tgindex
آقای شاید !

آقای شاید !

Статистика
@AghayeShayadперсидский

ایهام، تناقض، پر از ابهام و دو پهلو من، شایدم و شخصیتم شکل ندارد لینک‌ ارتباط به صورت ناشناس https://t.me/AghayeShayad/3 https://aghayeshayad.ir/

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
143
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 381
−9 за 4 дн.
Сутки
−4
−0,29%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
149
40 постов
Вовлечённость
10,8%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 143
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
90
1/48двое суток
103
1/72трое суток
111

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • عذابِ ساعتِ خوابیده را فردا نمی‌فهمد کسی حالِ مرا در این شبِ یلدا نمی‌فهمد دوباره چای می‌ریزم برای هر دومان، اما غمِ بیداریِ من را شبِ رویا نمی‌فهمد شبیه نامه‌ای برگشته از مقصد، پر از دردم غمِ خط‌خوردگی‌ها را خطِ خوانا نمی‌فهمد شبیه ایستگاهی خلوتم، متروک و بارانی غمِ این ریلِ ممتد را تبِ غوغا نمی‌فهمد تو آن موجی که از آغوشِ این ساحل گریزانی غمی دارم که عمقش را دلِ دریا نمی‌فهمد ... #آقای_شاید AghayeShayad

  • رد شدم از کوچه‌ای که کودکی‌هایم در آن زیرِ بارِ برج‌هایِ سرد و سنگی، نیمه‌جان در کجایِ این شلوغی باز پیدا می‌شود خنده‌هایِ بی‌دلیلِ بچه‌هایِ آن زمان کوچه‌هایِ خاکیِ ما رفته از یادِ زمین جایِ آن روییده دیواری بلند و بی‌امان خیره ماندم روبرویِ خانه‌یِ تاریکِ خود بغضِ سختی در گلویم می‌تراشد استخوان حوضِ آبی‌رنگِ ما در خاک و خاکستر نشست کو صدایِ مادرم در خلوتِ این آسمان؟ آمدم تا کودکی‌هایم در آغوشم کشد دیدم اما نعشِ او را در غباری بی‌نشان #آقای_شاید AghayeShayad

  • خنده‌ات در قابِ چوبی، کنجِ این دیوارِ من می‌خراشد تا سحر این جانِ شب‌بیدارِ من عطرت از پیراهنِ جا مانده‌ات پر می‌کشد تا بکوبد پتکِ سنگینی بر این آوارِ من هر شب اینجا چای می‌ریزم برایِ سایه‌ات تا جنون حاکم شود بر بسترِ افکارِ من در میانِ جمع می‌خندم که رازم گم شود نیمه‌شب‌ها اشک می‌خندد به این انکارِ من رفته‌ای، اما تمامِ خانه پر شد از تنت سایه‌ات افتاده رویِ شانه‌یِ خودکارِ من #آقای_شاید AghayeShayad

  • میانِ گیرودارِ تختِ خواب و دار می‌بوسم تو را در پیکرِ این سایه‌یِ بیدار می‌بوسم جنونِ من برایِ تو سر و سامان نمی‌فهمد تو را در لحظه‌یِ ویرانگرِ آوار می‌بوسم جهان چرخید و عشقِ من به تو پایان نمی‌گیرد تنِ تب‌دارِ عشقت را در این پیکار می‌بوسم زمان یک نعشِ بوگندیده در تقویمِ این گوشی تو را با نبضِ تندِ ساعتِ بیمار می‌بوسم طنابِ دار را می‌بندم و با خنده می‌چرخم تو را در بطنِ این تاریکیِ خون‌بار می‌بوسم! #آقای_شاید AghayeShayad

  • فرزندِ نیامده‌ام... این نامه‌ای است از جهانی که تو خوشبختانه هرگز به آن پا نگذاشتی. نوشتن برای کسی که در امن‌ترین جایِ ممکن — یعنی در عدم — آرمیده، شاید اوجِ دیوانگی باشد، اما من این دیوانگی را در سلول‌هایم حمل می‌کنم و دقیقاً به همین خاطر، چرخه‌یِ این جنونِ موروثی را قبل از رسیدن به تو متوقف کردم. فکر نکن تو را نخواسته‌ام. نه... اتفاقاً چون با تمامِ تار و پودم تو را می‌فهمیدم، تو را از عفونتِ این زندگی دریغ کردم. من تو را از بیداری‌هایِ آغشته به اضطراب، از خیره شدن‌هایِ فلج‌کننده به سقفِ تاریکِ اتاق، از بلعیدنِ قرص‌هایِ اعصاب برای فرار از واقعیت، و از سگ‌دو زدن‌هایِ بی‌وقفه در این دورِ باطل نجات دادم. اگر می‌آمدی، باید سهمِ خودت را از زهرِ این روزگار سر می‌کشیدی. باید یاد می‌گرفتی چطور رویِ خون‌ریزیِ درونت نقابِ خنده بزنی و چطور از کنارِ لاشه‌یِ رویاهایت با بی‌تفاوتی رد شوی. من نمی‌خواستم چشم‌هایت درگیرِ تماشایِ سقوطِ تدریجیِ انسان‌ها شود. نمی‌خواستم روزی روبه‌رویِ من بایستی، با خشمی به حق در نگاهت خیره شوی و بپرسی: «چرا مرا به این مسلخ آوردی؟» و من هیچ جوابی جز شرمساری و سکوت نداشته باشم. نیامدنِ تو، بزرگ‌ترین، خودخواهانه‌ترین و در عین حال عاشقانه‌ترین فداکاریِ من بود. من تو را در همان جهانِ سایه‌ها و در نطفه‌یِ خیالاتم خفه کردم تا در این واقعیتِ سیمانی و سرد، ذره‌ذره زجر نکشی. تو در من، در لابه‌لایِ کلماتم، در بغض‌هایِ فروخورده‌ام و در همان ابعادِ موازی زنده‌ای، اما رویِ این خاکِ نفرین‌شده... نه. هیچ‌گاه اجازه ندادم گوشت و خونت، بازیچه‌یِ دستِ این چرخ‌دنده‌هایِ بی‌رحم شود. آسوده بمان، فرزندِ خیالیِ من. تو تنها برنده‌یِ بازیِ کثیفی هستی که ما سال‌هاست در آن باخته‌ایم. #آقای_شاید AghayeShayad

  • خنده‌ات را دیدم و جانم شکفت آتشی در سینه‌یِ سردم شکفت یک قدم برداشتی، طوفان شدم پیشِ چشمت ناگهان ویران شدم اوجِ این دیوانگی در بوسه بود کلِ دنیا پیشِ آن بی‌توشه بود ناگهان طوفانِ سردی سر رسید سایه‌یِ تاریکِ شک از در رسید بادِ سرد آمد که تا غافل کند این جنون را در دلم باطل کند من ولی در چشمِ تو لنگر زدم با خیالت تا خدا هم پَر زدم چشمِ من بر رویِ ظلمت بسته شد سایه از پیوستنِ ما خسته شد عشقِ من پایان ندارد مهربان! ریشه‌اش در عمقِ جانم، بی‌امان #آقای_شاید AghayeShayad

  • سگ‌صفت‌ها از کنارِ بغضِ من رد می‌شدند خنده‌هایِ هارشان بر مرگِ من سد می‌شدند لخت می‌پیچم به رویِ تختِ خوابِ غرقِ خون خاطراتت در تنم چون خطِ ممتد می‌شدند سایه‌هایی بویِ الکل، چشم‌هایی مثلِ گرگ در طوافِ بسترِ من، زود مرتد می‌شدند زهرِ تلخی می‌دود در استخوانم نیمه‌شب سرفه‌ها در بسترِ من باز بی‌حد می‌شدند تف به این دنیایِ هرزه، تف به این دیوارِ سرد دشمنانم در سقوطِ من زبانزد می‌شدند چشم می‌بندم به رویِ عابرانِ کور و کر سگ‌صفت‌ها از کنارِ نعشِ من رد می‌شدند... #آقای_شاید AghayeShayad

  • دیدمت با دیگری، در سایه‌ها دستش به دست بندِ این دیوانگی از پاره‌یِ قلبم گسست سایه‌اش افتاده بود آنجا به رویِ گردنت زهرِ این تصویرِ تاریک، استخوانم را شکست چشم‌هایت غرقِ شهوت، خنده‌ات بویِ لجن نعشِ من در امتدادِ این شبِ متروک، مست بوسه‌هایت بر لبِ او، ماشه‌ای در مغزِ من تیغِ کُندی در درونِ معده‌ام بالا نشست سایه‌تان در کوچه‌یِ بن‌بستِ من گم می‌شد و بغضِ سنگی، راهِ حلقم را در این تاریکی بست... #آقای_شاید AghayeShayad

  • یک منِ دیگر در آن‌سو، خیره در چشمانِ توست قرص‌هایش را نخورده، برده‌یِ فرمانِ توست رویِ تختِ خواب، لایِ بازوانت خواب رفت مثلِ من در چاهِ این افسردگی‌ها آب رفت نه! منِ آن بُعدِ دیگر، یک سگِ هار است و بس حجمِ مغزش زیرِ سقفِ خانه، آوار است و بس او تو را در کوچه‌هایِ نیمه‌شب در بر کشید بُغضِ این دیوانه را با خنده‌ای یک‌سر چشید در موازی‌هایِ این کیهان، تو یک قاتل شدی در تمامِ نسخه‌هایِ من، بلایِ دل شدی ما دو تا در هر جهانی، زهرِ تلخِ هم شدیم در تسلسل‌هایِ پوچی، سایه‌های هم شدیم تف به این کیهانِ پُر تکرار و این کابوسِ سرد خط بزن این نسخه را، مُردم در این ابعادِ درد #آقای_شاید AghayeShayad

  • 4 авг.172121

    چون دوستت دارم راهی پیدا خواهم کرد تا نورِ زندگیِ تو باشم، حتی اگر در تاریک‌ترین و دلگیر‌ترین حالِ خودم باشم.

  • دوباره طعمِ تلخی در درونِ معده‌ام ماسید شبی که سایه‌یِ دردم درونِ رختخواب رقصید دو مشتِ پُر دیازپام و، دو تا چشمِ ورم کرده روانم زهرِ این شب را، بدونِ وقفه می‌نوشید سرم از فکرِ فردایِ پُر از خالی، پُر از وهم است تمامِ سقفِ این سلول، به حالِ خسته‌ام خندید دوباره بویِ اسپرسو، حواسِ پِرتِ شب‌ها شد و یک سایه درونِ من، از این دیوانگی ترسید جنون یعنی همین چشمی، که می‌سوزد ولی باز است تهِ این قصه‌یِ تاریک، جهانِ من فرو پاشید... #آقای_شاید AghayeShayad

  • تف شدیم از کام دنیا، رویِ خاکِ این دیار

  • کلی شعر نشنیده، مچاله زیر میز

  • به چه انگیزه این همه ریسک وقتی حتی خانواده هم‌زبونت نیست AghayeShayad

  • طنابِ دارِ این افکار، مرا دیوانه خواهد کرد هجومِ سایه‌یِ کفتار، مرا دیوانه خواهد کرد تو را در حبسِ بازویم، میانِ خون بغل کردم تصور کردنِ بازار، مرا دیوانه خواهد کرد صدایِ زنگِ گوشی در دلِ تاریکِ این بستر پیامِ یک سگِ بیمار، مرا دیوانه خواهد کرد کبودی‌هایِ گردن را مکیدم در شبِ وحشت که دستِ دیگری یک‌بار... مرا دیوانه خواهد کرد جهان می‌چرخد و بویِ لجن در خانه می‌پیچد نخِ جامانده‌یِ سیگار، مرا دیوانه خواهد کرد مرا محکم گره کن در تنِ عریانت ای هم‌خون نفس‌هایِ پسِ دیوار، مرا دیوانه خواهد کرد! #آقای_شاید AghayeShayad

  • در هوایِ چشم‌هایت، بی‌قرار و مستِ مستم من کتابِ منطقم را، با نگاهت زود بستم ​عطرِ تو پر می‌شود در، کوچه‌هایِ خلوتِ من من چو گنجشکی رها بر، رویِ دستانت نشستم ​رنگِ چشمانت شبیهِ، قهوه‌هایِ نابِ داغ است من میانِ بازوانت، بغضِ خود را می‌شکستم ​تو همان نورِ امیدی، در دلِ شب‌هایِ تارم من گره کردم به دستِ مهربانت، هر دو دستم ​من پر از نقصم، پر از ایراد، اما ای امیدم! «هر چه هستم»، ای عزیزم! «عاشقت هستم» که هستم! ​تا نفس در سینه‌یِ من، می‌تپد با عشقِ پاکت خنده‌هایِ روشنت را، تا همیشه می‌پرستم! #آقای_شاید AghayeShayad