نزدیکم. دلم می‌خواهد بدترین تراژدی‌های عالم به سرم بیاید تا بتوانم چند روزی زندگی کنم. شاید این‌ها لایه‌های سرکوب‌شده‌ی روانم باشند که دارند بالا می‌آیند یا نمیدانم. هرچه که هست فعلا باید بماند. #یادداشت‌ها #امیر_رضا_طهماسبی @zhican

  • من جولیت هستم بیست‌و‌سه‌ساله یک بار طعم عشق را چشیده‌ام مزه تلخ قهوه می‌داد تپش قلبم‌را تند کرد حواسم را پرت کرد و رفت من جولیت هستم هزارساله و هنوز زنده‌ام‌‌ ... #مالینا_پوشویاتوسکا بخشی از یک شعر @zhican

  • دختری به روحم آمده است نه فرشته خداوندی‌‌ست و نه پری آسمانی و نه حوری بهشتی دختر زیبای زمینی‌ست. تمام تنش پر از موسیقی و سراسر نُت است که درونش می‌جوشد آرام آرام ازاین‌سو که نگاهش می‌کنی از درون لطافت شعر را درش می‌بینی و لبالب است از ماه، وقتی می‌رود، مهتاب از او می‌ریزد یک روز لباس انار می‌پوشد و روزی دیگر لباس زرد غروب و یا لباس موج را. #شیرکو_بیکس بخشی از یک شعر @zhican 🫀

  • فاجعه اینجاست که ما وطن را به کسانی باخته‌ایم که به این خاک هیچ حسی ندارند. #فریدون_فرخزاد @zhican

  • لیبرالیسم به این دلیل تنها در پی خلق رفاه بیرونی است که می‌داند غنای درونی و روحی را نه از بیرون، بلکه تنها از درون سینه‌ی خویش می‌توان برای انسان به ارمغان آورد‌‌. لیبرالیسم تنها در پی ایجاد پیش‌شرط‌هایی بیرونی است که می‌تواند به بالندگی حیات درونی کمک کند. در این میان هیچ تردیدی نیز در این باره نمی‌توان داشت که شهروندان قرن بیستم که در رفاهی نسبی زندگی می‌کنند، نیازهای روحی خود را بسی آسان‌تر می‌توانند ارضا کنند تا شهروندان قرن دهم کع نگرانی بابت دوام ناچیز زندگی و تهدیدات دشمنان اجازه نمی‌داد دمی بیاسایند. 📚 لیبرالیسم #فردریش_فون_میزس

  • با ابزارهایی که سیاست انسانی در اختیار دارد، می‌توان انسان‌ها را فقیر یا غنی کرد، اما هیچگاه نمی‌توان موفق شد آن‌ها را خوشبخت کرد. و ژرف‌ترین و درونی‌ترین امیالشان را ارضا کرد. همه‌ی ابزارهای کمکی بیرونی در این کار ناکام می‌مانند‌. هر آنچه از سیاست برمی‌آید در رفع عوامل بیرونی درد و رنج خلاصه می‌شود. 📚 لیبرالیسم #فردریش_فون_میزس @zhican

  • از من گذشته بود! من تا گردن در واقعیت غوطه می‌خوردم و می‌دیدم که مرگم به اصطلاح قدم به قدم دنبالم در حرکت است. فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگ تدریجی. 📚 سفر به انتهای شب #لویی_فردینان_سلین @zhican

  • ما طبیعتاً آنقدر پوچیم که فقط تفریح می‌تواند مانع مردن ما بشود. در مورد من، ریسمانی که با شدت و حدتی مذبوحانه به آن چنگ می‌زدم، ریسمان سینما بود. 📚 سفر به انتهای شب #لویی_فردینان_سلین @zhican

  • کجا توانم یافت کسی را که تنهاییم به دوش کشد هیچ وقت نمی‌توان حفره‌ای را با حفره‌ای دیگر پر کرد. #امیر_رضا_طهماسبی @zhican

  • بباف موهایت را که گیسوانت طناب دارشان است #امیر_رضا_طهماسبی @zhican

  • بیشتر از این ها می‌ترسم لولا. آن‌قدر می‌ترسم که حتی وقتی بعدها به مرگ طبیعی هم مُردم، ابداً نمی‌خواهم مرا بسوزانند. دلم می‌خواهد بگذارند توی گورستان بپوسم، با خیال راحت، آماده‌ی زندگی دوباره‌‌‌... از کجا معلوم؟ در حالی که اگر مرا بسوزانند، همه چیز تمام می‌شود، لولا، می‌فهمی؟ همه چیز‌... اسکلت؛ به هر حال، هنوز هم چیزی از هیات انسانی دارد... در هر صورت نسبت به خاکستر آمادگی بیشتری برای زندگی دوباره دارد... خاکستر آخر کار است... 📚 سفر به انتهای شب #لویی_فردینان_سلین @zhican

  • ‌ @zhican

  • عشق عین الکل است، هر قدر ناتوان‌تر بشوی، گمان می‌کنی که قوی‌تر و تواناتری و از حقوق خودت مطمئن‌تر می‌شوی. 📚 سفر به انتهای شب #لویی_فردینان_سلین @zhican

  • حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم‌هایی یافت می‌شوند که راه رفتنشان، گفتن‌شان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند. 📚 جای خالی سلوچ #محمود_دولت‌آبادی @zhican

  • یک روز تصمیم می‌گیری از چیزهایی که روزگاری بیشترین دلبستگی را بهشان داشتی کمتر حرف بزنی. و وقتی که این کار لازم می‌شود مسلما تلاش زیادی هم می‌برد. از شنیدن حرف‌های خودت عقت می‌گیرد... کم حرف می‌زنی... دست می‌کشی... سی سال شده است که حرف زده‌ای... دیگر دلت نمی‌خواهد حق با تو باشد. دیگر حتی هوس نگهداری جای کوچکی که بین لذت‌ها برای خودت کنار گذاشته‌ بودی از بین می‌رود... از خودت بیزار می‌شوی... از این به بعد کافی است غذایی بخوری، گرمایی برای خودت دست و پا کنی و روی راهی که به هیچ منتهی می‌شود تا می‌توانی بخوابی‌. برای بازیافتن علاقه لازم است در حضور دیگران قیافه‌های تازه به خودت بگیری‌‌‌... ولی دیگر قدرتش را نداری که در صحنه‌سازی‌هایت تغییری بدهی‌. منّ و منّ می‌کنی‌. البته باز هم دنبال کلک‌ها و عذر و بهانه‌های دیگری می‌گردی که آنجا کنار جمع دوستانت بمانی، ولی مرگ هم آنجاست. مرگ بد بو کنارت ایستاده‌، حالا دیگر تمام وقت آنجاست و از یک بازی ساده هم کم رمز و رازتر است‌. تنها چیزهایی که برایت ارزشمند باقی می‌ماند غصه‌های کوچکی‌ست از قبیل غصه‌ی ندیدن عموی پیری که در بواکولومب زندگی می‌کرد و فرصت نکردی تا وقتی که زنده بود به دیدنش بروی، همان که آواز دلنشینش در یک غروب زمستانی برای همیشه خاموش شده‌. این تنها چیزیست که از زندگی برایت می‌ماند، همین افسوس کوچک اما در عین حال جانکاه، باقی را کم و بیش با کلی تلاش و درد سر راهت بالا آورده‌‌ای‌. دیگر چیزی نیستی جز یکی از این تیرهای چراغ قدیمی و پر از یادگاری در نبش کوچه‌ای که دیگر کسی از آن نمی‌گذرد‌. 📚 سفر به انتهای شب #لویی_فردینان_سلین @zhican