tgindex
مکشوفات علیز

مکشوفات علیز

Статистика
@Alizsdiscoveriesперсидский
Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
924
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 634
20 постов
Вовлечённость
285,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
433
1/48двое суток
496
1/72трое суток
535

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 13 апр.1 89819

    من نوشتم و نوشتم و نوشتم و پاک کردم. دوباره کلمات را پشت هم چیدم. باز منصرف شدم. دستم را بر روی دکمه‌ی backspace چند ثانیه‌ای نگه داشتم و باز صفحه خالی شد. باز مرور کردم و نوشتم. خشمگین شدم و خشمم را نوشتم. غمگین شدم و غمم را نوشتم. ناامیدی سراسر وجودم را فرا گرفت و نوشتم. رسیدم به جمله‌ی آخر. جملات و کلمات از زیر چشمم رد شدند و هر چقدر چکش زدم و بالا پایین‌شان کردم نتوانستم بنویسم آنچه را که می‌خواهم. اصلا چگونه می‌توان دورافتادگی را در قالب کلمه نوشت؟ فاصله را چه؟ من هر چقدر تلاش کردم نشد. فقط ایستاده‌ ام و نگاه می‌کنم به فاصله‌ای که هر روز بیشتر می‌شود. به فاصله‌ای که کم کم حرف‌های مشترک را هم می‌گیرد. به فاصله‌ای که درد‌های مشترک را در خودش حل می‌کند. به فاصله‌ای که آنقدر دورت می‌کند که می‌شوی دورافتاده. به فاصله‌ای که تبدیل به جدایی می‌شود. اصلا گویا اصل بر دوری، حسرت، جدایی و دلتنگی‌ست.

  • 20 мар.2 0094

    ‏مدت‌هاست که ننوشتم. اصلا دست و دلم هم به نوشتن نمی‌رود. قوت غالبم خبر است و خبر است و خبر. اصلا از این دور مگر کار دیگری می‌توان کرد؟ یا حرفی هم زد؟ یا اصلا زندگی کرد؟ هر چند که شاید خارج شدن این حرف‌ها و ملالت‌زدگی‌ها از دهان یک دیاسپورا در این بلبشو غلط زیادی باشد. هر چه که هست و نیست، خالی از حرف‌م و احساسات. شاید سراسر خشم. شاید هم دلتنگی. دیگر هم حوصله‌ی رسم هر ساله‌ی نگاشتن پیام "تولد عید شما مبارک" در اینجا نیست. نفس ببرم و شرم را کم کنم. علی ایها الحال قسمت‌ این بوده. سگ بریند روی این قسمت و زندگی. عیدتان مبارک.

  • واقعا چه لحظه‌ای شیرین‌تر‌ از دیدن سقوط و به درک واصل شدن دیکتاتورها

  • 27 февр.2 33121

    без подписи

  • 11 февр.2 62315

    без подписи

  • 29 янв.2 61821из ssc_public

    چه سودی در علم است، وقتی انسان ارزش ندارد؟ وقتی خون در کوچه‌ها جاری‌ست دیگر سکوت را بر خود روا نمی‌دانیم. دی‌ماه امسال، روزهایی را پشت سر گذاشته‌ایم که شرح آن‌ها زبان را به عجز می‌کشاند. مردمی که به خیابان آمدند تا حقشان را مطالبه کنند، با شلیک مستقیم گلوله به زمین افتادند. نه در میدان جنگ، بلکه در کوچه و خیابان. چند روز بیشتر طول نکشید تا فهرست کشته‌شدگان به اندازه‌ای طولانی شود که تخمین تعدادشان نیز نشدنی تلقی گردد. این فهرست، صرفاً مجموعه‌ای از نام‌ها نیست. هر نام در آن، یک خانواده‌ی داغدار، یک مادر عزادار، یک آینده‌ی نابود‌شده است. این‌ها آدم‌هایی هستند که زنده بودند. زنانی که می‌خواستند زندگی کنند، مردانی که آرزوی آزادی داشتند، دانشجویانی که نمی‌خواستند تن به ذلت زیستن در چنین استبدادی بدهند. دانشجویانی که روزی در همین کلاس‌های درس نشستند، در همین دانشکده‌ها قدم زدند، در همین هوا نفس کشیدند و در میان همین دیوارها گفتند و خندیدند. دانشجویانی چون محمدرضا مرادعلی، ورودی ۹۵ دانشکده‌ی مهندسی کامپیوتر دانشگاه شریف، که در ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ کشته شد و از او، تنها یاد و خاطره‌اش به جا مانده‌است. ما این‌ها را دیده‌ایم. خون روی زمین را، جنازه‌های ردیف‌شده در کهریزک را، دیده‌ایم. شهادت کسانی را شنیده‌ایم که با چشم خودشان مرگ را دیدند. مرگی که از لوله‌ی تفنگ نیروهایی بیرون می‌آمد که وظیفه‌شان حفظ مردم بود، نه قتلشان. و بالاتر از همه، شنیدیم دستور شما را. نه پروردگار، بلکه این اهریمن بود که بر شما نازل شد و از زبانتان سخن گفت که: «بکشید!» و کشتند. بدون تردید، بدون وجدان، بدون رحم. همان مردمی که در روز‌های جنگ از آن‌ها به عنوان «ملت شریف و غیور» یاد می‌کردید، حالا به یک‌باره «اغتشاشگر» و «تروریست» نامیده شدند. همان مردمی که سال‌ها زیر بار سختی و فشار تحمیل‌شده از ستمتان زندگی کردند، حالا «اراذل و اوباش» خوانده شدند. انگار فراموش کرده‌اید که نمی‌توان یک ملت را یک روز به آسمان برد و روز بعد به زمین کوبید. فراموش کرده‌اید که واژه‌ها معنا دارند و حافظه‌ی مردم، کوتاه نیست. کسانی که سال‌ها بر منبرها گفتند «خون بی‌گناه، بنیان حکومت‌ها را فرو می‌ریزد»، امروز یا سکوت کرده‌اند و یا با واژگان آراسته گلوله‌ها را تطهیر نموده‌اند. حق تیرهایی را از خانواده‌ی قربانیان گرفتند که مدعی بودند دشمن نثارشان کرده‌است. همان‌هایی که فریاد می‌زدند «هیهات منا الذله»، امروز ذلیلانه‌ترین سکوت را پیشه کرده‌اند و به تماشای گورستان‌ها نشسته‌اند؛ گورستان‌هایی که با فرمان کسی که خود را معصوم از خطا می‌داند، روزبه‌روز انسان‌های بی‌گناه بیشتری را در خود جای می‌دهند. حالا دیگر وقت انذار و هشدار و سکوت نیست. وقت آن است که بگوییم ما شاهدیم. ما می‌بینیم چه اتفاقی افتاده و هرگز این جنایت را فراموش نخواهیم کرد. جمعی از دانشجویان دانشکده مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف، ۹ بهمن ۱۴۰۴

  • 7 янв.2 66539

    без подписи

  • 7 янв.2 53039

    کتاب "ماموریت برای وطنم"، فصل سوم، صفحه‌های ۶۶ و ۶۷، نوشته‌ی محمدرضا پهلوی! پ.ن: تا چند لحظه فکر می‌کردم اشتباهی‌ دارم زندگی‌نامه‌ی خمینی رو می‌خونم.

  • 27 дек.2 94547

    "زیر کاپوت زبان‌ها" تا حالا به این فکر کردید که یه زبان چطوری ساخته میشه؟ یا مثلا اگه گیم آف ترونز دیدید زبان High Valyrian از کجا سر و کله‌ش پیدا شده؟ در هر صورت آقای David J. Peterson که خالق زبان‌هایی مثل High Valyrian و Dothraki هستن و تمام المنت‌های زبان شامل گرامر، اصوات و الفبا و ... رو اختراع کردن، توی کتاب The Art of Language Invention توتوریال طراحی یک زبان جدید رو نوشتن :) کتاب ۵ فصل داره که هر فصلش تقریبا درمورد یکی از عناصر زبان مثل آوا، کلمات، عبارت‌ها و نگارش کلمات صحبت می‌کنه و میگه هر کدوم رو چجوری میشه ساخت. پ.ن: انقدر دو فصل اول جالب بود که نتونستم جلوی خودم رو برای زودتر معرفی کردنش به بقیه بگیرم :)

  • 14 дек.2 60918

    تو سال 2019 دولت قزاقستان با ادعای افزایش امنیت و جلوگیری از دزدی‌های اینترنتی ISPها رو مجبور کرد یک Root CA روی دستگاه‌های ملت نصب کنند. با نصب این Root CA، دولت عملاً سرتیفیکیت تقلبی می‌داد دست ملت و می‌تونست ترافیک‌های HTTPS ملت رو رمزگشایی کنه، پسورد و ایناشون رو بدزده و اکتیویتی‌شون رو مانیتور کنه. وقتی کاربری می‌خواست به سایت‌هایی مثل Google یا Instagram وصل بشه، تجهیزات ISP دولتی وسط راه ارتباط رو قطع می‌کردند، ترافیک رو بازخوانی کرده و با Private Key خودشون دوباره رمز می‌کردند. این کار رو هم فقط از طریق SNI می‌کردن و کل ترافیک اینترنت رو رصد نمی‌کردن. یعنی فقط وقتی دامنه‌های خاصی (مثل facebook.com) رو در پکت‌های Client Hello می‌دیدن، Certificate جعلی اینجکت می‌کردن و تمام‌. اما حالا چجوری لو رفتن؟ یه سری ریسرچر امنیت از تو آمریکا(که اتفاقا سوپروایزرشون ایرانی‌ هم هست) اومدن یه سری ریکوئست فیک با SNI گوگل و اینا به سرور‌های censorship زدن رو با Hyperquack (خلاصه‌ش اینه یه ریکوئست با دامنه‌ی اصلی و یک ریکوئست با دامنه‌ی فیک به یه وب سرور می‌زنن تا از روی تفاوت خروجی بتونن بفهمن داره جنس دستکاری میشه یا نه.) تشخیص دادن که سرتیفیکت داره اینجکت میشه. آخرشم مرورگرهای Chrome و Firefox اون Root CA دولتی رو Block کردن تا داستان حل و فصل بشه بره. دیتیل بیشترش رو هم تو این مقاله می‌تونید بخونید.

  • "آدمی‌زاد" حمایت برای پادکست‌های نوپا، با خدم و حشم و ویراستار و نویسنده‌ست. روایت آدم‌ها فقط نیاز به شنیدن داره. اینستاگرامشون. کست‌باکس‌شون.

  • 9 нояб.2 98419

    "ما از روی DNA کلمات به یک‌رحم مشترک می‌رسیم."

  • 22 окт.3 12548

    دانشگاه در ذهن من، برای هر جامعه‌ای نهاد مهم و اثرگذاریه‌ و به طبع، داستا‌ن‌های حول دانشگاه هم اهمیت ویژه‌تری برای من دارن. از طرفی چند وقتیه از این ویدیو به اون ویدیو در یوتیوب سیر می‌کنم تا داستان جالبی پیدا کنم و بشینم پای صحبتش. بین همین سیر و سفر‌ها یک کانالی پیدا کردم مصاحبه‌های جالبی با آدم‌های جالبی می‌کنه که بین تمام روایت‌ها، مصاحبه‌ با سیاوش شهشهانی و فرهاد اردلان چشمم رو گرفت. اگر احیانا داستان‌های قبل و بعد از انقلاب حول فضای دانشگاهی کشور، تاسیس و سرگذشت دانشگاه شریف، IPM، دانشکده‌‌های علوم پایه(ریاضی و فیزیک)، پایه‌گذاری زیرساخت اینترنت و ... براتون جالبه به نظرم حیفه که گوشش ندید.

  • "معمولی" من عاشق گوش دادن به داستان آدم‌ها هستم. به خصوص آنهایی که نویسنده نیستند. آدم‌هایی که با تو می‌نشینند کنار جدول‌های خیابان و از صدر تا ذیل داستان‌شان را می‌ریزند وسط دایره. پک اول سیگارشان را که می‌زنند، تا آتش به جان توتون نیوفتاده، صاف و ساده، یک‌رنگ، بی‌دوز و کلک کلمات را از دلشان راهی زبان‌شان می‌کنند. آنهایی که با سراشیبی‌های داستان آتش به جان‌شان می‌افتد و پک بعدی را عمیق‌تر می‌زنند و با سرازیری‌ها نفس‌ راحتی را از سینه‌‌شان بیرون می‌دهند. آنهایی که در اوج داستانشان چنان ذوق می‌کنند که وقتی به چشمانشان خیره می‌شوی لبخند کوچکی گوشه‌ی لب‌هایت می‌نشیند. آنهایی که کلماتشان از زیر دست هزار ویراستار و مدیر مسئول و دبیر تحریره رد نشده تا روی کاغذ ریخته شود. آنهایی که برای روایت‌شان دنبال کلمات قلمبه سلمبه و ادبی نمی‌گردند و شش دنگ حواس‌شان را جمع نکرده‌اند تا نیم‌فاصله‌ای از زیر دستشان در نرود؛ بر خلاف این متن. من عاشق گوش دادن به داستان آدم‌های معمولی هستم. به خصوص آنهایی که نویسنده نیستند. آن آدم‌ معمولی‌هایی که زندگی‌های معمولی‌ای در خانه‌های معمولی‌شان دارند. آدم‌هایی که صدایشان معمولی است و داستان‌های غیر معمولی‌شان را با معمولی‌ترین فرم ممکن برایت تعریف می‌کنند. معمولی‌ترین داستان‌هایی که از غیر معمولی‌ترین رمان‌های داستایوفسکی هم شنیدنی‌تر و خواندنی‌تر است. آدم معمولی‌هایی که داستا‌ن‌هایشان در همین مکان‌های معمولی وسط تهران خودمان اتفاق می‌افتد نه ده هزار کیلومتر آن‌ طرف‌تر. من عاشق گوش دادن به داستان آدم‌هام. و راستش رو بخواید خیلی دلم برای شنیدن آدم‌ها تنگ شده. حتی برای اون پیرمرد توی پارک لاله که هر دفعه می‌خواست با یه داستان دروغی تیغ‌مون بزنه.

  • без подписи

  • без подписи

  • اسباب بازی جدید پ.ن: البته می‌شد از اتوبوس، مترو و اوبر هم استفاده کرد.

  • без подписи

  • без подписи