tgindex
آگاهی و تأمل

آگاهی و تأمل

Статистика
@AgahiTaamolперсидский

خودباوری برآمده از عزت نفس و آگاهی است. t.me/AgahiTaamol?direct ارتباط با ادمین : @Sodmandsaedpanah

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
17
Всего постов
49
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 376
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
214
40 постов
Вовлечённость
15,6%
к подписчикам
Постов в день
2,4
всего 49
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
197
1/48двое суток
225
1/72трое суток
243

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آهسته بشتاب …. @AgahiTaamol

  • به او گفتم من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می‌دهم فقط به امید نور کم‌سویی که در دوردست‌ها می‌درخشد.» #آنتوان_چخوف @AgahiTaamol

  • گاهی خوشبختی می تونه توانایی لذت بردن از صدای پرنده ها باشه ! همینقدر ساده … #آدینه_تان_شاد @AgahiTaamol

  • ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌ ‌ عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی یک درمانده‌ای درمان کنی ‌ در میان این همه غوغا و شر #عشق یعنی کاهش رنج بشر @AgahiTaamol

  • ما فکر می‌کنیم فقط با «کار» میراث می‌سازیم. اما میراثِ واقعیِ تو، کیفیتی است که در برخورد با دیگران می‌گذاری. وقتی می‌روی، دیگران قرار نیست کارنامه‌ی تحصیلی یا بانکی‌ات را یادشان بماند. آن‌ها یادشان می‌ماند که در کنارِ تو، «چه حسی» داشته‌اند. انسان، در حافظه‌ی عاطفیِ دیگران زنده می‌ماند؛ نه در فایل‌های بایگانی.. @AgahiTaamol

  • صبح شد ؛ برخیز و بنشین روبروی آینه تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست … حسین_منزوی @AgahiTaamol

  • گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس … #حافظ @AgahiTaamol

  • وقتی جامعه ای دچار بهران اقتصادی میشه چه اتفاقی میوفته ؟ @AgahiTaamol

  • از هم‌نشینی استاد معروفی و استاد شجریان باید همچین شاهکاری خلق بشه @AgahiTaamol

  • کجای این جهان صبح ها طعم دلچسب زندگی دارد جز گوشه ی دنج مهربانی تو … ساناز_قاسمیان @AgahiTaamol

  • @AgahiTaamol

  • تنها افـرادی که رنج نمی کشند و نـاراحت نمی شوند مـرده ها هستند . زنـده بودن یعنی گاهی آسیب دیدن ، شکست خوردن ، دچـار استرس شدن ، اشتبـاه کردن و همچنـان ادامه دادن .. @AgahiTaamol

  • راستی و یک‌رویی موهبتی است که به اندازه‌ی هوش و زیبایی نادر است وبی‌انصافی است که انسان آن را از همه کس طلب کند. #رومن_رولان @AgahiTaamol

  • من محو خدایم و خدا آن منست هر سوش مجویید که در جان منست … 🍃 #مولانا @AgahiTaamol

  • 9 авг.256101

    الیاسا برای چند ثانیه ماتش برد. هنرمند… و اثر… برای نخستین بار کسی نوشته‌هایش را «اثر» نامیده بود و خودش را هنرمند. آن کلمات برای الیاسا از صدها اسکناس باارزش‌تر بودند. با دست‌هایی لرزان، از میان دفترها، دفتر سبزرنگی را انتخاب کرد و گفت: فکر می‌کنم این یکی را بیشتر دوست داشته باشید، خانم. زن دفتر را گرفت و با احترام داخل کیفش گذاشت؛ طوری که انگار چیزی بسیار باارزش در اختیار دارد. نام آن زن نگیهان بود. و همان روز، بی‌آنکه خودش بداند، سرنوشت یک جوان را تغییر داد. روز بعد، الیاسا دوباره همان ساعت وارد مترو شد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آشنایی را شنید: «هی، پسر! یکی دیگر از آن رمان‌های زیبایت را به من می‌دهی؟ باور نمی‌کنی… دیشب که داستانت را خواندم، هنوز مزه‌اش زیر زبانم مانده! الیاسا لبخند زد. چند مسافر که هر روز سرگرم کار خودشان بودند، برای نخستین بار به او و دفترهای قدیمی‌اش توجه کردند. یکی از آن‌ها گفت: من هم یکی می‌خواهم. دیگری پرسید: داستان جدید نوشته‌ای؟ الیاسا با شادی دفترهایش را میان مردم می‌چرخاند. اما خوشحالی‌اش بیشتر از پولی بود که به دست می‌آورد. برای اولین بار، کسی به نوشته‌هایش ارزش داده بود. و او از همان روز، بهترین داستان‌هایش را برای نگیهان کنار می‌گذاشت. روزها گذشت. کم‌کم مسافران مترو او را می‌شناختند. دیگر کمتر کسی او را تحقیر می‌کرد. مردم هنگام دیدنش می‌گفتند: «من هم یک رمان می‌خواهم.یا می‌پرسیدند: داستان جدید نوشته‌ای؟و گاهی می‌گفتند: رمان دیروزت هنوز از ذهنم بیرون نرفته. و هر بار، چشمان الیاسا از شوق پر از اشک می‌شد. دفترهای قدیمی یکی‌یکی تمام شدند. سبد کوچکی که سال‌ها دفترهای نوشته‌شده‌اش را در آن جمع کرده بود، روزبه‌روز خالی‌تر می‌شد. مدتی بعد، دیگر به جای دفترهای پیدا شده از میان زباله‌ها، دفترهای نو و تمیز از لوازم‌التحریر می‌خرید و داستان‌هایش را در آن‌ها می‌نوشت. اما هنوز هم زیباترین داستان‌هایش را برای نگیهان نگه می‌داشت. نگیهان وقتی دفتر جدیدی را از دست او می‌گرفت، آن را با همان احترام همیشگی ورق می‌زد. برای او، آن دفتر فقط چند صفحه کاغذ نبود. بخشی از روح یک انسان بود. یک روز، الیاسا دیگر به مترو نیامد. نگیهان منتظر ماند. روز بعد هم نیامد. روز سوم نیز خبری از او نبود. نگیهان نگران شد. از دستفروش‌ها، نانواها و فروشندگان اطراف ایستگاه درباره الیاسا پرسید، اما هیچ‌کس خبری نداشت. ماه‌ها گذشت. بعد یک سال. بعد دو سال. نگیهان هر روز سوار همان مترو می‌شد و ناخودآگاه چشمش به گوشه‌ای از واگن می‌افتاد که الیاسا زمانی آنجا می‌نشست. اما دیگر خبری از آن جوان و دفترهایش نبود. سه سال گذشت. یک روز فرزندان نگیهان که سال‌ها خارج از کشور زندگی می‌کردند، به دیدنش آمدند. همه با هم به گردش رفتند، در رستورانی زیبا شام خوردند و در پایان روز، به تماشای فیلمی رفتند که مدتی بود در سراسر شهر درباره‌اش صحبت می‌شد. فیلم فوق‌العاده بود. تماشاگران گاهی خندیدند، گاهی گریه کردند و وقتی فیلم تمام شد، تمام سالن از جا بلند شد و چند دقیقه بی‌وقفه دست زد. سپس شهردار و تعدادی از بازیگران روی صحنه آمدند. در پایان، مجری نام نویسنده و تهیه‌کننده فیلم را اعلام کرد. اکنون از آقای الیاسا آکیورک دعوت می‌کنیم روی صحنه بیایند. نگیهان با شنیدن این نام، خشک شد. مردی بلندقد، لاغراندام و میانسال با لبخندی درخشان روی صحنه آمد. نگیهان فقط چند ثانیه به او نگاه کرد. اما همان چند ثانیه کافی بود. او خودش بود. همان جوان. همان الیاسا. مجری و بازیگران از فیلمنامه‌اش تعریف کردند و سپس میکروفون را به دست گرفت. آقای آکیورک، سالن پر از تماشاگر است، فیلم رکورد فروش زده، مردم شما را تشویق می‌کنند و همه از موفقیتتان حرف می‌زنند. از میان همه این‌ها، کدام لحظه بیش از همه شما را خوشحال کرده است؟» سالن ناگهان ساکت شد. الیاسا سرش را پایین انداخت چند ثانیه گذشت. بعد صدای گریه‌ای از میان جمعیت بلند شد. الیاسا سرش را بالا آورد. چشمانش خیس شده بود. به تمام سالن نگاه کرد و گفت:ده سال پیش بود… آن زمان، برای مادرم که بیمار بود پول خرید دارو نداشتم. حتی می‌خواستم برای خانه کوچکمان یک تکه نان حلال ببرم. هر کاری که می‌توانستم انجام دادم، اما یا مأموران جلوی کار کردنم را گرفتند، یا پولی نصیبم نشد. یک آرزو داشتم… می‌خواستم نویسنده شوم. از میان زباله‌ها دفترهای قدیمی پیدا می‌کردم و داستان‌هایی را که در ذهنم بود در آن‌ها می‌نوشتم. بعد سوار مترو می‌شدم و از مردم می‌خواستم نوشته‌هایم را بخرند و بخوانند. اما بیشتر مردم فقط لباس‌های کهنه‌ام را می‌دیدند. یکی تحقیرم می‌کرد. یکی ناسزا می‌گفت. یکی من را هل می‌داد. و یک روز حتی به دروغ مرا متهم به دزدی کردند و کتکم زدند… تا اینکه یک روز، در همان مترو، فرشته‌ای سر راه من قرار گرفت. @AgahiTaamol

  • #دفترهای_قدیمی الیاسا هنوز بیست‌وچند ساله هم نشده بود؛ جوانی نحیف و استخوانی که فقر، چهره‌اش را زودتر از سنش خسته کرده بود. آن‌قدر لاغر بود که می‌شد خطوط استخوان‌هایش را از زیر لباس‌های کهنه‌اش دید. هر روز، درست در یک ساعت مشخص، از ایستگاه شمالی شهر سوار مترو می‌شد. در دستش چند دفتر قدیمی و پاره بود؛ دفترهایی که از میان زباله‌ها پیدا کرده بود و با دقت فراوان تمیزشان می‌کرد. بعد، با همان دست‌های لاغر و خسته، داستان‌های کوتاهی را که خودش نوشته بود، صفحه‌به‌صفحه با دست‌خطی زیبا در آن‌ها می‌نوشت و به مسافران مترو پیشنهاد می‌کرد. ظاهر دفترها کهنه و فرسوده بود، اما خود الیاسا برخلاف لباس‌های وصله‌دارش جوانی بسیار تمیز بود. ناخن‌هایش همیشه مرتب کوتاه شده بودند و از لباس‌های قدیمی‌اش بوی خوش گل رز به مشام می‌رسید. با لبخندی آرام به مردم نزدیک می‌شد و می‌گفت: این هفته یک داستان کوتاه نوشته‌ام. دوست دارید آن را بخوانید؟ اگر بخرید، هم من را از یک وضعیت سخت نجات می‌دهید و هم بعد از خواندنش، شما خوشحال می‌شوید. مطمئن باشید. اما بیشتر مردم حتی حاضر نبودند حرفش را تا آخر بشنوند. بعضی‌ها با نفرت نگاهش می‌کردند و می‌گفتند:اَه! باز هم همان داستان همیشگی! مزاحم نشو. با این لباس‌های کثیف و قیافه فقیرت منظره را خراب کرده‌ای! گاهی حتی کسانی پیدا می‌شدند که او را از مترو بیرون هل می‌دادند. اما الیاسا دل بسیار حساسی داشت. هیچ‌وقت جواب توهین‌ها را با توهین نمی‌داد. حتی اگر کسی غرورش را می‌شکست، سرش را پایین می‌انداخت، با احترام کنار می‌رفت و تنها با چشمانی خیس از آنجا دور می‌شد. یک روز، در میان شلوغی مترو، اتفاقی تلخ‌تر از همیشه رخ داد. الیاسا طبق معمول مشغول فروش داستان‌هایش بود که ناگهان زنی فریاد زد:دزد! کیف پولم را دزدیده‌اند! همین جوان چند لحظه پیش کنار من بود. حتماً خودش برداشته! نگذارید فرار کند! پول‌های شما را هم می‌دزدد! هنوز الیاسا فرصت نکرده بود حتی یک کلمه از خودش دفاع کند که جمعیت، خشمگین، دورش حلقه زد. یکی هلش داد. دیگری سیلی زد و چند نفر دیگر نیز بدون آنکه حتی لحظه‌ای فکر کنند، بر سرش ریختند و کتکش زدند. الیاسا فقط دست‌هایش را جلوی صورتش گرفته بود و تلاش می‌کرد از خودش محافظت کند. در همان لحظه، صدای زنی سالخورده از میان جمعیت بلند شد؛ زنی که با تمام توان مردم را کنار می‌زد و راهی برای رسیدن به جوان باز می‌کرد. رهایش کنید! می‌گویم رهایش کنید! اما کسی گوش نمی‌داد. زن با صدایی بلندتر فریاد زد: «این جوان دزد نیست! نگاه کنید! کیف پولتان زیر صندلی افتاده! خودتان ببینید! چرا قبل از اینکه بدانید چه اتفاقی افتاده، این بچه را به این روز انداختید؟! جمعیت آرام شد. چند نفر خم شدند. کیف پول واقعاً زیر صندلی افتاده بود. آن را برداشتند و به صاحبش دادند. تمام پول‌ها داخلش بود؛ حتی یک سکه هم کم نشده بود. اما عجیب‌تر از همه این بود که هیچ‌کس از الیاسا عذرخواهی نکرد. انگار فقر، او را در چشم بعضی آدم‌ها آن‌قدر بی‌ارزش کرده بود که حتی یک ببخشید هم شایسته‌اش نبود. مترو در ایستگاه بعدی توقف کرد. الیاسا می‌خواست هرچه زودتر از آنجا فرار کند. می‌خواست خودش را به بیرون بیندازد و جایی دور از نگاه مردم، گریه کند. اما تا آن لحظه همان‌جا روی زمین نشسته بود، سرش را به شیشه تکیه داده و بی‌صدا اشک می‌ریخت. زن سالخورده‌ای که او را از دست مردم نجات داده بود، آرام به سمتش آمد. کنار او زانو زد و دستش را روی موهایش کشید. با صدایی مادرانه گفت:پسرم… خواهش می‌کنم گریه نکن. تو هیچ کار شرم‌آوری نکرده‌ای. آن‌هایی که بدون دلیل به تو حمله کردند باید خجالت بکشند. الیاسا چیزی نگفت. اشک‌هایش هنوز روی گونه‌هایش جاری بود. زن برای اینکه شاید کمی حالش بهتر شود، با لبخندی صمیمی پرسید: لباس‌هایت چه بوی خوبی می‌دهند! بوی گل رز است؟ الیاسا با چشمانی پر از اشک، لبخند بسیار کمرنگی زد و آرام گفت: «در خانه‌مان حتی پول خرید مواد شوینده هم نداریم. لباس‌هایم را با خاکسترهایی که مردم کنار خیابان می‌ریزند می‌شویم. برای اینکه بوی خوبی بدهند، هنگام آبکشی چند گلبرگ رز داخل آب می‌ریزم. زن لحظه‌ای به او خیره ماند. پاسخ آن جوان بیشتر از هر چیزی دلش را به درد آورد. سپس چشمش به دفترهای پراکنده روی زمین افتاد. خم شد و یکی‌یکی آن‌ها را برداشت. دفترها را ورق زد و پرسید:این‌ها را خودت نوشته‌ای؟ الیاسا سرش را تکان داد. بله. زن یکی از دفترها را در دست گرفت و گفت: «رمان می‌نویسی؟ الیاسا با خجالت جواب داد:بله… داستان‌های کوتاه. زن لبخند زد و گفت:پس من یکی می‌خواهم. الیاسا با تعجب نگاهش کرد. زن پولی درآورد و به طرفش گرفت: این هم پولش. و یک چیز دیگر… اصلاً فکر نکن از روی ترحم می‌خرم. من عاشق خواندن هستم. برای هنر و هنرمند ارزش قائلم. به همین دلیل اثرت را می‌خرم.

  • @AgahiTaamol

  • آدمی اگر هیچ چیز در این دنیا نداشته باشد، باز هم چیزی هست که باید بابت آن هر ثانیه شادی کرد و آن "وجود داشتن" است. وجود داشتن برای عشق ورزیدن به تمام کسانی که ما را در زندگیشان پذیرفته‌اند. 📕 می‌خواهم سهمم را ببخشم ✍️ #فردریک_بکمن @AgahiTaamol

  • هر که باشیم، هر کجای دنیا زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کرده‌ایم و می‌ترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آن‌هایی هم که می‌دانند چه چیزی کم دارند، واقعا انگشت شمارند... ✍🏻 الیف شافاک @AgahiTaamol

  • 8 авг.314710

    اگر دوام آوردن خود یک هنر باشد، ما این روزها بی آنکه بدانیم در حال خلق یک شاهکاریم. @AgahiTaamol

آگاهی و تأمل — tgindex