Achcaan team
Статистикаاین کانال برای انتشار آثار استعدادهایی هست که در تیم نویسندگی من حضور دارن. هدف بالا بردن آمار کتابخوانی، دیده شدن استعدادهای جوان و تولید آثار باکیفیت. امیدوارم حمایت کنید. آیدی بنده: @Achcn
- Последний пост
- 2 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://www.instagram.com/p/DKZsBe4tCP2/?igsh=b294MnZqbWs3MTZ2
وقتی کسی که دوستش داری نیست، انگار کل دنیات درد میگیره. یه جورایی میشی مثل سربازی که همه چیزش رو تو جنگ از دست داده. دیگه هیچی برات معنا نداره، ثانیهها کش میآن، فقط یه بدنِ خستهای که نمیدونه آیندهش چی میشه. خیابونها خفهت میکنن، همهچیز بیروحه، انگار زندهزنده دفن شدی، بی اینکه حتی بتونی خداحافظی کنی. #باران_پهلوان_مقدم @achcaanteam
قلبهای یخزده زیر آفتاب هم گرم نمیشوند… اما شاید گرمای لمسِ یک نفر آن یخهای کهنه را آرام آرام، آب کند… شاید وقتی انگشتهایش بیهوا روی پوستت راه میروند، بادها جهتشان را عوض کنند و فصلها یادشان بیاید که باید شکوفه بزنند. شاید با هر تپش قلبش یک ستاره چشمک بزند، و دنیا برای چند ثانیه از چرخش بایستد… تا فقط شما دو نفر وسط کهکشانی یخزده، گرم بمانید. #اچکان
https://www.instagram.com/p/DJXPP5_SiZt/?img_index=1&igsh=MXJvdjJub28wNWJmbw==
اگه آینهها حافظه داشتن، شاید برات اعترافاتِ عجیبی داشتن! میگفتن سالها تماشات کردن، وقتی با لبخند ساختگی از کنارشون رد شدی، وقتی اشکهاتو با دست پاک کردی و به خودت گفتی: »عیبی نداره، ادامه بده". اما دلشون میخواست داد بزنن: "تو قهرمان قصهی خودتی! نجات از تو شروع میشه، نه از دیگران. هیچکس قراره نیست بیاد درستت کنه، چون تو خراب نیستی (فقط خستهای، فقط یادت رفته چقدر قویی)." اگه میتونستن حرف بزنن، شاید وقتی با خودت مهربون نبودی، یادآورت میشدن که: "تو مهمترین آدمِ زندگیات هستی، نه بقیه. اولویتهات رو از نو شروع کن، نه از ترسِ ناراحت کردن دیگران." و حتماً یه روز، وقتی محو ظاهرت بودی (به خطِ روی پیشونی، به جوش روی گونه، به فرم لبهات) میگفتن: "ظاهر، اولین صفحهست؛ اما داستان واقعی، از شخصیتت شروع میشه. اون چیزیه که با هیچ نوری محو نمیشه." آینهها حافظه ندارن، ولی تو داری. و شاید وقتشه به خودت نگاه کنی، نه فقط برای دیدن، بلکه برای درک کردن. #باران_پهلوان_مقدم @Achcaanteam
من در خیالاتم نه، در این دنیا احساسِ غیرواقعی بودن میکنم. #برهان_فیضی @Achcaanteam
یه لحظه از این تکرارِ مداومِ چرخهی بندگی کردن برای اضطراب دست بکش. سرت رو بالا بگیر، ببین پاییز شده. آسمون قشنگتر از همیشهست، انگار میخواد یه چیزی بهت بگه. ولی تو درگیرِ این پایینی، درگیرِ وِز وزِ مردم دربارهی ظاهرت، درگیر راههایی که نرفتی. نمیبینی نور خورشید از لای شاخهها چقدر حرف برای گفتن داره. میخواد بهت بگه زندگی حتی فراتر از هدفِ فتح کردنِ دنیاست. زندگی اصلاً دربارهی رسیدن نیست، دربارهی بوی خاکیه که بعد از بارون میپیچه. #درسا_ضیایی @Achcaanteam
اون آدم خوبی که میتونستم باشم، ولی نشدم، از بین کتابهای نخوندهی کتابخونهم نگاهم میکنه. سر کلاس از توی کیفم سرش رو میآره بیرون و جواب سؤالهای استاد رو میده! از قهرمانیهاش میگه، از اینکه چقدر همه دوسش دارن، یا اینکه چقدر سختی کشید تا یه نویسنده بشه. همیشه میخواد بگه میتونستی من باشی، ولی نخواستی. اون انتخابهایی که توی زندگیم بهشون حتی یه ذره هم فکر نکردم، یا اون عادتهای به ظاهر بیاهمیت؛ گاهی توی مهمترین لحظههای زندگیم زمینم زدن. همون زمین خوردنا باعث شدن اون دیوِ کوچولویی که همیشه همراهمه، ساخته بشه. #درسا_ضیایی @Achcaanteam
وقتی کسی سؤالِ احمقانهای ازم میپرسه با تمام وجودم میخوام که آدمِ رکتری باشم. انقدر رُک که مستقیما بگم: «این سؤال رو فقط یک احمق میپرسه!» ولی معمولا لبخند میزنم و جوابهای سربالا و بیمعنی میدم. حتی با این جوابها هم حس میکنم دارم روی این بذرِ حماقت، آب میریزم. «مگه چه مشکلی داری که میری پیش روانشناس؟ دختری یا پسر؟ کی ازدواج میکنی؟» پرسشهایی که شاید هزاران جواب داشته باشن ولی یک دلیل هم برای توضیح دادنشون به تو ندارن! ای کاش میشد این بذر حماقت رو از خاک اجتماع کشید بیرون و بهجاش، “به تو چه” رو از همهی بلندگوهای دنیا پخش کرد. #درسا_ضیایی @Achcaanteam
امشب درد و غصههام رو پوشیدم! به این نتیجه رسیدم که فرار کردن همیشه راه چاره نیست. بعضی وقتها باید بذاریشون جلوی چشمهات، مدام کنکاششون کنی و مثل یه مسئله دنبال راهحل و جوابش باشی. امشب مشکلات رو مثل یه کتِ شیک ولی نفرتانگیز پوشیدم! خوشیهامم توی جیبِ اون کت گذاشتم، مثل شکلاتهایی که یواشکی دور از چشم مامان میخوردم. بعد به خودم قول دادم تا تکتکِ تار و پودای این کتِ نفرتانگیز حل نشده، حق ندارم دست به اون شکلاتهای هوسانگیز بزنم! #نیلوفر_گلستانی @Achcanteam
بادها میوزند طاقتفرسا من در نقطهای ریشه کردم سایهام را باد برد و در قامتی جدید رویید! #مازیار_وفایی @Achcaanteam
حالا مدتیست که از کارورزی در بیمارستان روانپزشکی امینآباد میگذرد و من همچنان دارم داستانها و روایتها را مزهمزه میکنم. و بیاختیار به آدمها و قصههایشان فکر میکنم و گاهی چشمهای خستهشان را به یاد میآورم که برای یک لحظه از زندگی ذوق میکرد. به رازهای پنهان در سینههایشان، که قرار است برای من هم گفتنشان راز بماند، فکر میکنم و تصمیم میگیرم خیلی از روایتها را دیگر هیچوقت به زبان نیاورم. به رنگها و لبخندهای روی صورتهایشان فکر میکنم و واقعیت را پس میزنم تا آنچه را که آنها میگفتند از دیدگاه خودشان درک کنم. باید بگویم هیچ چیز غیرقابل باوری برایم وجود نداشت، جز آنکه روان آدمی میتواند افسار آدم را بگیرد و پادشاهی کند، یا آنکه شبیه به اسب افسار گسیخته به بیراهه برود، این هم بستگی دارد به اینکه شانس کدام روی سکه باشد تا روان آدمی را در معرکه گیر بیاورد. به راستی اگر آدمی نتواند طعم تلخ و گس واقعیت را تحمل کند، دیگر چه چیزی جز توهم را میتوان در آغوش کشید؟ بارها به آرزوهایی که در کهریزک نوشته شده بود فکر کردم، یکی از آنها خیلی ساده بود: «دلش پیتزا میخواهد، دیگری زن میخواست و یکی دیگر فقط یک دست لباس آمریکایی.» به تصویر زنی فکر میکنم که میخواست برود بیرون بچههایش را ببیند اما در واقعیت بچهای وجود نداشت که منتظرش باشد. من هربار بین پارادوکسی از واقعیت و آرزوها گیر میکردم و بیشتر متوجه میشدم آرزو همان واقعیتیست که عمیقا دلمان میخواهد زندگیاش کنیم. حالا میخواهد یک لحظه خوردن پیتزا باشد یا داشتن یک زن، یا شبیه بچگی، رفتن به اردو با بغلدستیمان باشد. آدمهای آنجا به امید همین لحظهها چشمهایشان را باز میکردند قرصهایشان را به نوبت میخوردند، سهم سیگار ظهرشان را میگرفتند و تا عصر که اثر داروها از بین نرفته بود مشغول بافتن رویاها و باورهایشان بودند. البته همیشه این باورها و رویاها ساده و شیرین نبودند، گاهی رویاهای شیرین آدمی که میتواند در یک پیتزا یا یک زن خلاصه شود، باری از ناامنیِ واقعیت و نارضایتی آدمیزاد از وضعیت موجود را به دوش میکشد؛ که بیانش فقط زخم گذشته را ملتهبتر و متورمتر میکند. بین دیوارهای آجری رنگ بیمارستان امینآباد یک قانون نانوشته وجود داشت که همیشه به چشم میخورد: “هیچچیز در این دنیا نمیتواند ذات خودش را خالص نگه دارد، به خصوص واقعیت.” #مهشاد_رمضانی @Achcaanteam
او ساده بود مانند یک گیاهِ سبز، ساده بود و همین زیبایش میکرد. #بیتا_قدوسی @Achcaanteam
زندگی! تلاشت بیهودهاست با تاریکیهای تو من هرگز خاموش نمیشوم آنقدر با غمهایم میدرخشم تا در آسمان چشمانت تبدیل به رنگینکمان شوم. #عادل_محاوی @Achcaanteam
درونِ وجودم فضای خالیای هست که نمیدونم از کجا میآد و دقیقا چطوری پر میشه. وقتی شب میرسه و تاریکی همه جا رو پر میکنه به این فکر میکنم که من واقعا کیام؟! مطمئنا منِ واقعی به اسمی که دارم خلاصه نمیشه، در هر صورت تمام اسمها رو شخصهای دیگهای بهمون دادن. من نژادمم؟ رنگ پوستمم؟ من گذشتهایم که خانوادهی من به دوش میکشه؟ شاید من جاییام که بهدنیا اومدم، شاید شهرستان کوچیکیام که اکثر آدمها داخلش همدیگه رو میشناسن و شاید من لای همون بهانههاییام که آدمهای شهرای بزرگتر وقتی از راه میرسن میگیرن؛ چون از نظرشون اینجا هیچ جایی نداره. هر چند من نمیدونم از چی حرف میزنن، به چی نیاز داریم که با یه مکان اخت بگیریم؟ مگه آدمهای اطرافمون خونه اصلیای که داریم نیستن؟ نمیدونم شاید من محیطیام که داخلش بزرگ شدم و به کافههای کوچیک و سادهی گوشه شهر عادت کردم، شایدم فقط یکی از همون آدمهاییم که اومدن و رفتن و با دیدگاه کسایی که بیشتر موندن سازگار شدم. شاید من حسرت آدمهای اطرافم هستم یا روزهایی که خوشحالی و امیدی دارن. اما وقتی همه جا تاریک میشه، من مطمئنم که من همون آدم بینامی هستم که شبها داخل من وجود داره، بدون اصل و نسب و گذشتهای و رها از هرچیزی که انسانها بهش اهمیت میدن. من همون کلمات برهنهای هستم که هیچ نقابی ندارن و اون صفحهای از کاغذم که زیر تمام دفترهای کهنه و خاک خورده پنهان و فراموش شده. من سعی میکنم فضای خالیای رو که درونم هست با کلمات پر کنم، پس مینویسم و مینویسم چون منی که لایه این نوشتهها قدم میزنه واقعی ترین ورژنیه که از من وجود داره. #ملیکا_خدایاری @Achcaanteam
آدمهایی که فکر میکنن همه چیز رو میدونن من رو به خنده میندازن. چون تکتکشون جملهی "تا حالا هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم" رو از تغییر دادنِ باورهای مثلا اساسیای که دارن عقبن. #ملیکا_خدایاری @Achcaanteam
گاهی وقتها رویاهایی داریم که میتونیم بهش رسیدن رو کاملا تصور کنیم، میتونیم خودمون رو توی اون نقش ببینیم طوری که انگار برای ما ساخته شده و از فکر کردن بهش هیجان زده بشیم. ولی رویاها فقط به چیزهایی که ما رو هیجان زده میکنن یا میخوایم داشته باشیم خلاصه نمیشن. هر رویایی مسیری داره و گاهی با اینکه یه رویا و یا هدف داریم، حاضر نیستیم مسیری که ما رو بهش میرسونه رو طی کنیم. چون نمیخوایم زندگیمون صرف اون مسیر بشه یا میدونیم که حاضر نیستیم داخل اون مسیر و محیط بمونیم تا به اون رویا برسیم. و فکر میکنم گاهی فکر کردن به این موضوع خجالت زدهمون میکنه چون باعث میشه حس کنیم ضعیفیم! ولی واقعا مهمترین چیزی که راجعبه یه رویا وجود داره مسیر رسیدن به اون رویاست. و فکر میکنم زندگیمون اونقدری طولانی نیست که وارد چیزی بشیم که میدونیم مسیرش رو نمیخوایم یا حاضر نیستیم فداکاریای که واسه رسیدن بهش لازمه رو انجام بدیم. هر هدف و رویایی یه فداکاریای داره ولی آدمها برای رسیدن به رویاهای یکسان، قیمتهای یکسانی رو نمیپردازن. گاهی فداکاریهایی که برای بعضیها راحته برای بعضیهای دیگه به از دست دادن کل زندگیشون منجر میشه، میدونی چی میگم؟ #ملیکا_خدایاری @Achcaanteam
سلااام لطفا کسانی که برای عضو شدن توی اچکان تیم پیام داده بودن دوباره پیام بدن، پیامهاشون رفته پایین 🥺🌸 این دفعه شرایط عضو شدن رو آسونتر و راحتتر کردیم تا اونایی که واقعا علاقه و استعداد دارن بتونن کنارمون باشن🪴 به اینجا پیام بدید: @achcn
ما را شکستند؛ چون ما آینهای بودیم که حقیقتِ آنها را نشان میداد. #عادل_محاوی @Achcaanteam
یکجا خوندم که نوشته بود: «اگه شعر خوب بخونی، اگه رمان خوب بخونی، یک قسمتی از اون همیشه توو وجودت باقی میمونه؛ توو وجدانت، توو شخصیتت.» حالا به این فکر کن وقتی یک خط نوشته انقدر تاثیرگذاره توو زندگیمون، پس وای به حال اون حسی که از آدمها تو رگ و ریشهمون برای همیشه میمونه! من واقعا شدیداً قلبم سنگینی میکنه از سکوتی که در برابر شنیدن یکسری حرفها کردم. مغزم فرار میکنه از مرور خاطراتی که چشمهام رو روی حقیقت میبستم. از هرباری که خودم رو گول میزدم و جملهای که به یقین معنیش مشخص بود رو با فرهنگ لغتِ خودم ترجمه میکردم! تاثیر بعضی حرفها، از بعضی آدمها که فرق میکنن با همه برات، یه وقتهایی از تاثیر صدتا کتاب و ده تا بیت شعر بیشتره! یه جوری که تو حتی اگه بعدشم بخوای اون حرفها رو به فراموشی بسپری، کل کتابهای یه کتابخونهام نمیتونن اون جملات رو از ذهنت پاک کنن. #نیلوفر_گلستانی @Achcaanteam