ژولیدهایباموهایسیاه
Статистикаمن یه ژولیدهام. موهامم سیاهه. عاشق فلسفهام و از بیشتر آدما متنفرم.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 70
- 1/48двое суток
- 80
- 1/72трое суток
- 86
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
ظرفیت آدم در مقابل درد تقریبا نامحدوده. اما ظرفیتش برای «معنا دادن به درد» نامحدود نیست. و سرانجام یک جایی، خستگی جای امید رو میگیره.
میخواهم باشد تا کنارش اصراری به قوی بودن نداشته باشم. شاید بتوان گفت این بالاترین مرحله دلدادگی در دنیای منه.
حرفی که بهموقع گفته نشه، دیگه ارزشی نداره.
پایانهای تلخی را باید تجربه کنی تا به دوام نداشتن چیزهای زیبا ایمان بیاوری.
📽️ away from her 2006
اگر بخواهم تمام این روند، این چشمانداز چند دقیقهای و کوتاه را در یک جمله خلاصه کنم: «میخواهم در جایی که متعلق به من نیست، دیده نشوم، طبقهبندی نشوم و مجبور نباشم خودم را پنهان کنم؛ فقط میخواهم وسایلم را بردارم و از اینجا بروم.» و شاید این یکی از دقیقترین تصویرهایی باشد که اخیراً از وضعیتت ساختهای: تو دیگر نمیخواهی آن محیط را اصلاح کنی؛ میخواهی از آن خارج شوی، بدون اینکه مجبور باشی برای خروج، خودت را از دست بدهی.
و اکنون هرچه باقی مانده، استخوانبندی خاموش چیزی است که زمانی به آن «من» میگفتم.
اگر دوام آوردن خود یک هنر باشد، ما این روزها بی آنکه بدانیم در حال خلق یک شاهکاریم.
روزهایی را سراغ دارم که دلم میخواست گلولهای به تنم بنشیند تا دلیلی عیان برای گریه کردن داشته باشم.
هیچی بدتر از آدم های تنهایی نیست که همدیگه رو پیدا میکنن و نمیتونن باهم ارتباط برقرار کنند. از کتاب ریگ روان اثر استیو تولتز. پن: اینجا به دو مقوله مهم تولتز اشاره میکنه. یکی عدم توانایی فرار انسان از ارتباط برقرار کردن و دیگری تنها بودن و عدم تمایل به ارتباط که یه جورایی نوعی جبر محسوب می شود. یه جور پارادوکسه، تنها کسانی میتونن این جمله رو بفهمن که در همچین موقعیتی قرار گرفته باشند. مانند یه برزخه، اینکه هم به عنوان یک انسان دلت بخواد ارتباط بگیری، و هم به عنوان یک انسان تبعید شده به تنهایی، توانایی این ارتباط گرفتن رو از دست دادهای. براساس تجربه نود درصد مواقع این جور انسان ها قید ارتباطی که میتواند شکل بگیرد را میزنند. تنهایی شبیه گوریست که فقط یک نفر را در خود میتواند جای بدهد.
- فکر میکنی چرا رسیدن به این نتیجه که زندگی ارزش زیستن نداره تا این حد تابو محسوب میشه؟ + نمیدونم. هست دیگه. - هر روز به ده هزار زن تعرض میشه، شش هزار بچه مورد سواستفاده قرار میگیرند، بیست و پنج هزار مرد رو این قدر کتک میزنن که تلف میشن. یه روز روی زمین هست که اینجوری نباشه؟ + فکر نکنم. - پس چطور میتونی به من بگی زندگی ارزش زیستن داره؟ ضمناً مسئله این نیست که زندگی ارزش زیستن داره یا نه، مسئله اینه که زندگی ''من'' ارزش زیستن داره یا نه؟ آدم بهترین روز زندگیش رو با بدترین روزش قیاس میکنه و می فهمه هیچ فرقی باهم ندارن. از کتاب ریگ روان اثر استیو تولتز. پن: آلدو بنجامین به یه نکته خیلی ظریف در مواجه با اینکه آیا زندگی ارزش زیستن داره یا نه اشاره میکنه. اون سوال رو از حالت کلی و جهان شمول درمیاره و به عریان ترین شکل ممکن شخصیش میکنه. اینکه میپرسه آیا زندگی من ارزش زیستن داره یا نه، دیگر نمیتوانیم به چیزی فراتر از زندگی او بپردازیم. در حقیقت همه ما در مواجه با این سوال اگر به شخصی ترین حالت ممکن از خودمون بپرسیم، شاید تلخ باشه ولی بسیاری از ما فک نکنم به جوابی غیر از نه برسیم. برای همین هرکسی فقط و فقط خودش میتونه به جواب درست این سوال دست پیدا کنه. ما باید با آیینهای روبرو بشیم که تمام و کمال هر آنچه را از سر گذراندهایم بهمون نشون بده و قضاوتش رو بسپاریم به خودمون؛ به شیوهای که راه فراری از جواب درست دادن نداشته باشیم.
بعضی از خاطرات مثل چاله های پر از آبی هستند که هیچ وقت تبخیر نمیشن. ریگ روان-استیو تولتز
#سورنا
درون هر یک از ما ها شهری وجود دارد که دیگر شاید کسی در آن زندگی نکند. خیابان هایش هنوز دارای ایستگاه اتوبوسی هستند که قرار بود مارا به مقصدی برساند. مجسمه هایی در میدان بزرگ آن نصباند که دیگر کسی حتی یادش نمیاد برای چه چیزی ساخته شده بودند. کافه هایی متروکه درآن وجود دارند که روزگارانی در آن برای آینده تصمیم میگرفتیم. اما اکنون خیابان هایش خالیاند. کسی در آن شهر قدمی نمیگذارد. ساختمان و مغازههایش خاک گرفتهاند. زمانی اگر این شهر جای رفت و آمد های بسیاری بوده است، اکنون خالی از هر چیزیست. شهر درون ما شاید تماما نابود نشده باشد، اما دیگر جای آن روی نقشه جهان اهمیتی نخواهد داشت. تک و تنها ماندهایم در شهری که روزی خود آن را بنا نموده بودیم. اکنون بدون آرزو ماندهایم و شاید نمیدانم واقعا برای چه چیزی هر روز خدا در این شهر بیدار میشویم و زیستن را ادامه میدهیم. این وضعیت را نمیتوان ناامیدی پنداشت، بلکه فاجعهای باید دانست که تا آخر زندگی مان باید با آن دسته و پنجه نرم بکنیم.
تلاش ما برای حفظ چیزهایی که تاریخ میخواهد ببلعد، چیزی جز شاعرانگی نمیتواند باشد.
Ahmed Bastawisi – The Weeping Meadow ', Eleni Karaindrou,( Film By; Theo Angelopoulos…
اشک های من قشنگ منتظر میشن من یه فیلم از پولوس ببینم و خود به خود سرازیر بشن.
اشک های من قشنگ منتظر میشن من یه فیلم از پولوس ببینم و خود به خود سرازیر بشن.
видео или голосовое, без подписи