tgindex
Achcan
@achcaanперсидский

لطفا با #اچكان كپی كنيد. کتابِ کفشدوزکِ آبیِ مریخی (تمام شد.) سفارش تبليغات: https://t.me/+zyFa07j4iGc2N2U8

Последний пост
26 апр.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
7 729
−3 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 533
21 постов
Вовлечённость
19,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 26 апр.2 3411130

    یه‌جایی بین بیداری و خواب، شهری هست که آدم‌هاش از جنس نور کم‌رنگن؛ نه کاملاً واقعی، نه کاملاً خیال. خیابون‌هاش بوی بارونی رو میدن که هیچ‌وقت نباریده و درخت‌هاش آرزوهایی رو نگه داشتن که کسی جرأت نکرده بگه. نور آبیِ کمرنگی از لابه‌لای مه روی آسفالت می‌لغزه، سایه‌ها کش میان و صداها انگار از زیر آب رد میشن. اونجا زمان مثل یه نخ نازکه که هر لحظه ممکنه پاره بشه و آدم‌ها با خاطره‌هایی زندگی می‌کنن که هنوز اتفاق نیفتادن. گاهی یه نفر رو می‌بینی که حس می‌کنی می‌شناسیش، نه از قبل، از آینده؛ از کنارت رد میشه، نور روی صورتش می‌شکنه و بدون اینکه چیزی بگه محو میشه، و تو می‌مونی با یه حس آشنا که هیچ اسمی نداره. شاید اون شهر جایی بیرون از این دنیا نباشه، شاید یه گوشه‌ی ساکت از ذهنته که فقط وقتی خسته‌ای درشو باز می‌کنه. #اچکان

  • 26 апр.2 2111250

    بعضی جاها با تو جور درنمیان. نه دعوایی هست، نه مشکلی. همه‌چی تقریباً درسته، ولی یه‌چیزی هی می‌لغزه. مثل کفشی که اندازه‌ات نیست؛ نه اون‌قدر تنگ که درش بیاری، نه اون‌قدر راحت که یادت بره پاته. آدم‌ها حرف می‌زنن، می‌خندن، زندگی جریان داره. تو هم هستی، ولی دقیقاً اون‌جا نیستی. یه فاصله‌ی باریک بین تو و هرچیزی که داره اتفاق می‌افته. نه دیده میشه، نه میشه نادیده‌ش گرفت. و بدتر از همه اینه که نمی‌دونی مشکل از کجاست؛ جا، آدم‌ها یا خودت. فقط می‌دونی هرچی بیشتر می‌مونی، بیشتر از خودت فاصله می‌گیری. #اچکان

  • 22 апр.1 7171024из medinfinit_fa

    📌بی‌حسی می‌تونه این شکلی باشه: نه خیلی غمگینی، نه واقعاً خوشحال. انگار هیچ‌چیز اون‌قدر مهم نیست که واکنشی نشون بدی. انگار صداها دورتر شدن و احساس‌ها کمرنگ‌تر. ممکنه ببینی: حوصله هیچ‌چیز رو نداری، ارتباط گرفتن سخت‌تر شده، و بیشتر فقط “می‌گذرونی”. تو روانشناسی به این حالت می‌گن «بی‌حسی هیجانی». معمولاً وقتی فشار و استرس زیاد و طولانی می‌شه، ذهن برای محافظت از ما شدت تجربه‌ی احساس‌ها رو کم می‌کنه تا بتونه دوام بیاره. یعنی این حالِت، نشونه‌ی خاموش شدنِ تو نیست؛ نشونه‌ی اینه که ذهنت داره سعی می‌کنه ازت مراقبت کنه. @MEDinfinit 🌱

  • 19 апр.1 529138

    صندلی کنار پنجره معمولاً زودتر از بقیه پر میشه، نه به خاطر منظره، به خاطر فاصله. حداقل یک نفر کم‌تر کنارت می‌شینه. علاوه بر اون، شیشه‌ی اتوبوس هم یه لایه‌ی نازک بین تو و شهر می‌کشه، طوری که نور چراغ‌ها نرم‌تر میشه و صداها انگار پشت یه دیوار می‌مونن. بیرون، خیابون خیسه، رد لاستیک‌ها کش میاد روی آسفالت، و آدم‌ها از کنار هم رد میشن بدون اینکه چیزی جا بذارن. داخل، بوی پارچه‌ی کهنه‌ی صندلی‌ها با یه عطر تند قاطی شده که معلوم نیست از کی مونده. یه نفر چند ردیف جلوتر چیزی زیر لب میگه، کسی دقیق نمی‌فهمه چی، ولی یکی سر تکون میده، یکی لبخند کوتاه می‌زنه، انگار همه یه نقش کوچیک رو حفظن. همیشه جواب دادن لازم نیست، بعضی وقت‌ها فقط باید شبیه بقیه باشی تا کسی نگاهت نکنه. و یه جایی وسط همین مسیرهای تکراری، بین ایستگاه‌هایی که اسمشون رو حتی حفظ نیستی، آدم یاد می‌گیره چطور دیده نشه، نه از ترس، از دقت. #اچکان

  • 19 апр.1 3151128

    یه مدت فکر می‌کردم آدم‌ها پیچیده‌ان. بعد فهمیدم نه. فقط هرکسی یه جایی خودشو ول کرده. بقیه‌ش ادامه‌ی همونجاست. یکی وسط یه رابطه، یکی وسط یه تصمیم، یکی حتی وسط یه جمله. و از اونجا به بعد فقط دارن نسخه‌ای از خودشونو می‌کشن که یه روزی ناتموم مونده. برای همین هیچ‌کس کاملاً حاضر نیست. همه یه جاشون جا مونده. و عجیب اینجاست که ما همدیگه رو با همون تیکه‌های گمشده قضاوت می‌کنیم. #اچکان

  • 19 апр.1 13518

    سلام، من یه مدت خیلی حوصله‌ی نوشتن نداشتم. ولی چیزهایی که به مرور نوشتم رو می‌ذارم برای کسایی که دوست دارن بخونن. ✨🩵

  • 19 апр.1 1511013

    من زیاد بیرون نمی‌رم. نه از شلوغی، از دیدن آدم‌ها. همه یه چیزی می‌فروشن، حتی وقتی چیزی برای فروش ندارن. یه لبخند، یه داستان، یه نسخه از خودشون که راحت‌تر هضم میشه. منم یه‌زمانی همین کارو می‌کردم. خودمو جوری نشون می‌دادم که کمتر سؤال بشم، که کمتر بخوان بدونن واقعاً چی تو سرمه. بعد یه روز دیگه حوصله‌شو نداشتم. نه اینکه قوی شده باشم، فقط خسته. از اینکه هر بار یه تیکه از خودمو جا بذارم پای یه مکالمه‌ی معمولی. الان بیشتر وقتا هیچی نمی‌گم. نه از سکوت، از صرفه‌جویی. #اچکان

  • 19 апр.1 0811219

    من دیگه نوتیفیکیشن‌ها رو سریع باز نمی‌کنم. می‌ذارم بمونن بالای صفحه، مثل یه اخطار کهنه. چند ثانیه، چند دقیقه، گاهی چند ساعت. نه از بی‌حوصلگی. برای اینکه فاصله دست خودم باشه. قبلاً هر صدایی رو جواب می‌دادم، انگار اگه دیر کنم یه چیزی از دست میره. حالا فهمیدم بیشتر چیزهایی که میرن از اول قرار نبوده بمونن. و بعضی آدم‌ها دقیقاً همون لحظه‌ای محو میشن که دیگه عجله نداری براشون. #اچکان

  • 19 апр.1 198927

    بعضی آدما فقط وقتی حالت خوبه پیداشون میشه. مثل نور که فقط روی سطح می‌مونه و هیچ‌وقت وارد عمق نمی‌شه. وقتی می‌خندی نزدیک‌ترن، وقتی ساکتی کم‌رنگ میشن. نه اینکه بد باشن، فقط بلد نیستن با تاریکی چی کار کنن. من از اونام که صدا رو از پشت سکوت می‌شنون، برای همین زود می‌فهمم کی داره می‌مونه و کی فقط داره رد میشه. و راستش دیگه دلم نمی‌خواد برای کسی که نمی‌تونه توی تاریکی‌ بمونه بدرخشم. #اچکان

  • پول چیز عجیبیه. هیچ‌وقت با صدای بلند نمیاد. آروم میاد، مثل کسی که بلدِ چطور وارد بشه بدون اینکه دیده بشه. اولش فقط یه عدد کوچیکه، یه حس کوتاهِ امنیت. بعد کم‌کم شروع می‌کنه به حرف زدن. بهت میگه چی بپوشی، کجا بری، با کی بمونی. و عجیب اینجاست که تو فکر می‌کنی هنوز انتخاب می‌کنی. من آدم‌های زیادی رو دیدم که پول داشتن، اما نمی‌تونستن ازش فاصله بگیرن. مثل کسی که کلید داره ولی یادش رفته کدوم در مالِ خودشه. پول همیشه از بیرون خطرناک نیست. گاهی آروم، از داخل جابه‌جات می‌کنه. تا جایی که یه روز به خودت میای و می‌بینی همه‌چی سر جاشه، جز خودت. #اچکان

  • من بلدم چطور مرتب به نظر برسم. موهام سر جاش، لباسم بی‌چین، جمله‌هام کوتاه و قابل‌قبول. هیچ‌کس از بیرون مشکوک نمی‌شه. ولی بعضی روزها فقط دارم نقش کسی رو بازی می‌کنم که بلده زندگیشو جمع کنه. و مشکل اینجاست که این نقش خیلی خوب از آب دراومده. انقدر خوب که خودم هم گاهی یادم میره واقعاً اون آدم نیستم. آدم‌ها فکر می‌کنن کنترل یعنی همه‌چی سر جاش باشه. نمی‌دونن گاهی کنترل فقط یه جور بی‌صدا از هم پاشیدنه که خیلی تمیز اتفاق می‌افته. #اچکان

  • می‌گن اگه اقلیم عوض بشه، آدم هم عوض میشه. چرت میگن. من کشور عوض کردم، شهر عوض کردم، خیابون عوض کردم، حتی زبونی که توش سلام می‌کنم رو هم عوض کردم. ولی یه چیزی همون‌جا موند. یه جایی توی من که نه میشه بیرونش آورد نه میشه هضمش کرد. چون بعضی چیزها به مکان وصل نیستن، به جایی توی آدم وصلن که جغرافیا بهش نمی‌رسه. آدم‌ها هم همینن. اگر اقلیمشون عوض بشه، حسشون نمی‌میره. فقط شکلش عوض میشه، شاید آروم‌تر، شاید هم پرسر‌وصدا‌تر، اما دقیقاً همون‌جاست. فقط اسم‌ها عوض میشن، تعریف‌ها، جمله‌ها. برای همینه که من به حرف‌ها اعتماد ندارم. چون حرف‌ها با اقلیم عوض میشن، ولی اون چیزهایی که واقعی‌ان، هر جا ببریشون باز هم دست از سرِ آدم برنمی‌دارن. #اچکان

  • 19 апр.8751212

    جمع شلوغ بود، آدم‌ها می‌خندیدن. نه اون خنده‌ای که از ته میاد، اون یکی که فقط دندونا رو نشون میده. من هم خندیدم، دقیقاً همون‌جا که بقیه خندیدن. مثل کسی که متن رو حفظ کرده ولی نفهمیده درباره‌ی چیه. یکی چیزی گفت، همه سر تکون دادن، من هم تکون دادم. نه از موافقت، از ترس اینکه سکوت کنم و لو برم. آخه تو اینجور جاها سکوت خطرناکه، خیلی سریع تبدیل میشی به سوال! به‌نظرم آدم وقتی تنهاست، حداقل می‌دونه تنهاست ولی اون‌جا تنهایی یه چیز پنهان بود. مثل لکه‌ای که فقط خودت می‌بینیش! صداها از کنارم رد می‌شدن بدون اینکه جایی توی من بمونن و من به طرز عجیبی بلد شده بودم چطور کامل باشم، بدون اینکه واقعاً حضور داشته باشم. تا وقتی که برگشتم خونه و فهمیدم، هیچ‌وقت واقعاً اونجا نبودم. #اچکان

  • اون لحظه تصمیم گرفتم که سیگار نکشم، نه برای اینکه سالم‌تر زندگی کنم، برای اینکه ببینم بدونش هم می‌تونم تحمل کنم یا نه. اون شب، نتونستم. نه به خاطر نیکوتین، به خاطر اون چند ثانیه‌ای که دود بین من و دنیا یه فاصله می‌انداخت. بعضی شب‌ها دنیا خیلی نزدیکه، خیلی نزدیک. مثل کسی که زیادی خم شده روی صورتت و نفسش بوی چیزی رو میده که نمی‌خوای بدونی چیه! و من از اون شب‌ها خوشم نمیاد. یه لیوان آب ریختم، نخوردم، فقط دستم دورش موند. چون فهمیدم بعضی چیزها اسمشون تشنگیه، ولی با آب برطرف نمی‌شن. بعضی شب‌ها آدم بی‌دلیل همه‌چیز رو به هم ربط می‌ده. شاید آدم فقط می‌خواد یه چیزی، یه کسی، یه اتفاقی بیاد و بگه: «باشه… لازم نیست امشب قوی باشی» ولی هیچ‌کس نگفت. و من مثل همیشه به طرز مسخره‌ای ادامه دادم به سیگار کشیدن. #اچکان

  • امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. نه کسی رفت، نه کسی آمد، نه حتی کسی حرف مهمی زد. فقط یک روز دیگر گذشت، مثل خیلی از روزهای قبلش. صبح بیدار شدم بدون این‌که دقیق بدانم چرا. نه هدفی داشتم، نه عجله‌ای، فقط بدنم تصمیم گرفته بود ادامه بدهد. قهوه خوردم، نه چون دلم می‌خواست، چون عادت داشتم. به آدم‌ها فکر کردم، نه چون مهم بودند، چون همیشه یک گوشه‌ای از ذهنم جا مانده‌اند. گاهی فکر می‌کنم زندگی بیشتر از این‌که اتفاق‌های بزرگ باشد، همین فاصله‌های خالی‌ست بین دو چیز که هیچ‌وقت کامل نمی‌شوند. امروز چند بار گوشی را برداشتم، بی‌دلیل. نه پیامی بود، نه چیزی که منتظرش باشم. فقط نگاه کردم و گذاشتمش سر جایش، انگار داشتم چک می‌کردم هنوز کسی هست که یادش بیفتد من وجود دارم یا نه. آدم‌ها فکر می‌کنند اگر چیزی خراب شود، حتماً یک لحظه‌ی مشخص دارد، یک نقطه‌ی واضح. ولی بیشتر وقت‌ها هیچ لحظه‌ای وجود ندارد. فقط کم‌کم کم‌رنگ می‌شود، تا جایی که دیگر به‌چشم نمی‌آید. شاید بدترین بخشش همین است. نه درد دارد، نه صدا. فقط یک‌جایی می‌بینی دیگر چیزی برای نگه داشتن نیست، و حتی نمی‌دانی از کی شروع شد. اگر فردا هم مثل امروز باشد، تعجب نمی‌کنم. و اگر یک‌دفعه همه‌چیز عوض شود، باز هم. چون از یک جایی به بعد، آدم دیگر انتظار خاصی ندارد. نه از روز، نه از آدم‌ها، نه حتی از خودش. #اچکان

  • روی تخت نشسته‌ام. همان تختی که هیچ خاطره‌ای تا آخرش دوام نیاورده. نه این‌که من پاکشان کرده باشم… خودشان بلدند بروند. لیوان روی میز است. نه نیمه‌پر، نه نیمه‌خالی. فقط هست. مثل بیشتر آدم‌هایی که توی زندگی‌ام دیده‌ام. راستش را بخواهی، من هیچ‌وقت آدمِ نگه داشتن نبودم. نه آدم‌ها را، نه صداها را، نه حتی دلیل‌هایی که باید باعث می‌شد خودم بمانم. چیزها معمولاً از دستم نمی‌افتند. می‌روند. خیلی ساده و عجیبش اینجاست که هیچ‌وقت هم دنبالش ندویده‌ام. نه چون قوی‌ام نه چون غرور دارم، فقط چون از یک جایی به بعد فهمیدم اگر چیزی بخواهد بماند، می‌ماند. و اگر نماند، هیچ کاری از دستت برنمی‌آید. حتی اگر خودت را هم پاره کنی. امشب سیگار ندارم، ولی حسش هست. همان چیزی که بین دو نفس می‌سوزد و تمام نمی‌شود. آدم‌ها فکر می‌کنند من آرامم. چون کم حرف می‌زنم. چون توضیح نمی‌دهم. ولی سکوت همیشه آرامش نیست. گاهی فقط جایی‌ست که آدم دیگر حوصله‌ ندارد. تو اگر از من بپرسی حالم چطور است، می‌گویم خوبم. مثل همیشه. و حقیقت این است که این دقیق‌ترین دروغی‌ست که بلدم بگویم. #اچکان

  • شب مثل شیشه روی شهر کشیده شده نه چیزی را پنهان می‌کند نه چیزی را نجات می‌دهد فقط همه‌چیز را بی‌رحمانه واضح می‌گذارد من در این وضوح کمتر می‌لرزم نه چون آرامم چون دیگر چیزی برای شکستن باقی نمانده آدم‌ها می‌آیند حرف می‌زنند می‌روند و کلماتشان روی من نمی‌نشیند مثل بخار روی سطحی سرد که حتی فرصتِ محو شدن پیدا نمی‌کند من یاد گرفته‌ام چطور چیزی را نگه ندارم نه صدا نه نگاه نه دلیلی برای ماندن در من آشوبی نیست فقط یک سکوت که هر چه را نزدیک شود به‌آرامی حذف می‌کند اگر بپرسند چه بر سرم آمده می‌گویم هیچ فقط به جایی رسیده‌ام که نور از من عبور می‌کند و هیچ‌چیز جا نمی‌گذارد #اچکان

  • 19 апр.1 271715

    گاهی حرف‌ها مثل سنگ روی سینه نمی‌افتند— می‌افتند درونِ آبِ ساکتِ آدم و فقط دایره می‌شوند دایره دایره تا جایی که دیگر خودت را هم نمی‌شناسی و من امروز تمامِ دایره‌هایم را از آبِ ساکتم بیرون کشیدم هنوز خیس هنوز لرزان و گذاشتم در دستانِ تو بی‌فریاد بی‌خواهش فقط همان‌طور که بودند و حالا ایستاده‌ام در سکوتی که نه شبیه رفتن است نه شبیه ماندن فقط شبیه من است وقتی بالاخره حقیقت را گفته‌ام #اچکان

  • 30 янв.2 4303527

    قلبم یک میدان جنگ است نه با پرچم نه با پیروزی پر از گلوله‌ست اما هنوز می‌تپد نه از هیجان از عادتِ زنده‌بودن هر گلوله اسمِ کسی را دارد که گفت می‌ماند و نماند اسمِ روزهایی که باید مهم می‌بودند و نبودند اسمِ «کمی صبر کن» اسمِ «بعداً حرف می‌زنیم» اسمِ «فردا» قلبم دیگر نمی‌داند چطور سالم دوست بدارد وقتی همیشه باید خودش را جمع کند تا زیادی نباشد من از عشق نخواستم نجاتم بدهد فقط خواستم بخواهدَم نه از روی وظیفه نه از روی جبران اگر روزی این قلب از گلوله خالی شد به معجزه نیست به این است که کسی اسلحه‌اش را زمین بگذارد و بگوید: «دیدمت. نه چون قوی بودی بلکه چون شکسته بودی.» #اچکان

  • 5 нояб.6 04153156

    تو زیادی نیستی، فقط عمیقی. احساست سنگین نیست، فقط واقعی‌ست. تو یاد گرفتی عشق بدی با دست‌های باز، اما حالا وقتشه بدون ترس، با همون دست‌ها، خودت رو بغل کنی. تو نمی‌خوای نگه‌داری، تو نمی‌خوای بجنگی، تو فقط می‌خوای عشق جاری باشه. و اگه کسی نمی‌تونه شنا کنه، تو هنوز دریا می‌مونی. یه روزی، کسی از راه می‌رسه که از آرامش تو نترسه، که نخواد عشق رو بفهمه و فقط بخواد باهاش زندگی کنه. تا اون روز، نفس بکش. بدرخش و بدون تو همین حالا کامل و دوست‌داشتنی‌ای، بی‌نیاز از هیچ نجات‌دهنده‌ای. #اچکان

Achcan — tgindex