راهی که روی هیچ نقشهای نیست.
Статистика–نوشتههای شادی حسیننیا– «پیشِ پای منتظرم راهها چون مشتِ بستهیی میگشاید و من در گشودهگیِ دستِ راهها به پیوستهگیِ انسانها و خدایان مینگرم.» Instagram.com/ShadiHosseinNiya
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 75
- 1/48двое суток
- 85
- 1/72трое суток
- 92
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای روزهایی که من نیستم، اما روز هست و شب هست و زندگی زنده خواهدبود، درختی به جای میگذارم و چند هزار کلمهٔ ناچیز که حروفشان به بندِ چسبناکیِ غمْ پشت هم ایستادهاند. هر بار که از من گذر کردی، به یاد بیاور که این واژگان از خون گذشتهاند، قلب را شکافتهاند، سر بر سینه کوبیدهاند و نشستهاند بر سفیدی. که کلمه، مسیرِ رفتهٔ گلوله را بازمیگردد تا درد را به داد برساند. از خواندن این روزها تنت خشک و چشمانت تاریک خواهد شد؛ چرا که حیات و روشنایی را به بهای جان رساندهاند و به راستی که آب و برق مجانیست. پس مرگ را احساس میکنی که افسارِ داس و قمه و بیماری و باتوم و بمب اتم را به دست گرفته است. به روزگار من که نگاه کردی، ویرانهای را میبینی که در آخرین روزهای سرپا بودنِ دروغینش، آجر به آجر فرو میریزد. مردمش را نفر به نفر زیر آوار میکشد و گمان میکند که خون، قوامِ خشتِ خام بیثباتیاش خواهد بود. آنگاه دست بکش بر زمختی تنهٔ درختِ جوانم که نونهالیاش به حسرت وزیدن بادِ آزاد در موهایش گذشت، در فراق رودها تکید و بیثمر، پژمرد. «اینها ما را منحط کردند.» #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
برف در امتدادِ یک سینِ ممتد نشسته و بر شب افزوده است گرگی پشتِ حریمِ خیالیِ سوزنیبرگان سر بلند کرده و رو به وهمِ روشنایی زوزهٔ سکوت میکشد دختری روی ماه انگشتانِ پایش را تاول میزند و صدای مویهاش آنقدر قدیمیست که به گوش نمیآید. #شادی_حسیننیا
من مادر دو فرزندم. یک دختر پنج ساله و یک پسر سه ساله. روزهاست که دخترم برای گربههای حیاط خانهٔ داییاش با برگهای باغچه غذا میپزد و شبها از چشمهای من خبرها را دنبال میکند. پسرم با تو از اینجا رفته. در شهر جنگ است. در شهرهای هر دو ما. دخترم وقت خواب که میشود سراغ شما را میگیرد. هر شب سرش را میگذارم روی سینهام؛ روی آن دریچهٔ مستطیلی افقی که محل عبور باد و اکلیل است. موهایش را میریزم روی صورتم و با چشمهای خیسی که او نمیبیند، به ابرها و ستارههای هیدروژنی روی سقف زل میزنم و میگویم یک روز همهٔ ما خوشحال میشویم. باور میکند و انگشت کوچک دست چپم را میگیرد توی دست راستش. قصهٔ شبش را هربار با یک غذای اختراعی جدید کاستومایز میکند و با یک استقبال تکراری از شما به پایان میبرد. بعد میخوابد و از دماغ تپلش صدای نفسهای تو میآید. دخترم هنوز اسم رنجها را نمیداند. به افسردگی میگوید غصه و به انزوا میگوید بداخلاقی. روزهاست بداخلاق و غصهدارم. تو نیستی و پسرم دور از من بزرگ میشود. لابد خیال میکند تنهایتان گذاشتهام. لابد خیال میکند زنها برای تنهایی پسرها کاری نمیکنند. ستارهها و ابرها تاریک میشوند. صداهای بیرون روشنتر از همیشهاند. دخترم خوابیده و موبایلِ خاموشِ تو، ادامهٔ نوتیفیکیشنهای وحیدآنلاین است. در شهر تو، در سر تو جنگ و شهامت بیشتر است. من اما آرامم. چیزی از تو در من جاریست که این روزها را تاب میآورم؛ چیزی به عرض سیزده کلمه و یک اینتر و سه نقطه. #شادی_حسیننیا
تمام این زندگی کوچک را نکبت جنگ برداشته. با خواب بجنگ، با بطالت بجنگ، با هوس بجنگ، با گریه بجنگ، با درد بجنگ، با ویروس بجنگ. خستهام و میخواهم پرچم سفید را بالا ببرم. پرچم سفید صلح نه؛ که صلح هم در تضادِ خود نشانی از جنگ دارد. من تسلیمم. میخواهم خواب مرا با خودش ببرد تا هیچ. میخواهم ویروسها توی تنم پارتی بگیرند. میخواهم گریه غرقم کند و برای زنده ماندن نجنگم. میخواهم در این جنگهای کوچک حل شوم تا برای جنگ بزرگ تو چیزی از من باقی نمانده باشد. تو مگر همتیمی من نبودی؟ مگر همهچیز در زمین ما و برای ما نبود؟ حالا چه شده که برای فکر نکردن به تو هم باید بجنگم؟ چطور شده که تو شبیه ویروسهایی و برای برکنار کردنت باید قرص بخورم؟ از کی اینطور شد که زنگ زدن به تو شبیه زنگ زدن به ترامپ و معادل حراج کردن تمامیت شخصیست؟ تو اینجا بودی تا یک گوشه از این زندگی کوچک، یک گوشه از این نکبت سیاه، آرام و دور از شورش باشد. تو اینجا بودی و حرکت دادن هیچکدام از مهرهها عقوبتی در پی نداشت. من چرا باید با تو بجنگم؟ چرا باید با خودم بجنگم که نمیخواهد با تو بجنگد؟ #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
без подписи
از آخرین نوشتۀ رسمیام بیشتر از یک سال گذشته است. در این مدت بارها از خودم پرسیدهام که کدام چراغ در من خاموش شده و چه چیزی جوهرم را خشکانده. با این وجود، غمگین نبودهام. از ننوشتن درد نکشیدهام و گزنههای سکوتْ درونم را نخراشیدهاند. گمان میکنم که نوشتنْ فرزندِ سفر در زمان است. باید غرق در چراییِ گذشته یا چگونگیِ آینده باشی که قلم بچرخانی. برای من که مدتهاست پای خیال را فراتر از یک ماه اینورتر یا آنورتر از اکنون نگذاشتهام، بدیهیست که زندگی در لحظه میگذشته. رنج چندانی را از گذشته حمل نمیکنم و ترس زیادی از آینده ندارم. همین میشود که چیزی برای نوشتن هم پیدا نمیکنم. اینطور نیست که رنجها و ترسها ته کشیده باشند؛ من از پرداختن به این چیزها خستهام و حوصلهٔ تحلیل کردن ندارم. رفتهام مرخصی. دیشب در راه به این فکر میکردم که دارم به چه فکر میکنم. به هیچ. دقت میکردم که دندهٔ اتوبوس کجاست. انعکاس توی شیشهها از کدام تصویرِ واقعیت است. صدای تخمه خوردن از کدام صندلی میآید و دو زنِ مجاورم دربارهٔ چه پچپچ میکنند. دیشب هم چیزی برای نوشتن پیدا نکردم. چند روز پیش گفتم «اگر حاصلِ اکنونزی بودنْ نویسندهنشدن باشد، ناراضی نیستم.» امروز اما به این فکر میکنم که زیرِ آرامشِ دریا، زندگی جاریست. نویسنده لابد میتواند از همین هیچِ جاری در لحظه هم بنویسد. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
شب است. چراغ را خاموش کردهام. مردی که در این اتاق و این تخت و این لحاف با من شریک است، خوابیده. کتاب را ورق میزنم و چراغ کلیپسی را میگذارم بالای صفحهٔ ۷۲. زن در کتاب تنهاست. سبزی خوردنها را ریخته توی آبنمک و کاهو خرد میکند. نویسنده است و مهمان دارد. هربار که چاقو را روی تخته پایین میآورد، دیالوگی را توی ذهنش اتود میزند. نینیکاهوها را گاز میزند و تمام صورتش میخندد. شخصیتِ قصهٔ توی سرش، در حال لاس زدن است. مرد روی تخت قل میخورد. فنرها به اندازهٔ طول این همبستری صدا میدهند. دستش را میگذارد روی شکمم. من و مردی که صدای تخت را درآورده، در جسمهایمان هم شریکیم. دوست داشتم این خطها را برایش بخوانم و همینجا کتاب را ببندم. بعد با هم حدس بزنیم که شخصیتِ اصلیِ کتابِ شخصیتِ اصلیِ کتابم، چهطور لاس میزند. و بعد سر همین حرفها را بگیریم و برسیم به تهش. تهِ ته. آنجا که کلمهها به پچپچ میرسند و پچپچهها بین نفسها محو میشوند. ولی مرد خوابیده و خرخر میکند. زن در صفحهٔ ۷۳ دستش را حین آبکش کردن برنج میسوزاند. کتاب را میبندم و دست مرد را از روی شکمم برمیدارم. میخزم زیر لحاف. بهجای نفسهای خودم، دمهای زیر و بازدمهای بم او را میشمارم. قرار بود این نوشته جوری تمام شود که انگار این مرد در هیچچیز شبیه تو نیست، الا همین خرخرها. قرار بود کتاب را که میبندم، نگاه کنم به کسی که هیچچیز از قصه و تداعی و خیال نمیفهمد و بلد نیست جای آدمهای کتابها حرف بزند. قرار بود دوباره از ندارهایی بنویسم که به قوت غالبِ حسرت زندهاند. امّا خستهام و خوابآلود و پرخیال. اینها کلمات منند و آن مرد تویی. کسی نمیداند که چند شب گذشته. من اما همیشهٔ تاریخ، بلدم که روزها را برگردم و بشمارم و با دقّتِ کمیابی بگویم که این هزار و ششصد و چهل و سومین شبِ خرخر است. صبح که بیدار میشوی، برایت صفحهٔ ۷۲ را میخوانم و مجبورت میکنم که صبحانهات را وسط لاس زدن بخوری. من و مردی که کنارم خوابیده، در این اتاق و تخت و لحاف و جسم و کلمات، شریکیم. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
نشستهام در تاریکی اتاق. درها بستهاند و از زیر در نوری میتابد که به جایی نمیرسد و از بیرون صدای نبودن میآید. شاید تنهایم. شاید وقتی گوشهایم را خاموش کرده بودم، گفتهاند که دارند میروند و نشنیدهام. دارم گریه میکنم. شدید، شدید، شدید؛ مثل رگباری که بیخبر میریزد روی سر شهر. گریهام ناگهان ریخت روی سرم. یک جایی دیدم نوشته «۳۲. برای جین: با همهٔ عشقم که باز کافی نبود» و فرو ریختم. مگر نگفتی «فرو بریز»؟ ریختم و شیروانیها به احترامم کلاه از سر برداشتند. در تصویری که از خودم توی سرم دارم، نشستهام وسط اتاق بیسقف و شیون میکنم. اتاق فرش ندارد و مشتمشت خاک میریزم روی سرم. موهای دخترِ توی خیالم بلند است. سیاه و بافته. شبیه من نیست. شبیه من اما ویران است. دلتنگ و ندار. ندار. ندار یعنی کسی که ندارد. و لابد نخواهد داشت. و عشقش، همهٔ همهٔ همهٔ عشقش کافی نبوده. هرگز، کافی نبوده. برای هیچ چیز. و دختر میافتد روی خاک. روی گِل. میخوابد همانجا. میمیرد همانجا. دختر زیر صاعقهٔ رگبارِ بیخبر جان داده. شعر آدم میکشد. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
یک روز میرسد که از تو دورم، بسیار دور. هرقدر که به ته چشمهایم خیره شوند، اثری از تو نمیبینند. نامت میان کلمات پرتکرارم نیست. سرگرم چیزهای دیگرم. درمورد آخرین کتابِ انتشارات حرف میزنم که اولین اثر چاپشدهٔ یک نویسندهٔ جوان است. شیشههای خالی را چیدهام توی انبار و به آخرین ماه تابستان فکر میکنم. ناخنهایم را مانیکور میکنم؛ چون از کشیدن پد رویشان خسته شدهام. موهایم کمپشت شدهاند و چشمهایم نزدیک را هم نمیبینند. کسی دفترچههای قدیمیام را ورق نمیزند و نمیپرسد آن روز، آن کلمهها را برای چه کسی نوشتهای. به کسی نمیگویم «برای چه کسی نه، برای چه چیزی.». کسی دلیلِ انتخابِ آن چهار رقم را برای رمز کارتهایم نمیداند. همه نیستند. همهٔ قدیمیها نیستند و جدیدها چیزی از هیچچیز نمیدانند. آدمهای تازهای که با من آشنا میشوند، علاقهمندی به تو را یکی از روشنترین ویژگیهایم نمیدانند. من امّا میدانم که روزی قلبم برایت نواخته است. تو را در قلبم میشناسم، اگرچه که ممکن است مغزم خراب شده باشد و به یادم نیایی. روزهایی در زندگی ما بوده که با یک خورشید روشن میشده. چیزهایی در تاریخ ما هست که هیچکس نمیداند چهقدر از آنها گذشته. من ساکتم. من نمیتوانم چیزی بگویم. من چشمهایم را بستهام. امروز، در این لحظه که مینویسم، سوگوار آن آیندهٔ بعیدم. آه میکشم از احتمالِ محو شدن در انبوه زندگی و ناشناس بودن در آینده؛ به همین سادگی که بسیاری در این روزهای من، منچستریونایتد را نمیشناسند. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
اینطور نیست که حرفی نباشد. حرفها آنقدر بدیع و بکرند که هنوز نمیشود به جمله کشیدشان. یک قصه دارم برای خودم، از زاویهٔ دیدی که کسی تا کنون آنجا نایستاده. دهها قصه دارم برای شما، از میان تصویر و صدا و کلمه. میرقصم در شعر، میخوابم در داستان، میچرخم در آواز، بیدار میشوم در حریر. همهچیز شبیه «حرکت در مه»، میرود تا روایتی باشد از رفتن، نایستادن، نترسیدن. نترسیدن. نترسیدن از رفتن، شبیه نترسیدن از ارتفاع کابینِ لرزانیست که دریا را میکشد تا کوه. چشم دوختن به آبیِ دوردستی که از دور بودن کوتاه نمیآید. نترسیدن این شکلیست: دل بستن به چیز متزلزلی که بعید است؛ اما میبینی که زیباست. زیباست. پس میدوی. بیآنکه بدانی به کجا. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
چشم باز میکنم و به تو فکر میکنم، نه روزی یکبار… شبی چند بار. یک بار از خوابی بیدار شدهام که پاراگلایدرهای رنگارنگ تویش پرواز میکنند و ما در شیشهٔ ماشینها از انعکاسِ حرکت عکس میگیریم. انگار که میترسیم به خود پرواز نگاه کنیم. انگار که میترسیم حرکت را به شکل حرکت به خاطر بسپاریم. شیشه پایین میرود و بیدار میشوم. به خودم میگویم «باید یاد بگیرم تو خواب پرواز کنم.» و دوباره میخوابم. تبدیل شدهام به اکلیل. حجمی از غبارهای ریز درخشان که شبیه من راه میرود و شبیه من میخندد و شبیه من عاشق است، میلغزد به سمت تو. فرو میرود در تار و پود لباسهات و میخزد در فاصلهٔ میان دکمههات و حل میشود در تنت. دستهای آدمک اکلیلی جا میمانند لای موهات و نفسش کنار گردنت و بالهاش روی شانههات. بعد زنگولههای شیشهای توی دلت صدا میدهند و بیدار میشوم. به تو میگویم «اگه قراره غمت بیشتر بشه، پس چرا اسم من شادیه؟» و دوباره میخوابم. دلفینی از موجها بیرون میپرد. بادبادکی در آسمان آزاد است و نخ نامرئیِ ۲۳۱ کیلومتریاش در دستهای توست. دنبال خودم میگردم و صدای باد شدیدتر میشود. دنبال تو میگردم و کنتراست آبیها توی خوابم بیشتر میشود. بیدار میشوم و کنار اسمت مینویسم «دریا». #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
سرانجام تو را پیدا میکنم، ماه. از توی خوابهایم میکشمت بیرون و صورتم را میچسبانم به صورت روشنت که همدمای لیوانِ بخارگرفتهٔ یخدربهشت است. دست میکشم روی حفرههای غمانگیزت که جای زخمهایت را خوب کنم. میخندی و آرزویی در قلبم برآورده میشود. میفهمم که تو گوی شعبدهای، مهرهٔ ضمانتِ اجابتی. میفشارمت روی سینهام. میگویم صدای حلقههای زحل را گوش کن. میگویی صدای حلقههای زحل را شنیده بودم که بیدار شدم و آمدم. پیدایت میکنم ماه. با همین خیالات شاعرانه. با همین فرمول پر اشتباه و نامحبوب. یک روز صبح میبینم کنارم خوابیدهای. یا یک شب میبینم که کنارت تابیدهام. شب همینطور سیاه و پرغبار نمیماند. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
حالا من بگویم ایلام، ممکن است زنان و مردان و نانباینریهای غیوری از خطههای سرسبز کرمانشاه و لرستان و مناطق حومه شاکی شوند. پس ما در زاگرس مرکزی غذایی داریم تحت عنوانِ «جِگِروَز» که در تهران (و لابد البرز مرکزی) به آن «جیگَرپیچ» میگویند و از انواع کبابهاست. فیالواقع در کبابیها و جیگرکیها یافت میشود و حتماً برای همه آشناست. جگرِ گوسپندِ نر یا ماده یا نانباینری را در ابعاد کوچکِ مکعبی تکه میکنند. پیشتر لایهٔ چربیای که ناحیهٔ دیافراگم گوسپند را احاطه کرده، جدا کردهاند. شنیده شده که به این لایهٔ چربی که همچون گیپور نازک و متخلخل است، «پرده» نیز میگویند. هر تکه جگر را میان لایهای از پرده میپیچند و همانطور که اهالی آسیای شرقی فینگرفودهای گوگولیشان را با خلالدندان چفت و بست میکنند، ما نیز سیخ کباب را فرو میکنیم در جگرِ پردهپیچشده تا استحکاماتش استوار بماند. سیخ که پر شد، نمک فراوان میزنیم و بر آتش مینهیم تا وزیده شود. در این رسپی، جگر چرب و نرم و آبدار خواهد پخت و تجربهٔ طعمی را برای شما به ارمغان میآورد که پیش از این ندیده و نچشیده و نخواندهاید. نقل است که شوهرعمهٔ پدرم (که با حفظ سمت، پدرِ شوهرعمهام نیز هست) جگر را درسته در پردهٔ یکپارچه میپیچیده و به چند سیخِ موازی میکشیده و روی زغالِ باوقار میگذاشته تا به آرامی کباب شود. من که ندیده و نچشیده و نخواندهام؛ اما میدانم «درختِ گردکان به این بزرگی، درخت خربزه اللهُ اکبر.¹». خدایش بیامرزد. القصه؛ نویسنده میخواهد بگوید جگرم سوخته. نه از آن سوختگیهای ساده که با سالاد درمان میشود. جگرم وز شده. نه از آن وزهای معمولی که در کبابیها و جگرکیها پیدا میشود. چند سیخ موازی را چنان فرو کردهاند در جانِ درستهام که پیش از این ندیده و نچشیده و نخوانده بودم. ___ 1. فردی که با گردو حشر و نشر داشته، برای نخستینبار درخت گردو میبیند و از بزرگی و عظمتش شوکه میشود. از مقام تحیر که فرود میآید، خطاب به صحابه میگوید «درخت گردکان به این بزرگی، درخت خربزه اللهُ اکبر…». #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
اینها را با جوهر خشک و فشار دست مینویسم. نمیتوانم بنویسم. آنچه در رگهایم جاریست، خون معمولیِ سرخیست برای زنده ماندن، نه زنده کردن. معجزهٔ خلق از دستهام رفته. نفسم بوی مسیح نمیدهد. خدا در روحم مرده. آنکس که در من مینوشت و قلبها را فشار میداد، فشارِ قلبم بود. حالا اما قلبم یک تکه گوشت معمولی کوچک است که میدود تا نمیرد؛ خانهٔ پرندههای عاشق نیست. چشمهام نگاه میکنند به ماه، اما هیچ گنجشک عاشقی را نمیبینند که آنجا نشسته باشد. مرمرِ روشنِ دوری را میبینند که آنقدر غریبه است که انگار هیچوقت به خواب هم نیامدهایم. حرفی در دلم نمیجوشد. کتابهای شعر را ورق میزنم تا شاید صدایم را از صفحات دیگران گدایی کنم. خشکسالی یعنی همین بیعشقی؟ دلتنگ آن قلب بزرگم که با ماه به مد میرفت. دلتنگ آن خون جادوییِ سبزم که اجازهٔ کلمات را از من گرفته بود و بهجای نقطهٔ حروف، ستارههای رنگی میگذاشت. جوهر جانم نیست. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
تو آن قصهای بودی که نمیخواستم شروعش کنم. هزار بار گفتم، به هرکس که من را میشناخت، به هرکس که تو را میشناخت، به همه. نمیخواستم تو قصهٔ اولم باشی. نمیخواستم تو آن تجربهٔ ناقصِ پراشتباهی باشی که بعدها، بعد از قصههای دهم و صدم، حتی نتوانم نگاهش کنم. اما نوشتمت. پر از غلط، با باگ پیرنگی، شلوغ از دیالوگهای اضافه و کم. میخواستم ننویسم. میخواستم بخوابم روی آب، روی همان آبی که تکان نمیخورد، اما جلو میرفت. میخواستم دست به هیچ چیز نزنم، که دست من آلت دوزخ است. سبزینه را میخشکاند و طلا را خاکستر میکند. میخواستم بمیرم روی آب و جریان، رود، زندگی، هرچه که جلو میرود، جلو برود و مرا برساند به تو. اما دست زدم به همهچیز. دست انداختم به همهچیز. نوشتم. پر از اضطراب، پر از ترس، پر از بند. «همهٔ لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه.» و آنچه که مینوشتم «پرواز» نبود. حالا دست دوزخ قصهام را سوزانده. جانم را گرفته. ده بار و صد بار نوشتهام و زاییدهام و مردهام و برگشتهام… و هنوز قصهای که میخواهم از اول بنویسم، تویی. که هزار بار بنویسم و شاید یک بار، یک بار، یک بار بخوانی و بمانی. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
از تو سکوت کردم و گریه. این جمله یعنی چیزی نگفتم. او پرسید. شاید هم نپرسید. چیز محوی گفت که نشنیدم. چند کلمهٔ پراکنده گفت؛ اما یکی از آنها اسم تو بود. سکوت کردم و گریه. بعد گفت «چیزی در جان تو هست، چیزی از او در تو مانده، که تمام نشده.». فکر کردم به ویروس. به سلول. به هالهای که از آدمهای نزدیک میخزد در هالهٔ ما. کسی که پشت در شیشهای دوجداره بود، به کس دیگری گفت «ماه که کامل شود، دیوانهتر میشوی.». نگاه کردم به ماهِ نیمه که پشتِ پنجرهٔ شیشهای دوجداره نمیخندید. گفتم «تمام نمیشود.» و شمردم که چند ماه کامل گذشته. و نشمردم که چند خورشید کامل گذشته. خورشید همیشه کامل است. خورشید همیشه روشن است. خورشید همیشه طلوع میکند و انداختنِ چرتکهٔ فقدان با مهرهٔ خورشید، کار خطرناکیست. تازه کردنِ درد با داغ است. خوب است که خورشید به تو ربطی ندارد. خوب شد که توی هیچ کتابی برایت ننوشتم «خود تو خورشیدی، غیر ممکنه غروب شه.» #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
«دوستت دارم.». این را عصر، ساعت ۵:۴۸ که داشتم انگشت میکشیدم به اینستاگرام، باید برایت مینوشتم و میفرستادم. نوشته بود «آخرین چیزی که شبها بهش فکر میکنید… همهچیز همانجاست.» و از خیال من گذشته بود که نه. این بار نه. این بار خودم را، کلماتِ ارزان و روی طبق اخلاصم را، قلبم را خفه میکنم و نمیگویم. نمیگویم که چهقدر دلم میخواهد هرروز صدایت را بشنوم و هربار که تلفن را قطع میکنی، دوباره میخواهم بشنوم. نمیگویم که میخواهم بهجای صدای صبح تا شبِ این کولر، صدای نفس کشیدن و راه رفتن و ضرب گرفتن و بودن تو را بشنوم تا خوابم میگیرد. نمیگویم که فردای همهٔ ۱۸ باری که نزدیکت بودهام، دلم برایت تنگ شده. ننوشتم دوستت دارم و رفتم انقلاب. چرخیدم توی کتابفروشیها که حالا دیگر همهٔ قفسههای ورودیشان را با ماگ و سنجاق و چراغ و دفتر و ادا پر میکنند. کتاب میخواهی؟ از هفتخان بگذر. کتاب نمیخواستم. هیچوقت کتاب نمیخواهم. میگردم لای رمانها، دنبال کتابی که دارم نسخهٔ دیجیتالش را میخوانم. ورق میزنم تا چاپشدهٔ همان کلمهها را ببینم. که باور کنم آن کتاب، همین کتاب است. واقعیست. جوهرِ روی کاغذ است. کتاب را گذاشتم سر جایش و روی کتاب بغلی اسم تو را دیدم. مگر چند نفر در دنیا هماسم تواند؟ مگر چند کتابخانه در جهان سیاهچاله میشوند و آدم را میاندازند در دنیای میان ستارهها؟ هیچکس نگفته بود که باید از جاهایی که با هم نرفتهایم هم فرار کنم. برگشتم و مطمئن بودم که جایی برای رفتن ندارم. نشستم توی آن کافهای که صدای شجریان میدهد. پشت یک میز دونفره که صندلی دومش برای دراز کردن پاهایم خالی بود. سرم را گذاشتم روی میز. خواستم چشمهایم را ببندم که آن گوشهٔ کافه، روی صندلی دوم یک میز دونفره، روبهروی زنی که من نبودم، مردی نشسته بود شبیه سیوچهار سالگی تو. انگشتهای پیروزی را کشید روی پیشانیاش و با موسیقی توی حیاط زمزمه کرد «عشق داند که در این دایره سرگردانند.». #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad | Instagram
امروز یک نفر از پشت درخت توت بیرون آمد. تهسیگارش را فشار داد توی دریچهٔ سوراخدارِ روی سطل آشغال. پشتش به من و نیمتنهٔ پایینش پشت بوتهها بود. کتفهایش شبیه تو بود. به یاد داشتن کتفهای کسی میدانی یعنی چه؟ برگشت سمت درخت. دستش را بلند کرد که توت بچیند. دیگر توتی روی آن درختها نمانده. همه را تا همین هفتهٔ پیش من خورده بودم، تا همین چند روز پیش که هیچکس شبیه تو نبود. دستش را کشید عقب و انگشتهایش شبیه تو بود. میدانی وقتی لکههای روی دست شوهرعمهام و دستهای پیرزن توی فیلم و دستهای مجسمهٔ آوای جادویی و دستهای نقاشی آفرینش آدم و دستهای یراحی و همهٔ شانزده میلیارد دست روی زمین مرا یاد دستهای تو میاندازند، انگشتهای شبیه تو یعنی چه؟ و از راهروی روبهروی پلهها رد شد. رفت سمت حوض خالی. و همهٔ حوضها مال تواند. چرخید دور حوض و انگار که منتظر چیزی بود. انگار که تو ایستادهای کنار آن حوضی که وقتی میگفتی «کنارِ حوض»، انگار هیچ حوض دیگری در جهان وجود نداشت و من یادم نمیآید که وقتی میرسیدم، هیچ کس دیگری را دیده باشم؛ انگار که هیچ آدم دیگری در جهان وجود نداشت. نصفهٔ صورتش شبیه تو بود. شبیه آن روز که چهار روز بعد از زدن ریشهایت دیده بودمت و ماه بودی. گرد و روشن و خارخاری. روشن و گرد و نفهم. نفهم و خندهدار و «چرا داری گریه میکنی؟». میدانی دیدن ماه و دیدن راه رفتن کسی که شلوارش شبیه توست و شنیدن بوی زنای درختان و شنیدنِ صدای جنگل، وقتی همهچیز به تو مربوط است، چرا گریه دارد؟ گریه کردم و عینکم را برداشتم. و عینکش شبیه تو بود؛ دقیقتر، شبیه دومین عینکِ قبل از الانت. همان عینکی که توی عکس صورتیات، عکس محبوبم، روی چشمهایت بود. چشمهایم سوخت. سرم روی گردنم سنگین شد؛ گذاشتمش روی شانهٔ کسی که نشسته بود کنارم. قلب سنگینم را بگذارم کجا؟ #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
دلم تنگ است و گریه میکنم. عصبانیام و گریه میکنم. میخواهم آنقدر گریه کنم که صبح فردا ماهی سیاه کوچکی شده باشم که توی دریا بیدار میشود. ماهی سیاه، تا اگر صدای آوازی را شنیدم، به برکهٔ زلالِ گودیِ نشسته در کفِ دستهای شما برنگردم. ماهیِ کوچک، تا گیر نکنم در تورها؛ که کسی نخواهدم. که به چشم همهٔ آنها که نمیخواهمشان، نیایم. ماهیای که دوستانش را یادش رفته. درسهایش را یادش رفته. اشتباههایش را یادش رفته. خودش را، آنکه دیشب خوابیده بود را یادش رفته. نمیداند عشق چیست، خنده چیست، گریه چیست. نمیداند درد و انتظار و سقوط چیست. ماهی سیاه کوچولویی میشوم که فقط میرود. فکر نمیکند و میرود. شاید که «طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد». یک طورِ بدون خشم و دلتنگی. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad
اینجا روز و شب ندارد. هروقت بخواهیم روز میشود و هروقت بخواهیم شب. یک تقویم رومیزی درست کردهام که بتوانم روزها را به وقت زمین علامت بزنم. هر ماه یک صفحه با نقاشی مخصوص دارد. از بالا برایش فنر گذاشتهام و ماه که تمام میشود، ورق میزنم و ماه بعد را شروع میکنم. ۵ ماه و ۲۰ روز است که اینجام. اینجا همهچیز پیدا میشود. فقط کافیست به خانم مهربانی که از معلم مدرسهام خوشگلتر است و لباسهای قشنگتر میپوشد، بگویم. خیلی وقتها هم چیزی نمیگویم و خودش میداند چی دوست دارم. گفته فردا میرویم استادیوم، بازی پرسپولیس–پیکان را ببینیم. میدانم امسال هم قهرمان میشویم. به خانم مهربان گفتم «میشه بگیم بابامیثم هم بیاد؟». گفت «مامان نمیتونه وارد ورزشگاه بشه؛ بابا هم بدون مامان نمیاد.». خیلی دلم سوخت. گفتم «پس شما چهطور میتونید بیاید؟» گفت «من فرق دارم. من چون همراه توام، اجازه دارم همهجا بیام.» ۵ ماه و ۲۰ روز است که هر جایی دلم میخواهد میروم، ولی هیچکدام از آدمهایی که دوستشان دارم را ندیدهام. خانم مهربان میگوید «کسایی که از قبل میشناختی رو یه روز دوباره میبینی. حالا که اینجایی، کارایی که دلت میخواد رو بکن و با آدمای جدید دوست بشو. فرصت رو از دست نده.» من هم به حرفش گوش میدهم؛ ولی تندتند دلم تنگ میشود. دیروز رفتیم شرکت ABB را در سوئیس دیدیم که رباتهای سفید میسازد با لوگوی قرمز. همهجا را نگاه کردم. به خانم مهربان گفتم «من وقتی بزرگ بشم، میام اینجا کار میکنم.» گفت «میخوای همین الان بزرگ بشی؟» گفتم «نه.» دلم برای همکلاسیهایم تنگ شده. میخواستم برگردم مدرسه و آزمایشهای کتاب علوم را انجام بدهم. میخواستم به درختی که کاشته بودم آب بدهم و وقتی بزرگ شد، روی شاخهاش تاب ببندم برای رادین. گفتم «نمیخوام زود بزرگ بشم. ولی میشه قایقمو بهشون نشون بدم؟» گفت «همه قایق تو رو دیدهن». گفتم «پس میشه با قایق من برگردیم؟» گفت «وقتی میتونیم سریعتر برسیم، چرا با قایق؟» گفتم «میخوام ببینم کار میکنه یا نه.» پرههای قایق چرخیدند و رفتیم بالا. از بین ابرهای کومولوس رد شدیم. یک رنگینکمان بزرگ هم سر راهمان بود. سر خوردیم رویش و خانم مهربان گریه کرد. گفتم «ترسیدی؟» گفت «نه عزیزم.» و لبخند زد. گفتم «پس چی شد؟». گفت «پس ما نتیجه میگیریم که این کار میکنه. گریهٔ شوقه از موفقیت تو.» کاش مامان اینجا بود و از پرواز قایقم فیلم میگرفت. نمیدانم چرا کسی نمیآید دنبالم. روزهای اول که نمیدانستم اینجا کجاست، خانم مهربان گفت آمدهام اردو و قرار است همهٔ آرزوهایم را برآورده کنند. ولی من دیگر آرزویی ندارم بهجز برگشتن به ایذه. چرا این یک آرزو برآورده نمیشود؟ حیف شد که تعطیلات نوروز امسال نرفتیم شیوند. آنقدر شیوند را دوست دارم که در صفحهٔ فروردین تقویمم، یک آبشار کشیدهام و خودم کنارش خوابیدهام. آخرینباری که در زمین خوابیدم، بعد از صدای گلوله بود. وقتی بیدار شدم سر از اینجا درآوردم. کاش بتوانم اینجا هم بخوابم و برگردم زمین. این بار که گفتم شب بشود، دیگر به آسمان نگاه نمیکنم. میخوابم و خواب میبینم که برگشتهام خانه. به بابا میگویم دیگر به پلیسها اعتماد نکند. #شادی_حسیننیا 🪴 @AnonymousRoad